انسولین

گفت : از حرفام نرنجیدی …؟
گفتم : نه!
گفت : ولی هر کی بود یه چیزی بهم میگفت.!
گفتم : مادرم انسولین میزنه، اولا خیلی دردش میگرفت، بعدش کمتر شد،
حالا هر وقت سوزنو تو پوستش فرو میکنه، فقط میخنده
الان منم اونطوری ام…!


0
حمید جدیدی, نثر

دیدگاهتان را بنویسید

نشانی ایمیل شما منتشر نخواهد شد. بخش‌های موردنیاز علامت‌گذاری شده‌اند *