ای خدا کاش که تا دکمه ی آخر برود!

دکمه ی پیرهنش، مانده نخش در برود
اگر این مرتبه با دکمه ی خود ور برود
کاش که باز شود زودتر این قفل یقه
قبل از آن ثانیه که، حوصله ام سر برود
سینه اش معدن گنج است، اگر کشف شود
ترسم این ست که امنیت کشور برود
روسری بسته و ده سال جوان خواهم شد
اگر آن پارچه ده سانت عقب تر برود!
شده ام محو لب و خنده او، میترسم
همه ی دلخوشی ام لحظه ی دیگر برود
لحظه ی رفتن او، دکمه ی اول وا شد
ای خدا کاش که تا دکمه ی آخر برود!

3+
اروتیک, حسن رحمانی نکو, عاشقانه, غزل

دیدگاهتان را بنویسید

نشانی ایمیل شما منتشر نخواهد شد. بخش‌های موردنیاز علامت‌گذاری شده‌اند *