باز یوسف را نصیب گرگ صحرا می کنی!

گفته بودی خانه ام را زود پیدا میکنی
خسته ام از بس که تو امروز و فردا میکنی
یوسفت را می دراند نابرادر مثل گرگ
وای بر بی غیرتی! داری تماشا می کنی؟!
غیرتت را چند دادی کاسب ارزان فروش-
که برادر بودنت را ساده حاشا میکنی؟!
تا خرت را بگذرانی با فریب از روی پل
باز یوسف را نصیب گرگ صحرا می کنی!
شهر در آتش بسوزد چون اتاقت سالم است
شک ندارم گوشه ای شکر خدا را می کنی
آه! بی دردی خودش درد است آخر نا رفیق!
تو چگونه با چنین دردی مدارا می کنی؟!

0
غزل ‏ -

دیدگاهتان را بنویسید

نشانی ایمیل شما منتشر نخواهد شد. بخش‌های موردنیاز علامت‌گذاری شده‌اند *