تصور کن که دیوانه شوی از موج گیسویی…

تصور کن که دلدارت همان پیغمبری باشد
که در کار رسالت شهره اش ویرانگری باشد
تصور کن که دیوانه شوی از موج گیسویی
که با حکم فقیهی در حصار روسری باشد
برقصانی تمام واژه ها را در غزلهایت
اگرچه میل معشوقه به رقص بندری باشد
بخواهی و بخواهد نبض رگهایت شود اما
به اجبار پدر گاهی به فکر دیگری باشد
نفهمیدم چرا بین همه باید طلوع من
خلاف انتظارم مبهم و خاکستری باشد!
خودم را می فریبم مثل محبوسی که در ذهنش
به دنبال فرار و روزگار بهتری باشد
مبادا منتظر باشی که در پایان شعر من
ببینی قافیه هرگز بنام دختری باشد!

2+
جدایی ‏ -

دیدگاهتان را بنویسید

نشانی ایمیل شما منتشر نخواهد شد. بخش‌های موردنیاز علامت‌گذاری شده‌اند *