نداشت…

می گفت زنده ام به تو و باوری نداشت
این پادشاه پشت سرش لشکری نداشت
مانند آشنای غریبه در این جهان
جز مرزهای بسته  خود کشوری نداشت
گفتم بمان که دولت عشق است بودنت
اما توجهی به چنین دلبری نداشت
وقتی که رفت قامت دیوار قد کشید
آنقدر قد کشید که دیگر دری نداشت
من ماندم و کبوترحسی که هیچ گاه
بال و پر رها شده ی دیگری نداشت
یک آن تبر به دست دلم را هدف گرفت
وقتی شکست دعوی پیغمبری نداشت
آتش گرفت هیزم چشمان من بجز
رنج و عذاب معجزه ی بهتری نداشت
شیطان نشست وسوسه ای روبراه کرد
“آدم”، ولی دوباره دل کافری نداشت
چکامه در اینستاگرامانتشار اشعار شما در چکامه

جدایی, سیدمهدی نژادهاشمی, غزل

دیدگاهتان را بنویسید

نشانی ایمیل شما منتشر نخواهد شد.