از خودم، از تو بدم می آید!

چه بلایی به سرم آمده است؟
از سرم، بوی عدم می آید
نیستی، نیستی ام نزدیک است
از خودم، از تو بدم می آید!
آخ، انگار همین دیروز است
خاطرِ خواستنم، خواستنت
لحظه ی داشتنت در آغوش
بوسه ی عاشقی و… عطرِ تنت
تا ابد ماندن تو واجب بود
رفتی و بر تو حرامَم کردی
وای بر من، که تمامم بودی
وای بر تو که تمامم کردی
در صفِ دیدن تو، تا بودی
سر ایمان خودم، تا بودم
به تو و معجزه ی چشمانت
من مسلمان تر از اینها بودم
کاش میشد کمی عاقل باشم
دست از کودکی ام بردارم
خبر داغِ محافل شده ای
سوژه ی مردم لاکردارم
آنکه دیروز نظر داشت به تو
خبرش هست که دلخور شده است
همه از بوسه یمان می دانند
شهر از خاله زنک پر شده است
“این فلانی شده با او بوده”
“آن فلانی شده هم ناکار است”
چشم ها، مُرده ی این اغراق اند
گوش ها تشنه ی این اخبار است
جانِ من را به لبم آوردی
خرج کن کمتر از اینها از لب
حال، «او» من شده و «من» بعدی
دور باطل زده ای لامذهب!
چه بلایی به سرم آوردی
چه بلایی به سرم آوردم
چه بلایی به سرم آوردند
دوست دارم به خودم برگردم…

3+
آریا صلاحی, رابطه

دیدگاهتان را بنویسید

نشانی ایمیل شما منتشر نخواهد شد. بخش‌های موردنیاز علامت‌گذاری شده‌اند *