زیوری ویژه

سال‌ها با من هم‌اتاقی بود!

در کنار همین جهان بزرگ
جسد شعرهام جا مانده

که پُر است از تگرگ و از توفان
که پُر است از حروف ناخوانده

در کنار همین جهان بزرگ
یک مسافر به زیر باران بود

گریه‌اش روی شانه‌های کسی
مثل اندوه مثل هذیان بود

در کنار همین جهان بزرگ
مثل یک بادبان به بند شدم

روی این آب‌های بی‌پایان
روزگاری فقط بلند شدم

در کنار همین جهان بزرگ
زیر یک تکه آسمان ماندم

بُغض‌هایم پُر اند از فریاد
پشت آوازها نهان ماندم

در کنار همین جهان بزرگ
قهوه یا چای تلخ نوشیدم

شوکران اسارت خود را
قونیه تا به بلخ نوشیدم

در کنار همین جهان بزرگ
دست‌هایت تهی‌ست از هیجان

مرگ خود را سراغ می‌گیری
از قفس از درون این زندان

در کنار همین جهان بزرگ
مثل کودک دچار فردایی

نیستی در پی پیامد خود
ماجرا ای پر از تماشایی

در کنار همین جهان بزرگ
دست‌های تو را رها کردم

بعد در خانه، در خیابان‌ها
در هوایت خدا خدا کردم

در کنار همین جهان بزرگ
آمدن، رفتن، اتفاقی بود

درد دوری گیسوان شما
سال‌ها با من هم‌اتاقی بود

1+
...

1+
چهارپاره, زیوری ویژه نظر دهید...

به خواب می‌روم و فیلم‌نامه تکرار است!

تو را کجا به کدام آسمان مرور کنم
و خاطرات تنت را که گفته گور کنم

شبیه ماه تمام که پشت پنجره مرد
صدای خستۀ شاعر درون حنجره مرد

مرا به کفر کشیدی که عاشقت باشم
چقدر زجر کشیدم که لایقت باشم

مدام بی‌تو به اندازۀ دلم تنگم
مجاز نیست بدون صدایت آهنگم

تو در ادامۀ ره می‌رسی و من، اما
کنار گور خودم ایستاده‌ام تنها

به خواب می‌روم و فیلم‌نامه تکرار است
خدای سرخوشِ من پشت کوه بیدار است

2+
...

2+
زیوری ویژه, عاشقانه, مثنوی نظر دهید...

هبوط واژه ها در ذهن یک شاعر شدی آخر!

تو با دیوانه ی از درد می شد مهربان باشی
شراب کهنه ای در سردی یک استکان باشی

و یا با امتداد شانه هایت در زمستانم
هیاهوی بهاری آسمان در آسمان باشی

بلندای سرودی در صدای خسته ام بودی
تو تندیس خدایی را که من نشکسته ام بودی

هبوط واژه ها در ذهن یک شاعر شدی آخر
پرستش گاه یک تبعیدی کافر شدی آخر

به حسی در تن یک کوچۀ بن بست می مانی
تو وقتی بی تفاوت دست روی دست می مانی

هنوز از یاد لبخند تو من لبریز باران ام
درختی در هجوم باد های این خیابان ام

سوالی بوده ام در چشم هایت بی جواب اما
و درد کهنه یی در تلخی یک خُم شراب اما

به دور گردن من دست های دار می لرزد
هنوز از گام هایم سایۀ دیوار می لرزد

اگر چه قبله ات را سال ها غرق دعا کردم
نمازم را فقط رو بر گریبان ات ادا کردم

تو اما خشت روی خشت دیوار ستم ماندی
به روی شعر هایم تا توانستی قدم راندی

در آخر گیسوانت سرنوشت صبح و شام ام شد
عبور گام هایت قصه های نا تمام ام شد

شبیه خنده یی از صورت یک مرد افتادی
زمستان گشتی و بر شانه ام خونسرد افتادی

1+
...

1+
زیوری ویژه, مثنوی نظر دهید...

خیر است اگر یک شب برایم دلبری کردی!

شاید برای بار آخر بود خندیدم
درکوچه ها نعش زمستان بود و تنهایی

با قار قار یک کلاغ پیر رقصیدم
با قامت تا خورده‌ی یک مرد رویایی

شاید تو خود می خواستی یارب که این آدم
از بدو خلقت در کف یک اهرمن باشد

آیینه‌ی عمر من و هفتاد پشت من
افتاده در پای پر از تردید زن باشد

پیوند خوردی با من و با روزو شب هایم
شاعر شدم بی هیچ تردیدی برای تو

تا با وجود این همه پوچی غزل سازم
از انتهای… انتهای… انتهای تو

تا آشنا با خلق و خوی کافرت باشم
در شعر هایم گیسوانت را رها کردی

یک شب در اوج تیره گی دندان گرگی را
با بره های دامن خود آشنا کردی

این جا هوای زندگی در حد تخار است
گم می‌شوی در کوچه ها از فرط خاموش

با پاره های از تنت در هر کجای خاک
افتاده چون ابیات در دست فراموشی

تا حد امکان از لبانت دور افتادم
آلوده ام با عشوه‌ی کبک دری کردی

پاکی شبیه آسمان‌ها, مثل دریا ها
خیر است اگر یک شب برایم دلبری کردی

1+
...

1+
چهارپاره, زیوری ویژه, عاشقانه نظر دهید...