خشکیده بود سینه و شیری نداشتم!

من از شب شکنجه گزیری نداشتم
خشکیده بود سینه و شیری نداشتم
هی بر فراز لاشه ی من دور می زدی
جانی برای اینکه بگیری نداشتم!
هر چند یک نهنگ به گِل گیر کرده ام
جز سمت ساحل تو مسیری نداشتم
سرباز و فیل و قلعه و اسبم ردیف بود
شاهم، ولی چه سود ؟ وزیری نداشتم !

2+
حسین شیردل, خیانت, غزل

دیدگاهتان را بنویسید

نشانی ایمیل شما منتشر نخواهد شد. بخش‌های موردنیاز علامت‌گذاری شده‌اند *