امشب مسلمان نيستم، امر به منكر كن!

بردار از سر چادرت را، خستگى در كن
گلهاى مشكى سرت را باز پرپر كن
موهات اگر كوتاه باشد، مثل بار قبل
قيد خودم را مى زنم اين بار…، باور كن
مُحرِم شدم تا مَحرَم دستان تو باشم
امشب مسلمان نيستم، امر به منكر كن
دستان من، سمت درخت سيب! مى آيند
فكرى براى لانه ى اين دو كبوتر كن
دنياى من، بين دو بازوى تو پنهان است!
وا كن! مرا آماده ى دنياى ديگر كن
محكم كن آغوش گره را، باز محكم تر
هرلحظه احوال مرا از قبل، بهتر كن
فردا اگر چشمِ نظر افتاد، با چشمت
هر چه مسلمان در خيابان بود، كافر كن
امشب گذشت امّا، براى دفعه ى بعدى
وقتى كنارِ من نشستى، روسرى سر كن

0
اروتیک, حسن رحمانی نکو, عاشقانه, غزل

دیدگاهتان را بنویسید

نشانی ایمیل شما منتشر نخواهد شد. بخش‌های موردنیاز علامت‌گذاری شده‌اند *