زنی که اشک نریزد قبول کن، زن نیست!

سفر، بهانه ی خوبی برای رفتن نیست
نخواه اشک نریزم، دلم که آهن نیست!
نگو بزرگ شدم، گریه کار کوچک هاست
زنی که اشک نریزد قبول کن، زن نیـست!
خبر رسیده که جای تـو راحـت است آنـجا
قرار نیست خبرها همیشه، اصلا نیست
شب است بی تو دراین کوچه های بارانی
و پلک پنجره ای در تب پریدن نیـست
حسود نیستم اما خودت ببین حتی
چراغ خانه ی مهتاب بی تو روشن نیـست
“مرا ببخش اگر گریه می کنم وقتی
نوشته ای که غزل جای گریه کردن نیست”
زنی که فال مرا می گرفت، امشب گفت:
پرنده فکر عبور است، فکر ماندن نیست!

0
جدایی, غزل, نجمه زارع

دیدگاهتان را بنویسید

نشانی ایمیل شما منتشر نخواهد شد. بخش‌های موردنیاز علامت‌گذاری شده‌اند *