شاید كه از قوم مغول چنگیزتر بودم!

از روزهای رفتنت پاییزتر بودم
از شمس های دیگرت تبریزتر بودم
باران اگر آنسوی شیشه داشت می بارید
این سوی شیشه بی هوا من نیز، تر بودم
یك شب اگر دستت به تار موی من می خورد
از نغمه ی داوود شورانگیزتر بودم
شاید اگر یوسف به قلبم فرصتی می داد…
از تیغ چاقوی زلیخا تیزتر بودم
شاید تمام چشم ها را كور می كردم
شاید كه از قوم مغول چنگیزتر بودم…
یك مزرعه اندوه در من مانده… حقم نیست
من با تو از هر دشت حاصلخیزتر بودم
رسم بزرگی را به جا هرگز نیاوردی!
از هر كس و ناكس به چشمت ریزتر بودم
یادت بماند من كه حالا خالی ام از عشق
از استكان چایی ات لبریزتر بودم

3+
پاییز, جدایی, زنبق سلیمان نژاد, غزل

دیدگاهتان را بنویسید

نشانی ایمیل شما منتشر نخواهد شد. بخش‌های موردنیاز علامت‌گذاری شده‌اند *