پوران محتشم

آنکه بی باده کند جان مرا مست کجاست؟!

آنکه بی باده کند جان مرا مست کجاست؟!
تا به پایش بنهم جان و سر و دست کجاست

خاک را با نگهی گوهر رخشان بکند
آنکه ما را بدهد آنچه به دل هست کجاست

بر سر شرط میان همه ی شرط بران
بازی غیر بگیرد به کف دست کجاست

با قمار نگهش نرد مروت بازد
این چنین نیست کسی یا که اگر هست کجاست؟!

کس نیارد دل دریایی ما را در موج
ناخدایی که به طوفان بدهد دست کجاست

پرنیان هوس خواهش رفتن دارم
روزنی کو رهم از کوچه ی بن بست، کجاست؟!

...

0
عاشقانه, غزل ‏ - نظر دهید...

من و تو با هم و اما ز هم جدا شده ایم!

من و تو با هم و اما ز هم جدا شده ایم
چه روزهای قشنگی که هر دو ما شده ایم

شبیه شادی بعد از ترانه می مانی
که در کنار هم هر دو هم صدا شده ایم

صدای روحنوازت گل از گلم بشکفت
که در سرود و غزل هر دو هم نوا شده ایم

چنان بخوان که مرا رقص خون به رگ آید
که در هوای جنون عاشق بلا شده ایم

درون من پر اسرار سرخ می شد و باز
به موجهای عطش هر دو ناخدا شده ایم

من از نشاط سماع و تو از هوای وصال
چه خوب بر در ارباب ماجرا شده ایم

سپاه عشق به مرز جنون رسید و گذشت
و ما به عقل دریغا که مبتلا شده ایم

چه قدر با تو دویدم به راه روشن عشق
که پا به پای شبی غرق نورها شده ایم

بگیر دست مرا پرنیان خواهشها
که باز با غزلی تازه آشنا شده ایم

...

3+
جدایی, غزل ‏ - نظر دهید...