رفتی و از خدای گرانسال تر شدم!

درکوچه ها قدم زدی آنقدر سر سری
تاخون به چشم پنجره و در بیاوری!
با دکمه های پیرهنت سختگیر باش
وقتی دو برّه را به چراگاه میبری!
رویاترین زنانه که من را مرتبا
به باد میفروشی و از آب می خری!
من مثل سنگواره ی پرواز، مثل سنگ
پروانه ای که خشک شده لای دفتری
یا بادبادکی که به سرگیجه مبتلاست
در دست باد در نوسانات روسری
من را کلاغ میکنی و توی خوابِ شهر
روی چنار های «جهانشهر»میبری
و میدمی به ساچمه ای از تفنگ ها
و می روی سراغ کلاغ جوان تری؟
از روح آن کلاغ به تو نامه میرسد
روح کلاغ رفته به جلد کبوتری
عنوان نامه خون کلاغ است، نو عروس
این نامه را به یاد من و حسرتم ببوس
روح کلاغ مرده کجا بال و پرکجا؟
از این کلاغ بال کجا مانده پر کجا
روح کلاغ ساچمه را قورت میدهد
دانه کجا و ساچمه ی بی پدر کجا؟
گفتی سفر کنم که فراموش تر شوی
شوق سفر کجا؟ دل بی همسفر کجا
گفتم شکایتی بنویسم به دادگاه
شاکی کجا و متهم ما حضر کجا
قاضی کجا و روح کلاغ این چه صحبتی است؟
ما بین ما شکایتی از یکدگر کجا
رفتی و از خدای گرانسال تر شدم
از مزرع ملخ زده پامال تر شدم

0
محمدرضا حاج رستمبگلو

دیدگاهتان را بنویسید

نشانی ایمیل شما منتشر نخواهد شد. بخش‌های موردنیاز علامت‌گذاری شده‌اند *