کریم سهرابی

زن نگو، قرص قمر، جان جهان آمده بود !

زن نگو، قرص قمر، جان جهان آمده بود
آنچه حافظ ز بتان خواست، همان آمده بود !

قاصد باد صبا در قدمش گل می ریخت
آبروی چمن و سرو چمان آمده بود

در مقامات حرا، سوره ی الرحمان بود
که به تنویر شب مدعیان آمده بود

عرصه ی جذبه ی زیبایی او، مرز نداشت
مَلَک از عالَم بی مرز و مکان آمده بود

آن که درس غزل و عشق به سعدی می داد
هفت صد سال، پس از او به جهان آمده بود !

همه ی صافی و پاکی، همه ی فضل و ادب
از سراپای وجودش به زبان آمده بود

مهربان بود، به او درد دلم می گفتم
بر سرم آنچه از عمر گذران آمده بود

اینکه در محضر شب، چهره نسائید به خاک
حکم،بر کُشتن یاغی به میان آمده بود

نعمتی بود، طلوع وی و خورشید به هم
که در آن حال و هوا، شب به امان آمده بود

...

2+
اروتیک, عاشقانه, غزل ‏ - نظر دهید...