اسدی توسی

نشستن گرشاسب بر تخت کابل

به ایوان کابل شه آورد روی

بیامد نشست از بر تخت اوی

گهر یافت چندان زهرگونه ساز

که گر بشمری عمر باید دراز

چه بر پیل و اشتر چه بر گاومیش

به اثرط فرستاد از اندازه بیش

یکی کاروان بُد همه سیم و زر

به کابل سری زو به زابل دگر

از آن پس به تخت مهی بر نشست

به شادی به نخچیر و می برد دست

کنیزان گلرخ فزون از هزار

به دست آمدش هر یکی چون بهار

میانشان یکی ماه دلخواه بود

که دخت شه و بربتان شاه بود

نگاری که گر چهرش از چرخ مهر

بدیدی، بدادی بر آن چهر مهر

به رخسار خوبش بر از هر نگار

مشاطه شده ماه را روزگار

ز ره برده رفتار سرو روان

ز عنبر زده نقطه بر ارغوان

دو سوسنش پر پیکر نیکوی

دو بادام پر سرمهً جادوی

به خنده لبش لالهً می سرشت

چو بر لاله ژاله به باغ بهشت

هزارش گره سنبل پر شکن

به هم بر زره ساز و چنبرفکن

سر هر شکن مشک را مایه دار

خم هر گره بر گلی سایه دار

به مهرش دل پهلوان گشت راست

ز مادرش در حال وی را بخواست

چنان شیفته شد بدان دلفریب

که بی او زمانی نکردی شکیب

ز نخچیر چون باز پرداختی

همه بزم با ماهرخ ساختی

کنیزک همی تشنهً خون اوی

به درد پدر زو شده کینه جوی

چنان ساخت با مادر آن شوم بهر

که بکشد جهان پهلوان را به زهر

هویدا همی بود خاموش و نرم

همی کرد باز از نهان داغ گرم

به گاهی که آمد ز نخچیر باز

جهان پهلوان، دیده رنج دراز

به هم دختر و مادر زشت رأی

ستادند پیشش پرستش نمای

گرفته پری چهره جام بلور

پُر از لعل می چون درفشنده هور

چو نخچیر کردی کنون سور کن

به می ماندگی از تنت دور کن

جهان پهلوان کرد زی می نگاه

همه جام‌ِ می دید گشته سیاه

به یاد آمدش گفتهً برهمن

گرفتش به خور گفت بر یاد من

دو گلنار دختر چو دینار شد

دو جزعش ز لؤلؤ صدف وار شد

به ناکام ازو بستد و هم به جای

بخورد و بیفتاد بی جان ز پای

دل مادر از درد شد ناتوان

بجوشید با خشم دل پهلوان

به خنجر تن هر دو را پاره کرد

سرانشان ز تن کند و بر باره کرد

هر آن کاو نترسد ز دستان زن

ازو در جهان رأی دانش مزن

زن نیک در خانه ناز ست و گنج

زن بد چو دیوست و مار شکنج

ز دستان زن هر که ناترس کار

روان با خرد نیستش سازگار

زنان چون درختند سبز آشکار

ولیک از نهان زهر دارند بار

هنرشان همینست کاندر گهر

به گاه زهه مردم آرند بر

چو پرداخت از آن هر دو زن پهلوان

یکی را گزید از میان گوان

مرو را به کابل به شاهی نشاند

به زوال شد و یک مه آنجا بماند

اسیران که بگرفت در کارزار

فرستاد زی سیستان سی هزار

که سوگند بودش به یزدان پاک

که آنجا به خونشان کند گِل ز خاک

...

0
اسدی توسی نظر دهید...

رسیدن گرشاسب به میل سنگ

رسید از پس هفته ای شاد و کش

به شهری دلارام و پدرام و خوش

همه دشت او نوگل و خیزران

کهی برسرش بیشۀ زعفران

بر آن کوه بر میلی افراخته

ز مس و آهن و روی بگداخته

نبشته ز گردش خطی پارسی

که بد عمر من شاه ده بار سی

ز شاهان کسی بدسگالم نبود

به گنج و به لشکر همالم نبود

در این کوه صد سال بودم نشست

بسی رسته زر آوریدم به دست

همه زیر این میل کردم نهان

برفتم سرانجام کار از جهان

نه زو شاد بودم بدین سر به نیز

نخواهم بدان سربدَن شاد نیز

ندانم که یابد بدو دسترس

مرا بهره باری شمارست و بس

چو دستت به چیز تو نبودرسان

چه چیز تو باشد چه آن کسان

غم و رنج من هر که آرد به یاد

نباشد به آکندن گنج شاد

به نیکی برد رنج هر روز بیش

که فرجام هم نیکی آیدش پیش

گر از کوه داریم زر بیش ما

توانگرخدایستو درویش ما

ایا آنکه این گنجت آیدبه دست

ز روی خرد بر به کار آنچه هست

همه ساله ایدر توانا نیی

که امروز اینجا وفردا نیی

تن از گنجدنیا میفکن به رنج

ز نیکیو نام نکوساز گنج

که بردن توان گنج زر، گرچه بس

ز کس گنج نیکینبردست کس

جهان ژرف چاهی است پر بیم و آز

ازاو کوش تا تن کشی بر فراز

فژه گنده پیرسیت شوریده هش

بداندیش و فرزندخور، شوی کش

به هرگونه فرزند آبستن است

تو فرزند را دوست و او دشمن است

پناهت بداد آفرین باد و بس

که از بد جز او نیست فریادرس

دل پهلوان خیره شد کآن بخواند

بسی در ز دو جزع روشن براند

سپه را بفرمود تاهمگروه

فکندندآن میلو کندند کوه

چهی بود زیرش چو تاری مغاک

پر از زرّ رسته بیاکنده پاک

سراسر فراز چَه انبار کرد

صد و بیست اشتر همه بار کرد

بی اندازه زآن کاسه و خوان و جام

بسازید وزین کرد و زرین ستام

یکی ده منی جام دیگر بساخت

بدو گونه گون گوهر اندر نشاخت

ز یک روی آن جام جمشید شاه

نگاریده دربزم باتاج وگاه

ز روی دگر پیکر خویش کرد

چو در صف چه با اژدهای برد

هر آنگه که بزمی نو آراستی

بدان ده منی جام می خواستی

چو برداشت آن گنج از آن مرز و بوم

به نزد خسو شد که بد شاه روم

به عمورّیه بود شه را نشست

چوبشنید کآمد یل چیر دست

...

0
اسدی توسی نظر دهید...

داستان قباد

گوی بُد هنرمند نامش قباد

از اهواز گردی فریدون نژاد

همی گشت با چاکران گرد شهر

که گیرد ز دیدار آن شهر بهر

به بازار بتخانه ای نغز دید

که بود از بلندی سرش ناپدید

زمین جزع و دیوار ها لاژورد

درش زرّ و بیحاده بر زرّ زرد

به دهلیز گه طاقش از آبنوس

که بُرجش همی ماه را داد بوس

همه خَم طاق از گهر پرنگار

دراو بسته قندیل زرّین هزار

بَرِ در ز مرمر دو دکان زده

به هر یک بر از بت پرستان رده

به مجمر فروزان همه مشک ناب

شده دود چون میغ بر آفتاب

شد از بس گهر خیره چشم قباد

بینباشت مغزش ز بس مشک باد

در آن خانه شد خواست نگذاشتند

شمن هرچه بُد بانگ برداشتند

که نزد خدایان ما بار نیست

نه هم کیشی ، ایدر ترا کار نیست

قباد هنرجوی بُد تند و تیز

برآهخت خنجر به خشم و ستیز

بدان چاکران گفت یکسر دهید

ز خون بر سر هر یک افسر نهید

از آن بت پرستان بیفکند هفت

همه چاک زد پردهء زرّبفت

همه شهر از آن درد بریان شدند

به فریاد نزد نریمان شدند

فرستاد گرد سپهبد به جای

یکی سرور از خادمان سرای

بدو گفت بردار کن هر که هست

بشد خادم و دید بتخانه پست

همه شهر با گریه و سرد باد

خروشان گرفته قبای قباد

شده چاکرانش از گهر بارکش

بتی زرّ پیکر کشان زیر کش

نیارست بد کرد کاو از سپاه

بُد از ویژگان فریدون شاه

چه شورست گفت این که انگیختی

که خاک از بر تارکت ریختی

سپهبد ترا دار فرمود جای

برو نزد او زود و پوزش فزای

قباد از بزرگی بر آشفت و گفت

به ایران و توران مرا کیست جفت

فریدون درشتم نگوید سخن

که یارد مرا گفت بردار کن

ز تو بی بهاتر کجا خواست کس

که ببریده پیشی و بدریده پس

کئی تو که با من بوی همزبان

که نز خیل مردانی و نز زنان

سپهدار را داد خادم خبر

که هست آن قباد فریدون گهر

اگرچه مرا دست دشنام برد

ترا نیز هم چندیی بر شمرد

ببخشی گناهش به از دار و بند

نباید که گردد شهنشه نژند

نریمان بر آشفت و دشنام داد

به خادم دگربار پیغام داد

که گر فریدون خود شه فرّخ اوست

ز دار اندر آویزش آهخته پوست

ندا کن که آن کس که بر مهترش

کند سرکشی، این رسد بر سرش

ورا با گروهش به هم هرکه بود

همان جا کشیدند بر دار زود

خوی زشت فرجام کار این کند

همه آفرین باز نفرین کند

خوی زشت دیوست و نیکو پری

سوی زشتخوی نگر ننگری

همیشه دَرِ نیک و بد هست باز

تو سوی دَرِ بهترین شو فراز

چو بشنید گرشاسب کار قباد

پسندید و گفت این بود راه پیمان گذر

نریمان نبودی مرا هم گهر

اگر کردی از راه پیمان گذر

چه رفتن ز پیمان چه گشتن ز دین

که این هر دو مه ز آسمان و زمین

چو یار گنهکار باشی به بد

به جای وی از تو بپیچی سزد

در آن هفته نخچیروانی ز دشت

بدان سو که جرماس بُد بر گذشت

بدیدش ز شاخی در آویخته

ز سر مغز و خون بر زمین ریخته

چو شاه کجا آگهی یافت راست

فرستاد کس وز نریمان بخواست

نهفتش به دیبا و کافور و مشک

تنش سوخت در آتش عود خشک

بَرِ شه فرستاد خاکسترش

بگفت آنکه بر سر چه راند اخترش

چه باید به گیتی چنین رنج برد

که آنکس که بی رنج بُد هم بمرد

جهان آن نیرزد بَرِ پُرخرد

که دانایی از بهر او غم خورد

گرت غم نماید تو شو کام جوی

می آتش کن و غم بسوزان بروی

از آن پخته می لعل کن جام را

که پخته کند مردم خام را

کرا با خمار گران تاب نیست

ورا چون کباب و می ناب نیست

همی می خور از بُن ، مخور هیچ درد

که می سرخ دارد دو رخسار زرد

جهان باد دان باده برگیر شاد

که اندر کفت باده بهتر ز باد

لب ترک و شادی و رامش گزین

کت اندر جهان رأی به نیست زین

گرت رأی آن نیست بیدار باش

پرستندۀ پاک دادار باش

همان خواه بیگانه و خویش را

که خواهی روان و تن خویش را

چنان زی که مور از تو نبود به درد

نه بر کس نشیند ز تو باد و گرد

...

0
اسدی توسی نظر دهید...

جنگ دیگر گرشاسب با شاه طنجه

چو شاه حبش سوی خاور گریخت

همه رخت و دینار و گوهر بریخت

شه روم بنشست بر تخت عاج

درآویخت زایوان پیروزه تاج

دو لشکر به هم کینه خواه آمدند

دلیران ناوردگاه آمدند

غو کوس تند شد و گرد میغ

در آن میغ خون آب شد برق تیغ

برآویخت یک باره با مهر خشم

خرد را سترگی فرو بست چشم

همی تاخت خنجر ز گرد سیاه

چو ایمان پاک از میان گناه

کمان شد یکی برزگر تخم کار

وزآن تخم پیگان ودل کشتزار

از آن تخم هر کشت کآمد دُرست

ز خون خورد آب و برش مرگ رُست

ز پاشیده خرطوم پیلان به تیغ

تو گفی همه مار بارد ز میغ

سر خشت گفتی می آشام شد

صفش بزم و می خون و دل جام شد

دلیران بر اسپان کفک افکنان

بدین دست گرز و ، به دیگر عنان

روان خون به زخم از بر پشت پیل

چو ز آب بقم چشمه بر کوه نیل

روان هر سوی اسپی هراسان ز جای

سوارش نه پیدا و زین زیر پای

سپهدار بر زنده پیلی دمان

همی تاخت آورده بر زه کمان

کجا بُد سری با درفشی به دست

به پیکان همی دوخت و افکند پست

ز تیرش تو گفتی که در مغز و ترگ

همی آشیان کرد زنبور مرگ

چو یک چند بر پیل پیوست جنگ

پیاده ببد تیغ و نیزه به چنگ

برد بر کمربند چاک زره

به نعره گسست از گریبان گره

به تیغ و سنان هر کجا کینه توخت

گهی دل درید و گهی سینه دوخت

همی داد شمشیرش اندر شتاب

هم اندر هوا کرکسان را کباب

به هر بار کاو گرز بفراشتی

به زنهار مَه بانگ برداشتی

به هر تیر کاو برگشادی ز زه

زمانه زدی نعره گفتی که زه

سر خنجرش لاله کارنده بود

ز درع یلان حلقه بارنده بود

تو گفتی به هر حلقه گردون دو نیم

همی ری نکارد ز پولاد میم ()

هزار از دلیران جوینده کین

به گردش تنوره زدند از کمین

بدانسان زدندش همی چپ و راست

که در کوه ودریا چکاچاک خاست

شل و خنجر و گرز چندان سپاه

چه بر ترگ او بر چه بر کوه کاه

تو گفتی همی زخم آن سرکشان

گل افشان شمردی نه آهن فشان

شه طنجه آمد چو تند اژدها

بر اوکرد در گرد خشتی رها

نبد سود، برگاشت روی از نبرد

برادرش پیش اندر آمد چو گرد

بپوشیده خفتان و نیزه به دست

برادرشبه زیر اسپ چون کوه پولاد بست

بینداخت زی پهلان خشت و رفت

پسش پهلوان رفت چون باد تفت

گرفتش دُم اسپ و از جای خویش

برآورد و بنداخت سی گام پیش

برآنگونه زد نعره ی کوه کاف

که سیمرغ بگریخت از کوه قاف

تن افکند بر قلب لشکر به کین

دلیران ایران پسش هم چنین

چنان جنگ بر جنگیان تیز شد

که دست و گریبان هم آویز شد

تو گفتی ز خون چرخ جوشد همی

زمین چادر لعل پوشد همی

به هر گوشه آویزش سخت بود

سر و کار با گردش بخت بود

ز غریدن کوس ترسان هژبر

عقاب از تف تیغ پرّان در ابر

ز گرد آسمان در سیاهی شده

ز جوشن زمین پشت ماهی شده

بریده ز تن جان امید از نهیب

چو عشق از دل مهرجویان شکیب

گشاینده شمشیر بند از زره

چو باد از سَرِ زلف خوبان گره

چو ابرش شده چرمه از خون مرد

شده باز چون چرمه ابرش ز گرد

یلان را رخ و کام پرخون و خاک

چه خفتان چه برگستوان چاک چاک

بریده بر او جوشن از تیغ تیز

زره پاره و ترگ ها ریز ریز

فسرده به خون اندرون تیغ ز مشت

پُر از آبله کف ز زخم درشت

شه طنجه برگاشت روی از نهیب

سپاهش گرفتند بالا و شیب

گریزنده دیدی گروها گروه

چه از سوی درا چه از سوی کوه

چو نخچیر بر کُه یکی با شتاب

یکی همچو ماهی دوان زیر آب

دگر تن به شهر اندر انداختند

به باره ره جنگ برساختند

چو بفکند زرّین سپر آسمان

مَهِ نو به زه کرد سیمین کمان

خبر زان بُنه شد به گرشاسب زود

کجا شه به کشتی فرستاده بود

برافکند کس تا گرفتند پاک

شه طنجه را دل شده از درد چاک

فروهشت در شب ز باره رسن

به دریا گریزنده شد با دو تن

سیه پوش گیتی چو شد زرد پوش

کُه کهربا برزد از چرخ جوش

سپهدار با شهر برساخت جنگ

بپیوست رزمی گران بی درنگ

چو لشکر شد آگه که بگریخت شاه

دگر کس نیارست شد رزم خواه

تن از باره یکسر فکندند زیر

به کین دست ایرانیان گشت چیر

فکندند در شهر خرسنگ و خاک

از آن پس به آتش سپردند پاک

شه طنجه را نزد دریا کنار

گرفتند از ایران گروهی سوار

که زورقش را باد گم کرده بود

ز دریا به خشک از پس آورده بود

ورا زی سپهدار با آن دو تن

ببردند، در حلق بسته رسن

سپهدار گفت ای بد زشت کیش

خوی بد چنین آورد کار پیش

خوی نیک همچون فرشتست پاک

خوی بد چو دیوست بی ترس و باک

ز فرزند وز جفت و تخت شهی

بماندی و خواهی شد از جان تهی

پس آن خواسته جملگی را درست

همیدون از آن هر دو تن بازجست

ببریدشان گوشت یکسر به گاز

بمردند و کس هیچ نگشاد راز

چنینست کار طمع را نهاد

بسا کس که داد از طمع جان به باد

ز طمعست کوته زبان مرد آز

چو شد طمع کوته زبان شد دراز

چو برداشتی طمع از آنچت هواست

سخن گر ز کس برنداری رواست

از آن هر سه چون پهلوان دل بشست

همه کاخ شه گشت و هر سو بجست

ز سنگ سیه خانه ای ناگهان

بدید، اندرو کرده گنجش نهان

همه چیزها یک به یک برده نام

به سنگ اندرون کنده دیوار و بام

به در بر نوشته که این خواسته

جهان پهلوان راست ناکاسته

ببد شاد دل وز جهان آفرین

برآن شاه کآن ساخت کرد آفرین

ببرد آن هم خواسته سر به سر

از آن پس نیازرد کس را دگر

همه طنجه را از سر آباد کرد

اسیرانش را یکسر آزاد کرد

فراوان ز هر شهر و هر بوم و مرز

نشاند اندرو مردم کشت ورز

هم از تخم شه پادشاهی نشاست

بر او رسم باژ آنچه بُد کرد راست

نوندی بدین مژده زی شهریار

در افکند و ره را برآراست کار

چه چیز آمد این خواست کز جهان

کسی نیست بی آزش اندر نهان

چو باشد جهانی بدو دشمنست

چو نبود غم جان و رنج تنست

ایا آز را داده گردن به مهر

دوان پیش او هر زمان تازه چهر

به گیتی در آنست درویش تر

کش از آز بر دل گره بیش تر

هر آن سر که او آز را افسرست

به خاک اندرست ار ز مه برترست

بوی بنده آز تا زنده ای

پس آزاد هرگز نئی بنده ای

یکی چاه تاریک ژرفست آز

بُنش ناپدید و سرش پهن باز

سراییست بروی بی اندازه در

چو یک در ببندی گشاید دگر

به هر راه غولیست گسترده دام

منه تا توان اندرین دام گام

پراکنده عمر و درم گرد گشت

بخور کت به خواری بباید گذشت

چنان کآمدی رفت خواهی تهی

تو گنج از پی گنج بانی نهی

نهم گویی ازبهرفرزند چیز

مبر غم، که چیزش بود بی تو نیز

کسی را جهانبان ز بُن نافرید

که از پیش روزی نکردش پدید

ترا داد و آنکس که پیوند تست

دهد نیز آن را که فرزند تست

...

0
اسدی توسی نظر دهید...

پند دادن اثرط گرشاسب را

به هنگام رفتن چو ره را بساخت

نشاندش پدر پیش و چندی نواخت

بدو گفت هر چند رأی بلند

تو داری، مرا نیست چاره ز پند

جوان گرچه دانادل و پرفسون

بود، نزد پیر آزمایش فزون

جوان کینه را شاید و جنگ را

کهن پیر تدبیر و فرهنگ را

خردمند به پیر و یزدان پرست

جوان گرد و خوشخوی و بخشنده دست

کنون چون به شاهی رسیدی زبخت

بزرگیت خواهد بد و تاج و تخت

نگه کن که چون کرد باید شهی

بیآموز آیین و راه مهی

چهارست آهوی شاه آشکار

که شه را نباشد بتر زین چهار

یکی خیره رأیی دوم بددلی

سوم زفتی و چارمین کاهلی

خرد شاه را برترین افرست

هش و دانشش نیک تر لشکرست

بهین گنج او هست داننده مرد

نکوتر سلیحش یلان نبرد

دگر نیک تر دوستداران او

کدیور مهین پایکاران او

شه آن به که هر دانش و دسترس

همه زو گرند، او نگیرد زکس

چنان دارد از هر دری پیشه کار

که در پیشه هر یک ندارند یار

دل شاه ایمن بر آن کس نکوست

که در هر بد و نیک انباز اوست

شه از داد و بخشش بود نیکبخت

کرا بخشش و داد نیکوست بخت

چو خواهی که شاهی کنی راد باش

به هر کار با دانش و داد باش

کهن دار دستور و فرزانه رای

به هر کار یکتا دل و رهنمای

سپه دار و گنج آکن و غم گسل

کدیور به طبع و سپاهی به دل

نکوکار و با دانش و داددوست

یکی رسم ننهد که آن نانکوست

خردمند کن حاجب و خوب کار

طرازندهً درگه و بزم و بار

به دیدار باید که نیکو بود

کجا پردهً روی کار او بود

به هنگام گوید سخن پیش شاه

سزا دارد انداز هر کس نگاه

نکو خط و داننده باید دبیر

شمارنده چابک دل و یادگیر

ز دل بندهً شاه و دارنده راز

به معنی از اندیشه دوشیزه ساز

چو این هرسه زین گونه آری به دست

سپه ساز گردان خسرو پرست

یلانی کشان پیشه کین آختن

شبان روز خو کرده برتاختن

که در جنگ بر چشم کشته پسر

نهد پای و، از کین نتابد پدر

همه روز فرمایشان دار و برد

سواری و شور سلیح و نبرد

نباید که بیکار باشد سپاه

نه آسوده از رنج و تدبیر شاه

نکودار مر مردم خویش را

همان پارسا مرد درویش را

همه کار سازانت از کم و بیش

نباید که ورزند جز کار خویش

کند هرکس آن کار کاو برگزید

بدان تا بود کار هرکس پدید

سلیح ایچ در دست شهری گروه

نشاید،که شه را نباشد شکوه

نباید مهان سپه سربه سر

که پیوند سازند با یکدیگر

نشاید که هم پشت باشند هیچ

مگر در گه رزم کردن پسیچ

کسی کاو به جایت سزد شهریار

ورا از بر خویشتن دور دار

به هر کهتر اندر خورش کن نگاه

سزای هنر ده ورا پایگاه

گرت کهتری بر دل آید گران

چو دارد هنر ورگران منگر آن

که را دوست داری و کام تو اوست

هر آهوش را همچنان دار دوست

به بیداد مستان تو چیزی ز کس

به دادو ستد راستی جوی و بس

میان سپاهت هر آن کز مهان

بترسی ازو آشکار و نهان

چو پیدا نیاری بدش کینه جوی

نهانی به دارو بپرداز ازوی

دروغ و گزافه مران در سخن

به هر تندیی هرچه خواهی مکن

که شه برهمه بدبود کامکار

چو گردد پشیمان نیاید به کار

میان دو تن چو کنی داوری

به آزرم کس را مکن یاوری

نشاید زهی گاو دوشای و رز

که بکشی چو مانی تو درکار وارز()

به کشت و به ورز کشاورزیان

چنان کن که ناید به کشور زیان

ممان کس به بازی و خنده زپیش

تو نیز این مجوی و مبرآب خویش

گه خشم چون چهره کردی نژند

دژم باش و باکس به زودی مخند

کسی را که دادی بزرگی و جاه

همان جاه مستان ازو بی گناه

چو نیکی نمایدت گیتی خدای

تو با هرکسی نیز نیکی نمای

کرا با تو گویند بد بیشتر

چو نبود گنه دان که هستش هنر

درختی که دارد فزونتر براوی

فزون افکند سنگ هرکس براوی

منه نو رهی کان نه آیین بود

که تا ماند آن بر تو نفرین بود

همه راهی از رهزنان پاک دار

مدار از در دزد جز تیغ و دار

چو بنشینی از گردت آن را نشان

که دارند دردل ز مهرت نشان

به جفت کسان چشم خود را مروش

بترس از خدا وآن جهان را بکوش

بود مه گناهی که نامد تباه

ازو کاو بود داور هرگناه

در داد بردادخواهان مبند

زسوگند مگذر نگه دار پند

چو نیکی کنی و نیاید به بار

بدی کن مگر بهتر آید به کار

کسی دار کز دفتر باستان

همی خواندت گونه گون داستان

ببین تازکردار شاهان پیش

چه به بُد همان کن توآیین خویش

مده نزد خود راه بدگوی را

نه مرد سخن چین دوروی را

همه کارمردان با داد کن

سخنشان به هر انجمن یادکن

پژوهندگان دار بر راه رو

همی دان نهان جهان نو به نو

بدان کار ده کاو نجوید ستم

نه آن را که افزون پذیرد درم

کسی را مگردان چنان سرفراز

که نتوانی آورد از آن پایه باز

ز دانندگان فیلسوفی گزین

ازو پرس هر چیز و با او نشین

مفرمای کاری بدان کارگر

کز آن کار نتواند آمد به در

ممان خیره بدخواه را گرچه خوار

که مار اژدها گردد از روزگار

بکش آتش خرد پیش از گزند

که گیتی بسوزد چوگردد بلند

مکن هیچ بدبینی از دیگران

وگر نیک بینی توخو کن برآن

خورش پاک ازآن خور که نگزایدت

به اندازه و آن گه که به بایدت

پزشکان گزین دار و فرزانه رأی

به هردرد دانا و درمان نمای

بسی گرد آمیغ خوبان مگرد

که تن سست و جان کم کند،روی زرد

چوخواهی کهی را همی کرد مه

بزرگیش جز پایه پایه مده

که چون از گزافش بزرگی دهی

نه ارج تو داند نه آن مهی

چنان کن که همواره برتخت خویش

اگر تیغ اگر گرز باشدت پیش

گه بار مگذار و مگمار کس

به شمشیر از افراز سر یا زپس

به کس راز مگشای درهرپسیچ

بداندیش را خوار مشمار هیچ

کرا ترس و بیمی کنی گونه گون

به سوگند کن تا بترسد فزون

چو با مؤبدان رأی خواهی زدن

به همشان مخوان جز جدا تن به تن

ز هریک شنو پس مهین برگزین

چنان کاین نه آگاه از آن آن از این

به کس روی منمای جز گاه گاه

به هر هفته ای برنشین با سپاه

به ره دادخواهی چو آید فراز

بده داد و دارش هم از دور باز

به ناآزموده مده دل نخست

که لنگ ایستاده نماید درست

ز بن با زنان با ستیزه مکوش

وزیشان نهان خویشتن دارگوش

به نیکویی آکن چو گنج آکنی

به دانش پراکن چو بپراکنی

ازآن کش روان باخرد بود جفت

کسی باد دستی ز رادی نگفت

به نامه درشتی فراوان مگوی

که تنگی دل شاه دانند ازوی

فرستادگان را مخوان زود پیش

بجوی از نهان،پس بخوان نزد خویش

به اندازه کن با همه گفتگوی

به ایشان به گفتار پیشی مجوی

که گر بشکنیشان نباشدت نام

وگر بشکنندت شود کارخام

فرسته گُسی ساز دانش پذیر

نهان بین وپاسخ ده و یاد گیر

کسی کز نهانت نه آگه که چیست

ور آگه نداند به جز با تو زیست

نه دوروی باید نه پیکار جوی

نه می دوست از دل نه بیکار پوی

چو دیر آیدت پاسخ نامه باز

بدان کاو فتادست کاری دراز

به هر جای بی دُر و گوهر مگرد

نه بی اسپ نیک و سلیح نبرد

چو پیدا شود دشمنی کینه جوی

نهان هر زمان پرس از کار اوی

چو با او نشاید نبرد آزمود

به چیز فراوانش بفریب زود

سپه را چو دادی به چیزی پسیچ

رسانشان به زودی و مفزای هیچ

چنان دان که در دادن زرّوسیم

ندانند کز دشمنت هست بیم

بدان سازها جوی هرروز جنگ

که دشمنت را چاره ناید به چنگ

پراکنده فرمای شب جای خواب

مخور هیچ بی چاشنی گیر آب

طلایه دلاور کن و مهربان

بگردان به هر پاس شب پاسبان

به لشکر در از خیل تنها مباش

به خیمه درون هیچ یکتا مباش

گریزان چوباشی به شب باش وبس

که تا بر پی از پس نیایدت کس

زگردت مکن دور مردان مرد

که باشند ایشان حصار نبرد

چو پیروز گردی بترس خدای

همان از کمین مر سپه را بپای

گرفتن ره دشمن اندر گریز

مفرمای و خون زبونان مریز

گر آری به کف دشمنی پرگزند

مکش در زمان بازدارش به بند

توان زنده را کشتن اندر گداز

نکردست کس کشته را زنده باز

بود کت نیاز افتد از روزگار

به از دوست آن دشمن آید به کار

بیندیش شب کار فردا نخست

بدان رای روپس که کردی درست

نژاد شهان از بُنه کم مکن

مکن خاندانی که باشد کهن

...

0
اسدی توسی نظر دهید...

پذیره شدن شاه روم گرشاسب را

سه منزل پذیره شدش با سپاه

زد آذین دیبا و گنبد به راه

بیاراست ایوان چو باغ ارم

نثارش گهر کرد و مشک و درم

به شادیش بر تخت شاهی نشاست

بسی پوزش از بهر دختر بخواست

بدش نغز رامشگریچنگ زن

یکی نیمهمرد و یکی نیمه زن

سر هر دو از تن به هم رسته بود

تنان شان به هم باز پیوسته بود

چنان کآن زدی، این زدی نیز رود

ورآن گفتی، ایننیز گفتی سرود

یکی گر شدی سیر از خورد و چیز

بدی آن دگرهمچنوسیر نیز

بفرمود تا هر دو می خواستند

رهچنگ رومی بیاراستند

نواشان ز خوشی همی برد هوش

فکند از هوا مرغ را در خروش

ببودند یک هفته دلشاد و مست

که ناسود یک ساعت از جام دست

سر هفته با پهلوان شاه شاد

یکی کاخ شاهانه را در گشاد

سرایی پدید آمد آراسته

به از نو بهشتی پر از خواسته

دراو خرّم ایوان برابر چهار

ز رنگش گهرها چو باغ بهار

یکی قصرش از سیم و دیگر ز زرّ

سیم جزعو چارمبلورین گهر

درشبر شبه درّ و بیجاده بود

زمینش همه مرمر ساده بود

دو صد خانه هم زین نشان در سرای

سراسر به سیمین ستون ها بپای

به هر خانه در تختی از پیشگاه

بر تخت زرّین یکی زیرگاه

به هر تختبر خسروی افسری

سزاوار هر افسری پرگری

در آن روشن ایوان که بود از بلور

دو بت کرده زرین چو ماه و چو هور

یکی چون از چهره، دیگر چو مرد

ز یاقوتشان تاج واز لاژورد

دو صد گونه کرسی در ایوان ز زرّ

بتی کرده بر هر یکیاز گهر

یکی خادماز پیش هر بت شمن

بر آتش دمان مشک و عنبر به من

یکی میل ازسیم بفراخته

یکی چرخ گردان بر آن ساخته

ز زرّ برج ها و اختران سپهر

روان کرده از چرخبا ماه و مهر

شب و روز با ساعت و سال و ماه

بدیدی دراو هرکه کردی نگاه

به پدرام باغی شد اندر سرای

چوباغ بهشتی خوش و دلگشای

برآورده دیوارها ازرخام

رهش مرمر و جوی ها سیم خام

بهدیواربر جوی ها ساخته

به هر نایژه آب رزتاخته

همه باغطاووس و رنگین تذرو

خرامنده در سایۀ نوژ و غرو

گلی بد که شب تافتی چون چراغ

به روزی دو ره بشکفیدی به باغ

دو صد گونهگلبدمیان فرزد

فروزان چو در شب ز چرخ اورمزد

گلی بد که همواره کفته بدی

به گرما و سرما شکفتهبدی

درخت فراوان بد از میوه دار

به هر شاخ بر پنج شش گونه بار

قفس ها ز هرشاخی آویخته

دراومرغ دستان برانگیخته

به هر گوشه از زرّ یکی آبگیر

گلاب آبش و ریگ مشک و عبیر

بسی ماهی از سیم و از زرّ ناب

به نیرنگ کردهروان زیر آب

در آن باغ یک ماه دیگر به ناز

ببودند وبا باده و رود و ساز

سَر مه یکینامه آمد پگاه

ز جفت سپهبد به نزدیک شاه

بسی لابه ها ساخته زی پدر

که از پهلوان چیست نزدت خبر

ز هرچ آگهی زو سود ار گزند

بدان هم رسان زود نزدم نوند

که هست از گه رفتنشسال پنج

من اندر جداییش با درد و رنج

تنم گویی از غم بهخار اندرست

دل از تف به خونین بخار اندرست

ازآن روز کم روشنی بهره نیست

مرا باری آن روز با شب یکسیت

مدان هیچ درد آشکار و نهفت

درد جدایی ز شایسته جفت

بجوشید مغز سپهبد ز مهر

به خون زآب مژگان بیاراست چهر

کهن بویۀ جفت نو باز کرد

هم اندر زمان راه را ساز کرد

به شهر کسان گر چه بسیار بود

دل از خانه نشکیبد و زاد و بود

بدانست رازش نهان شاه روم

شد از غم گدازنده مانند موم

سبک هدیۀ دختر از تخت عاج

بیاراست با افسر و طوق و تاج

هم از یاره و زیور و گوشواره

دو نعلین زرین گوهر نگار

ز دیبا و پرنون شتروار شست

ز پوشیدنی جامه پنجاه دست

پرستار تیرست و خادم چهل

طرازی دو صد ریدک دلگسل

ز زرّینه آلت به خروارها

ز فرش و طوایف دگر بارها

عماری ده از عود بسته به زر

کمرشان براز رستهای گهر

از استر صد آرایش بارگاه

یکی نیمه زآن چرمه دیگر سیاه

همیدون سزاوار داماد نیز

بیاراست از هدیه هر گونه چیز

ز دیبا و دینار و خفتان و تیغ

هم از تازی اسپان چو پوینده میغ

بی اندازه سیمین و زرین دده

درون مشک و بیرون به زر آزده

روان کوشکی یکسر از عود خام

به زرّین فش و بند زرین قوام

یکی ماه کردار زرّین سپر

کلاهی چو پروین ز رخشان گهر

هم از بهر ضحاک یک ساله نیز

بدو داد باژ و ز هرگونه چیز

ببخشید گنجی به ایران سپاه

برون رفت یک روزه با او به راه

ورا کرد بدرود و زاو گشت باز

سپهدار برداشت راه دراز

فرستاد کس نزد عم زاد خویش

که در طنجه بگذاشت بودش ز پیش

بفرمود تا نزد او بی هراس

به راه آورد لشکر و منهراس

به طرطوس شد کرد ماهی درنگ

سپه برد از آنجا به دژهوخت گنگ

چو شد نزد ضحاک شاه آگهی

بیاراست ایوان و تخت شهی

سپه پاک با سروان سترگ

همان پیل و بالا و کوس بزرگ

...

0
اسدی توسی نظر دهید...

رفتن نریمان به شهر فغنشور

نریمان از آن پس چو یک مه نشست

هر آنچ آمدش گنج خاقان به دست

به سالار شهر کجا برشمرد

بنه نیز هرچ آن نشایست برد

بدو گفت چون عمم آید فراز

همیدون بدو پاک بسپار باز

وز آنجا دو هفته بیابان و دشت

سپرد و ز مرز کجا بر گذشت

به شهر فغنشور شد با سپاه

بزد خیمه گردش هم از گرد راه

فرستوه شاه فغشور بود

کز اختر به شاهیش منشور بود

بفرمود پیکار و بر باره شد

همه شهر با او به نظاره شد

نریمان همان روز در مرغزار

همی گشت بر گرد لشکر سوار

چو پیل دونده یکی گاو میش

همی تاخت خیلی در افکنده پیش

چپ و راست حمله برآراسته

همه باره زو خنده برخاسته

نریمان چو دیدش پس از اسپ جست

سروهاش بگرفت هر دو به دست

به یک زور گردنش بر تافت تفت

سرش را بکند و بیفکند و رفت

شد از بیم بر چشم شه تیره هور

به دل گفت با این که شورد به زور

بشد جان جرماس و جنگی قلا

چرا من شوم خیره پیش بلا

چو تازه گل روز پژمرده شد

چراغ سپهر از پس پرده شد

بسازید صد تخت زیبا ز گنج

ز دینار چین بدره پنجاه و پنج

ستاره سرا پردۀ زرّبفت

به بر گستوان و زره پیل هفت

چهل خیمه ساده ز چرم پلنگ

ستاره ده از دیبۀ رنگ رنگ

هزار اشتر از بختی و جنگلی

دو صد اسپ تاتاری و جز غلی

صد از ریدگ ترک و دلبر کنیز

سلیح و طرایف ز هر گونه چیز

چو خورشید بر شیر بنهادگاه

میان پیشش اندر بخم کرد ماه

همه برد پیش نریمان گرد

به مهر آفرین کرد و بر وی شمرد

بدو گفت ما پیش تو بنده ایم

کِه و مِه دل از مهرت آکنده ایم

به شهر اندرون هر چه خواهد سپاه

به داد و ستد برگشادست راه

از آغاز کن کار فغفور راست

پس آنگه ز ما هر چه خواهی تراست

سپهبد پسندید و بگشاد چهر

بپیوست با او به یک جای مهر

به بزم و به نخچیر و چوگان و گوی

زمانی نبودی جدا هیچ از وی

چنین گفت یک شب فرستوه شاه

که دارم یکی خوب نخچیر گاه

کُه و دشتش آهو گله به گله

همان یال پرورده گور یله

گوزنان و غُرمان شده تیز دَن

به شورش درون شیر با کرگدن

چو فردا شود چاک روز آشکار

سزد گر بدان جای جویی شکار

می و بزم و نخچیر در هم زنیم

دمادم نبید دمادم زنیم

به هر باده ز آغاز شب تا به بن

از آن دشت نخچیرشان بُد سخن

ببودند مست و بخفتند شاد

به آرامگه جمله تا بامداد

چو از دیدۀ روز پالود خواب

درنگ شب قیرگون شد شتاب

پگه دشت نخچیر برداشتند

ز گردون مه گرد بگذاشتند

خزان بد گه برگ ریزان رزان

جهان سبز بیرم به زردی رزان

ز درّ و گهر تاک رشته نمای

زمین زرّ گداز و هوا سیم سای

سر که سپید و رخ دشت زرد

خم باده لعل آبدان لاژورد

رسیده به جای سمن بادرنگ

سترده ز چهر سمن باد رنگ

کلنگان ز پر ساخته دستبند

خروشان زده صف در ابر بلند

شکاری برآمد ز بالا و زیر

صف غرم و آهو بُدو گرگ و شیر

ز شاخ گوزنان رمه در رمه

زمین بیشه ای گشته عاجین همه

ز باران هوا همچو ابر بهار

ز خون تذروان زمین لاله زار

دمان یوز بازان بر آهو بره

نگون ساخته چرخ بر کودره

به ناورد هر جای خرگوش و سگ

ستوران به خوی غرقه مانده ز تگ

گرفته سوی کبک شاهین شتاب

ز خون کرده چنگل عقیقین عقاب

فتاده غو طبل طغری در ابر

گریزان ز گرد سواران هژبر

ز کُه دیده بان نعره برداشته

کمین آوران گوش بفراشته

چو گردی شده یوز کش در نبرد

بود ترگ زرّین و خفتانش زرد

همه زرد خفتانش در رزمگاه

ز خون گشته پر نقطهای سیاه

نهاده بر آهو سیه گوش چشم

جهان چون درخش از کمینگه به خشم

سر گوش قیرین چو نوک قلم

نشان پی اش بر زمین چون درم

سپهدار در حمله بر شیر و گرگ

به پیکان همی ریخت الماس مرگ

گه افکند نخچیر بر دشت و راغ

گهی زد به غالوک در میغ ماغ

سر گور بود از کمندش به دام

دلِ شیر شمشیر او را نیام

بیفکند شش گرگ و جنگی دو شیر

دل تشنه هامون ز خون کرد سیر

نشستند از آن پس میان فرَزد

همی بر گرفتند کار از میزد

به زیر آب و زافراز بارنده برگ

میانشان سر شیر و دندان کرگ

به کف جام و در گوش بانگ رباب

بر آتش سرین گوزنان کباب

همان جا که مرز فرستوه بود

دزی جای دزدان نستوه بود

دزی سرش بر اوج رخشنده مِهر

رَه پُر خمش نردبان سپهر

ز بالاش گفتی که در ژرف چاه

فلک چشمه و چشم ماهیست ماه

به سالی شدی مرغ از او بر فراز

به ماهی رسیدی از او زیر باز

نریمان بپرسید کاین دز کراست

فرستوه گفت ای رذ راه راست

یکی دزد رهدار با مرد شست

درین دز بر این کوه دارد نشست

ز گاوان و از گوسفندان همه

ز شهرم ربودست چندین رمه

زمان تا زمان کاروان ها برد

پیی جز به تاراج و خون نسپرد

بر این کوه ره نیست از پیش و پس

همین یک تنه راه تنگست و بس

همه ساله خیلی برین کوهسار

نشینند و ندهند کس را گذار

سپهدار گفتا رهمانت ازین

کنم راست این کوه و دز با زمین

کمین را دو صد گرد سرکش بخواند

به بیغولها در نهان در نشاند

ز هر گوشه ای گفت دارید گوش

چو من زین سر کُه بر آرم خروش

شما سر همه سوی بالا نهید

مترسید از راست وز چپ دهید

همان گه بپوشید خفتان کین

ز بالا قبا کرده زربفت چین

به دستار شاره بپوشید ترگ

نهان زیر در گرز بارنده مرگ

بیآمد چو شد تنگ با تیغ کوه

زدند از برش بانگ تند آن گروه

کزاین سان براین کُه چه پویی دلیر

مگر هستی از سرت یک باره سیر

برین رای تو چیز دُزدیدنیست

و یا رای این کوه و دِز دیدنست

چنین گفت کز دشت نخچیر گاه

به سالارتان نامه دارم ز شاه

از آن شاره سربند و چینی قبای

نهانش نیاورد کس را بجای

چو آمد بَر تیغ کهسار و بُرز

بزد نعرۀ تند و بفراخت گرز

سپه یکسر آواش بشناختند

خروشان سوی تیغ کُه تاختند

ز دز نیز دزدان همه پیش باز

دویدند و پیوست رزمی دراز

ز تفّ تَبر و آتش تیغ و تاب

برون تاخت از خاره آهن چو آب

چنان هر کمر جوی خون در گرفت

کِه کُه چادر لعل در سر گرفت

بر آن راه داران چو شد کار تنگ

برفتند در دز گریزان ز جنگ

سپه صف زد از گِرد دِز چار سو

دل مِهر و مه رزم کرد آرزو

ز پیکان کین آتش انگیختند

به هر جای لاتو در آویختند

هوا گشت زنبور خانه ز تیر

شد از سنگ باران رخ خور چو قیر

همی جنگ عراده از هر کران

ببارید بر مغز سنگ گران

همان ابر که بار() پیکار ساز

که بارانش از زیر بُد بر فراز

درختیست گفتی روان قلعه کن

ازآهن ورا برگ و شاخ از رسن

براو آشیان کرده مرغان جنگ

چه مرغان کشان مرگ منقار و چنگ

هرآن مرغ کز وی به پرواز شد

ز زخمش سر کوه پُر ماز شد

بُن باره سر تا سر آهون زدند

نگون باره بر روی هامون زدند

به رخنه سپه سر نهادند زود

ز دزدان بکشتند هر کس که بود

به سالار دزدان چو بشتافتند

به کنجیش در خانه ای یافتند

تنی ده ز یارانش با او به هم

به دشنه دریدند دل در شکم

نریمان یل هر چه چیزی شگفت

در آن دز بد از خواسته ، بر گرفت

دِز آن گه فرستوه را داد باز

کشیدند زی شهر با کام و ناز

...

0
اسدی توسی نظر دهید...

گردیدن گرشاسب و عجایب دیدن

سپهبد چو از طنجه برگاشت باز

بگشت اندر آن مرز شیب و فراز

همی خواست تا یکسر آن بوم و بر

ببیند که کم دید بار دگر

چو یک هفته شد دید کوهی چو نیل

بدو رودی از آب پهنا دو میل

درختان رده کرده بر گرد رود

تنه لعلگون شاخهاشان کبود

بدان شاخ ها برگ ها سبز و تر

نه آهن نه آتش بر او کارگر

وزو هر که کندی به دندان برش

نبردی دگر درد دندان سرش

ز بهر شگفتی بزرگان و خُرد

به نی ز آن فراوان بریدند و برد

از آن پس بر سبزدشتی رسید

همه کو کنار و گل و سبزه دید

چنان بُد بزرگیّ هر کوکنار

که پر گشتی از گوشه او کنار

دگر دید مرغی به تن خوب رنگ

بزرگیش هم برنهاد کلنگ

یکی مرغ کوچکتر از فاخته

همیشه پسش تاختن ساخته

همه ساله بر طمع پیخال اوی

بدی مانده در سایه بال اوی

هر آن گه که پیخال بنداختی

وی اندر هوا آن خورش ساختی

سپهدار از اندیشه شد خیره سر

همی گفت کاین بخش یزدان نگر

بدین آن دهد کآید آن را برون

درین بخش او راه داند که چون

یکی گفت مرغی چو رنگی تذرو

همانجاست در بیشه بید و غرو

نداند ز بن برچدن دانه چیز

که کورست وکور آید از خایه نیز

همه روز نالان و جوشان بود

به یک جای تا شب خروشان بود

دگر مرغکی کوچک آید فراز

دهدش آب و چینه به روز دراز

چو از بس چنه پرشود ژاغرش

گرد زورمندی تن لاغرش

خروشنده از جای بجهد دژم

مرین کوچکک را بدرّد ز هم

برین بوم و بر هر کس از راستان

زند بی وفا را از او داستان

دهی دید جای دگر چون بهشت

ز پیرامنش باغ و بسیار کشت

برآورد بت خانه ای زو به ماه

درش جزع رنگین سپید و سیاه

زمینش به یکپاره از لاژورد

همه بوم و دیوار مینای زرد

درو شیری از سیم و تختی به زیر

بتی کرده از زرّ بَرِ پشت شیر

به دست آینه چون درفشنده مهر

بدآن آینه درهمی دید چهر

هرآن دردمندی که بودی تباه

چو کردی بدآن آینه در نگاه

چو چهرش ندیدی شدی زین سرای

ورایدون که دیدی، شدی باز جای

شب تیره بی آتش تابناک

بُدی روشن آن خانه چون روز پاک

بت آرای خیلی در آن انجمن

که بودندی از پیش آن بت شمن

جدا هر یکی هدیه ای کرده ساز

ببردند پیش سپهبد فراز

بپرسید از ایشان جهان پهلوان

کزینسان دهی و آب هر سو دوان

سرا و دز و کشتش ایدون بسی

چرا جز شما نیست ایدر کسی

دژم هر کسی گفت کز راه راست

یکی بیشه نزدیک این مرز ماست

ددی در وی از پیل مهتر به تن

چو تند اژدها زهر پاش از دهن

تن او یکی هشت پای و دو سر

سرش از دو سو، پای زیر و زبر

چو شد پای زیرینش از کار و ساز

بگردد برآن پای کش از فراز

همش چنگ شیرست و هم زور پیل

بدرّد به آواز کوه از دو میل

شگفتیست جویان خون آمده

ز دریای خاور برون آمده

به چنگ از کُه و بیشه شیر آورد

به دَم کر کس از ابر زیر آورد

کمینی نهد هر زمان از نهان

برد هر که یابد ز ما ناگهان

به راهش بویم از نهان دیده دار

گریزیم چون او شود آشکار

تهی شد ده از مردم و چارپای

نماندست جز ما کس ایدر به جای

همی شد نشاییم زن بوم و رست

که این جای بُد زادن ما نخست

برین بام بتخانه دلفروز

نشسته بود دیده بانی به روز

که تا چونش بیند زند نعره زود

ز هامون گریزیم در ده چو دود

سپهدار پذرفت کامروز من

رهایی دهمتان از این اهرمن

سپه برد تا نزد بیشه رسید

بَر بیشه صفّ سپه برکشید

چنان تنگ درهم یکی بیشه بود

که رفتن درو کار اندیشه بود

درختانش سر در کشیده به سر

چو خطّ دبیران یک اندر دگر

همه شاخ ها تا به چرخ کبود

به هم برشده تنگ چون تار و پود

تو گفتی سپاهیست در جنگ سخت

وزو هست گردی دگر هر درخت

کشان شاخ ها نیزه و گرز بار

سپر برگ ها و سنان نوک خار

ز بس برگ ریزش گه باد تیز

گرفتی جهان هر زمان رستخیز

نتابیدی اندر وی از چرخ هور

ز تنگی بسودی درو پوست مور

نی اش گفتی از برگ و خار از گره

مگر تیغ این دارد و آن زره

به پهلوی بیشه یکی آب کند

برش خفته دد همچون کوهی بلند

بپوشید خفتان کین پهلوان

برافکند بر پیل برگستوان

به صندوق در رفت با ساز جنگ

همی راند تا نزد او رفت تنگ

سوی روشن پاک برداشت دست

از او خواست زور و به زانو نشست

زه آورد بر چرخ پیکار بر

ز دستش گره زد به سوفار بر

یکی فیلکی سود سندان گذار

بزد دوخت بر هم ز فرش استوار

دد آن گه سر از جای بر کرد تیز

به پیل اندر آمد به خشم و ستیز

به چنگال بفکند خرطوم اوی

به دندان بکندش سر از تن چو گوی

زدش نیزه بر سینه گرد دلیر

ز صندوق با گرز کین جست زیر

چنان کوفت بر سرش کز زخم سخت

در آن بیشه بی برگ و بر شد درخت

همی چند زد بر سرش گرز جنگ

تن پیل خست او به دندان و چنگ

چنین تا همه ریخت مغز سرش

به زهر و به خون غرقه گشته برش

بمالید رخ پهلوان بر زمین

گرفت آفرین بر جهان آفرین

که کردش بر آن زشت پتیاره چیر

که هم اژدها بود و هم پیل و شیر

همان گه بیاکند چرمش به کاه

برافکند بر پیل و برداشت راه

به سوی بیابانی آمد شگفت

شتابان بیابان به پی برگرفت

به نزدیکی بادیه روز چند

چو شد، دید در ره حصاری بلند

هم سنگ دیوارِ برج و حصار

ز گردش روان ریگ و جای استوار

بر او نردبانی هم از خاره سنگ

یکی راهش از پیش دشوار و تنگ

از آهن دری بر سر نردبان

بر او مردی از چوب چون دیده بان

بر آیین تیرافکنانش نشست

کمانی و تیری گرفته به دست

بر آن پایه نردبان هر که پای

نهادی، سبک مرد چوبین ز جای

به تیرش فکندی هم اندر زمان

شدی تیر او بازسوی کمان

به درع و سپر چند کس رفت تفت

همین بود و شد کشته هر کس که رفت

جهان پهلوان خواست درع نبرد

خدنگی بینداخت بر چشم مرد

چنان زد که یک نیزه بفراختش

ز بالا به ریگ اندر انداختش

هم اندر پی آهنگ افراز کرد

ز بر قفل بشکست و در باز کرد

یکی شیر دید از پس دَر بپای

ز روی و ز مس کرده جنبان زجای

به کردار کوره پر آتش دهان

دمادم درخش از دهانش جهان

سپهبد ز فرازنگان باز جُست

طلسمش که چون بود شاید درست

یکی گفت هست آتش تیز تفت

درین سنگ¬ کش¬زیرچاهست ونفت

ز چشمه همی زاید آن نفت زیر

وزاو گیرد آتش همی کام شیر

همان جنبش مرد و تیر و کمان

ازین آتش و نفت بُد بی گمان

چنان ساخت فرزانه پیش بین

که تا گیتیست این بود هم چنین

به چاره شدند اندر آن جای تنگ

همه بوم و دیوار بُد خاره سنگ

ز مرمر برافراز بام و حصار

یکی قبه جزعین ستونش چهار

دراو تختی از زرّ و مردی دراز

برآن تخت بُد مرده از دیرباز

گرفته همه تنش در قیر و مشک

گهر برش و از زیر کافور خشک

به طمع آنکه رفتی برش ز آزمون

زدی بانگ و بی هُش فتادی نگون

چنان کرد فرزانه ز آن مرد یاد

کز اختوخ پیغمبرش بد نژاد

کجا نام اختوخ دانی همی

دگر نامش ادریس خوانی همی

دژم پهلوان با دلی پرشگفت

تهی رفت از آن جا و ره برگرفت

...

0
اسدی توسی نظر دهید...

رفتن گرشاسب به ساختن سیستان و اتمام آن

سپهبد گرفت از پدر پند یاد

وزآنجا سوی سیستان رفت شاد

اسیران که از کابل آورده بود

به یک جایگه گردشان کرده بود

بفرمود خون همه ریختن

وزیشان گل باره انگیختن

یکی نیمه بُد کرده دیوار شهر

دگر نیمه کردند از آن گل دو بهر

ازآن خون به ریگ اندرون خاست مار

کرا آن گزیدی بکردی فکار

چو آن شهر پردخت و باره بساخت

برو پنج درآهنین برنشاخت

چوباد آمدی ریگ برداشتی

همه شهر و برزن بینباشتی

چنان کان برهمن ورا داد پند

که از چوب و ازخاره ورغی ببند

یله کرد ازآن سوکه بدآب مرغ

ببست از سوی دامن ریگ و رغ

زیک سوش بدریگ ده جافره

دگر سوش دریا که خوانی زره

میانش دری باد را برگشاد

ازآن پس نبد بیم اش ازریگ وباد

بُد از طوس وکرمان فراوان گروه

به لشکر در از پایکاری ستوه

زتاراج کابل زنان داشتند

به خوالیگریشان همی داشتند

همه روز مردان ایشان دوبهر

به مزدور کاری بدندی به شهر

چو گشتندی ازکار پرداخته

بدندی زنان دیگ ها ساخته

خورش ها یکی روز بفروختند

دگرباره باز آتش افروختند

به مردان سپردند یکسر درم

همین پیشه کردند مردان به هم

به بازار خوالیگری ساختند

شتالنگ با کعبتین باختن

همه کار ایشان بُدست از نخست

همان از بلایه زنان کار سست

بدان در کزاین کار جستند نام

همان از بلایه زنان کار سست

زهر شهر و کشور بدو داد روی

شد آن شهر پردخته در هفت سال

تو گفتی بهشتی بری سیستان

یکی نیست از خرمی سیست آن

ازو نیز برخاست مردان مرد

که بُد هریکی لشکری در نبرد

ازآن پس به شاهی سپهدار گرد

نشست و به دادودهش دست برد

فراوان برآمد بروسالیان

هواش آنچه بُدیافت هرسالی آن

چنان پیلتن شدکه از گام پنج

نبردش فزون هیچ اسپی به رنج

نشستن همه بودبرزنده پیل

همش پیل بارنج بردی دومیل

چنین آمد این گنبد تیزپوی

بگردد همه چیز از گشتِ اوی

یکی جامه دارد جهان سال وماه

برونش سپید و درونش سیاه

بگردانداین جامه هرگه برون

بدان تا بگردیم ما گونه گون

توای خفته از خواب بیدار گرد

که شد پاک عمرت به خواب و به خورد

به خانه درون خواب و در گور خواب

به بیداریت پس کی آید شتاب

کنی خانه تا زنده ای سال و ماه

درو پس کی ات باشد آرامگاه

تو خوش خفته و مرگ برخاسته

شبیخونت را لشکر آراسته

به دیگرجهان دارازاین جای گوش

چو کوشیدی این را مرآن را بکوش

ازایدر بخواهی شدن بی گمان

که اینجات خانست و آنجات مان

شود زندهً این جهان مرده زود

بدان جا توان جاودان زنده بود

...

0
اسدی توسی نظر دهید...

بازگشت گرشاسب به ایران

پذیره فرستاد بر چند میل

بر آراست گاه از بر زنده پیل

ز دیبا زده سایبان بر سرش

بزرگان پیاده به پیش اندرش

چو نزدیک شد شادمان رفت پیش

نشاندش سوی راست بر تخت خویش

ببوسیدش از مهر و پرسید چند

گرفت آفرین پهلوان بلند

خراج همه خاور و باژ روم

هرآنچ آورید از دگر مرز و بوم

همه با دگر هدیه ها پیش برد

همه سرگذشتش براو برشمرد

سخن راند از افریقی و منهراس

بسی یاد کرد از جهانبان سپاس

مر آن دیو را بسته پیش سیاه

بیاورد، تا دید ضحاک شاه

دو دندانش از یشک پیلان فزون

بیفکند پیشش چو عاجین ستون

سپاه و شه از سهم آن نره دیو

بماندند با یاد کیهان خدیو

که پاکا توانا خدای بزرگ

که دیوی چنین آفریند سترگ

هم او سرکشی زورمند آورد

کزاین گونه دیوی به بند آورد

بفرمود شه چاردار بلند

مر آن زشت پتیاره کرده به بند

همه تن به زنجیرهای دراز

به میدان بدآن دارها بست باز

ز نظاره کشور پر از جوش گشت

بسا کس ز دیدارش بی هوش گشت

بی اندازه هر کس خورش ز آزمون

همی تاخت از پیش او گونه گون

دو چندان که یک مرد برداشتی

وی آسان به یک دَم بیوباشتی

وزآن پس مهان را همه خواند شاه

به بگماز با پهلوان سپاه

نشاندش بر خویش بر دست راست

به شادیش با جام بر پای خاست

بفرمود تا هر که جستند نام

همیدون به یادش گرفتند جام

یکی مهش هر روزنوچیز داد

جدا هر دمی پایه ای نیز داد

سَر ماه دادش کلاه و کمر

یکی مهر مجوق و زرین سپر

خراج همه بوم خاور زمین

دگر هرچه آورده بد همچنین

سراسر بدو داد بسیار چیز

به طنجه دگر هر چه بگذاشت نیز

فرستاد بازش سوی سیستان

بشد شاد دل گرد گیتی ستان

به دیدار جفت و پدر چند گاه

همی زیست آسوده از رنج راه

...

0
اسدی توسی نظر دهید...