دیوانه ای درون سرم راه می رود!

تو: عقربی که در قمرم راه می رود
تو: دشنه ای که در جگرم راه می رود
گیسو رها نکن به سراغم نیا بد است
دیوانه ای درون سرم راه می رود
این روزها زمین و زمان خانه های شهر
من ایستاده، دور و برم راه می رود
می بینمت به خواب و عجیب است در پی ات
هر شب دو پای در به درم راه می رود
می خواستم که گل بخرم دیدمت به راه
اصلا گلی که من بخرم راه می رود
این فکر پیر توی سرم هی عصا زنان
«شاید که از تو دل ببرم» راه می رود
من بمب خنده عقب افتاده ها شدم
دیوانه ای درون سرم راه می رود!

0
غزل, محمدعلی رضازاده

دیدگاهتان را بنویسید

نشانی ایمیل شما منتشر نخواهد شد. بخش‌های موردنیاز علامت‌گذاری شده‌اند *