وحید نجفی

غروب سمبل غم های جاودان باشد

کش آمده است که تلخآب استکان باشد
غروب سمبل غم های جاودان باشد

کش آمده است که سرخی سایه دارتری
در اخم و غمزه ی کج کار این و آن باشد

غروب مثل زنی هرزه در خیابان است
که خواب رگ زده اش بالش جهان باشد

درست مثل زنی بغض کرده و خیره
که چای مردش افتاده از دهان باشد

به حرف آمدن ابرهاست بارانی
که از غروب همینطور توامان باشد

پرنده ای ست زمین و دلش نمی خواهد
که آستین پر از اشک آسمان باشد

که کودکی تو را قصه ای بزرگ کند
به خود بیایی و دنیا همان … همان باشد

لباس تازه بپوشی مگر پسند شوی
که خواستگار سمج ، مرگ مهربان باشد

از ارتفاع نترسی و ترست این بشود
که پای پنجره ای بسته در میان باشد

بجا نیاورمت بعد لاغری هایت
که جای تو بغلم مشتی استخوان باشد

خبر نگیر از آغوش یار و خانه ی دوست
که مادر از نگرانیت نصفه جان باشد

نپرس حال مرا این قصیده می گوید
عیان نباشدو شایسته ی بیان باشد

نپرس حال مرا از سکوت گوش کنم
دلم ادامه ی تصنیفِ « شد خزان » باشد

بد است حال من آن قدر ها که هر غم نو
شبیه سوزن گم توی کاهدان باشد

رسیده ام به دو راهی به مرز شک و یقین
به دست دوست که در دست دشمنان باشد

بگو چه طور بمیرم که شب تمام شود
که صبح آمده از تو خروسخوان باشد

چه قدر گریه کنم سیل راه افتاده
به ریگزار بیابان دل روان باشد

چه گونه دل بکنم ای رفیق دلتنگم
که شانه های تو پایان داستان باشد

که ساعت شنی قلب من صدات کند
که تا ته ِ بدالدهر بی زمان باشد

منی که زخم شدم مرهمی شوم شاید
گریستم که مگر شهر شادمان باشد

سکوت را بکنم یا که داد را بزنم ؟
کدام راه خیانت به دوستان باشد؟

0
...

0
غزل ‏ - نظر دهید...