به هم سیلی زدیم و دیگران را متهم کردیم!

درختان جوان را در خیابان دفن می کردیم
برادرهایمان را زیر باران دفن می کردیم
زمین از اضطراب کفش هامان باخبر می شد
هوا تاریک می شد، بعد از آن تاریک تر می شد
درختان بریده زیر باران گریه می کردند
برادرهایمان در گورهاشان گریه می کردند
هوا دم داشت، با تکرار خِس خِس بازدم می شد
صدای جیغ می آمد، دو کفش از جمع کم می شد
– هزاران سایه پشت سایه پنهانند ( کم گفتیم !)
– صدایت را ببُر ! ( با پچ پچی در گوش هم گفتیم )
میان شهرِ خالی می دویدیم و هوا بد بود
صدای تیر، سهم هرکسی که حرف می زد بود
به نوبت زخم هایی گوشه ی تصویر می خوردیم
به نوبت گریه می کردیم و در صف تیر می خوردیم
کسی هربار می افتاد و در خون دست و پا می زد
صدایی نام مان را پیش از افتادن صدا می زد
صدا روی درخت ِ پیر انجیر معابد بود
صدا مثل صدای کشتن ِ مرغ مقلّد بود
نفس با هر دویدن تنگ تر می شد، هدر می رفت
زمان تکرار می شد ،خانه هامان دور تر می رفت
زمان تکرار می شد، در مسیر ابرها بودیم
دوباره در کنار نعش ها و قبرها بودیم
درختان شکسته زیر باران گریه می کردند
برادرهایمان در گورهاشان گریه می کردند
-تو بودی ؟ -نه! -تو بودی؟ -نه! هوا بد بود، دم کردیم
به هم سیلی زدیم و دیگران را متهم کردیم
کسی می شست آنسو دست های سرخ رنگش را
کسی آن گوشه پر می کرد با سرعت تفنگش را
کسی را دیگران سمت طناب دار می بردند
کسی را چشم بسته سینه ی دیوار می بردند
جهان با ترس هایش زیر چشمان درشتت بود
صدایم کردی و چاقوی سرخی توی مشتت بود
مرا در اشک هایت مثل ماه ی تلخ ،حل کردی
مرا چاقو زدی و لحظه ی آخر بغل کردی
صدایت کردم و زنگ صدایت در صدایم بود
تو را بوسیدم و خون تو روی دست هایم بود
دو تا ماهی ِ مرده داخل یک تشت ِ خون بودیم
دو شاخه روی نعش ِ یک درخت واژگون بودیم
درختان جوان را زیر باران دفن می کردند
جوان بودیم و ما را در خیابان دفن می کردند…

3+
حامد ابراهیم پور, مثنوی

دیدگاهتان را بنویسید

نشانی ایمیل شما منتشر نخواهد شد. بخش‌های موردنیاز علامت‌گذاری شده‌اند *