با کسی جز تو روا نیست رفاقت بکنم!

حق ندارم به کسی از تو شکایت بکنم
داستانی که دروغ است روایت بکنم
شکل بوییدن تو با دل من کاری کرد
که به یک شاخه گل سرخ حسادت بکنم!
سالها زنگ غزل را زدم و در رفتم
تا بیایی دم در سیر نگاهت بکنم
دوستت دارم و تنها شده ام مثل خودت
با کسی جز تو روا نیست رفاقت بکنم
گرچه بیمار منم آمده ام تا که تو را
در تن زخمی این شعر عیادت بکنم
ناگهان وقت غزل می شود و تنهایی
تا می آیم به نفس های تو عادت بکنم!

0
عاشقانه, غزل ‏ -

دیدگاهتان را بنویسید

نشانی ایمیل شما منتشر نخواهد شد. بخش‌های موردنیاز علامت‌گذاری شده‌اند *