علیرضا آذر

تاریک خانه – علیرضا آذر

 

دانلود دکلمه شعر تاریک خانه از علیرضا آذر با کیفیت 320

 

شهریارم که تب سیزدهم کشت مرا
در نمایی خفه از پنجره پشت سرم

سیزده را همه عالم به در امروز از شهر
من خود آن سیزدهم که از همه عالم به درم

نحسی سیزدهم از منِ من دور شوید
با من انگار فقط خانه به دوشی مانده

چه کسی بود مرا در رگ خط ها نشنید ؟
و مهم نیست که من آن ور گوشی مانده

غربت سیزدهم یاد من و یاد تو هست
اشک دریاچه شد اما قدش از سر نگذشت

هرکسی رفت و به ناحق به قضاوت برگشت
بگذارید بفهمند که اینگونه گذشت

از تو باید بنویسم که تو تعبیر منی
پس که در خواب من اینقدر تقلا کرده !؟

هر چه در خواب طلب کرد به دستش دادند
چه کنم شمش طلا خرج مطلا کرده !

از چه باید بنویسم که قبولش بکنی ؟
از چه باید بنویسم که مسافر نشوی ؟

به چه سوگند دهم تا که بمانی در من ؟
چه بگویم که گل فصل مجاور نشوی ؟

تا تو بر تاب نشستی نوسان من را برد
شب جلو رفتی و فردا به عقب برگشتی

و تو هر بار رسیدی پسِ گوشت گفتم
عشق مو بافته ی من چه عجب برگشتی

های بانو اگر از مهلت فردا بروی
یا من از عشوه ی لامذهب امشب بروم

یا تو از آمدن تاب بیفتی به زمین
یا من از لرز پس از پنجره از تب بروم

یا اگر زخم بریزند و مداوا نکنند
چه کسی مانده ی مارا ببرد دور کند ؟

تَن شبتابی ما روی زمین باد شود
نور ما شهر هزار آینه را کور کند

تا که این تاب جلو رفت و جلو رفت و جلو
از من و عاقبت و هستی من دور شدی

من به پشت سر این واقعه محکوم شدم
تو به آن دورترین دامنه مجبور شدی

قبل از آن اوج، قسم دادمت ای عشق بمان
و تو فریاد زدی باز که برخواهم گشت

پشت سر داد کشیدم قَسَمت کو !؟
گفتی به خدای شب آغاز که برخواهم گشت

دوربین را وسط باغ نشاندم که اگر
روی حرفت ننشستی سندی رو بکنم

بنشینم تک و تنها سر خلوت سر صبر
توی تنهایی خود نقل هیاهو بکنم

ما دو تا آینه ی روشن رو در روییم
بین ما حادثه عشق به تکثیر نشست

ما دو آرایش جنگیم ولی پشت به هم
هیچ رزمی کمر هیبت ما را نشکست

ما دو تا رود در اندیشه ی دریا نشدن
ما دو تا زلف گره خورده ی پاپیج به هم

انسداد دو رگ از قبل تپش های تنش
ما دوتا صفر گلاویز، دو تا هیچ به هم

ما دوتا ذره ی بنیادی عالم بودیم
ما دوتا ماده تاریک در آغوش مکان

ما دو خورشید، دو منظومه شمسی بودیم
ما دو تک یاخته ی مرده در ابعاد زمان

ما دو تا جبر به ماندن دو نفر مجبوریم
ما دو تا حکم سلیسیم، دو باید بشویم

ما دو ماه قبل هر آن چیز دو تا روز ازل
شاید این بار نرفتی و مردد بشوی

ما دو شن ریزه ی پرتیم در اندام کویر
ما دوتا قطره ی باران وسط دریاییم

ما دوتا شاخه ی خشکیم در ابراز تبر
ما دو بیهوده ولی خوب به هم می آییم !

نه در این شعر که من در همه ی گفتن هام
عاجز از رفتن و ماندن متحیر ماندم

و تو هر بار در این بیت به پایان رفتی
دوربین را به فراسوی تو می چرخاندم

دوربین را به فراسوی تو می چرخاندم
همچنان دور تو را، دور تو را می دیدم

ماه من بودی و در دشت که می چرخیدی
ماه من بودی و دنبال تو می چرخیدم

آهِ ناجور کشیدی نگذارم بروی
قسمم دادی و من مانع رفتن نشدم

از غرورم چه بگویم که چه جاها نشکست
گریه کردی بروی دست به دامن نشدم

اولین حربه زن هاست نفس های عمیق
بعد از آن مات شدن مثل وقار تندیس

بعدش آرام شدن حرف شدن بغض شدن
آخرین حربه زن هاست دو تا گونه‌ی خیس

از کدامین رخ تزویر مرا می نگری؟
از کدامین در جادو به تو بر می گردم ؟

وقتی از کوچه ی معشوقه ی ما دور شدی
از پس حنجره ای تار نگاهت کردم

تازه بعد از تو به خود آمدم و فهمیدم
که چه اندازه به دنیای تو وابسه شدم

آینه فحش بدی بود مرا می فهمید
که چقدر از خودم و سوختنم خسته شدم

پس از این بیت من و آینه در یک قابیم
او همه ریزترین زیر و بمم را بلد است

آینه حرف بزن حرف بزن برزخی ام
من ندانسته بدم، آینه دانسته بد است

ای دهان دره ی بی حال کسالت آور
بعد ظهر سگی و لحظه ی بی حوصلگی

خشم بیخود، به خود و خودخوری و زخم و خراش
جمله های مرض آلود و سراسر گلگی

ای شروع شب نفرت، شب زنجیر به دست
ای تکاپوی سر هیچ به یغما رفتن

جمله های پس و پیش، ای قلم شطح به دست
از دل شعر به آئین معما رفتن

ای تمام هیجانات جهان در ید تو
منطقی نیست تو باشی و من از دست روم

که تو از کوره دِهی دور به آدم برسی
من از این شهر زبان بسته به بن بست روم

ای فرو خورده ی بغض همه ی ثانیه ها
جور این ساغر لبریز سخن را تو بِکش

من بریدم به فنا رفتم و نابود شدم
دور این جن زده را دایره ی ورد بکش

ای کماندار بزن، تیر مرا می طلبد
ای تبر دار بکوب عاقبتش می افتم

یک نفر نیست فقط زود خلاصم بکند ؟
نکشی میکشمت، باش ببین کِی گفتم

داشتیم از غزلی دور به هم میگفتیم
در دل قاب، دو همراه دو تا دست به دست

پشت گوشش همه ی سیزدهم را گفتم
قصه را آه کشیدم دل آیینه شکست

به فنا رفتم و رفتم که تو را شرح دهم
نشد از تو بنویسم تو به من منگنه ای

من زمین میخورم و باز تو را میجنگم
یکه تازی، قدری، مخمصه را یک تنه ای

با توام عشق ببین باز تو را می خوانم
با توام دور نشو شعرِ پدر سوخته ام

تو به فحشم بکشی یا نکشی حرفی نیست
من در این مرحله دندان به زبان دوخته ام

غم رو راست ترین رابطه ها در من بود
با تو هم عشق مرا دست خیانت نسپار

بین این مردم عاشق کش معشوقه فروش
مگذارم مگذارم مگذارم مگذار

من که آرایش و دردانه ی خلقت هستم
هر که مارا طلبد از ید یاهو بخرد

باید از جان گذری تا به اتاقم برسی
هرکه طاووس پسندد غم هندو ببرد

دوربین داشت به هر سمت تو سر می چرخاند
دوربین داشت تو را از همه دورت می کرد

عمق تنهایی تو از تو به تو بیشتر است
دوربین داشت تو را زنده به گورت میکرد

بر سر کوچه نشستی و به تصویر کشید
دیدت افسار به دستی و به تصویر کشید

عهد را باز شکستی و به تصویر کشید
و دگر عهد نبستی و به تصویر کشید

کاش آنجا که تو رفتی غم عالم می رفت
کاش این غربت جمعی همه با هم میرفت

تا به دنبال تو این عالم و آدم میرفت، به درک
پشت تو نامحرم و محرم میرفت

می توانستم از این پنجره پرواز کنم
آخرت بودم و می شد خودم آغاز کنم

میشد این عشق سگی را به تو ابراز کنم
نشد آخر که تو را سیر برانداز کنم

نشد آخر که از آن حوصله ی تنگ روم
چاره مرگ است که از ناحیه ننگ روم

باید از این سرطان تهمت پر رنگ روم
باید از سیطره ی حضرت خرچنگ روم

خانه تاریک شده تا که تو ظاهر بشوی
بلکه این بار نخواهی که مسافر بشوی

باعث حجرت مرغان مهاجر بشوی
نه کمی دورتر از فصل مجاور بشوی

وسط خانه ی تاریک تو را میدیدم
آن ور دوری نزدیک تو را می دیدم

در تَن هر رگ باریک تو را می دیدم
و پس از عطسه ی شلیک تو را میدیدم

نور قرمز شب روشن شدن خاطره ها
پرده ها را بکشانید که این پنجره ها

نور لجباز نتابند به این پرتره ها
گور بابای تمام گره ها بر گره ها

وقت ظاهر شدنت بود هلاکم کردی
تازه فهمیدم از این عکس مرا کم کردی

مصلحت بود از این خاطره پاکم کردی
پای آن تاب مرا زنده به خاکم کردی

ناگهان پشت سرم در نزدی، در وا شد
بعد عمری اسف و حال بدی در وا شد

پس از انگار غروبی ابدی در وا شد
رنگی از نور به تصویر زدی در وا شد

خنده ای داغ زدی و بدنم سوخت که سوخت
دکمه تا دکمه تن و پیرهنم سوخت که سوخت

واژه تاول شد و لحن سخنم سوخت که سوخت
عکس ها را چه کنم؟ فکر کنم سوخت که سوخت !

...

10+
چهارپاره, علیرضا آذر, علیرضا آذر نظر دهید...

جاده سپید – علیرضا آذر – میلاد بابایی

این ابرهای سرخ این کوچه های سرد
این جاده ی سپید این باد دوره گرد

اینها بهانه اند تا با تو سر کنم
تا جز تو از جهان صرف نظر کنم

با من قدم بزن در برف در مسیر
ای بغض ناگزیر اینبار گُر بگیر

من راهی توام با من قدم بزن
همراه من بیا تا شهر ما شدن

جاده بهانه است مقصود چشم توست
من راهی توام ای مقصد درست

در برف چای داغ دنیای ما دوتاست
فنجان چای بعد آغاز ماجراست

با من قدم بزن در برف در مسیر
ای بغض ناگزیر اینبار گُر بگیر

من راهی توام با من قدم بزن
همراه من بیا تا شهر ما شدن

جاده بهانه است مقصود چشم توست
من راهی توام ای مقصد درست

من راهی توام با من قدم بزن
همراه من بیا تا شهر ما شدن

این مرز را که باز در تلخی غم است
مهمان به قند کن چایت اگر دم است

...

3+
علیرضا آذر, مثنوی نظر دهید...

تومور دو 2

دانلود شهر تومور یک 1 با صدای علیرضا آذر با کیفیت 320

 

زندگی یک چمدان است که می آوری اش
بار و بندیل سبک می کنی و می بری اش

خودکشی،مرگ قشنگی که به آن دل بستم
دسته کم هر دو سه شب سیر به فکرش هستم

گاه و بیگاه پُر از پنجره های خطرم
به سَرم می زند این مرتبه حتما بپرم

گاه و بیگاه شقیقه ست و تفنگی که منم
قرص ماهی که تو باشی و پلنگی که منم

چمدان دست تو و ترس به چشمان من است
این غم انگیزترین حالت غمگین شدن است

قبل رفتن دو سه خط فحش بده، داد بکش
هی تکانم بده،نفرین کن و فریاد بکش

قبل رفتن بگذار از تهِ دل آه شوم
طوری از ریشه بکش ارّه که کوتاه شوم

مثل سیگار،خطرناک ترین دودم باش
شعله آغوش کنم حضرت نمرودم باش

مثل سیگار بگیرانم و خاکستر کن
هر چه با من همه کردند از آن بدتر کن

مثل سیگار تمامم کن و ترکم کن باز
مثل سیگار تمامم کن و دورم انداز

من خرابم بنشین،زحمت آوار نکش
نفست باز گرفت، این همه سیگار نکش

آن به هر لحظه ی تب دار تو پیوند، منم
آنقدر داغ به جانم ،که دماوند منم

توله گرگی ،که در اندیشه ی شریانِ منی
کاسه خونی،جگری سوخته مهمان منی

چَشم بادام،دهان پسته،زبان شیر و شکر
جام معجونِ مجسم شده این گرگ پدر

تا مرا می نگرد قافیه را می بازم
!بازی منتهی العافیه را می بازم

سیبِ سیب است تَن انگیزه ی هر آه منم
رطب عرشِ نخیل او قدِ کوتاه منم

ماده آهوی چمن،هوبره ی سینه بلور
قاب قوسِین دهن، شاپریه قلعه ی دور

مظهر جانِ پلنگم که به ماهی بندم
و به جز ماه دل از عالم و آدم کندم

ماهِ بیرون زده از کنگره ی پیرهنم
نکند خیز برم پنجه به خالی بزنم

خنده های نمکینت، تب دریاچه ی قم
بغض هایت رقمی سردتر از قرنِ اتم

مویِ بَرهم زده ات،جنگل انبوه از دود
و دو آتشکده در پیرهنت پنهان بود

قصه های کهن از چشم تو آغاز شدند
شاعران با لب تو قافیه پرداز شدند

هر پسربچه که راهش به خیابان تو خورد
یک شبه مرد شد و یکه به میدان زد و مُرد

من تو را دیدم و آرام به خاک افتادم
و از آن روز که در بندِ توام آزادم

چشممان خورد به هم،صاعقه زد پلکم سوخت
نیزه ای جمجمه ام را به گلوبند تو دوخت

سَرم انگار به جوش آمد و مغزم پوسید
سرطانی شدم و مرگ لبم را بوسید

دوزخِ نی شدم و شعله دواندم به تنت
شعله پوشیدم و مشغولِ پدر سوختنت

به خودم آمدم انگار تویی در من بود
این کمی بیشتر از دل به کسی بستن بود

پیش چشم همه از خویش یَلی ساخته ام
پیش چشمان تو اما سپر انداخته ام

ناگهان دشنه به پشت آمد و تا بیخ نشست
ماه من روی گرفت و سر مریخ نشست

آس ِ در مشتِ مرا لاشخوران قاپ زدند
کرکسان قاعده را از همه بهتر بلدند

چایِ داغی که دلم بود به دستت دادم
آنقدر سرد شدم،از دهنت افتادم

و زمینی که قسم خورد شکستم بدهد
و زمان چَنبره زد کار به دستم بدهد

تو نباشی من از آینده ی خود پیرترم
از خر زخمیِ ابلیس زمین گیر ترم

تو نباشی من از اعماق غرورم دورم
زیر بی رحم ترین زاویه ی ساطورم

تو نباشی من و این پنجره ها هم زردیم
شاید آخر سر ِ پاییز توافق کردیم

هر کسی شعله شد و داغ به جانم زد و رفت
من تو را دو… دهنه روی دهانم زد و رفت

همه شهر مهیاست مبادا که تو را
آتش معرکه بالاست مبادا که تو را

این جماعت همه گرگند مبادا که تو را
پی یک شام بزرگند مبادا که تو را

دانه و دام زیاد است مبادا که تو را
مرد بد نام زیاد است مبادا که تو را

پشت دیوار نشسته اند مبادا که تو را
نا نجیبان همه هستند مبادا که تو را

تا مبادا که تورا باز مبادا که تو را
پرده بر پنجره انداز مبادا که تو را

دل به دریا زده ای پهنه سراب است نه
برف و کولاک زده راه خراب است نرو

بی تو من با بدن لخت خیابان چه کنم
با غم انگیزترین حالت تهران چه کنم

بی تو پتیاره ی پاییز مرا می شکند
این شب وسوسه انگیز مرا می شکند

بی تو بی کار و کسم وسعت پشتم خالیست
گل تو باشی من مفلوک دو مشتم خالیست

بی تو تقویم پر از جمعه بی حوصله هاست
و جهان مادر آبستن خط فاصله هاست

پسری خیر ندیدهَ م که دگر شک دارم
بعد از این هم به دعاهای پدر شک دارم

می پرم ،دلهره کافیست خدایا تو ببخش
خودکشی دست خودم نیست، خدایا تو ببخش!

...

8+
جمعه, روزهای هفته, عاشقانه, علیرضا آذر, علیرضا آذر, مثنوی نظر دهید...

صحنه !

دانلود دکلمه شعر صحنه با صدای علیرضا آذر با کیفیت 320

 

لبخند مرا بس بود آغوش لهم میکرد
آن بوسه مرا میکشت لب منهدمم میکرد

آن بوسه و آن آغوش قتاله و مقتل بود
در سیر مرا کشتن این پرده ی اول بود

هرکس غم خود را داشت هرکس سر کارش ماند
من نشئه ی زخمی که یک شهر خمارش ماند

یا کُنج قفس یا مرگ این بخت کبوتر هاست
دنیا پُل باریکی بین بد و بدترهاست

ای بر پدرت دنیا آن باغ جوانم کو
دریاچه ی آرامم کوه هیجانم کو

بر آینه ی خانه جای کف دستم نیست
آن پنجره ای را که با توپ شکستم نیست

پشتم به پدر گرم و دنیا خود ِ مادر بود
تنها خطر ممکن اطراف سماور بود

از معرکه ها دور و در مهلکه ها ایمن
یک ذهن هزار آیا از چیستی آبستن

یک هستی سردستی در بود و عدم بودم
گور پدر دنیا مشغول خودم بودم

هر طور دلم میخواست آینده جلو میرفت
هر شعبده ای دستش رو میشد و لو میرفت

صد مرتبه میکشتند یکبار نمیمردم
حالم که بهم میریخت جز حرص نمیخوردم

آینده ی خیلی دور ماضی بعیدی بود
پشت در آرامش طوفان شدیدی بود

آن خاطره های خشک در متن عطش مانده
آن نیمه ی پُر رنگم در کودکی اش مانده

اما منِ امروزی کابوس پُر از خواب است
تکلیف شب و روزم با دکتر اعصاب است

نفرین کدام احساس خون کرد جهانم را
با جهد چه جادویی بستند دهانم را

من مرد شدم وقتی زن از بدنش سر رفت
وقتی دو بغل مهتاب از پیرهنش سر رفت

اندازه ی اندوهم اندازه ی دفتر نیست
شرح دو جهان خواهش در شعر میسر نیست

یک چشم پُر از اشک و چشم دگرم خون است
وضعیت امروزم آینده ی مجنون است

سر باز نکن ای اشک از جاذبه دوری کن
ای بغض پُر از عصیان این بار صبوری کن

من اشک نخواهم ریخت این بغض خدادادی ست
عادت به خودم دارم افسردگی ام عادی ست

پس عشق به حرف آمد ساعت دهنش را بست
تقویم به دست خویش بند کفنش را بست

او مُرده ی کشتن بود ابزار فراهم کرد
هوای هزاران سیب قصد منه آدم کرد

لبخند مرا بس بود آغوش لهم میکرد
آن بوسه ما میکشت لب منهدمم میکرد

آن بوسه و آن آغوش قتاله و مقتل بود
در سیر مرا کشتن این پرده ی اول بود

تنها سر من بین این ولوله پایین است
با من همه غمگینن تا طالع من این است

در پیچ و خم گله یکبار تو را دیدم
بین دو خیابان گُرگ هی چشم چرانیدم

محض دو قدم با تو از مدرسه در رفتم
چشمت به عروسک بود تا جیب پدر رفتم

این خاصیت عشق است باید بلدت باشم
سخت است ولی باید در جذر و مدت باشم

هرچند که بی لنگر هرچند که بی فانوس
حکم آنچه تو فرمایی ای خانوم اقیانوس

کشتی و گذر کردی دستان دعا پشتت
بر گود گلویم ماند جا پای هر انگشتت

از قافله جا ماندم تا همقدمت باشم
تا در طبق تقسیم راضی به کمت باشم

آفت که به جانم زد کِشتم همه گندم شد
سهم کم من از سیب نان شب مردم شد

ای بر پدرت دنیا آهسته چه ها کردی
بین منو دیروزم مغلوبه به پا کردی

حالا پدرم غمگین مادر که خودآزار است
تنهایی بی رحمم زیر سر خودکار است

هر شعر که چاقیدم از وزن خودم کم شد
از خانه به ویرانه ، تکرار سلوکم شد

زیر قدمت بانو دل ریخته ام برگرد
از طاق هزاران ماه آویخته ام برگرد

هرچیز به جز اسمت از حافظه ام تُف شد
تا حال مرا دیدند سیگار تعارف شد

گیجی نخ اول خون سرفه ی آخر شد
خودکار غزل رو کرد لب زهر مکرر شد

گیجی نخ دوم بستر به زبان آمد
هر بالش هرجایی یک دسته کبوتر شد

گیجی نخ سوم دلشور برش میداشت
کوتاهی هر سیگار با عمر برابر شد

گیجی نخ بعدی در آینه چین افتاد
رویی که کنارم بود هذیان مصور شد

در ثانیه ای مجبور نبض از تک و تا افتاد
اینگونه مقدر بود اینگونه مقرر شد

ما حاصل من با توست قانون ضمیر این است
دنیای شکستن هاست ما جمع مکثر شد

سیگار پس از سیگار کبریت پس از کبریت
روح از ریه ام دل کند در متن شناور شد

فرقی که نخواهد کرد در مُردن من
تنها با آن گره ابرو مردن علنی تر شد

یک گام دگر مانده در معرض تابوتم
کبریت بکش بانو من بشکه ی باروتم

هر کس غم خود را داشت هرکس سر کارش ماند
من نشئه ی زخمی که یک زخم خمارش ماند

چیزی که شکستم داد خمیازه ی مردم بود
ای اطلس خواب آلود این پرده ی دوم بود

هرچند تو تا بودی خون ریختنی تر بود
از خواهر مغمومم سیگار تنی تر بود

هرچند تو تا بودی هر روز جهنم بود
این جنگ ملال آور بر عشق مقدم بود

هرچند تو تا بودی ساعت خفقان بود و
حیرت به زبان بود و دستم به دهان بود و

چشمم به جهان بود و بختک به شبم آمد
روزم سرطان بود و جانم به لبم آمد

هرچند تو تا بودی دل در قدحش غم داشت
خوب است که برگشتی این شعر جنون کم داشت

ای پیکر آتش زن بر پیکره ی مردان
ای سقف مخدرها جادوی روان گردان

ای منظره ی دوزخ در آینه ای مخدوش
آغاز تباهی ها در عاقبت آغوش

ای گاف گناهی ها ای عشق بانوی بنی عصیان
ای گندم قبل از کشت ای کودکی شیطان

ای دردسر کش دار ای حادثه ی ممتد
ای فاجعه ی حتمی، قطعیت صد در صد

ای پیچ و خم مایوس دالان دو سر بسته
بیچارگی سیگار در مسلخ هر بسته

ای آیه ی تنهایی ای سوره ی مایوسم
هرقدر خدا باشی من دست نمیبوسم

ای عشق پدر نامرد سر سلسله ی اوباش
این دم دمه ی آخر را این بار به حرفم باش

دندان به جگر بگذار یک گام دگر باقی ست
این ظرف هلاهل را یک جام دگر باقی ست

دندان به جگر بگذار ته مانده ی من مانده
از مثنوی بودن یک بیت دهن مانده

دنیا کمکم کرده است
از جمع کمم کرده است

بی حاصل و بی مقدار
یک صفر پس از اعشار

یک هیچ عذاب آور
آینده ی خواب آور

لیوان پُر از خالی
دلخوش به خوش اقبالی

راضی به اگر، شاید
هرچیز که پیش آید

سرگرم سرابی دور
در جبر جهان مجبور

لبخندی اگر پیداست
از عقده گشایی هاست

ما هر دو پُر از دردیم
صدبار غلط کردیم

ما هر دو خطا کاریم
سرگیجه ی تکراریم

من مست و تو دیوانه
مارا که برد خانه

دلداده و دلگیرم
حیف است نمیمیرم

ای مادر دلتنگم دل باز ترین تابوت
دروازه ی ازناسوت تا شعشعه ی لاهوت

بعد از تو کسی آمد اشکی به میان انداخت
آن خانوم اقیانوس کابوس به جان انداخت

ای پیچ و خم کارون تا بند کمربندت
آبستن از طغیان الوند و دماوندت

جانم به دو دست توست آماده ی اعجازم
باید منو شعرم را در آب بیاندازم

دردی که به دوشم ماند ازکوه سبک تر نیست
این پرده ی آخر بود اما غم آخر نیست

دستان دلم بالاست تسلیم دو خط شعرم
هرآنچه که بودم هیچ این بار فقط شعرم

...

8+
علیرضا آذر, علیرضا آذر, مثنوی نظر دهید...

مادیانِ در انتظار ترن !

دانلود دکلمه شعر مادیان در انتظار ترن با صدای علیرضا آذر

 

چشم هایش شروع واقعه بود
آسمانی درون آنها، من

در صدایش پرنده می رقصید
بر تنش عطر خوب آویشن

باز گوشواره های گیلاسی
پشتِ گوشش شلوغ می کردند

دست های کمندِ نیلوفر
سینه ریزی ظریف بر گردن

احتمالا غریبه می آمد
از خیابان به شرم رد می شد

دختر پا به راهِ دیروزی
هیکلِ رو به راهِ حالا، زن

در قطاری که صبح آمده بود
دشت هایی وسیع جا ماندند

شهر از این زاویه قفس می شد
زیرپاهایگرمِ در رفتن

پشت سر لاشه های پل بر پل
پیشِ رو کوره راهِ سردرگم

مثل یک مادیانِ ناآرام
در خیابان سایه و روشن

در خیالش قطارمردیبود
بی حیا،بی لباس،بی هر چیز

در خیالش عروس خواهد شد
توی هر کوپه کوپه آبستن

سارقانی که دست می بردند
سیب سرخ از حصار بردارند

دکمه هایی که حیف می مردند
روی دنیای زیر ِ پیراهن

مردمانی که تویپنجره ها
در پیِ هرچه لخت می گشتند

پیش چشمانِ گردشان اینک
فرصتی داغ بود و طعمِ بدن

آسمان با گُروم گرومب خودش
عکس هایی فجیع می انداخت

چکه های غلیظِ خون افتاد
از کجا روی صورتِ دامن

او مسافر نبود اما باز
منتظر تا قطار برگردد

مثل حالا که داشت برمی گشت
تن تَ تَن تَن تَتَن تَتَن تَن تَن

سوتِ کمرنگِ سرد می آمد
تیر غیبی تَلَق تلق در راه

خاطراتی که داشت قِل می خورد
روی تصویر ریل ِ راه آهن

توی چشمِ فلان فلان شده اش
آسمانی برای ماندن نیست

زندگی بود و آخرین شیهه
مادیانِ در انتظار ِ تِرن

...

7+
علیرضا آذر, علیرضا آذر, غزل نظر دهید...

تومور یک 1

دانلود شعر تومور یک 1 با صدای علیرضا آذر با کیفیت 320

 

زهر ترین زاویه ی شوکران
مرگ ترین حقه ی جادوگران

داغ ترین شهوت آتش زدن
تهمت شاعر به سیاوش زدن

هر که تو را دید زمین گیر شد
سخت به جوش آمدو تبخیر شد

درد بزرگ سرطانی من
کهنه ترین زخم جوانی من

با تو ام ای شعر به من گوش کن
نقشه نکش حرف نزن گوش کن

شعر تو را با خفه خون ساختند
از تو هیولای جنون ساختند

ریشه به خونابه و خون میرسد
میوه که شد بمب جنون میرسد

محض خودت بمب منم ، دور تر !
می ترکم چند قدم دور تر !

از همه ی کودکی ام درد ماند
نیم وجب بچه ولگرد ماند

حال مرا از من بیمار پرس
از شب و خاکستر سیگار پرس

از سر شب تا به سحر سوختن
حادثه را از دو سه سر سوختن

خانه خرابی من از دست توست
آخر هر راه به بن بست توست

چک چک خون را به دلم ریختم
شعر چه کردی که به هم ریختم ؟

گاه شقایق تر از انسان شدی
روح ترک خورده ی کاشان شدی

شعر تو بودی که پس از فصل سرد
هیچ کسی شک به زمستان نکرد

زلزله ها کار فروغ است و بس ؟
هر چه که بستند دروغ است و بس

تیغه ی زنجان بخزد بر تنت
خون دل منزویان گردنت

شاعر اگر رب غزل خوانی است
عاقبتش نصرت رحمانی است

حضرت تنهای به هم ریخته
خون و عطش را به هم آمیخته

کهنه قماری است غزل ساختن
یک شبه ده قافیه را باختن

دست خراب است چرا سر کنم ؟
آس نشانم بده باور کنم

دست کسی نیست زمین گیری ام
عاشق این آدم زنجیری ام

شعله بکش بر شب تکراری ام
مرده ی این گونه خود آزاری ام

من قلم از خوب و بدم خواستم
جرم کسی نیست ، خودم خواستم

شیشه ای ام سنگ ترت را بزن
تهمت پر رنگ ترت را بزن

سارق شبهای طلاکوب من
میشکنم میشکنم خوب من

منتظر یک شب طوفانی ام
در به در ساعت ویرانی ام

پای خودم داغ پشیمانی ام
مثل خودت درد خیابانی ام

با همه ی بی سر و سامانی ام
باز به دنبال پریشانی ام

مرد فرو رفته در آیینه کیست ؟
تا که مرا دید به حالم گریست

ساعت خوابیده حواسش به چیست ؟
مردن تدریجی اگر زندگی ست

طاقت فرسودگی ام هیچ نیست
در پی ویران شدنی آنی ام

من که منم جای کسی نیستم
میوه ی طوبای کسی نیستم

گیج تماشای کسی نیستم
مزه ی لبهای کسی نیستم

دلخوش گرمای کسی نیستم
آمده ام تا تو بسوزانی ام

خسته از اندازه ی جنجال ها
از گذر سوق به گودال ها

از شب چسبیده به چنگال ها
با گذر تیر که از بال ها

آمده ام با عطش سال ها
تا تو کمی عشق بنوشانی ام

شعر اگر خرده هیولا شدم
آخر ابَر آدم تنها شدم

گاه پریشان تر از این ها شدم
از همه جا رانده ی دنیا شدم

ماهی برگشته ز دریا شدم
تا تو بگیری و بمیرانی ام

وای اگر پیچش من با خمت
درد شود تا که به دست آرمت

نوش خودم زهر سراپا غمت
بیشترش کن که کمم با کمت

خوب ترین حادثه میدانمت
خوب ترین حادثه میدانی ام ؟

غسل کن و نیت اعجاز کن
باز مرا با خودم آغاز کن

یک وجب از پنجره پرواز کن
گوش مرا معرکه ی راز کن

حرف بزن ابر ِ مرا باز کن
دیر زمانی است که بارانی ام

قحطی حرف است و سخن سالهاست
قفل زمان را بشکن سال هاست

پر شدم از درد شدن سال هاست
ظرفیت سینه ی من سال هاست

حرف بزن حرف بزن سال هاست
تشنه ی یک صحبت طولانی ام

روز و شبم را به هم آمیختم
شعر چه کردی که به هم ریختم ؟

یک قدم از تو همه ی جاده من
خون بطلب ، سینه ی آماده ؛ من

شعر تو را داغ به جانت زدند
مهر خیانت به دهانت زدند

هر که قلم داشت هنرمند نیست
ناسره را با سره پیوند نیست

لغلغه ها در دهن آویختند
خوب و بدی را به هم آمیختند

ملعبه ی قافیه بازی شدی
هرزه ی هر دست درازی شدی

کنج همین معرکه دارت زدند
دست به هر دار و ندارت زدند

سرخ تر از شعر مگر دیده اید ؟
لب بگشایید اگر دیده اید

تا که به هر وا ژه ستم میشود
دست ، طبیعی است قلم میشود

وا ژه ی در حنجره را تیغ کن
زیر قدم ها تله تبلیغ کن

شعر اگر زخم زبان تیز تر
شهر من از قونیه تبریز تر

زنده بمان قاتل دلخواه من
محو نشو ماه ترین ماه من

مُردی و انگار به هوش آمدند
هی ! چقدر دست برایت زدند !

...

4+
علیرضا آذر, علیرضا آذر, مثنوی نظر دهید...

تومور صفر 0

دانلود شعر تومور صفر 0 با صدای علیرضا آذر با کیفیت 320

 

خوب من اضطراب کافی نیست
جسدم را برایت آوردم

هی بریدی سکوت باریدم
بخیه کردی و طاقت آوردم

در تنم زخم و نخ فراوان است
سر هر نخ برای پرواز است

تا برقصاندم برقصم من
او خداوند خیمه شب باز است

از تبار خروش و طغیان بود
رشته آتشفشان بر موهاش

چشمهایش عصاره خورشید
زیر رنگین کمان ِ ابروهاش

با صدایش ترانه هایم را
یک به یک روبراه می کردم

مرده دست پاچه ای بودم
تا به چشمش نگاه می کردم

بدنش را چگونه باید گفت
ساده نیست آنچه درسرم دارم

من که در وصف یک سرانگشتش
یک لغت نامه واژه کم دارم

زندگی اتفاق خوبی بود،
آخرش با نگاه بهتر شد

چشمهایت همیشه یادم هست
هر نگاهی به مرگ منجر شد

چشمهایت عقیق ِ اصل یمن
گونه ها قاچ سیب لبنانی

تو بخندی شکسته خواهدشد،
قیمت پسته های کرمانی

نرم ِ رویاست جنس حلقومت
حافظ ازوصف خسته خواهدشد

وا کن از دکمه دکمه ها بدنت
چشم شیراز بسته خواهدشد

سرو خوش قامت تراشیده
شاخه هایت کجاست پربزنم؟

حیف ازآن ساقه پا که با بوسه
زخم ِ محکم تر از تبر بزنم

ازکدامین جهان سفرکردی؟
نسبت ازکجای منظومه است؟

که به هردانه دانه سلولت
جای یک جای دور معلوم است

مردم از دین خروج می کردند
تا تو سمت گنــاه می رفتی

شهر بی آبرو به هم می ریخت
در خیابان  که راه می رفتی

زندگی کردمت بهانه ی من
غیرتو هرچه زنده را کشتم

چندسال است روزگار منی
مثل سیگار لای انگشتم

دور تا دورم ابرمشکوکی است
جبهه های هوای تنهایی

فصل فصلم هجوم آبان هاست
تف به جغرافیای تنهایی

مثل دوران خاله بازی بود
مثل یک مرد ِ مرده خوانده شدم

ای خدای تمام شیطان ها
از بهشتی بزرگ رانده شدم

تو در ابعاد من جوانه زدی
عکس من، قاب بودنت بودم

تو به فکر خیانتت  بودی
من به فکرسرودنت بودم

چشم خودرا به دست خود بستم
تا عذاب سبک تری باشی

تا در اندوه رفتنت باشم
تو در آغوش دیگری باشی

دختر کوچه های تابستان
طعم شیرین و داغ خردادی

من خداوندِ بیستون بودم
تو به فکر کدام فرهادی؟

چشم هایت کجای تقویمند ؟
از چه فصلی شروع خواهی کرد؟

واژه واژه غروب زاییدم
ازچه صبحی طلوع خواهی کرد ؟

تو نباشی تمام این دنیا
مملو از مردهای بیمار است

تو نبودی اذیتم کردند
زندگی سخت کودک آزار است

خانه ام را مچاله ات کردم
جای خالیت روی تختم ماند

حسرت سیب های ممنوعه
روی هرشاخه درختم ماند

هر دو از کاروان ِ آواریم
هردو تا از تبار شک، یا نه؟

ما به فریاد هم قسم خوردیم
هردو تا درد مشترک ،یا نه؟

گیرم از چنگ جان به در ببری…
گیرم از تن فرار خواهی کرد…

عقل من هم فدای چشمهایت
با جنونم چکار خواهی کرد؟

سی و یک روز درد در به دری
سی و یک هفته خودکشی کردن

سی و یک ماه خسته ام کردی ….
سی و یک سال طاقت آوردن

در تکاپوی بودنت بودم
زخم های همیشه ام بودی

بت سنگینِ سنگ در هر دست
دشمن سخت شیشه ام بودی

می روی نم نم و جهانم را
ساکت و سوت و کورخواهی کرد

لهجه کفش هات ملتهبند
بی شک از من عبورخواهی کرد

در همین روزهای بارانی
یک نفرخیره خیره میمیرد

تو بدی کردی و کسی با عشق
ازخودش انتقام میگیرد

خبرم را تو ناشنیده بگیر
بدنت را به زنده ها بسپار

کودکت هم مرید چشمت شد
نام من را بروی او بگذار

بعدمرگم ،سری به خانه بزن
زندگی تر کنی حضورم را

تا بیایی شماره خواهم کرد
ردپاهای دور گورم را

آخرم را شنیده ای اما …
در دلت هیچ التهابی نیست

باتو مرگ و بدون تو مرگ است
عشق را هیچ انتخابـی نیست

...

4+
عاشقانه, علیرضا آذر, علیرضا آذر, مثنوی نظر دهید...

اثر انگشت !

دانلود شعر اثر انگشت با صدای علیرضا آذر با کیفیت 320

 

روز میلاد من است آمده‌ام دست کشم
به سر و گوشِ عرق کرده‌ی دنیای خودم

قول دادم که در این شعر فقط من باشم
تا خودم با همه خود باشم و تنهای خودم

ردِ انگشتِ تو بر سینه‌ی سیب است هنوز
من غلط کرده و مغضوبِ خداوند شدم

بعد از آن هم که تو با سنگ زدی شیشه شکست
من خریدارِ تن و جای کمربند شدم

شک نکن بی‌من از این ورطه گذر خواهی کرد
به نشانی که نماند از بدنم فکر نکن

من که از منطق و دستورِ حقیقت گفتم
به مضامینِ مَجازیِ تنم فکر نکن

باز با این همه هروقت غمی شِیهه کشید
من همین نبشِ چنار و چمنم،فکر نکن

قول دادم که در اندیشه‌ی خود حبس شوم
دل به بالا و بلندای خیالی ندهم

دوست دارم که خودم پشت خودم باشم و بس
به تنِ هیچ عقابی پَر و بالی ندهم

تو که رفتی پیِ تاب و طپش رود، برو
به قدم‌های اسیرِ لجنم فکر نکن

من به دستان خودم گورِ خودم را کندم
به پذیرایی و دفن و کفنم فکر نکن

من محالم،تو به ممکن شدنم فکر نکن
و به آلودگیِ پیرهنم فکر نکن

گرچه رو زخمی‌ام و دست‌کج و تند زبان
به سر و صورت و دست و دهنم فکر نکن

تو که از منزلِ منقل تبر آوردی باز
هی به آیا بزنم یا نزنم فکر نکن

بختِ نامرد بزن بد به دلت راه نده
به غم‌انگیزیِ فرزند و زنم فکر نکن

نفسی تازه کن و اره بکِش،شاخه بریز
به غمِ جوجه کلاغی که منم فکر نکن

شک نکن بی‌من از این ورطه گذر خواهی کرد
به نشانی که نماند از بدنم فکر نکن

من که از منطق و دستورِ حقیقت گفتم
به مضامینِ مَجازیِ تنم فکر نکن

باز با این همه هر وقت غمی شیهه کشید
من همین نبشِ چنار و چمنم،فکر نکن

یا که خاکی به سرِ آینه‌ی بکر کنید
یا از اینجا به غبارِ سخنم فکر کنید

شانه بر شانه‌ی هم پشت به هم ساییدند
خرده شن‌ها صف و صف پشت هم انبوه شدند

مثل واگیرترین حادثه دورم کردند
قطعه‌های بدنم بافتی از کوه شدند

قد کشیدم سرِ دوشم به لبِ ابر رسید
سر برآوردم و دیدم که چقدر الوندم

عهد کردم که اگر پای کسی فتحم کرد
قامتش را سرِ سبابه‌ی خود می‌بندم

عهد کردم که اگر دست کسی لمسم کرد
کولیِ دشت شوم معرکه آغاز کنم

در دلم آهنِ تَف‌دیده‌ی بسیاری هست
وای ازآن دَم که بخواهم دهنی باز کنم

آنچنان مست کنم روح بچرخد در من
آنچنان نعره زنم سقفِ زمین چاک شود

آنچنان شانه به لرزانم و هی هی بکنم
که برای همه‌ی دشت خطرناک شود

این تهوع که مرا هست تو را خواهد کشت
آنچه من خورده‌ام از حدِ خودم بیشتر است

می‌رود بمبِ دلم فاجعه آغاز کند
هر کسی دورتر است،عاقبت‌اندیش‌تر است

ناگهان شد که زمین نبضِ جنونش زد و بعد
خونم از حلق به جوش آمد و نابود شدم

در جهانی که پُر از فرضیه‌های شدن است
واقعا سوختم و باختم و دود شدم

آن که جان کَند و خطر کرد و به بالا نرسید
آن که دائم هوسِ سوختنِ ما می‌کرد

آن که از هیچ نگاهی به تماشا نرسید
کاش می‌آمد و از دور تماشا می‌کرد

زیر خاکسترم انگار دری باز شد و
ساقه‌ی سیب شدم،حسرتِ حوّا برخاست

سیبِ دندان‌زده از دست تو افتاد به خاک
گرد و خاک از لبه‌ی عِقدِ ثریا برخاست

شاخه در شاخه فریبم،سبدی سیب بچین
دامنی از تبِ گندم ببر و نانش کن

با سکوتی که تو داری سرِ زا می‌میری
بغضِ اندوخته را لو بده عصیانش کن

شاخه‌هایم هوسِ پنجه‌ی چیدن دارند
من درختم،تو به اندازه‌ی من انسانی

من اسیرم،تو برو شاخِ زمین را بشکن
گور بابای سر و این همه سرگردانی

منطقِ جاذبه در فلسفه‌اش پنهان بود
تا که تقدیر به دستانِ من افتاد از دست

جذبه‌ی ذهنِ زمین زیر معما می‌ماند
پاسخ از دامنِ من بود اگر کشفی هست

میوه از دامن من بود اگر روزِ هُبوط
آدم از وسوسه افتاد زمین انسان شد

آه اگر سیب نبود عشق چه باید می‌کرد
من رسیدم که دل از بندِ دل آویزان شد

ردِ انگشتِ تو بر سیلیِ سیب است هنوز
من غلط کردم و مغضوبِ خداوند شدم

بعد از آن هم که تو با سنگ زدی شیشه شکست
من خریدارِ تن و جای کمربند شدم

ردِ انگشتِ خودت بود ولی ما خوردیم
شوکران از لبِ لیوانِ تو خوردن دارد

موجِ کف کرده‌ و طوفانی و بی‌ماه و نگاه
دل به این ورطه‌ی تاریک سپردن دارد

رد انگشتِ تو بر گودیِ فنجان من است
از کجا دست به آینده‌ی فالم بردی

همه دیدند که یک سیبِ معلق دارم
لعنتی پیش خودم زیر سوالم بردی

رد انگشت تو بر پیرهنِ پاره‌ی من
بر تنم جز اثرِ مرگ مگر چیزی هست

در لباسی که از این معرکه‌ها می‌گذرد
سایه‌ی بی‌سر و پایی‌ست اگر چیزی هست

رد انگشت تو بر حلق من و حلق خودت
هر دوتامان سرِ کیفیم که مرگ آمده است

کفن گرم به تن کن که در این قبرِ غریب
پیش پای من و تو باز تگرگ آمده است

پشت یک میز خزیدیم که بازی بکنیم
رو به رو بودنِ با عشق جگر می‌خواهد

این قمار عاقبتش جانِ مرا می‌بازد
با تو سرشاخ شدن دستِ قَدَر می‌خواهد

زنده‌ام،هر چه زدی تیغه به شریان نرسید
خیز بردار ببینم‌ خطری هم داری؟

زخم از این تیغ و تبر تا که بخواهی خوردم
عشق من،اَره‌ی تَن‌تیزتری هم داری؟

تند و کُندی،همه‌ی مساله این است،فقط
خنجرت کُند و عجولی که رگی باز کنی

مثل پایان غم‌انگیزترین کرمِ جهان
سعی داری که پس از مرگِ خود آغاز کنی

مثل گاوی که زمین خورد،خودم را خوردم
تو در اندیشه‌ی آن پیله به خود چسبیدی

قصه از کوه به این گاو رسیده،تو بگو
غیرِ پروانه شدن خوابِ چه چیزی دیدی؟

پایِ در کفشِ جهان رفته زمین خواهد خورد
قدِ پاهای خودت کفش به پا کن گلِ من

فکرِ همزیستیِ با منِ بیگانه نباش
جا برای خودِ من باز نکرد آغُلِ من

نره گاوی که در اندیشه‌ی نشخوارِ خود است
پای بشقابِ هزاران زنِ هندو خوابید

گاوِ کف کرده‌ و خرنا‌س‌کِشِ قصه شدم
تا دهان و شکمی هست مرا دریابید

شقه‌هایم سرِ میخ است،به آتش بکشید
زیر خاکستر این شعر کبابش بکنید

این بُتی را که به دستانِ خودم ساخته‌ام
مَفصَل از هم به درآرید و خرابش بکنید

زیر خاکستر این شعر کبابم بکنید
مابقی را بگذارید که سگ‌ها ببرند

مَردهایی که به دل حسرتِ دختر دارند
شاخ‌ها را بفروشند و عروسک بخرند

نره گاوی که منم،پای خودم مسلخِ من
گوشه‌ی لیزِ همین ذهن زمین خواهم خورد

ترسم این است اگر جبر به ماندن باشد
مرگِ بی‌حوصله از یاد مرا خواهد برد

ترسم این بود همان بر سرِ شعرم آمد
سینه‌ی کوه و تنِ باغ خیابان شده بود

کوه و حیوان و درختان همه خاموش شدند
وقتِ سوسو زدنِ حضرتِ انسان شده بود

قدسیان بر سرِ هم‌صحبتی‌ام چانه زدند
بوسه بر قامتِ این نوبرِ بیگانه زدند

ریسه از تاک کشیدند و به کاشانه زدند
دوش دیدم که ملائک درِ میخانه زدند

(گِلِ آدم بسرشتند و به پیمانه زدند)

گم شدم، پرت شدم، تار تنیدم به سکوت
تشنه کف کرده و تَف دیده در عمقِ برهوت

ناگهان زد به سرم دست رسانم به قنوت
ساکنانِ حرمِ سِتر و عفاف ملکوت

(با منِ راه‌نشین باده‌ی مستانه زدند)

من بد آورده‌ی دنیای پُر از بیم و امید
نامه دادم نخوری سیب ولی دیر رسید

سیبِ ممنوعه به چنگ آمد و دستانت چید
آسمان بارِ امانت نتوانست کشید

(قرعه‌ی کار به نام منِ دیوانه زدند)

وقتِ لب بستن خود همهمه را عذر بِنه
سگ که با گرگ بجوشد،رَمه را عذر بِنه

حق و ناحق شدنِ محکمه را عذر بِنه
جنگِ هفتاد و دو ملت،همه را عذر بِنه

(چون ندیدند حقیقت،رهِ افسانه زدند)

آخ اگر زودتر از من به زمین می‌افتاد
برگِ همزادِ من او بود که در مسلخِ باد

دست بردم که نجاتش بدهم دست نداد
شُکر آن را که میانِ من و او صلح افتاد

(حوریان رقص‌کنان ساغرِ شکرانه زدند)

گرچه خوب است که با شعله بپیوندد شمع
بی‌حضورِ نفسِ نور نمی‌گندد شمع

پای دل را به دلی سوخته می‌بندد شمع
آتش آن نیست که از شعله‌ی آن خندد شمع

(آتش آن است که در خَرمَنِ پروانه زدند)

من سوالم پُرِ پرسیدن و بی‌هیچ جواب
مرده‌شورِ شب و روزِ من و این حالِ خراب

دل به دریاچه‌ی حافظ زدم از ترسِ سراب
کس چو حافظ نکشید از رُخِ اندیشه نقاب

(تا سرِ زلفِ سخن را به قلم شانه زدند)

مثل من چشم به قلابِ جهانت داری
ماهیِ کوچکِ گندیده‌ی دریاچه‌ی شور

مثل من منتظر تلخ‌ترین ثانیه‌ای
جغدِ ویرانه‌نشین،بوفِ زمین‌خورده‌ی کور

گرچه دستان تو سیب از وسطِ خاطره چید
گرچه از خونِ خودم خوردی و فتحم کردی

شانه بر شاخ کشیدی و شکستم دادی
هر بلایی که دلت خواست سرم آوردی

گرچه داغم زده‌ای باز زَنیت داری
پرچم عشق همین گوشه‌ی پیراهن توست

من که آبستن دنیای پُر از تشویشم
خوش به حالِ تو که آسودگی آبستنِ توست

...

4+
علیرضا آذر, علیرضا آذر, مثنوی نظر دهید...

مدار مربع !

دانلود شهر مدار مربع با صدای علیرضا آذر با کیفیت 320

 

فال من را بگیر و جانم را
من از این حال بی کسی سیرم

دستِ فردای قصه را رو کن
روشنم کن چگونه می میرم

حافظ از جام عشق خون می خورد
من هم از جام شوکران خوردم

او جهاندارِ مست ها می شد
من جهان را به دوش می بردم

مست و لایعقل از جهان بیزار
جامی از عشق و خون به دستانم

او خداوند می پرستان شد
من امیر القشون مستانم

حالِ خوبی نبود آدم ها
زیر رودِ کبود خوابیدم

هرچه چشمش سرِ جهان آورد
همه را توی خواب می دیدم

من فقط خواب عشق را دیدم
حس سرخورده ای که نفرین شد

هر کسی تا رسید چیزی گفت
هر پدر مُرده ابن سیرین شد

من به تعبیر خواب مشکوکم
هر کسی خواب عشق را دیده ست

صبح فردای غرق در کابوس
رو به دستان قبله خوابیده است

مردم از رو به رو ،دَهن دیدند
مردم از پشت سر، سخن چیدند

آسمان ریسمانمان کم بود
هی نشستند و رشته ریسیدند

نانجیبیِ عشق در این است
مردِ مفلوک و مُرده می خواهد

نانجیبیِ عشق در این است
دامنِ دست خورده می خواهد

من به رفتار عشق مشکوکم
در دلِ مشتِ بسته اش چیزی ست

رویِ رویش شکوهِ شیراز است
پشتِ رویش قشونِ چنگیزی ست

من به رفتار عشق مشکوکم
مضربی از نیاز در ناز است

در نگاهش دو شاهِ تاتاری
پشتِ پلکش هزار سرباز است

مردِ از خود گذشته ای هستم
پایِ ناچارِ مانده در راهم

هم نمی دانم آنچه می خواهی
هم نمی دانم آنچه می خواهم

ناگزیر از بلندِ کوهستان
ناگریز از عمیقِ دریایم

اهل دنیای گیج در اما
گیجِ دنیای اهلِ آیایم

سهروردی منم که در چشمت
شیخِ اشراق و نورِِ غم دیدم

هم قلندر شدم که در کشفت
سر به راه تو سر تراشیدم

خانِ والای خانه آبادم
زندگی کن مرا،خیابان را

این چنین مردِ داستان باشی
می کُشی خوش نویسِ تهران را

مرگِ شعبانِ جعفری هستم
امتدادِ هزاردستانم

لشکرم یک جهان شش انگشتی ست
من امیر القشون مستانم

قلبم اندازه ی جهانم شد
شهرِ افسرده ای درونم بود

خونِ انگورهای تَفتیده
قطره قطره جای خونم بود

شهرِ افسرده ای درونم بود
خالی از لحظه های ویرانی

جاده ها از سکوت آبستن
شهرِ تنهای واقعا خالی

توی تنهاییِ خودم بودم
یک نفر آمد و سلامی کرد

توی این شهرِ خالی از مردم
یک نفر داشت کودتا می کرد

یک نفر داشت زیر خاکستر
آتشی تازه دست و پا می کرد

من به تنهاییِ خودم مومن
یک نفر داشت کودتا می کرد

یک نفر مثل من پُر از خود شد
یک نفر مثل زن پُر از زن شد

از همان جاده ای که آمد رفت
رفت و اندوهِ برنگشتن شد

کار و بارِ غزل که راکد بود
کار و بارِ ترانه هم خونی ست

آسمان در غزل که بارانی ست
آسمون تو ترانه بارونی ست

دست و پاتو بکِش،برو گمشو
این پسر زندگی نمی فهمه

واسه مردای گرگ دونه بریز
این خر از کُره گی نمی فهمه

تو سرش غیرِ شعر چیزی نیست
مُرده شورِ کتاب و شعراشو

می گه دنیا همش غم انگیزه
گُه بگیرن تمومِ دنیاشو

گُه بگیرن منو،برو بانو
واسه مردای زندگی زن شو

واسه من لای جرز، اتاق خوابه
گاوِ مردای گاوآهن شو

من کنار تو ریز می مانم
تو کنارم درشت خواهی شد

من نجیبانه بوسه خواهم زد
نانجیبانه مشت خواهی شد

اقتضای طبیعتت این است
به وجود آمدی که زن باشی

به وجود آمدی بسوزانی
دوزخی پشتِ پیرهن باشی

به وجود آمدم که داغت را
پشتِ دستان خود نگه دارم

مثل دنیای بعد از اسکندر
تختِ جمشیدِ بعد از آوارم

تختِ جمشیدِ بعد از آوارم
سر ستون های من ترَک خوردند

بعدِ بارانِ تیر باریدن
هرچه بود و نبود را بردند

شعرِ آتش به جان نفهمیدی
ماجرا مثل روز روشن بود

قاتل روزهای سرسبزم
بدتر از این همه تبر،زن بود

قبله ی تاک های مسمومم
ناخداوندِ مِی پرستانم

لشکرم رو به خمره می رقصند
من امیر القشون مستانم

چشم و هم چشمِ من خیابانی ست
که تو را باشکوه می سازد

که مرا مثل کاه می بیند
که تو را مثل کوه می سازد

مثل کوهی درشت و محکم باش
مثل فاتح نگاه خواهم کرد

آنقَدَر اَنگِ ننگ خواهم زد
دامنت را سیاه خواهم کرد

روی دستان خویش می مانی
پای این قصدِ شوم خواهی مُرد

که رکَب از تو خورده باشم
این آرزو را به گور خواهی برد

سر بچرخان و باز جادو کن
مالِ دنیای خر شدن هستم

بوسه ها را به جان من انداز
مردِ این جنگِ تن به تن هستم

چشم و لب های نیمه بازت را
ماهِ غرقابِ نور می بوسم

من زمینی،تو آسمانی را
از همین راه دور می بوسم

این که اَلابرَه دو چشمت شد
زیر پای هزار اَلفینم

هم خودم قاضی ام، خودم حکمم
هم هلاکیده ی اَبابیلم

پشتمان طرحِ نقشه هایی است
پشتِ هر طرح،دست در کار است

تا دهان مفت و گوش ها مفتند
پشتمان حرفِ مفت بسیاراست

...

5+
علیرضا آذر, علیرضا آذر, مثنوی نظر دهید...