جسدی که شبح ِ یک زن ِ دیگر می شد!

منم و عکس مچاله شده در دستی که
منم و عشق که خوردیم به بن بستی که
خانه با سردی دیوار هماغوشـم کرد
از چراغی وسط رابطه خاموشم کرد
قفل زد روی دهانم که پر از خون شده بود
جسدی آن طرف پنجره مدفون شده بود
جسد ِ زندگی ِ کرده شده با غم ها
جسد زل زده به چشــم ِ تر ِ آدم ها
جسد خاطره هایی کـه کبودم کردند
مثل سیگار به لب برده و دودم کردند
جسدی که شبح ِ یک زن ِ دیگر می شد
جسد روز و شبی که بد و بدتر می شد
جسد یک زن ِ خوشبخت ِ یقیناً خوشبخت
بسته ی خالی سیگارم و قرصت در تخت
جیغ خاموشی رویای تو و مهتابی
با خودت غلت زدن در وسط ِ بی خوابی
با تنی خسته که آمیزه ای از لرز و تب است
در شبی تیره که از ثانیه هایش عقب است
در شبی از تو و کابوس تـو طولانی تر
در شبی تیره که هر کار کنی باز شب است

4+
فاطمه اختصاری, مثنوی

دیدگاهتان را بنویسید

نشانی ایمیل شما منتشر نخواهد شد. بخش‌های موردنیاز علامت‌گذاری شده‌اند *