اسب پایش که بشکند، خلاصش می کنند!

اسب پایش که بشکند، خلاصش می کنند!
با گلوله ای، دارویی، تزریقی، راه حلی پیدا می کنند برای دردش؛ چون می دانند که اسب پاشکسته دیگر حالش بهتر نخواهد شد و چه کاری است که بماند و عذاب بکشد!
خلاصش می کنند که برود به بهشت اسبها…
هر جاندار راه حلی دارد، یا دادرسی.
زنبورها دسته جمعی به دود می زنند و خودکشی می کنند، نهنگها به گِل می نشینند، پلنگهای نر از ماده ها دوری می کنند تا نسلشان منقرض بشود، هر جانداری یا خودش از دردها بلد است راهی بسازد به بهشت، یا کسی هست که به دادش برسد.
مطرودِ این زمین چرک، فقط آدم بدبخت است که نه خودش علاج کردنِ دل شکسته را بلد است، و نه هیچکس دیگری حواسش هست خلاصش کند!
وقتی دلش می شکند، مثل آونگی سرگردان میان رنج و رنج، باید در برزخ سرد آزردگی بماند، لبخند بزند، و برای همه حتی خودش نقش جاندار سرخوشی را بازی کند که از زندگی اش لذت می برد!


1+
رابطه, ناشناس, نثر

دیدگاهتان را بنویسید

نشانی ایمیل شما منتشر نخواهد شد. بخش‌های موردنیاز علامت‌گذاری شده‌اند *