علیرضا آذر

دانلود دکلمه و متن شعر انجماد با صدای علیرضا آذر با کیفیت 320

دانلود دکلمه شعر انجماد با صدای علیرضا آذر با کیفیت 320

 

تق تق تَ تَق تق هووو، هوا بوران و کولاکه
تو ظهر آفتابی هوا وقتی که اینجوره

میگن یه جایی گرگ مادر توله زاییده
دلشوره داره تو دلم رختاشو میشوره

سرما یه جوری کل شعرو زیر و رو کرده
حس میکنم خوابم هنوز و غرق کابوسم

هر شب شبیه موقع جون دادن ققنوس
تو زندگی معجونی از لبخند و افسوسم

پرسیده بودی معنی بدبخت چی میشه
اونی که تنها دلخوشیش واژه ست بدبخته

ذهن شلوغ و دست خلوت، روح جرواجر
اینجوریه که زندگی با شاعرا سخته

شاید بپرسی چی تو رو اینجور خامت کرد
با چشم من چشماتو یک لحظه تماشا کن !

اول بذار این عشق سر تا پاتو برداره
اونوقت بیا و لحظه های عشقو حاشا کن

میدونی آخه عشق و شعرش مال هرکس نیست
عاشق شدن که بچه بازی نیست، جیگر میخواد !

باید تو روی عالم و آدم درآی سخته
راحت بگم عشق آدمای کله خر میخواد

رو زندگی منجمد سر خوردم افتادم
یک تیکه ی گنده از عمر رفته قیچی شد

یادت میاد از هرکسی رو دست میخوردم
حالا ببین اون آدم بی دست و پا چی شد !

یه عمرو لالوی میوندارا نچرخیدم
هرکی بگه این قلچماق لات تهرونه

هرجا تمرگیده نمک خورده، نمک بُرده
این دفعه حتما گوش چشمش به نمکدونه

تا اینکه تو هر خونه ای چشمم تورو می دید
گفتم علی جون این دفعه بد گاومون زایید

یک شب خلاصه ترس و لرز و دود و دم کردم
گفتم ببخشیدا شما ناجور زیبایید !

سیگارو روشن میکنی دودو نمیدی تو
گاهی رو صورت لخته ی افسردگی خوبه

بق کن، بلرزون شونتو انگار ترسیدی
واسه شروع رابطه موش مُردگی خوبه

از تو، از اون چشمای سگ بسته ت رکب خوردم
مشتم که وا شد تو زدی تا دستمو خوندی

تا چشمه تشنه بردی و هی تشنه آوردی
سرخود بریدی، دوختی هی گربه رقصوندی

حال تو واسه شعر من تصمیم میگیره
وایسا ببینم این دفعه چی زیر سر داری !

با اخم و لبخندت ترانه م زیر و بم میشه
رو تک تک تصویرهای شعر اثر داری !

هر وقت نگاهت میکنم پاتیل پاتیلم
هم شیره ی اعلاترین باغای انگوری

تو مرگ صدها مرد مادر مرده دست داری
با خون من دستاتو داری باز میشوری !

حرف از دلم ماسیده تا پشت لب و دندون
وقتی نگاهت پشت اون اخم زبون بنده

حرفای هر روزم تو حلقومم تلنباره
بغضی که توی سینمه، هم وزن الونده

هم عاشقت هستم هم از دستت گریزونم
این حس نامفهوم لاکردار چی میگه

اصلاً چه معنی داره ما از هم جدا باشیم
بین دو تا دلواپسی دیوار چی میگه

همیشه هرجوری شده قندیل میبندی
هی تور برف و به زمین چرک میدوزی

چشماتو واتر کن نگاه کن کی بهت گفتم
یخ کمتر از آتیش روشن نیست، میسوزی !

صد مرتبه تو گوش من خوندی که بعد از این
من هم کنارت سفت و پر وامیستم دیگه

فردا دوباره روز از نو روزی ام از نو
دیگه تویی و روزگارت، من نیستم دیگه

تق تق تَ تَق تق هووو، هوا باد و تگرگه باز
به به جهان تو پنجه های ترد برگ باز

خاکستری، سربی هوا همرنگ مرگ باز
خورشید پشت کوه داره میتمرگه باز

حالا که ضلع سوم هر عشق قابیله
حالا که حرف از دل اراجیف و اباطیله

تو مایه های من کسی هم باشه تعطیله
دور گلوی خواهرم سرویس استیله

فکر کن خیانت میوه ی دلواپسی باشه
هر روز پرونده ت تو شیب بررسی باشه

یک جنگ بدتر پشت هر آتش بسی باشه
این قصه میتونه بلای هرکسی باشه

شب مشت مارو واسه‌ ی همدیگه وا کرده
تو ظل گرما برف و یخ محشر به پا کرده

هی لایه لایه روحمو از هم جدا کرده
اینبار تو گلدون گل یخ پا به پا کرده

عشقای چند ضلعی تو اشکال مدرنیته
آتیشا از اون موی دم اسب طلاییته

با من جلو این آدما بازی نکن خیطه
اینجوری آخرسر یه پیت بنزین و کبریته

بابای مردت هم تو رو فانوس مجلس کرد
هم دست مارو خونی اون مست ناکس کرد

آقای دنیا دیده هرکاری که تونست کرد
کاشکی دوباره بوی موهاتو بشه حس کرد

زلفاتو به زلفای خوشحالی ببندی کاش
چشماتو رو چشم هر آشغالی ببندی کاش

طاقی رو زیر سقف پوشالی ببندی کاش
یا لااقل بازم برام خالی ببندی کاش !

بازم رو پیشونیت یه خط نکبت افتاده
فکر کن به تصویری که تو آیینه‌ ت افتاده

داری تموم میشی به نبضت لکنت افتاده
این دفعه تو فنجونت عکس ساعت افتاده

از هرکی پرسیدم کجایی گفتن آینده
آینده واسه بعضیا جک میگه میخنده

آینده‌ ی امثال من بغضه، گلو بنده
تو تو کدوم آینده ای مظنون پرونده

وقتی رسیدم جونت از تختت جدا میشد
عمرا اگه این زندگی تو مرگ جا میشد

این خونه داشت آهسته جای سایه ها میشد
هر شب یه قربونی تو جشنت دست و پا میشد

آخر، سر انگیزه ی مو بورمو خوردن
جون و جنون جوهر مجبورمو خوردن

هی مزه مزه آرزوی دورمو خوردن
مست کرده بودن حبه‌ ی انگورمو خوردن

چشمای تو ! پس معنی صبر جمیل اینه
اون حسرت کوتوله و قد نخیل اینه

پس علت اون سکته های بی دلیل اینه
این شهرو داغت ذوب کرده، چرنوبیل اینه !

مردن تهش خوبه، درسته تا ته اجباره
بهتر بگم معنی در، تو درک دیواره

با اینکه مرگ واژه ها بیرون از آماره
از زندگی یه شعر تاریخ آبرو داره

لعنت به دنیایی که باقی موند بعد از تو
ای تف به هرچی که منو خندوند بعد از تو

دنیا شکست و از نگاهم خوند بعد از تو
مرگم منو از تخت خوابش روند بعد از تو

عکس نگاهت پشت و روی زیرپوشم بود
میرفتم و وزن گناهم روی دوشم بود

میرفتم و تیغ قضاوت بیخ گوشم بود
چشم امیدم ساقی آدم فروشم بود

حرفای در تو در اگه دوره تو درکم کن
شرِ شعورو از سر این دردسر کم کن

پا روی احساست بذارو قرص ترکم کن
این نقطه های اشتراکو بیشتر کم کن

تو مستطیل زندگی ضلع بلندش باش
همیشه زخم و زیلی این تیر و ترکش باش

خورشید باش و تا ابد ناچارِ تابش باش
لطفا دوباره شاهکار آفرینش باش

حالا که از چشمت نگاه پهلوون رفته
حالا که طاعون وفا تو خونمون رفته

حالا که آبی از جمال آسمون رفته
حالا که سرما سوخته تا استخون رفته

میگی برام از علت افسردنت بنویس
میگی که از پاییز و از پژمردنت بنویس !

میگی از اونا که نشستن خوردنت بنویس
میگی یه کم از مگر قبل از مردنت بنویس !

باشه فقط اول بگم حس تو رو دو… بوووق
از توی آلبوم گودی چشماتو میبو… بوووق

از لای در چشمای سبزت زیر ابرو… بوووق
چی آخه بنویسم که از قیچی سانسور بوووق

تق تق تَ تَق تق هووو هوا باد و تگرگه باز
از زیر در مشت مشت یخ و برفاب اومد تو

حالا تموم خونه یه برکه ست که از سقفش
صد آرزوی بسته رو قلاب اومد تو

شعرای تیکه تیکه مو بازم رفو کردم
هاشور جبر و بیت من، آخر تو دست تو دست

با خودنویست خط زدی رو شعر و میگفتی
تصویر این تیکه ش سیاه تر از خود سوژه ست

تا از دوراهی های عشق و زندگی میگم
به بیت و مصرع دست درازی میکنی خانم

میگی ببرش وصله کن بازآفرینی کن
با آبروی شعر بازی میکنی خانم !

عشق آرزو کردم میگی عریان نویسی کرد
از قلب میپرسم جواب سرسری میدی

از عشق میخونم یه چیزی زیر لب میگی
معشوقه میسازم یه فحش بدتری میدی !

تو این جهان که گونه های ریز میمیرن
عشق و جنون باید بمیره، منطقیش اینه !

میخوای که هم شاعر بشم هم دست نون آور
بی مایه باور کن فطیره، منطقیش اینه !

دنیای من دنیای یه بچه ست که تب داره
خوابیده و کابوسی از پاییز می بینه

دنیای آدم گنده ها یه مرده پولداره
که هرچی آدم پشت شعره ریز می بینه

تا هرکجا چشمات می بینه فقط برفه
تبعید اجدادی درسته خستگی داره

البته میشه رفت بهشت و سیبو برگردوند
گاهی یه چیزایی به آدم بستگی داره !

تا از تو بازم با خبر باشم نخوابیدم
تا اون شبی که اومدی چله نشین بودم

تصویر این لحظه که میخونی خودش شعره
رفتی زدی تو برف و پشتت نقطه چین بودم

آخر نفهمیدم تو نحسی ! لفظ من نحسه !
هرجایی از تو اسم بردم خون به راه افتاد

هرجا نشستم قهوه خوردم فالمو دیدن
تو طالعم جغد شب و مار سیاه افتاد

ما رو گرفتی یا خیال تا ابد عشقی
چشم تو چشم من بودی و رویات با اون رفت !

گاهی برای حرف مردم هم شده زن باش !
بس کن تو چشم ناکس و کس آبرومون رفت !

حتما تو میدونستی از این قصه چی مونده
اون اشک داغ گوشه‌ چشم نجیبت کو ؟!

دیدی که تو خون خودم دارم ولو میشم
کو پس مسلمون نذر صد امن یجیبت کو ؟!

تنها و سرگردون و تیپا خورده و زخمی
یه شب سجل مارو باطل کردی و رفتی

کشتن به چی میگن دیگه ؟ کشتن به چی میگن ؟
تو بدترین اوضاع منو ول کردی و رفتی

این خونه نه، این شهر نه، دنیا یه زندونه
من هم شنیدم آخرین راه فرار عشقه

اما نمیخوام عشقو، با این حال میدونم
راه تحمل کردن این روزگار عشقه

من به کسی که حالمو میپرسه بدبینم !
من به تموم چشم های شهر مشکوکم

باور کنین این روزها ده شخصیت دارم !
هرجا یه سازی میزنم ناجور و ناکوکم

اصلا نفهمیدم تو راهی که جلو میرم
دارم خودم از من یه لقمه درد میسازم

تاسم نشست و بازیو یه دفعه وا دادم
یک لحظه فهمیدم دو تاس دیگه میبازم

این مهره ی آخر، بزن بازنده معلومه
این مهره‌ ی آخر چه حرفا تو دلم مونده

اما بدون دست خدا تا رو بگردونی
سیب نصیب و تو هوا صد دور چرخونده

دنیا، نوشتن، رابطه، تک تک زمستونن !
تصویر یخ تو یخ زیاد افتاد تو شعرم

اون عصر یخبندون از این دفتر به راه افتاد
اینجوری اسم انجماد افتاد تو شعرم !

...

21+
علیرضا آذر, علیرضا آذر نظر دهید...

دانلود دکلمه شعر چهار 4 قطره خون با صدای علیرضا آذر با کیفیت 320

دانلود دکلمه شعر چهار 4 قطره خون با صدای علیرضا آذر با کیفیت 320

 

سلام ای هیبت در مه! اگر از حال من پرسی
ملالی نیست جز دوری دستان تو از دستم تو چی

یادی از این مرد مجازی میکنی یا نه
شکستی عهد سابق را! نگو نه من که نشکستم

به دست خالی ات ای سرو لخت بارور سوگند
قسم به زخم های تو عروس پاره پیراهن

عصای شعبده از شاخه های تو فرود آمد
خودم دیدم که سیب از حجله ات میریخت بر دامن

کبوتر های شهرم را هزاران نامه بر کردم
که شاید آسمان بردارد آن درد وبالم را

تو هم پرسیده بودی که چه خواهی کرد با دوری
صبوری کن برایت مینویسم شرح حالم را

بگو از حال و روزت از خودت از زندگی در خود
بگو از آن اجاق کور خورشیدی درآوردی

کتاب جیبی صادق سه قطره خون که یادت هست
چه شد گوش و کنارت هست یا اینکه گمش کردی

گمش کردی خیالی نیست باور کن
به جایش هم برایت چهار قطره خون نوشتم روح سرگردان

نمیدانم به دستت میرسد یا هرچه باداباد
برایت مینویسم چند خط از قربت انسان

آهای ای سیب ممنوعه ویار دائم شیطان
عزیز قلب هر درمانده ی جا مانده در تهران

تماشای دو دست من برای چیدن سحرت
خداوند سپید و سرخ از هر شاخه آویزان

ببین با دست خالی آمدم یک بوسه بردارم
چرا بغ کرده و اخمو مسلح تا بن دندان

از آن شب که تن پیراهنت را باده دور آورد
مرا یعقوب نامیدند و این ویرانه را کنعان

وضو نگرفته حتی در خیالم دیدنت کفر است
برایم آیت پروردگاری به همین قرآن

آهای ای چهره ی معلوم در هر برکه ی آبی
زن آیینه پوش لاجرم از دیده ها پنهان

تمام گوش های خانه را از ابر پر کردم
بزن با پنجره حرف دلت را پچ پچ باران

نرقص ای گردباد مو پریشان کمر باریک
نزن از ریشه نسلم را برادر زاده ی طوفان

در آور کفش هایت را و نرم از گور من بگذر
که بدجوری ترک خورده در و دیوار هیچستان

تو و سگ های ولگرد هدایت یک طرف باشید
من اما این طرف با کاشفان شرقی کاشان

اگر معنای آدم میشود تو! من چه هستم پس!؟
کجا این حجم در سلول کز کرده! کجا انسان!

تو یک جغرافیای منحصر به خویشتن هستی
تنت چم و خم چالوس و چشمت سبز لاهیجان

تو ییلاقی ترین مقصد برای کوچ دستانم
اعوذ بک من الشر شرار ظهر تابستان

من اما آخرین سیگار، اسیر دست دود آلود
تمامم! ول کن این ته مانده را خانوم زندانبان

سرانجام تمام قصه ها یک جور خواهد بود
همیشه یک کلاغ خانه گم کرده دو خط پایان

بخواب آرام در بستر میان لای های خواب
بخواب آدم کش خوابیده با لالایی مهتاب

تنت از مرمر شفاف و چشمت یشم بر مرمر
درونت ماده اسبی ترکمن هم رام هم بی تاب

سیاه گیس ابریشم بلند ماه پیشانی
سخن چاقو، زبان جادو، صدف دندان و لب انار

تو را باید شبیه کوه نور از دور خاطر خواست
تو را باید تماشا کرد آن هم با هزار آداب

تو را باید میان صفحه ای از حرز پنهان کرد
که زخم چشم مردم میشود کشفی چنین نایاب

تو آن صیدی که صیاد خودت را صید خود کردی
فقط با طعمه ی چشم و سر هر مو که صد قلاب

اگر تن تر نکردم عیب از اقیانوس چشمت نیست
که از دوران نوزادی مرا ترسانده اند از آب

تو رفت و آمدی اما خدا آخر مرا انداخت
مرا بر سرسره عمری نشاندند و تو را بر تاب

به حکم تیر بابایت، منِ رعیت پدر دادم
منِ مست پدر مرده! خراب دختر ارباب

اگر خارم اقلا ریشه در خاک شرف دارم
تو در چشم لجن گل کن گل نیلوفر مرداب

اگر در سر کتابم طالعم دوری دستت بود
بتاب از چله ی جادو به لطف رمل اسطرلاب

اگرچه بختمان دوریست ساکت را زمین بگذار
هنوز از در نرفتی می سرد بر گونه ات سرخاب

چقدر این شهر را گشتی به انسان بر نخوردی خب
چراغ شیخ در دستت به صورت گهر شب تاب

ببین جو گندمم یعنی کمی از فصل من مانده
زمستان رخ کند مرده ام شب یلدا مرا دریاب

دوباره در نمازم یاد ابروهایت افتادم
فقط حافظ شنیده ناله ای که آمد از محراب

بتازان دختر صدها هزاران تیر از ابرو
بجنگ آبستن از جنگ هزاران مرد رو در رو

بیا از دام نفرت های دائم جان من بگذر
رها کن که تو مو میبینی و من پیچ و تاب مو

به سحر تو شب تاریک من خورشید باران است
تو را دیدم خزیدی بر درخت دسته ی جادو

چه وردی زیر لب خواندی که این طور از خودم دورم
بگو از لقمه ی سحرت بگو از جرعه ی جادو

گل نایاب می روید میان جای هر پایت
به بغضی یاس میریزد، به اشکی نرگس و شب بو

همیشه رد آفت ها میان بوته ها پیداست
امان از شاخه و ساقه فراق خودسر و خود رو

بگو از صورت قهرت به زیر لحن اغوایت
خودم ختمم تو خنجر زیر میبندی نقاب از رو

چه امیدی به آزادی کمند گیسوان دورم
فشار قبر آغوشت به دستت تیز ده چاقو

خرامان در نظر اسبی و طاووسی به تن داری
چقدر این خال و خط مارو چقدر این چشم ها آهو

در عمق قهقهه اخمو کنار بغض و بغ لبخند
جنون جمع اضدادی تضاد دوزخ و مینو

چرا هر مرد دین از خانه ات بد مست می آید
سلام و سجده را ول کن چه داری پشت آن پستو

که مولانا و خیام از صبویت جرعه می دزدند
و از هر پنجره یک شمس سرکش میکشد یاهو

اگر این مردها مردند من بی پرده نامردم
عزیز من تفاوت میکند هر گرد با گردو

غروب است و تو در دریای ماشین ها گم و گوری
و من درگیر دریای بزرگ و خودکشی قو

مبادا آدم دیگر مباد از من مقرب تر
تو هم که داغ و طغیان گر و من که بزدل و ترسو

همیشه هرچه در عالم به پیشت خاک و خاکستر
بدون تو زمان پر، زندگی پر، دین و دل پر پر

همیشه زیر پا بودم لگد مال و زمینی چرک
به امیدی هوا دارم تورا ای ابر بالا سر

صعود ماه تا ساقت ستاره تا سر زلفت
چه خورشیدی به پیشانی همه هفت آسمان پیکر

تمام جنیان تسخیر اوراد زمان بندت
تمام حوریان در حجله ات رقاص و خنیاگر

تو گامی آنطرف تر مینشینی رعشه میگیرم
از این دوری از این هجران چهار انگشت شرم اور

عطش دارم بنوشم چشمهایت را، نگاهت را
دهن گس کن ملس انگور نارس میوه ی نو بر

چه چیزی را طلب کردی و من گفتم برای بعد
تمام هستی ام را پیشکش کردم به پیغمبر

برای مرد ایلاتی تفنگ از هرچه بالاتر
تفنگش میشود ناموس و طفل و خواهر و مادر

تفنگ اثی ام را با تو سنگین دل عوض کردم
تو رفتی و تفنگم هم چه تقدیری از این بدتر

اگر از من بریدی مفت چنگت هرچه از من رفت
دلم می سوزد از بخت سیاه عاشق دیگر

برای من جنون بودی برای دیگری همسر
برای یک نفر دختر، به چشم یک نفر بستر

همیشه یک نفر قبل از من از تو کام میگیرد
همیشه دست دوم تو همیشه من پک آخر

گمم کن مثل شمعی در مسیر باد میرم
گلم اصراف کردی با اجیر قاتل و خنجر

تمام گفتنی هارا نوشتم حال خوددانی
پس از خواندن بسوزان نامه را، قربان تو، آذر!

 

...

38+
علیرضا آذر, علیرضا آذر نظر دهید...

دکلمه و متن شعر “آلبوم” با صدای علیرضا آذر

دانلود دکلمه شعر “آلبوم” با صدای علیرضا آذر با کیفیت 320

با تیک و تاک ساعت دیواری در زیر شیروانی مطرودم
دنبال موش های ولنگار و سرگرم لمس ذهن خودم بودم

از خرت و پرت های پدر جدم تا کفش های چرمی آقاجان
از تاس و تخت نرد فراموشم تا پوکه های برنو باقرخان

از بند و بسمه های مش ِ لیلا تا توپ آج کوچک مروارید
از عاشقانه های خودم با خود، تا نامه های بسته در تبعید

گاهی صدای خش خش دندان ها گاهی صدای زوزه لولاها
یک عالمه خیانت مجنون بود، در ارتباط ساده ی لیلاها!

در زیر میز کوچک خیاطی جلدی خراش خورده نمایان بود
چشمم به چشم آلبومِ گُم افتاد، که زیر خاک خسته و پنهان بود

از تار عنکبوت گرفته تا چندین و چند خاطره بر پشتش
از لای جلد له شده بیرون بود یک دست مَرد و حلقه ی انگشتش

آتش عطش گرفت برش دارم، انگیزه داشتم که ببینم چیست
چیزی از آن گذشته ی موهومم در لابلای خاطره هایش نیست

برداشتم عتیقه ی خاکی را، با فوت گرد و خاک بپا کردم
بازش نکرده دلهره ام میکشت، خود را از این زمانه سوا کردم

در صفحه های اول این آلبوم یک مَرد و زن که منزل خود هستند
یکجا فقط مجاور همدیگر، یکجا فقط مقابل خود هستند

در عکس های کهنه ی بعضاً تار، زنها و مردهای فراوانیست
از چیدمان ساده شان پیداست این خانه حتم خانه ی ایرانیست

در صفحه های اول این آلبوم، یک فصل مشترک همه جا پیداست
مرد آخرین توانِ پس از کار است، زن آشنای مطبخ رویاهاست!

گاهی فضا فضای پس از رنج است گاهی فضا اتاقِ پُر از قبر است
آن چیز مشترک که نمایان است لبخند مات و بی نمک جبر است

در این میانه مرد به جوش آمد، زن زنده مُرده بود و به دل خون داشت
تا چهار دست و پای در عکس افتاد یک بچه که قیافه محزون داشت

وقتی پدر همیشه پسر میخواست، بختش نوشت تا که چنین باشد
تا وقت تنگ پیری و جان کندن، شاید عصای دست همین باشد

در صفحه های اول این آلبوم یک جسم گرم و کوچک لغزنده
در دستهای منسجم یک مرد، زیر نگاهوار زنی زنده

شب انعکاس های غم و خون آب، صبح انعقاد خون اساطیری
لعنت به این مصیبت پی در پی، صبحی نبود و شب شبِ زنجیری

مرد از زمان قبل غزل میگفت، خنیاگر سخاوت مردانم
زنبورِ کارگر شده در کندو، نان آور فقیر بیابانم

در من حضور روشن اندوه است، در ماورای خنده ی همکاران
قلاب کرم خورده ی یک برکه، در دستِ بی سخاوت هر انسان

من ماجرای دیر دو کاجم در، یک کنج کور و دورِ دهی مطرود
من تکیه باز هم به خودم دارم، تا اره های کند شب موعود

بر شانه ام کبوتر تنهاییست بی دان و لانه مانده ی بی پرواز
پایان عاشقانه ی یک دارم، در انزوای خانگی آغاز

سرمایه دار پارگی جیبم، بختم شبیه سکه دوزاری
از جیب بی نهایت من افتاد، در فاضلاب کوچه ی اجباری

در صفحه های بعدی این آلبوم دنبال رازهای عدم بودم
تا اینکه چال گونه ی زن فهماند، آن بچه در میانه خودم بودم

در پشت دستِ کودکیِ خیسم، با رَد تیز تیزی دندانم
ساعت درست کردم و خندیدم در لحظه های پیش دبستانم

کیکی خزیده است کنار میز، زن ها و مردها و دو جین کودک
با ژست های لوس دهه پنجاه، با دسته های مصنوعی میخک

یک دوربین ثابت بی مزه، انگار از قشنگترین منظر
تصویرهای تار زیادی را ، انداخته برای غمی دیگر

انگار جای دیگر در خانه شایسته ی نگاه و تماشا نیست
انگار گوشه کنج پُر از خالی، با بکگراند تیره تماشاییست!

زن موی باز و لخت سیاهی داشت، مرد ابتدای عشق و خیابان بود
با خنده های نقلی و مصنوعی، آئینه دارِ مکتب تهران بود

گاهی محیط عکس عوض میشد از توو به پارک های همان اطراف
یک صندلی کوچک سیمانی، فیگورهای عکس همانِ صاف

از سوژه های تلخِ به جا مانده، از سفره های بازِ بدون رنگ
تغییر رنگ باخته ها در نور، شبهای تار دلهره دار جنگ

از چسب های ضربدری بر نور، آژیرهای ممتد هرجایی
آوازهای ممد و خرمشهر، تا بمب های نسل اروپایی

در جان پناه های پُر از ادرار، مردم در عمقِ رفتنِ آب از سر
جنگ و غمِ طبیعتِ تاریکش، مردانِ کُلت بسته ی نان آور

موشک، تمام هستی دریا را، از من گرفت و گل سر نهرم زد
شکل شعار شعر عوض شد تا، آهنگران که داغ به شهرم زد

هر روز وقت رفتن همت ها، خورده اند اشک مادر و کودک را
ما نان و خون و چلچله میخوردیم، با زخم ناگهان جهان آرا

مردان قرص کوچه بالایی، زنهای پیر کوچه پایینی
رفتند تا دوباره به بار آیند در باغ های کوچک تضمینی

آلبوم دوباره باز ورق میخورد، هی لقمه های کوچک نان و نفت
تا گاز خردلی که جهان را سوخت، سال نفس کشیدن شصت و هفت

پاهای مردهای خطر کرده، جا مانده در میانه ی ویرانی
از مُرده سوزهای به چین رفته، آوارگان بی کس ایرانی

در عکسهای دیگر این آلبوم، دریاچه ارومیه خندان بود
شبهای ناز تا ابد اهواز، چتری پر از ستاره و باران بود

در سطل های پارک کسی دیگر، دلگرم نان مانده ی مردم نیست
دیگر به لطف بارش نان از ماه، کسب کسی گدایی گندم نیست

در هیچ جا خدای زمستان ها، بهمن به کشتزار کسی نفروخت
هرگز خدا دهان کسی را که فریاد سر کشید نخواهد دوخت

هرگز جهان، جهانِ مدارا نیست، زحمت اگر عصاره ی آدمهاست
دنیا به روی کاخ نشینان ریخت، دنیا به پای کوله بران برخاست

مادر چروک پشت چروک افتاد، بابا غروب پشت غروب آمد
شب ها به جای درس پسر شعرید، حافظ گشود، قرعه خوب آمد

در آن همه ضیافت غم بر غم، یک چیز باز مرهم مادر شد
چیزی که به غرور پدر جان داد، فرزند دوم آمد و دختر شد

حالا پسر عصاره ی غیرت بود، جان و جنون زندگی اش او شد
سحرش بزرگ میشد و ری میکرد، وقتی که عشق مجلس جادو شد

آلبوم دوباره باز ورق میخورد، جا پای عشق تازه نمایان شد
تهران و دود وسوسه اش میکرد، افسانه خوانِ مریم تهران شد

هی خُرده عشق از در و پیکر ریخت، تنها یکی قدم به قدم آمد
تنها یکی برای ابد ماند و تنها یکی به ذوق عدم آمد

در عکس های آخر این آلبوم، مادر خلاصه شد به گل و گلدان
بابا خلاصه شد به شب و چایش، خواهر به بخت شوهرش آویزان

در انعکاس عکس بدِ بعدی وزن پدر شکسته شد و کم شد
دنیا درون عکس به هم میریخت، یکباره بکگراند جهنم شد

خواهر کنار من به خودش توپید، خود را گذاشت اسلحه را برداشت
در مجلس عروسی خود خون کرد، بر گونه اش شقایق گلگون کاشت

مادر ولی نماز عشا را خواند، بر تختخواب رفت و فقط خوابید
فردا که صبح شد پدرم از شرق، مادر غروب کرد و نمیتابید

همسر فقط جنازه عشقش را بر دوش سست و خسته خود می بُرد
دائم به خود نیامده وا میرفت، هرچند گام باز زمین میخورد!

من هُل کرده بودم و آلبوم را انداختم در آن سر انباری
دکتر بیا که دار و ندارم را، بردند سمت مسلخ تاتاری

مادر که مرگ نیست، چرا در عکس…، بابا همیشه هست، چرا در عکس…
خواهر همیشه در صدد عشق است، همسر نرفته است چرا در عکس…

لعنت به من که قرص جوابم کرد، انگار این نفس دَم آخر بود
آن عکس روزهای پس از این است، این آلبوم از زمانه جلوتر بود

...

21+
علیرضا آذر, علیرضا آذر نظر دهید...

دکلمه و متن شعر “دایره” با صدای علیرضا آذر

دانلود دکلمه شعر "دایره" با صدای علیرضا آذر تمرگیده بودم به تنهایی خویش مرا تو به اغوای بیراهه بردی به دریاچه خمر خالص کشاندی و در مستی چشم من غوطه خوردی بدون سلامی خزیدی کنارم ولم کن، کجا من؟ کجا عشق؟ سکوتم رضا نیست پس چشم بردار میان همه لاعلاجان چرا عشق؟ کنار تو و لحن بارانی تو اضافه ام دو خط چتر بی معنی ام من تو را در بزنگاه دیدن ندیدم همیشه گرفتار کم بینی ام من حقیقی ترین حالت ذوق یک زن عجیبی شبیه نفس های دریا دروغی نشستم به کرسی کذبم به خود بسته ام نام جعلی خود را چرا روبرویم دو زانو نشستی مرا محض چه پیش و پس میکنی عشق؟ به سنگ دلم میخ تو کارگر نیست ولم کن تلاشی عبس می‌کنی عشق نهالی کنار و لب جاده بودم کسی آمد و ساقه ام را تکان داد سرنگ هوا در رگ و ریشه ام کرد و آینده ام را جلوتر نشان داد شکست و تکان داد و قلب از تنم کند چقدر از سرم قمری خسته پر زد به هر کودک باغ دل بسته بودم چقدر آمد و بچه ها را تشر زد ببین بچه بودم به آنی شکستم نفهمیدم اصلا چه ها دیده بودم دوتا قلب تیره کنار دو آوند کجا ماشه ات را چکانیده بودم کنار تو هیچم کنار تو صفرم کنارت هویت ندارم هلاکم دماوندی تو مرا خورد و قی کرد کلوخی پر از حفره در متن خاکم در اوج شکوهت در انبوه لبخند سپردی مرا به زمستان و بوران نشستی در آرامش کوچه باغت رها کردی ام در سراشیب تهران قفس، حق من آب و نان هق هق من از این پس به خوابم نیا هرم جاری که هرکس رسیده ست داغی زده ست و حالا تو باید که آتش بیاری اگر هی نشد حق خود را بگیرم اگر دست هر حکمت خون اسیرم اگر دست بردم به تنهایی تو اگر کندم و تلخم و گوشه گیرم اگر انزوایی ترک خورده پوشم اگر بی نصیبم، به کنجی کنارم اگر باد وحشی موافق نبوده اگرباید آخر به شعرم ببارم اگر آن سلامم که پاسخ ندارد اگر سوختم در خودم نخ به نخ ها اگر سفره ام سهمی از نان ندارد و خوردند اگر حاصلم را ملخ ها سر عهد دلواپسی مانده بودم من آن عشق پا تا دهان بودم ای ماه برای گلوبند روز تولد به فکر شکار جهان بودم ای ماه و دلخوش به اینکه میان جماعت شکوه نگاه تو دلواپسم بود بدون تو آدم حسابم نمی‌کرد دو خط شعر تلخی که کار و کسم بود در اعماق ویلی که بودم همیشه نفس می‌کشیدم تو را با نگاهت نجاتم شدی بعد عمری به زندان و بلعیدی ام با نگاه سیاهت خودت آمدی و خودت رفتی از کادر در عکس دوتایی تو را مرده دیدم در آن عکس تاریخی و تار و تاریک خودم را کنارت زمین خورده دیدم غلط کردم اما، رها کردی ام باز میان چک و چانه و نیش و دندان رها کردی ام در قدم های تکرار زمستان زمستان زمستان، زمستان پس از مرگ تو نیمه قصه بد شد تو دامن کشیدی که از من گریزی نشستی بنوشی تمام تنم را و خون مرا پای پایت بریزی تو تاریخ در خود فرو رفتنی حیف به تاریخ در خود شکسته اسیرم و مغزی که دیگر تحمل ندارد به بیراهه خورده شکنجه اسیرم میان همه زندگان دو عالم اگر نام کمرنگ من را زدودند چه غم که رفیقان هم کاسه من مرا پیش از این قصه ها کشته بودند غروب چه روزی تو را منجمد شد طلوع کدامین سفر از تو پر شد چقدر از مرا روی دفتر نوشتی که شعر امتداد هزاران تومور شد در این لابلای پر از وهم و وحشت به یاد جهان من و باورم باش بیا بیتی از ماندنت باش و برگرد به فکر خط خالی دفترم باش زنیت کن و از سر نو بسازو هراس مرا در خودت جستجو کن سه خط رو به من باش و یک خط عقب رو مرا سرکشی کن، مرا زیر و رو کن آهای آخرین کولی عصر ییلاق آهای عشق درهم شکسته مرا باش آهای اسم پس کوچه های پس از من آهای آخرین درب بسته مرا باش از آن روز برفی کنار مزارش تو را با تب مولوی می‌شناسند کسانی که با زخم من آشنایند مرا با همین مثنوی می‌شناسند مرا با خودت آشنا کرده ای مرگ نیفتی زمین حضرت آخرین مرگ زمین و زمان را عقب برنگردان تحمل ندارم دوباره به قرآن نگاهم کن ای ساحر خوان آخر و از گور من جوجه تر درآور به جادوی لحنت مرا زیر و بم کن و شر مرا از سر مرگ کم کن مرا پشت شعرم به پایان بچسبان از آدم بگیرم به انسان بچسبان دوخط شعر کولی برایت سرودم دوباره همانم که در جاده بودم دوباره همانم همان عشق عریان همان فحش بد در شب راهبندان دوباره همانم که درد تو بودم که خیر سرم خرده مرد تو بودم همانم که در بهت آن مسلخ زرد تو را لو نداد آخر و کم نیاورد نگفتم که سیب ازل را تو خوردی که تو خانه را دست شیطان سپردی عروسک نباش، از پس شیشه رد شو بیا واقعی بودنت را بلد شو فقط لحظه ای مثل زن ها بفهمم از این زنده بودن برای تو سهمم بتان جام من را پر از زهر کردند خدایان پس از رفتنت قهر کردند و ابر سیاهی که قبر مرا دید قرونی گذشت و قرانی نبارید پس از تو فقط نکبت از خانه ام ماند دو پر چوب خشکیده از لانه ام ماند که کم بودی اما همان کم مرا بس که من دل به هر آنچه کم بسته بودم که بسیاری تو زیادی غم داشت از انبوه اندوه خود خسته بودم چگونه به اسمت صدایت کنم هان؟ بمان لیلی در زمستان نشانی از این قصه رفتم که پایت وسط بود نماندم که تو، در میانه بمانی وگرنه بدون تو معنا کجا بود شفق بی تو یعنی شبم را ببارم زمان بی تو یعنی فقط ساعت صفر جهان و زمان را تمرکز ندارم وگرنه بدون تو اصلا ولش کن به کمرنگی من کسی در جهان نیست از آن لحظه که سمت رفتن دویدی کسی بین ما جز غمی ناگهان نیست به چشمان من خیره شو سرنگردان من آیینه ام، من توام حضرت درد تو آمین من بودی ای عشق واحد تو قلب منی قبله تحت پیگرد ببین لیلی رفته از فصل کهنه تو اقلیم بارانی کودکانی طلوع تمام زنان شگفتی و شرقی ترین مادر کهکشانی مرا از تب شهر تلخت خبر کن بگو لیلی از شهر باران فروشان بگو با سپیدی باغت چه کردند چه ها کرده ای با زمستان فروشان مگر مرد آن بچگی ها نبودم بگو جای پاهایمان کو چه کردی؟ بگو این خیابان چه کردت که مردی مرا حیف و میل دو پس کوچه کردی در آن گیرو دار شب و شوکران ها چه کاری برایت نکردم که می‌شد؟ و یا در شب رفتن و مردن تو دو بیت مرا می‌شنیدی چه می‌شد؟ تن جاده را خط کشیدم به دورت نشستی و طیار از من گرفتت جهان از خیابان من چرب تر بود بزرگی سیاره از من گرفتت بترس از شبی که مقابل نشینی که دنیا ره و رسم گردش چنین است زمینی که من می‌شناسم سر آخر به هم میرساند، شگردش چنین است به فکر توهم هستم ای حضرت دور به فکر خودم که اگر دیدمت باز اگر تاس نردم به خوبی نشیند اگر آخر قصه بلعیدمت باز چگونه مرا روبرو می‌گذاری بگو با چه سحری مرا میکشی باز چطور آب از جوی رفته دوباره به جو بازگردد بگو شعبده باز ببخشم نبخشم مرا صرف کردی چطور آن دل داده را پس بگیرم توهم بچه بودی عزیز دل من چطور اشک از آن چشم نارس بگیرم فدایت شوم دختر عصر طوفان تو را با خیالت به دنیا سپردم خودم را به دست خودم چال کردم پس از تو نبودم اگرچه نمردم مرورم کن از خاطرت جا نمانم زمین مثل من مرد ماندن ندیده به پای گناهی نکرده نشستم کسی جز تو آن سیب من را نچیده تمرکز ندارم چه باید بگویم روایت از این مرد راوی گرفتی از آن بدتر اینکه مرا ساده دیدی مرا با تمام علی ها مساوی گرفتی تو را در بزنگاه دیدن ندیدم همیشه گرفتار کم بینی ام من کنار تو و لحن بارانی تو اضافه ام دو خط چتر بی معنی ام من سکوتم رضا نیست پس چشم بردار میان همه لاعلاجان چرا عشق؟ بدون سلامی خزیدی کنارم ولم کن، کجا من کجا عشق؟

دانلود دکلمه شعر “دایره” با صدای علیرضا آذر

 

تمرگیده بودم به تنهایی خویش
مرا تو به اغوای بیراهه بردی

به دریاچه خمر خالص کشاندی
و در مستی چشم من غوطه خوردی

بدون سلامی خزیدی کنارم
ولم کن، کجا من؟ کجا عشق؟

سکوتم رضا نیست پس چشم بردار
میان همه لاعلاجان چرا عشق؟

کنار تو و لحن بارانی تو اضافه ام
دو خط چتر بی معنی ام من

تو را در بزنگاه دیدن ندیدم
همیشه گرفتار کم بینی ام من

حقیقی ترین حالت ذوق یک زن
عجیبی شبیه نفس های دریا

دروغی نشستم به کرسی کذبم
به خود بسته ام نام جعلی خود را

چرا روبرویم دو زانو نشستی
مرا محض چه پیش و پس میکنی عشق؟

به سنگ دلم میخ تو کارگر نیست
ولم کن تلاشی عبس می‌کنی عشق

نهالی کنار و لب جاده بودم
کسی آمد و ساقه ام را تکان داد

سرنگ هوا در رگ و ریشه ام کرد
و آینده ام را جلوتر نشان داد

شکست و تکان داد و قلب از تنم کند
چقدر از سرم قمری خسته پر زد

به هر کودک باغ دل بسته بودم
چقدر آمد و بچه ها را تشر زد

ببین بچه بودم به آنی شکستم
نفهمیدم اصلا چه ها دیده بودم

دوتا قلب تیره کنار دو آوند
کجا ماشه ات را چکانیده بودم

کنار تو هیچم کنار تو صفرم
کنارت هویت ندارم هلاکم

دماوندی تو مرا خورد و قی کرد
کلوخی پر از حفره در متن خاکم

در اوج شکوهت در انبوه لبخند
سپردی مرا به زمستان و بوران

نشستی در آرامش کوچه باغت
رها کردی ام در سراشیب تهران

قفس، حق من آب و نان هق هق من
از این پس به خوابم نیا هرم جاری

که هرکس رسیده ست داغی زده ست
و حالا تو باید که آتش بیاری

اگر هی نشد حق خود را بگیرم
اگر دست هر حکمت خون اسیرم

اگر دست بردم به تنهایی تو
اگر کندم و تلخم و گوشه گیرم

اگر انزوایی ترک خورده پوشم
اگر بی نصیبم، به کنجی کنارم

اگر باد وحشی موافق نبوده
اگرباید آخر به شعرم ببارم

اگر آن سلامم که پاسخ ندارد
اگر سوختم در خودم نخ به نخ ها

اگر سفره ام سهمی از نان ندارد
و خوردند اگر حاصلم را ملخ ها

سر عهد دلواپسی مانده بودم
من آن عشق پا تا دهان بودم ای ماه

برای گلوبند روز تولد
به فکر شکار جهان بودم ای ماه

و دلخوش به اینکه میان جماعت
شکوه نگاه تو دلواپسم بود

بدون تو آدم حسابم نمی‌کرد
دو خط شعر تلخی که کار و کسم بود

در اعماق ویلی که بودم همیشه
نفس می‌کشیدم تو را با نگاهت

نجاتم شدی بعد عمری به زندان
و بلعیدی ام با نگاه سیاهت

خودت آمدی و خودت رفتی از کادر
در عکس دوتایی تو را مرده دیدم

در آن عکس تاریخی و تار و تاریک
خودم را کنارت زمین خورده دیدم

غلط کردم اما، رها کردی ام باز
میان چک و چانه و نیش و دندان

رها کردی ام در قدم های تکرار
زمستان زمستان زمستان، زمستان

پس از مرگ تو نیمه قصه بد شد
تو دامن کشیدی که از من گریزی

نشستی بنوشی تمام تنم را
و خون مرا پای پایت بریزی

تو تاریخ در خود فرو رفتنی حیف
به تاریخ در خود شکسته اسیرم

و مغزی که دیگر تحمل ندارد
به بیراهه خورده شکنجه اسیرم

میان همه زندگان دو عالم
اگر نام کمرنگ من را زدودند

چه غم که رفیقان هم کاسه من
مرا پیش از این قصه ها کشته بودند

غروب چه روزی تو را منجمد شد
طلوع کدامین سفر از تو پر شد

چقدر از مرا روی دفتر نوشتی
که شعر امتداد هزاران تومور شد

در این لابلای پر از وهم و وحشت
به یاد جهان من و باورم باش

بیا بیتی از ماندنت باش و برگرد
به فکر خط خالی دفترم باش

زنیت کن و از سر نو بسازو
هراس مرا در خودت جستجو کن

سه خط رو به من باش و یک خط عقب رو
مرا سرکشی کن، مرا زیر و رو کن

آهای آخرین کولی عصر ییلاق
آهای عشق درهم شکسته مرا باش

آهای اسم پس کوچه های پس از من
آهای آخرین درب بسته مرا باش

از آن روز برفی کنار مزارش
تو را با تب مولوی می‌شناسند

کسانی که با زخم من آشنایند
مرا با همین مثنوی می‌شناسند

مرا با خودت آشنا کرده ای مرگ
نیفتی زمین حضرت آخرین مرگ

زمین و زمان را عقب برنگردان
تحمل ندارم دوباره به قرآن

نگاهم کن ای ساحر خوان آخر
و از گور من جوجه تر درآور

به جادوی لحنت مرا زیر و بم کن
و شر مرا از سر مرگ کم کن

مرا پشت شعرم به پایان بچسبان
از آدم بگیرم به انسان بچسبان

دوخط شعر کولی برایت سرودم
دوباره همانم که در جاده بودم

دوباره همانم همان عشق عریان
همان فحش بد در شب راهبندان

دوباره همانم که درد تو بودم
که خیر سرم خرده مرد تو بودم

همانم که در بهت آن مسلخ زرد
تو را لو نداد آخر و کم نیاورد

نگفتم که سیب ازل را تو خوردی
که تو خانه را دست شیطان سپردی

عروسک نباش، از پس شیشه رد شو
بیا واقعی بودنت را بلد شو

فقط لحظه ای مثل زن ها بفهمم
از این زنده بودن برای تو سهمم

بتان جام من را پر از زهر کردند
خدایان پس از رفتنت قهر کردند

و ابر سیاهی که قبر مرا دید
قرونی گذشت و قرانی نبارید

پس از تو فقط نکبت از خانه ام ماند
دو پر چوب خشکیده از لانه ام ماند

که کم بودی اما همان کم مرا بس
که من دل به هر آنچه کم بسته بودم

که بسیاری تو زیادی غم داشت
از انبوه اندوه خود خسته بودم

چگونه به اسمت صدایت کنم هان؟
بمان لیلی در زمستان نشانی

از این قصه رفتم که پایت وسط بود
نماندم که تو، در میانه بمانی

وگرنه بدون تو معنا کجا بود
شفق بی تو یعنی شبم را ببارم

زمان بی تو یعنی فقط ساعت صفر
جهان و زمان را تمرکز ندارم

وگرنه بدون تو اصلا ولش کن
به کمرنگی من کسی در جهان نیست

از آن لحظه که سمت رفتن دویدی
کسی بین ما جز غمی ناگهان نیست

به چشمان من خیره شو سرنگردان
من آیینه ام، من توام حضرت درد

تو آمین من بودی ای عشق واحد
تو قلب منی قبله تحت پیگرد

ببین لیلی رفته از فصل کهنه
تو اقلیم بارانی کودکانی

طلوع تمام زنان شگفتی
و شرقی ترین مادر کهکشانی

مرا از تب شهر تلخت خبر کن
بگو لیلی از شهر باران فروشان

بگو با سپیدی باغت چه کردند
چه ها کرده ای با زمستان فروشان

مگر مرد آن بچگی ها نبودم
بگو جای پاهایمان کو چه کردی؟

بگو این خیابان چه کردت که مردی
مرا حیف و میل دو پس کوچه کردی

در آن گیرو دار شب و شوکران ها
چه کاری برایت نکردم که می‌شد؟

و یا در شب رفتن و مردن تو
دو بیت مرا می‌شنیدی چه می‌شد؟

تن جاده را خط کشیدم به دورت
نشستی و طیار از من گرفتت

جهان از خیابان من چرب تر بود
بزرگی سیاره از من گرفتت

بترس از شبی که مقابل نشینی
که دنیا ره و رسم گردش چنین است

زمینی که من می‌شناسم سر آخر
به هم میرساند، شگردش چنین است

به فکر توهم هستم ای حضرت دور
به فکر خودم که اگر دیدمت باز

اگر تاس نردم به خوبی نشیند
اگر آخر قصه بلعیدمت باز

چگونه مرا روبرو می‌گذاری
بگو با چه سحری مرا میکشی باز

چطور آب از جوی رفته دوباره
به جو بازگردد بگو شعبده باز

ببخشم نبخشم مرا صرف کردی
چطور آن دل داده را پس بگیرم

توهم بچه بودی عزیز دل من
چطور اشک از آن چشم نارس بگیرم

فدایت شوم دختر عصر طوفان
تو را با خیالت به دنیا سپردم

خودم را به دست خودم چال کردم
پس از تو نبودم اگرچه نمردم

مرورم کن از خاطرت جا نمانم
زمین مثل من مرد ماندن ندیده

به پای گناهی نکرده نشستم
کسی جز تو آن سیب من را نچیده

تمرکز ندارم چه باید بگویم
روایت از این مرد راوی گرفتی

از آن بدتر اینکه مرا ساده دیدی
مرا با تمام علی ها مساوی گرفتی

تو را در بزنگاه دیدن ندیدم
همیشه گرفتار کم بینی ام من

کنار تو و لحن بارانی تو اضافه ام
دو خط چتر بی معنی ام من

سکوتم رضا نیست پس چشم بردار
میان همه لاعلاجان چرا عشق؟

بدون سلامی خزیدی کنارم
ولم کن، کجا من کجا عشق؟

...

42+
علیرضا آذر, علیرضا آذر نظر دهید...

بی نامی – علیرضا آذر

دانلود دکلمه شعر “بی نامی” از علیرضا آذر با کیفیت 320

 

کنار خودم مینشینم، کنارم شلوغ است
و از سفره زندگی هرچه خوردم دروغ است

خوم با خودم پشت میزم غریبه امم مریضم
اجازه دهید آخرین چای خود را بریزم

خودم با خودم گوشه ای از غمم می‌نویسم
هنوز عشق شعرم، برای نوشتن مریضم

دلم آشیان ابابیل وهم و خیال است
قسر رفتن از سنگ باران شعرم محال است

در اندیشه ام دیو مضمون سبک‌سر نشسته
و بر دفترم عقده ای غول‌پیکر نشسته

زنی که جنونش جنینی به دنیا نیاورد
عروسم دو خط شعر وامانده بالا نیاورد

زمینگیرم و دیدن و لمس پایان بعید است
کسی رشته های رسیدن به ما را جویده ست؟

چه غم که شعورم رسیده به جولان جاده
جهان رخصت ماندگاری به شاعر نداده

کرختم شبیه کسی که نخوابیده شب را
و تسخر زده از لجاجت ادیب و ادب را

کج و معوجم مثل یک گریه پشت لبخند
کرختم شبیه لباسی، که افتاده از بند

بگویید همسنگ من در ترازو چه دارید؟
مرا روبروی کدام آرزو می‌گذارید؟

که من ختم دردم مرا خط پایان ببینید
تگرگم! مرا از پس شیشه هاتان ببینید

من از تیره خون و فامیل مرگم بفهمید
خطر نوشتان! قصه ام را اگر کم بفهمید

خداوند طوفان و هوهوی سرد زمانم
تمام جهان دود بدمزه‌ای در دهانم

چه مردان که با زخم من، دل به توتون سپردند
چه زن ها که دل را به محرابی از خون سپردند

نهالم که سیگاری از برگ خود در دهانم
قسم خورده‌ام بر سر نعش شعرم بمانم

من از دوره ای آمدم که جهان مثنوی بود
فقیر درِ خانه در، مکتب مولوی بود

و شمس شریف عزت مقصدش شهرمان بود
و هر کودکی در صف آب و نان قهرمان بود

من از دوره ای آمدم که اگر می‌شکستند
به قدر نیاز از درختان تر، میشکستم

من از دوره ای آمدم که خزانش خزان بود
و باران بی پرده با پنجره مهربان بود

زنان دامن چینی و خال هندی نبودند
پسرها دو خط نامه را مثنوی می‌سرودند

من از دوره ای آمدم که افق نردبان داشت
و عشق ارتفاعی به اندازه آسمان داشت

کلاف جهان اینچنین درهم و گم نمی‌شد
و هرگز پدر خاک یک ساق گندم نمی شد

سر سفره های ادب نان نبود و خدا بود
شرافت برامان حسابی حسابش جدا بود

خدامان خودی بود و با چشممان دیده بودیم
و صد مرتبه سیب همسایه را چیده بودیم

و مادر که حل شد میان شب و آتش و آب
و مادر خلاصه شد آخر به گهواره خواب

و مادر که هر شب تماشا به لولای دربست
مگر در جهان، از دل مادر آیینه تر هست؟

به فحشش کشیدند و شاعر، زبان در دهان بست
مگر در جهان، از دل مادر آیینه تر هست؟

الهی! به این خانه‌های کنار زمستان
به این عقده های پر از باد و بوران و طوفان

به این چشمه های غضب کرده در مکتب شعر
به دنیای خالی تنگ آمده در شب شعر

کنار تمنای شهوت، تمنای دیدن
به آن لحظه های به زور لگد، قد کشیدن

کنار حماسی ترین لحظه فحش و نیرنگ
به چشم رفیقان پهلو نشین نظرتنگ

نگاهی کن و دستشان را به دست خودت گیر
که از پای دیوانگان واشده بند و زنجیر

مرا روبروی خودم از خودت رو مگردان
که این دفعه می‌میرم از دنگ و فنگ خیابان

از این پنجره تا خیابان امید وصال است
که این زنده بودن، فقط زندگی را وبال است

و خواهد شکست این تنفس هر عهدی که بسته ست
چه کس این جهان قضا را به ریش قدر بست؟

کدامین رفاقت مرا پشت بخل تو گم کرد؟
منی که غمم را جهان دید و طاقت نیاورد

من از کوچه رنجش و خون به اینجا رسیدم
مرا هو کشیدند اگر، دست بالا رسیدم

هزاران مهاجر در افکار من لانه کردند
و خون مرا جرعه جرعه به پیمانه کردند

خودم دیده‌ام کاروان ابابیلیان را
به خون سرخ کردند سامانیان، مولیان را

شمایی که در سر، سرِ ذبح آینده دارید
پس از شوخی تلخ دنیا، شما خنده دارید

مرا اشتیاق چک و چانه و کلکلی نیست
مرا شوق میز و مجیز و صف و صندلی نیست

عزیزان، عزیزم به شعری که ناخوانده مانده
خدا پای دلدادگی را به شعرم کشانده

من از ایل دیوانگانِ رسیده به مرگم
شما آخر لطف باران، ولی من تگرگم

شما آبشارید و من صخره ام. این به من چه؟
سرافرازم و جوی جاری به پایین. به من چه؟

من عمری نشستم فقط زهرماران چشیدم
من از شاعری زخم آن را به دوشم کشیدم

که تا نامی از من شنیدید، خنجر کشیدید
سپس تسمه از گرده هر برادر کشیدید

شما که همه زندگیتان فقط صرف من شد
و تا حرفی از اسمم آمد، دمل ها دهن شد

شما که به زیر تن سایه ها، سایه دارید
چه کاری به اشعار کمرنگ و بی مایه دارید؟

من از محنت و رنج دنیا گرفتارِ دردم
دعا کن به ته‌مانده های خودم برنگردم

من از زخم نفرت به دل داغ دیرینه دارم
و پشت سرم کوهی از نفرت و کینه دارم

من از غمزه فومنی شعر ناقص ندیدم
غزل گفتم و پنجه بر باد و باران کشیدم

که در من دو خط، یشم و مرمر هنوز از تو دارم
کجا مرده شیون؟ که سر بر مزارش گذارم

شب اعتصام است و صد محتسب بر مسیرم
کنار کدامین غزل جان پناهی بگیرم

بگو شاه یوشین قبای پر از زخم دوران
کجای شب تیره و خاکی و خشک تهران

بیاویزم و شعر بکر از گریبان درآرم
و یا در سرم بوته شوکرانی بکارم

شما نام نامی شعرید، ساکت نمانید
من و نام بی نامی من، مرا هیچ نامید

شما ظرف لبریز ارزن و من دانه ی آن
که آن دانه هم نیستم من به قرآن…

...

33+
علیرضا آذر, علیرضا آذر, مثنوی ‏ - نظر دهید...