خلاص می شوم امشب به لطف چاقویم!

به شاهرگ زده ام بی هوا و میگویم :
خلاص می شوم امشب به لطف چاقویم!
چگونه قطع کنم دست پیچکی را که
به سینه ام زد و پیچید دور بازویم؟
سرم به شانه ی خورشید می رسید اگر
نمی زدند رفیقان تبر به زانویم!
چنان نواخته این روزگار قلبم را
که تار-تار سپیدی نشسته بر مویم!
چه رفته است براین زندگی که بعداز تو
به مرگ فکر کنم، عاشقانه میگویم !
هزار راه رسیدن به عشق را بلدی !
چراکه تک تکشان را تو بسته ای رویم!
دلم خوش است که جای خودت،خداوندت
غمِ نداشتنت را نشانده پهلویم!

0
عبدالمهدی نوری, غزل

دیدگاهتان را بنویسید

نشانی ایمیل شما منتشر نخواهد شد. بخش‌های موردنیاز علامت‌گذاری شده‌اند *