علیرضا آذر

دکلمه و متن شعر “دایره” با صدای علیرضا آذر

دانلود دکلمه شعر "دایره" با صدای علیرضا آذر تمرگیده بودم به تنهایی خویش مرا تو به اغوای بیراهه بردی به دریاچه خمر خالص کشاندی و در مستی چشم من غوطه خوردی بدون سلامی خزیدی کنارم ولم کن، کجا من؟ کجا عشق؟ سکوتم رضا نیست پس چشم بردار میان همه لاعلاجان چرا عشق؟ کنار تو و لحن بارانی تو اضافه ام دو خط چتر بی معنی ام من تو را در بزنگاه دیدن ندیدم همیشه گرفتار کم بینی ام من حقیقی ترین حالت ذوق یک زن عجیبی شبیه نفس های دریا دروغی نشستم به کرسی کذبم به خود بسته ام نام جعلی خود را چرا روبرویم دو زانو نشستی مرا محض چه پیش و پس میکنی عشق؟ به سنگ دلم میخ تو کارگر نیست ولم کن تلاشی عبس می‌کنی عشق نهالی کنار و لب جاده بودم کسی آمد و ساقه ام را تکان داد سرنگ هوا در رگ و ریشه ام کرد و آینده ام را جلوتر نشان داد شکست و تکان داد و قلب از تنم کند چقدر از سرم قمری خسته پر زد به هر کودک باغ دل بسته بودم چقدر آمد و بچه ها را تشر زد ببین بچه بودم به آنی شکستم نفهمیدم اصلا چه ها دیده بودم دوتا قلب تیره کنار دو آوند کجا ماشه ات را چکانیده بودم کنار تو هیچم کنار تو صفرم کنارت هویت ندارم هلاکم دماوندی تو مرا خورد و قی کرد کلوخی پر از حفره در متن خاکم در اوج شکوهت در انبوه لبخند سپردی مرا به زمستان و بوران نشستی در آرامش کوچه باغت رها کردی ام در سراشیب تهران قفس، حق من آب و نان هق هق من از این پس به خوابم نیا هرم جاری که هرکس رسیده ست داغی زده ست و حالا تو باید که آتش بیاری اگر هی نشد حق خود را بگیرم اگر دست هر حکمت خون اسیرم اگر دست بردم به تنهایی تو اگر کندم و تلخم و گوشه گیرم اگر انزوایی ترک خورده پوشم اگر بی نصیبم، به کنجی کنارم اگر باد وحشی موافق نبوده اگرباید آخر به شعرم ببارم اگر آن سلامم که پاسخ ندارد اگر سوختم در خودم نخ به نخ ها اگر سفره ام سهمی از نان ندارد و خوردند اگر حاصلم را ملخ ها سر عهد دلواپسی مانده بودم من آن عشق پا تا دهان بودم ای ماه برای گلوبند روز تولد به فکر شکار جهان بودم ای ماه و دلخوش به اینکه میان جماعت شکوه نگاه تو دلواپسم بود بدون تو آدم حسابم نمی‌کرد دو خط شعر تلخی که کار و کسم بود در اعماق ویلی که بودم همیشه نفس می‌کشیدم تو را با نگاهت نجاتم شدی بعد عمری به زندان و بلعیدی ام با نگاه سیاهت خودت آمدی و خودت رفتی از کادر در عکس دوتایی تو را مرده دیدم در آن عکس تاریخی و تار و تاریک خودم را کنارت زمین خورده دیدم غلط کردم اما، رها کردی ام باز میان چک و چانه و نیش و دندان رها کردی ام در قدم های تکرار زمستان زمستان زمستان، زمستان پس از مرگ تو نیمه قصه بد شد تو دامن کشیدی که از من گریزی نشستی بنوشی تمام تنم را و خون مرا پای پایت بریزی تو تاریخ در خود فرو رفتنی حیف به تاریخ در خود شکسته اسیرم و مغزی که دیگر تحمل ندارد به بیراهه خورده شکنجه اسیرم میان همه زندگان دو عالم اگر نام کمرنگ من را زدودند چه غم که رفیقان هم کاسه من مرا پیش از این قصه ها کشته بودند غروب چه روزی تو را منجمد شد طلوع کدامین سفر از تو پر شد چقدر از مرا روی دفتر نوشتی که شعر امتداد هزاران تومور شد در این لابلای پر از وهم و وحشت به یاد جهان من و باورم باش بیا بیتی از ماندنت باش و برگرد به فکر خط خالی دفترم باش زنیت کن و از سر نو بسازو هراس مرا در خودت جستجو کن سه خط رو به من باش و یک خط عقب رو مرا سرکشی کن، مرا زیر و رو کن آهای آخرین کولی عصر ییلاق آهای عشق درهم شکسته مرا باش آهای اسم پس کوچه های پس از من آهای آخرین درب بسته مرا باش از آن روز برفی کنار مزارش تو را با تب مولوی می‌شناسند کسانی که با زخم من آشنایند مرا با همین مثنوی می‌شناسند مرا با خودت آشنا کرده ای مرگ نیفتی زمین حضرت آخرین مرگ زمین و زمان را عقب برنگردان تحمل ندارم دوباره به قرآن نگاهم کن ای ساحر خوان آخر و از گور من جوجه تر درآور به جادوی لحنت مرا زیر و بم کن و شر مرا از سر مرگ کم کن مرا پشت شعرم به پایان بچسبان از آدم بگیرم به انسان بچسبان دوخط شعر کولی برایت سرودم دوباره همانم که در جاده بودم دوباره همانم همان عشق عریان همان فحش بد در شب راهبندان دوباره همانم که درد تو بودم که خیر سرم خرده مرد تو بودم همانم که در بهت آن مسلخ زرد تو را لو نداد آخر و کم نیاورد نگفتم که سیب ازل را تو خوردی که تو خانه را دست شیطان سپردی عروسک نباش، از پس شیشه رد شو بیا واقعی بودنت را بلد شو فقط لحظه ای مثل زن ها بفهمم از این زنده بودن برای تو سهمم بتان جام من را پر از زهر کردند خدایان پس از رفتنت قهر کردند و ابر سیاهی که قبر مرا دید قرونی گذشت و قرانی نبارید پس از تو فقط نکبت از خانه ام ماند دو پر چوب خشکیده از لانه ام ماند که کم بودی اما همان کم مرا بس که من دل به هر آنچه کم بسته بودم که بسیاری تو زیادی غم داشت از انبوه اندوه خود خسته بودم چگونه به اسمت صدایت کنم هان؟ بمان لیلی در زمستان نشانی از این قصه رفتم که پایت وسط بود نماندم که تو، در میانه بمانی وگرنه بدون تو معنا کجا بود شفق بی تو یعنی شبم را ببارم زمان بی تو یعنی فقط ساعت صفر جهان و زمان را تمرکز ندارم وگرنه بدون تو اصلا ولش کن به کمرنگی من کسی در جهان نیست از آن لحظه که سمت رفتن دویدی کسی بین ما جز غمی ناگهان نیست به چشمان من خیره شو سرنگردان من آیینه ام، من توام حضرت درد تو آمین من بودی ای عشق واحد تو قلب منی قبله تحت پیگرد ببین لیلی رفته از فصل کهنه تو اقلیم بارانی کودکانی طلوع تمام زنان شگفتی و شرقی ترین مادر کهکشانی مرا از تب شهر تلخت خبر کن بگو لیلی از شهر باران فروشان بگو با سپیدی باغت چه کردند چه ها کرده ای با زمستان فروشان مگر مرد آن بچگی ها نبودم بگو جای پاهایمان کو چه کردی؟ بگو این خیابان چه کردت که مردی مرا حیف و میل دو پس کوچه کردی در آن گیرو دار شب و شوکران ها چه کاری برایت نکردم که می‌شد؟ و یا در شب رفتن و مردن تو دو بیت مرا می‌شنیدی چه می‌شد؟ تن جاده را خط کشیدم به دورت نشستی و طیار از من گرفتت جهان از خیابان من چرب تر بود بزرگی سیاره از من گرفتت بترس از شبی که مقابل نشینی که دنیا ره و رسم گردش چنین است زمینی که من می‌شناسم سر آخر به هم میرساند، شگردش چنین است به فکر توهم هستم ای حضرت دور به فکر خودم که اگر دیدمت باز اگر تاس نردم به خوبی نشیند اگر آخر قصه بلعیدمت باز چگونه مرا روبرو می‌گذاری بگو با چه سحری مرا میکشی باز چطور آب از جوی رفته دوباره به جو بازگردد بگو شعبده باز ببخشم نبخشم مرا صرف کردی چطور آن دل داده را پس بگیرم توهم بچه بودی عزیز دل من چطور اشک از آن چشم نارس بگیرم فدایت شوم دختر عصر طوفان تو را با خیالت به دنیا سپردم خودم را به دست خودم چال کردم پس از تو نبودم اگرچه نمردم مرورم کن از خاطرت جا نمانم زمین مثل من مرد ماندن ندیده به پای گناهی نکرده نشستم کسی جز تو آن سیب من را نچیده تمرکز ندارم چه باید بگویم روایت از این مرد راوی گرفتی از آن بدتر اینکه مرا ساده دیدی مرا با تمام علی ها مساوی گرفتی تو را در بزنگاه دیدن ندیدم همیشه گرفتار کم بینی ام من کنار تو و لحن بارانی تو اضافه ام دو خط چتر بی معنی ام من سکوتم رضا نیست پس چشم بردار میان همه لاعلاجان چرا عشق؟ بدون سلامی خزیدی کنارم ولم کن، کجا من کجا عشق؟

دانلود دکلمه شعر “دایره” با صدای علیرضا آذر

 

تمرگیده بودم به تنهایی خویش
مرا تو به اغوای بیراهه بردی

به دریاچه خمر خالص کشاندی
و در مستی چشم من غوطه خوردی

بدون سلامی خزیدی کنارم
ولم کن، کجا من؟ کجا عشق؟

سکوتم رضا نیست پس چشم بردار
میان همه لاعلاجان چرا عشق؟

کنار تو و لحن بارانی تو اضافه ام
دو خط چتر بی معنی ام من

تو را در بزنگاه دیدن ندیدم
همیشه گرفتار کم بینی ام من

حقیقی ترین حالت ذوق یک زن
عجیبی شبیه نفس های دریا

دروغی نشستم به کرسی کذبم
به خود بسته ام نام جعلی خود را

چرا روبرویم دو زانو نشستی
مرا محض چه پیش و پس میکنی عشق؟

به سنگ دلم میخ تو کارگر نیست
ولم کن تلاشی عبس می‌کنی عشق

نهالی کنار و لب جاده بودم
کسی آمد و ساقه ام را تکان داد

سرنگ هوا در رگ و ریشه ام کرد
و آینده ام را جلوتر نشان داد

شکست و تکان داد و قلب از تنم کند
چقدر از سرم قمری خسته پر زد

به هر کودک باغ دل بسته بودم
چقدر آمد و بچه ها را تشر زد

ببین بچه بودم به آنی شکستم
نفهمیدم اصلا چه ها دیده بودم

دوتا قلب تیره کنار دو آوند
کجا ماشه ات را چکانیده بودم

کنار تو هیچم کنار تو صفرم
کنارت هویت ندارم هلاکم

دماوندی تو مرا خورد و قی کرد
کلوخی پر از حفره در متن خاکم

در اوج شکوهت در انبوه لبخند
سپردی مرا به زمستان و بوران

نشستی در آرامش کوچه باغت
رها کردی ام در سراشیب تهران

قفس، حق من آب و نان هق هق من
از این پس به خوابم نیا هرم جاری

که هرکس رسیده ست داغی زده ست
و حالا تو باید که آتش بیاری

اگر هی نشد حق خود را بگیرم
اگر دست هر حکمت خون اسیرم

اگر دست بردم به تنهایی تو
اگر کندم و تلخم و گوشه گیرم

اگر انزوایی ترک خورده پوشم
اگر بی نصیبم، به کنجی کنارم

اگر باد وحشی موافق نبوده
اگرباید آخر به شعرم ببارم

اگر آن سلامم که پاسخ ندارد
اگر سوختم در خودم نخ به نخ ها

اگر سفره ام سهمی از نان ندارد
و خوردند اگر حاصلم را ملخ ها

سر عهد دلواپسی مانده بودم
من آن عشق پا تا دهان بودم ای ماه

برای گلوبند روز تولد
به فکر شکار جهان بودم ای ماه

و دلخوش به اینکه میان جماعت
شکوه نگاه تو دلواپسم بود

بدون تو آدم حسابم نمی‌کرد
دو خط شعر تلخی که کار و کسم بود

در اعماق ویلی که بودم همیشه
نفس می‌کشیدم تو را با نگاهت

نجاتم شدی بعد عمری به زندان
و بلعیدی ام با نگاه سیاهت

خودت آمدی و خودت رفتی از کادر
در عکس دوتایی تو را مرده دیدم

در آن عکس تاریخی و تار و تاریک
خودم را کنارت زمین خورده دیدم

غلط کردم اما، رها کردی ام باز
میان چک و چانه و نیش و دندان

رها کردی ام در قدم های تکرار
زمستان زمستان زمستان، زمستان

پس از مرگ تو نیمه قصه بد شد
تو دامن کشیدی که از من گریزی

نشستی بنوشی تمام تنم را
و خون مرا پای پایت بریزی

تو تاریخ در خود فرو رفتنی حیف
به تاریخ در خود شکسته اسیرم

و مغزی که دیگر تحمل ندارد
به بیراهه خورده شکنجه اسیرم

میان همه زندگان دو عالم
اگر نام کمرنگ من را زدودند

چه غم که رفیقان هم کاسه من
مرا پیش از این قصه ها کشته بودند

غروب چه روزی تو را منجمد شد
طلوع کدامین سفر از تو پر شد

چقدر از مرا روی دفتر نوشتی
که شعر امتداد هزاران تومور شد

در این لابلای پر از وهم و وحشت
به یاد جهان من و باورم باش

بیا بیتی از ماندنت باش و برگرد
به فکر خط خالی دفترم باش

زنیت کن و از سر نو بسازو
هراس مرا در خودت جستجو کن

سه خط رو به من باش و یک خط عقب رو
مرا سرکشی کن، مرا زیر و رو کن

آهای آخرین کولی عصر ییلاق
آهای عشق درهم شکسته مرا باش

آهای اسم پس کوچه های پس از من
آهای آخرین درب بسته مرا باش

از آن روز برفی کنار مزارش
تو را با تب مولوی می‌شناسند

کسانی که با زخم من آشنایند
مرا با همین مثنوی می‌شناسند

مرا با خودت آشنا کرده ای مرگ
نیفتی زمین حضرت آخرین مرگ

زمین و زمان را عقب برنگردان
تحمل ندارم دوباره به قرآن

نگاهم کن ای ساحر خوان آخر
و از گور من جوجه تر درآور

به جادوی لحنت مرا زیر و بم کن
و شر مرا از سر مرگ کم کن

مرا پشت شعرم به پایان بچسبان
از آدم بگیرم به انسان بچسبان

دوخط شعر کولی برایت سرودم
دوباره همانم که در جاده بودم

دوباره همانم همان عشق عریان
همان فحش بد در شب راهبندان

دوباره همانم که درد تو بودم
که خیر سرم خرده مرد تو بودم

همانم که در بهت آن مسلخ زرد
تو را لو نداد آخر و کم نیاورد

نگفتم که سیب ازل را تو خوردی
که تو خانه را دست شیطان سپردی

عروسک نباش، از پس شیشه رد شو
بیا واقعی بودنت را بلد شو

فقط لحظه ای مثل زن ها بفهمم
از این زنده بودن برای تو سهمم

بتان جام من را پر از زهر کردند
خدایان پس از رفتنت قهر کردند

و ابر سیاهی که قبر مرا دید
قرونی گذشت و قرانی نبارید

پس از تو فقط نکبت از خانه ام ماند
دو پر چوب خشکیده از لانه ام ماند

که کم بودی اما همان کم مرا بس
که من دل به هر آنچه کم بسته بودم

که بسیاری تو زیادی غم داشت
از انبوه اندوه خود خسته بودم

چگونه به اسمت صدایت کنم هان؟
بمان لیلی در زمستان نشانی

از این قصه رفتم که پایت وسط بود
نماندم که تو، در میانه بمانی

وگرنه بدون تو معنا کجا بود
شفق بی تو یعنی شبم را ببارم

زمان بی تو یعنی فقط ساعت صفر
جهان و زمان را تمرکز ندارم

وگرنه بدون تو اصلا ولش کن
به کمرنگی من کسی در جهان نیست

از آن لحظه که سمت رفتن دویدی
کسی بین ما جز غمی ناگهان نیست

به چشمان من خیره شو سرنگردان
من آیینه ام، من توام حضرت درد

تو آمین من بودی ای عشق واحد
تو قلب منی قبله تحت پیگرد

ببین لیلی رفته از فصل کهنه
تو اقلیم بارانی کودکانی

طلوع تمام زنان شگفتی
و شرقی ترین مادر کهکشانی

مرا از تب شهر تلخت خبر کن
بگو لیلی از شهر باران فروشان

بگو با سپیدی باغت چه کردند
چه ها کرده ای با زمستان فروشان

مگر مرد آن بچگی ها نبودم
بگو جای پاهایمان کو چه کردی؟

بگو این خیابان چه کردت که مردی
مرا حیف و میل دو پس کوچه کردی

در آن گیرو دار شب و شوکران ها
چه کاری برایت نکردم که می‌شد؟

و یا در شب رفتن و مردن تو
دو بیت مرا می‌شنیدی چه می‌شد؟

تن جاده را خط کشیدم به دورت
نشستی و طیار از من گرفتت

جهان از خیابان من چرب تر بود
بزرگی سیاره از من گرفتت

بترس از شبی که مقابل نشینی
که دنیا ره و رسم گردش چنین است

زمینی که من می‌شناسم سر آخر
به هم میرساند، شگردش چنین است

به فکر توهم هستم ای حضرت دور
به فکر خودم که اگر دیدمت باز

اگر تاس نردم به خوبی نشیند
اگر آخر قصه بلعیدمت باز

چگونه مرا روبرو می‌گذاری
بگو با چه سحری مرا میکشی باز

چطور آب از جوی رفته دوباره
به جو بازگردد بگو شعبده باز

ببخشم نبخشم مرا صرف کردی
چطور آن دل داده را پس بگیرم

توهم بچه بودی عزیز دل من
چطور اشک از آن چشم نارس بگیرم

فدایت شوم دختر عصر طوفان
تو را با خیالت به دنیا سپردم

خودم را به دست خودم چال کردم
پس از تو نبودم اگرچه نمردم

مرورم کن از خاطرت جا نمانم
زمین مثل من مرد ماندن ندیده

به پای گناهی نکرده نشستم
کسی جز تو آن سیب من را نچیده

تمرکز ندارم چه باید بگویم
روایت از این مرد راوی گرفتی

از آن بدتر اینکه مرا ساده دیدی
مرا با تمام علی ها مساوی گرفتی

تو را در بزنگاه دیدن ندیدم
همیشه گرفتار کم بینی ام من

کنار تو و لحن بارانی تو اضافه ام
دو خط چتر بی معنی ام من

سکوتم رضا نیست پس چشم بردار
میان همه لاعلاجان چرا عشق؟

بدون سلامی خزیدی کنارم
ولم کن، کجا من کجا عشق؟

...

3+
علیرضا آذر, علیرضا آذر نظر دهید...

بی نامی – علیرضا آذر

دانلود دکلمه شعر “بی نامی” از علیرضا آذر با کیفیت 320

 

کنار خودم مینشینم، کنارم شلوغ است
و از سفره زندگی هرچه خوردم دروغ است

خوم با خودم پشت میزم غریبه امم مریضم
اجازه دهید آخرین چای خود را بریزم

خودم با خودم گوشه ای از غمم می‌نویسم
هنوز عشق شعرم، برای نوشتن مریضم

دلم آشیان ابابیل وهم و خیال است
قسر رفتن از سنگ باران شعرم محال است

در اندیشه ام دیو مضمون سبک‌سر نشسته
و بر دفترم عقده ای غول‌پیکر نشسته

زنی که جنونش جنینی به دنیا نیاورد
عروسم دو خط شعر وامانده بالا نیاورد

زمینگیرم و دیدن و لمس پایان بعید است
کسی رشته های رسیدن به ما را جویده ست؟

چه غم که شعورم رسیده به جولان جاده
جهان رخصت ماندگاری به شاعر نداده

کرختم شبیه کسی که نخوابیده شب را
و تسخر زده از لجاجت ادیب و ادب را

کج و معوجم مثل یک گریه پشت لبخند
کرختم شبیه لباسی، که افتاده از بند

بگویید همسنگ من در ترازو چه دارید؟
مرا روبروی کدام آرزو می‌گذارید؟

که من ختم دردم مرا خط پایان ببینید
تگرگم! مرا از پس شیشه هاتان ببینید

من از تیره خون و فامیل مرگم بفهمید
خطر نوشتان! قصه ام را اگر کم بفهمید

خداوند طوفان و هوهوی سرد زمانم
تمام جهان دود بدمزه‌ای در دهانم

چه مردان که با زخم من، دل به توتون سپردند
چه زن ها که دل را به محرابی از خون سپردند

نهالم که سیگاری از برگ خود در دهانم
قسم خورده‌ام بر سر نعش شعرم بمانم

من از دوره ای آمدم که جهان مثنوی بود
فقیر درِ خانه در، مکتب مولوی بود

و شمس شریف عزت مقصدش شهرمان بود
و هر کودکی در صف آب و نان قهرمان بود

من از دوره ای آمدم که اگر می‌شکستند
به قدر نیاز از درختان تر، میشکستم

من از دوره ای آمدم که خزانش خزان بود
و باران بی پرده با پنجره مهربان بود

زنان دامن چینی و خال هندی نبودند
پسرها دو خط نامه را مثنوی می‌سرودند

من از دوره ای آمدم که افق نردبان داشت
و عشق ارتفاعی به اندازه آسمان داشت

کلاف جهان اینچنین درهم و گم نمی‌شد
و هرگز پدر خاک یک ساق گندم نمی شد

سر سفره های ادب نان نبود و خدا بود
شرافت برامان حسابی حسابش جدا بود

خدامان خودی بود و با چشممان دیده بودیم
و صد مرتبه سیب همسایه را چیده بودیم

و مادر که حل شد میان شب و آتش و آب
و مادر خلاصه شد آخر به گهواره خواب

و مادر که هر شب تماشا به لولای دربست
مگر در جهان، از دل مادر آیینه تر هست؟

به فحشش کشیدند و شاعر، زبان در دهان بست
مگر در جهان، از دل مادر آیینه تر هست؟

الهی! به این خانه‌های کنار زمستان
به این عقده های پر از باد و بوران و طوفان

به این چشمه های غضب کرده در مکتب شعر
به دنیای خالی تنگ آمده در شب شعر

کنار تمنای شهوت، تمنای دیدن
به آن لحظه های به زور لگد، قد کشیدن

کنار حماسی ترین لحظه فحش و نیرنگ
به چشم رفیقان پهلو نشین نظرتنگ

نگاهی کن و دستشان را به دست خودت گیر
که از پای دیوانگان واشده بند و زنجیر

مرا روبروی خودم از خودت رو مگردان
که این دفعه می‌میرم از دنگ و فنگ خیابان

از این پنجره تا خیابان امید وصال است
که این زنده بودن، فقط زندگی را وبال است

و خواهد شکست این تنفس هر عهدی که بسته ست
چه کس این جهان قضا را به ریش قدر بست؟

کدامین رفاقت مرا پشت بخل تو گم کرد؟
منی که غمم را جهان دید و طاقت نیاورد

من از کوچه رنجش و خون به اینجا رسیدم
مرا هو کشیدند اگر، دست بالا رسیدم

هزاران مهاجر در افکار من لانه کردند
و خون مرا جرعه جرعه به پیمانه کردند

خودم دیده‌ام کاروان ابابیلیان را
به خون سرخ کردند سامانیان، مولیان را

شمایی که در سر، سرِ ذبح آینده دارید
پس از شوخی تلخ دنیا، شما خنده دارید

مرا اشتیاق چک و چانه و کلکلی نیست
مرا شوق میز و مجیز و صف و صندلی نیست

عزیزان، عزیزم به شعری که ناخوانده مانده
خدا پای دلدادگی را به شعرم کشانده

من از ایل دیوانگانِ رسیده به مرگم
شما آخر لطف باران، ولی من تگرگم

شما آبشارید و من صخره ام. این به من چه؟
سرافرازم و جوی جاری به پایین. به من چه؟

من عمری نشستم فقط زهرماران چشیدم
من از شاعری زخم آن را به دوشم کشیدم

که تا نامی از من شنیدید، خنجر کشیدید
سپس تسمه از گرده هر برادر کشیدید

شما که همه زندگیتان فقط صرف من شد
و تا حرفی از اسمم آمد، دمل ها دهن شد

شما که به زیر تن سایه ها، سایه دارید
چه کاری به اشعار کمرنگ و بی مایه دارید؟

من از محنت و رنج دنیا گرفتارِ دردم
دعا کن به ته‌مانده های خودم برنگردم

من از زخم نفرت به دل داغ دیرینه دارم
و پشت سرم کوهی از نفرت و کینه دارم

من از غمزه فومنی شعر ناقص ندیدم
غزل گفتم و پنجه بر باد و باران کشیدم

که در من دو خط، یشم و مرمر هنوز از تو دارم
کجا مرده شیون؟ که سر بر مزارش گذارم

شب اعتصام است و صد محتسب بر مسیرم
کنار کدامین غزل جان پناهی بگیرم

بگو شاه یوشین قبای پر از زخم دوران
کجای شب تیره و خاکی و خشک تهران

بیاویزم و شعر بکر از گریبان درآرم
و یا در سرم بوته شوکرانی بکارم

شما نام نامی شعرید، ساکت نمانید
من و نام بی نامی من، مرا هیچ نامید

شما ظرف لبریز ارزن و من دانه ی آن
که آن دانه هم نیستم من به قرآن…

...

15+
علیرضا آذر, علیرضا آذر, مثنوی ‏ - نظر دهید...

تاریک خانه – علیرضا آذر

 

دانلود دکلمه شعر تاریک خانه از علیرضا آذر با کیفیت 320

 

شهریارم که تب سیزدهم کشت مرا
در نمایی خفه از پنجره پشت سرم

سیزده را همه عالم به در امروز از شهر
من خود آن سیزدهم که از همه عالم به درم

نحسی سیزدهم از منِ من دور شوید
با من انگار فقط خانه به دوشی مانده

چه کسی بود مرا در رگ خط ها نشنید ؟
و مهم نیست که من آن ور گوشی مانده

غربت سیزدهم یاد من و یاد تو هست
اشک دریاچه شد اما قدش از سر نگذشت

هرکسی رفت و به ناحق به قضاوت برگشت
بگذارید بفهمند که اینگونه گذشت

از تو باید بنویسم که تو تعبیر منی
پس که در خواب من اینقدر تقلا کرده !؟

هر چه در خواب طلب کرد به دستش دادند
چه کنم شمش طلا خرج مطلا کرده !

از چه باید بنویسم که قبولش بکنی ؟
از چه باید بنویسم که مسافر نشوی ؟

به چه سوگند دهم تا که بمانی در من ؟
چه بگویم که گل فصل مجاور نشوی ؟

تا تو بر تاب نشستی نوسان من را برد
شب جلو رفتی و فردا به عقب برگشتی

و تو هر بار رسیدی پسِ گوشت گفتم
عشق مو بافته ی من چه عجب برگشتی

های بانو اگر از مهلت فردا بروی
یا من از عشوه ی لامذهب امشب بروم

یا تو از آمدن تاب بیفتی به زمین
یا من از لرز پس از پنجره از تب بروم

یا اگر زخم بریزند و مداوا نکنند
چه کسی مانده ی مارا ببرد دور کند ؟

تَن شبتابی ما روی زمین باد شود
نور ما شهر هزار آینه را کور کند

تا که این تاب جلو رفت و جلو رفت و جلو
از من و عاقبت و هستی من دور شدی

من به پشت سر این واقعه محکوم شدم
تو به آن دورترین دامنه مجبور شدی

قبل از آن اوج، قسم دادمت ای عشق بمان
و تو فریاد زدی باز که برخواهم گشت

پشت سر داد کشیدم قَسَمت کو !؟
گفتی به خدای شب آغاز که برخواهم گشت

دوربین را وسط باغ نشاندم که اگر
روی حرفت ننشستی سندی رو بکنم

بنشینم تک و تنها سر خلوت سر صبر
توی تنهایی خود نقل هیاهو بکنم

ما دو تا آینه ی روشن رو در روییم
بین ما حادثه عشق به تکثیر نشست

ما دو آرایش جنگیم ولی پشت به هم
هیچ رزمی کمر هیبت ما را نشکست

ما دو تا رود در اندیشه ی دریا نشدن
ما دو تا زلف گره خورده ی پاپیج به هم

انسداد دو رگ از قبل تپش های تنش
ما دوتا صفر گلاویز، دو تا هیچ به هم

ما دوتا ذره ی بنیادی عالم بودیم
ما دوتا ماده تاریک در آغوش مکان

ما دو خورشید، دو منظومه شمسی بودیم
ما دو تک یاخته ی مرده در ابعاد زمان

ما دو تا جبر به ماندن دو نفر مجبوریم
ما دو تا حکم سلیسیم، دو باید بشویم

ما دو ماه قبل هر آن چیز دو تا روز ازل
شاید این بار نرفتی و مردد بشوی

ما دو شن ریزه ی پرتیم در اندام کویر
ما دوتا قطره ی باران وسط دریاییم

ما دوتا شاخه ی خشکیم در ابراز تبر
ما دو بیهوده ولی خوب به هم می آییم !

نه در این شعر که من در همه ی گفتن هام
عاجز از رفتن و ماندن متحیر ماندم

و تو هر بار در این بیت به پایان رفتی
دوربین را به فراسوی تو می چرخاندم

دوربین را به فراسوی تو می چرخاندم
همچنان دور تو را، دور تو را می دیدم

ماه من بودی و در دشت که می چرخیدی
ماه من بودی و دنبال تو می چرخیدم

آهِ ناجور کشیدی نگذارم بروی
قسمم دادی و من مانع رفتن نشدم

از غرورم چه بگویم که چه جاها نشکست
گریه کردی بروی دست به دامن نشدم

اولین حربه زن هاست نفس های عمیق
بعد از آن مات شدن مثل وقار تندیس

بعدش آرام شدن حرف شدن بغض شدن
آخرین حربه زن هاست دو تا گونه‌ی خیس

از کدامین رخ تزویر مرا می نگری؟
از کدامین در جادو به تو بر می گردم ؟

وقتی از کوچه ی معشوقه ی ما دور شدی
از پس حنجره ای تار نگاهت کردم

تازه بعد از تو به خود آمدم و فهمیدم
که چه اندازه به دنیای تو وابسه شدم

آینه فحش بدی بود مرا می فهمید
که چقدر از خودم و سوختنم خسته شدم

پس از این بیت من و آینه در یک قابیم
او همه ریزترین زیر و بمم را بلد است

آینه حرف بزن حرف بزن برزخی ام
من ندانسته بدم، آینه دانسته بد است

ای دهان دره ی بی حال کسالت آور
بعد ظهر سگی و لحظه ی بی حوصلگی

خشم بیخود، به خود و خودخوری و زخم و خراش
جمله های مرض آلود و سراسر گلگی

ای شروع شب نفرت، شب زنجیر به دست
ای تکاپوی سر هیچ به یغما رفتن

جمله های پس و پیش، ای قلم شطح به دست
از دل شعر به آئین معما رفتن

ای تمام هیجانات جهان در ید تو
منطقی نیست تو باشی و من از دست روم

که تو از کوره دِهی دور به آدم برسی
من از این شهر زبان بسته به بن بست روم

ای فرو خورده ی بغض همه ی ثانیه ها
جور این ساغر لبریز سخن را تو بِکش

من بریدم به فنا رفتم و نابود شدم
دور این جن زده را دایره ی ورد بکش

ای کماندار بزن، تیر مرا می طلبد
ای تبر دار بکوب عاقبتش می افتم

یک نفر نیست فقط زود خلاصم بکند ؟
نکشی میکشمت، باش ببین کِی گفتم

داشتیم از غزلی دور به هم میگفتیم
در دل قاب، دو همراه دو تا دست به دست

پشت گوشش همه ی سیزدهم را گفتم
قصه را آه کشیدم دل آیینه شکست

به فنا رفتم و رفتم که تو را شرح دهم
نشد از تو بنویسم تو به من منگنه ای

من زمین میخورم و باز تو را میجنگم
یکه تازی، قدری، مخمصه را یک تنه ای

با توام عشق ببین باز تو را می خوانم
با توام دور نشو شعرِ پدر سوخته ام

تو به فحشم بکشی یا نکشی حرفی نیست
من در این مرحله دندان به زبان دوخته ام

غم رو راست ترین رابطه ها در من بود
با تو هم عشق مرا دست خیانت نسپار

بین این مردم عاشق کش معشوقه فروش
مگذارم مگذارم مگذارم مگذار

من که آرایش و دردانه ی خلقت هستم
هر که مارا طلبد از ید یاهو بخرد

باید از جان گذری تا به اتاقم برسی
هرکه طاووس پسندد غم هندو ببرد

دوربین داشت به هر سمت تو سر می چرخاند
دوربین داشت تو را از همه دورت می کرد

عمق تنهایی تو از تو به تو بیشتر است
دوربین داشت تو را زنده به گورت میکرد

بر سر کوچه نشستی و به تصویر کشید
دیدت افسار به دستی و به تصویر کشید

عهد را باز شکستی و به تصویر کشید
و دگر عهد نبستی و به تصویر کشید

کاش آنجا که تو رفتی غم عالم می رفت
کاش این غربت جمعی همه با هم میرفت

تا به دنبال تو این عالم و آدم میرفت، به درک
پشت تو نامحرم و محرم میرفت

می توانستم از این پنجره پرواز کنم
آخرت بودم و می شد خودم آغاز کنم

میشد این عشق سگی را به تو ابراز کنم
نشد آخر که تو را سیر برانداز کنم

نشد آخر که از آن حوصله ی تنگ روم
چاره مرگ است که از ناحیه ننگ روم

باید از این سرطان تهمت پر رنگ روم
باید از سیطره ی حضرت خرچنگ روم

خانه تاریک شده تا که تو ظاهر بشوی
بلکه این بار نخواهی که مسافر بشوی

باعث حجرت مرغان مهاجر بشوی
نه کمی دورتر از فصل مجاور بشوی

وسط خانه ی تاریک تو را میدیدم
آن ور دوری نزدیک تو را می دیدم

در تَن هر رگ باریک تو را می دیدم
و پس از عطسه ی شلیک تو را میدیدم

نور قرمز شب روشن شدن خاطره ها
پرده ها را بکشانید که این پنجره ها

نور لجباز نتابند به این پرتره ها
گور بابای تمام گره ها بر گره ها

وقت ظاهر شدنت بود هلاکم کردی
تازه فهمیدم از این عکس مرا کم کردی

مصلحت بود از این خاطره پاکم کردی
پای آن تاب مرا زنده به خاکم کردی

ناگهان پشت سرم در نزدی، در وا شد
بعد عمری اسف و حال بدی در وا شد

پس از انگار غروبی ابدی در وا شد
رنگی از نور به تصویر زدی در وا شد

خنده ای داغ زدی و بدنم سوخت که سوخت
دکمه تا دکمه تن و پیرهنم سوخت که سوخت

واژه تاول شد و لحن سخنم سوخت که سوخت
عکس ها را چه کنم؟ فکر کنم سوخت که سوخت !

...

6+
چهارپاره, علیرضا آذر, علیرضا آذر نظر دهید...