بیگانه با همیم و نگهبانمان یکی ست!

هرچند نان مانده یِ زندانمان یکی ست
بیگانه با همیم و نگهبانمان یکی ست
سگ پرسه می زنیم و به جایی نمی رسیم
بن بست انتهای خیابانمان یکی ست
ما را بدون دیدن هم دار می زنند
منصورهای در پی ِ عصیانمان یکی ست
تزویر قهوی قجری درنگاهمان
فال نزار ِ در ته فنجانمان یکی ست
هی پشت می کنیم به هرکس که می رسد
حمام فین ِ بی رگ ِ کاشانمان یکی ست
شبها که کنج خلوتمان را فروغ نیست
سر فصل شعرهای زمستانمان یکی ست
ایمان بیاورید به آغاز فصل سرد
ایمان بیاورید که ایمانمان یکی ست
هم سنگ هم نبوده دل ِ بی قرارمان
درحیرتم که بسترِ طغیانمان یکی ست
همسفره نیستیم ولی آشنای هم
نان و نمک نخورده نمکدانمان یکی ست
آخر بمان که خواب اقاقی بروید از
آغاز فصل سرد که پایانمان یکی ست

1+
سیدمهدی نژادهاشمی, غزل

دیدگاهتان را بنویسید

نشانی ایمیل شما منتشر نخواهد شد. بخش‌های موردنیاز علامت‌گذاری شده‌اند *