پانته آ صفایی

دستم آغشته به نارنج گناهی که تویی …!

سر هر جاده منم ، چشم به راهی که تویی
شب و روزم شده چشمان سیاهی که تویی

بندبازی وسط معرکه ام ، وای اگر
روی دوشـم بنشیند پر کاهی که تویی !

زیر پایم پلی از موست ، ولی زل زده ام
بین چشمان تماشا به نگاهـی که تویــی

کور کرده ست مرا عشق و سر راهـم باز
باز کرده ست دهان حلقه ی چاهی که تویی

نیست کم وسوسه ای سیب بهشت، اما من
دستم آغشته به نارنج گناهی که تویی …!

...

1+
عاشقانه, غزل ‏ - نظر دهید...

توی گلدان دلم مهر تو را کاشته است!

آنکه امید مرا از همه برداشته است
توی گلدان دلم مهر تو را کاشته است

قایقی کوچکم، عشق است که در این طوفان
بادبان های مرا رو به تو افراشته است

کاش یک خشکی دور از همه دنیا باشی
که تنَش از صدف و نور و شِن انباشته است

می شد ایکاش که باور کنم این را که کسی
غیر من پای به دامان تو نگذاشته است

ولی ای عشق من، ای ساحل پیوسته به آب
هیچ کس با تو مگر خاطر تر داشته است؟

دل ِخون، چشم به در دوخته دارد هر کس
به تو دل بسته و چشم از همه برداشته است

...

0
عاشقانه, غزل ‏ - نظر دهید...