کمال جعفری

من شدم یار تو اما تو شدی یار خودت

من گرفتار تو بودم تو گرفتار خودت
من شدم یار تو اما تو شدی یار خودت

من شدم شمع شب افروز تو در تنهایی
تو شدی ماه درخشان شب تار خودت

گفته بودم که کشم بار غمت را بر دوش
ای دریغا که شدی یار دل آزار خودت

شب و روزم شده لبریز خیال تو ولی
بی خیال منی و غرق در افکار خودت

دُور چشمان تو گشتن شده هر دم کارم
تو شدی دایره ی نقطه ی پرگار خودت

تا که ناز تو خریدار شدم قیمت جان
تو شدی مشتریِ عشوه ی بازار خودت

...

1+
جدایی, غزل ‏ - نظر دهید...