اسدی توسی

آمدن ضحاک به دیدن گرشاسب و صفت نخچیرگاه

چو بر سیستان پهلوان گشت شاه

براوج سپهر مهی گشت ماه

همه ساز شهرش نکو کرده شد

برو دست فرمانش گسترده شد

زکارش بد ونیک بی گاه و گاه

همی شد خبر نزد ضحاک شاه

بدو تیره شد رایش اندر پسیچ

ولیکن نیارستش آزرد هیچ

سوی سیستان رفت تا بنگرد

یکی پیش آب زره بگذرد

زنزل و علف آنچه بایست ساز

سپهبد برون برد و شد پیشباز

چوشه را بدید آمد از پیل زیر

گرفتش به بر شاه و پرسید دیر

سپهبد رکابش ببوسید و جست

به دندان پیل اندر آویخت دست

چو چابک سواری به اسپ نبرد

زهامون به پیل اندرآمدچو گرد

نگه کردشاه آن یلی بال و بُرز

به کف کوه کوب اژدها سارگرز

به زیر اندرش زنده پیلی چوکوه

زبس بار خفتان وترکش ستوه

به دل چاره ای گفت باید گزید

که این را کند دشمنی ناپدید

جهان بامن ارپاک دشمن بود

ازآن به که این دشمن من بود

بزد خیمه گردلب هیرمند

برآسود با خرمی روزچند

هم اثرط ز زوال شدآراسته

بسی ساخته هدیه و خواسته

چویک هفته گرد گلستان و رود

ببودندبا بزم و رود وسرود

به شبگیر کردند رأی شکار

که بُد روزنخچیر و گاه بهار

رُخ باغ بُد زابر شسته به نم

فشانان ز گل شاخ برسر درم

زدرد خزان در دل زاغ زیغ

هوا بسته از لشکر ماغ میغ

شده لاله از ژاله پُر دُر دهن

زپیروزه پوشیده گل پیرهن

زمیغ روان چرخ چون پرچرغ

برآواز رامشگر ازمّرغ مُرغ

تو گفتی هوانافه کافد همی

زمین حلهً سبز بافد همی

بُد آکنده هامون و گردون همه

زمرغان چفاله زغرمان رمه

بُداز گرد اسپاه سیه گشته هور

به خم کمند یلان یال گور

سگ از گرد خرگوش اندرستیز

دویک گاه درحمله،گه در ستیز

به چنگال کاروان یکی دشت خشک

یکی خاک بویان چو عطار مشک

گشاده کمین یوز برآهوان

چون دزدی گه حمله بر کاروان

زچنگال پرخونش جای کمین

شده لاله در لاله روی زمین

زسم گوزنان زمین جزع رنگ

وشی گشته ریگ و شخ ازخون رنگ

نشسته برآهو عقاب دلیر

چو براسپ گردی ناورد چیر

دل تیهو از چنگ طغرل به داغ

رباینده باز از دل میغ ماغ

زشاهین و چرغ آسمان بسته ابر

رمان ازغو طبل بازان هژبر

ازافکنده نخچیر بی راه و راه

پراز کشتگان دشت چون رزمگاه

گهی باده برکف به بانگ رباب

گه از ران گوران بر آتش کباب

زهر تیغ کُه دیده بان با غریو

زبس گرد گردان گریزنده دیو

سپهبد پیاده همی تاختی

به راه گوزنان کمین ساختی

چوتنگ آمدندی بجستی زجای

گرفتی سروشان فکندی زپای

سروی دوناگه گرفت ازکمین

همی زدز خشم این برآن آن براین

زبس کوفتن زور تنشان ببرد

سروگردن هردو بشکست خرد

چنین پیش ضحاک چندی گرفت

برو آفرین خواند شاه از شگفت

به دل گفت تا زو نبینم گزند

ازین کشورش دور باید فکند

به باغ آمدند آن گه از دشت و باغ

که بود از در شادی و بزم باغ

نخستین شکستند برخوان خمار

پس از بزم و رامش گرفتند کار

شداز ناله آن پیر سغدی به جوش

که نافش بخاری برآرد خروش

همان زاغ گون هندون هفت چشم

برآورد فریاد بی درد و خشم

گهی زندواف و چکاوک بهم

سراینده دستان همی زیرو بم

قدح چون مه اندر کف سرکشان

برآن مه زگل شاخ پروین فشان

بزرگان رده ساخته برچمن

میان سنبل و شنبلید وسمن

دودیده به خوبان مشکین کله

به بلبل دوگوش وبه کف بلبله

گه خرّمی شاه با فر و کام

به یاد سپهدار برداشت جام

به نخچیر وبزم وبه نیروی تن

فراوانش بستود درانجمن

توی گفت ازایزد دلم را امید

هماز بخت توفرخی را نوید

به تو دارم ایمن دل خویش را

به گرزتو ترسان بداندیش را

زنام توام کام و آرایشست

زرنج توام نام و آسایشست

زبهرم فدا کرده ای خویشتن

به هرسختیی داشته پیش تن

شکستم به توهرکه بدخواه بود

به جنگ ارکنارنگ اگر شاه بود

کنون نیست بامن گزارنده کین

جز افریقی از بوم خاورزمین

که گوید زشاهان کس ام یار نیست

به مردی چومن نامبردار نیست

چودورم زگفتن بود پرفسوس

چو نزدیک باشم بود چاپلوس

ترا راهزن خواند و مارکش

مرا دید مردم خور خیره هش

کنون باید این رزم را ساختن

توانی مگر کین ازاو آختن

همان دیوکش منهراس است نام

مگر کزکمند توآید به دام

گراین کار بدهد گرو گرترا

زشاهی مرا نام و دیگر ترا

سپهبد چنین گفت با شهریار

که اندرجهان مرترا کیست یار

همی آفتاب فلک فروتاب

زتاج تو گیردچو مه زآفتاب

زمان بنده کردار رنجور تست

زمین گنج و خورشید گنجور تست

زسیصدچو افریقی و منهراس

به فرّت نیارد دل من هراس

هماکنونچوآهنگراهآورم

سر هردوشان پیش شاه آورم

چو از می گران شد سر باده خوار

سته گشت رامشگر و میگسار

زبستان پراکنده شدانجمن

همان باگل و می چمان برچمن

نشست ازنهان با پدر پهلوان

به تدبیرره تا شدن چون توان

زمهرش پدر گشت بادرد جفت

زشاه این نبایست پذرفت گفت

که هرکار کاو با تو گوید همی

زترس تو مرگ توجوید همی

بخوان بر زمهمانت نوگر کهن

زسیصد یکی راست مشنو سخن

نباید بُد ایمن به نیروی خویش

که ناید به هنگام هرکار پیش

گرت زور باشد زپیلان بسی

بودهر به زور از تو افزون کسی

رهی سخت دشوار ششماهه بیش

همه کوه و دریاو بیشست پیش

سپاهی هزاران فزون از هزار

سپهکش چو افریقی نامدار

هم اندرکف منهراس اژدها

گرافتد به چاره نگردد رها

یکی نرّه دیوست پرخاشجوی

که هرکش ببیند شود هوش ازوی

زگردون عقاب آرد،از کُه پلنگ

زبیشه هژبر و،زدریا نهنگ

چوسه بازیک مرد پهنای اوست

چهل رش درازای بالای اوست

مرا نیز یک باره پیری شکست

شکستی که هرگز نشایدش بست

ربود ازسرمن سمور سیاه

به جایش نهاد از حواصل کلاه

یکی دست پیری بزد بربرم

که تاج جوانی فکند از سرم

به روزجوانی به زور دوپای

چو باد بزان جّستمی من ز جای

زپیری کنون گاه خیز و نشست

همی پای را یار باید دو دست

به تیری زدم سخت گشت زمان

کزآن تیر شدتیر پشتم کمان

نویدیست پیری که مرگش خرام

فرستست موی سپیدش پیام

کسی را کجا زندگانی بود

زخُردی امید جوانی بود

امید جوان تا بود پیر نیز

به جز مرگ امید پیران چه چیز

سپهبد به مژگان شد ابربهار

به پاسخ دژم گفتش انده مدار

ندار غم از پیش دانش پذیر

به چیزی که خواهد بُدن ناگزیر

سراز پیری ارچه شودخشک بید

زیزدان نباید بریدن امید

نه هرکاو جوان زندگانیش بیش

بسا پیر مانده و جوان رفت پیش

به خانه نشستن بود کار زن

برون کار مردان شمشیرزن

تن رنج نادیده را ناز نیست

که باکاهلی ناز انباز نیست

نشاید مهی یافت بی رنج و بیم

که بی رنج نارد کس از سنگ سیم

به دریای ژرف آنکه جوید صدف

ببایدش جان برنهادن به کف

بزرگی یکی گهر پربهاست

ورا جای درکام نر اژدهاست

چو خواهی سوی آن گهر دست برد

اگر مه شوی گر بخایدت خرد

به یک هفته زآن پس همه کار راه

بسازید وشد پیش ضحاک شاه

ستودش بسی شاه و چندی نواخت

ببایستِ او کارها را بساخت

بدادش هیون دو کوهان هزار

همه بارشان آلت کارزار

هزار دگر خیمه گونه گون

به برگستوان پیل سیصد فزون

دو صد تیغ وصدبدره دینار گنج

زدیبا شراع وسراپرده پنج

چهل خادم از ریدگان طراز

هزار اسپ جنگی به زرینه ساز

چو پنجه هزار از یلان سپاه

ببد پهلوان شاد و برداشت راه

ز خویشان یکی را به جایش نشاند

سپه زی بیابان کرمان براند

سوی بابل آورد ضحاک روی

دگرسو سپهدار شدراه جوی

همه ره به هرشهر و آبادجای

بُدندش بزرگان پرستش نمای

چنین تا به نزدیک طنجه رسید

همه مرز دریا سپه گسترید

شه طنجه بُدسرکشی نامدار

همش گنج و هم لشکر بی شمار

زبر بر زمین سوی خاور درون

زیک ماهه ره داشت کشور فزون

چوآگه شد از پهلوان شاد گشت

پراکند نزل و علف کوه و دشت

گرامی پسر داشت هشتاد و پنج

همه درخور تاج شاهی و گنج

پذیره فرستادشان سربه سر

بسی گونه گون هدیه با هرپسر

همه شهر از آذین و دیبا و ساز

بیاراست چون گارگاه طراز

درایوانش سازید برتخت جای

میان بست چون بنده پیشش به پای

دو هفته همی داشتش میهمان

برافشاند گنجی دگر هرزمان

زبس گونه گون نیکویی های اوی

دل پهلوان شد بدو مهرجوی

چنین گفت کاین کردی از راه راست

که از کاردانان و شاهان سزاست

خوی هرکس از تخمش آید به بار

زگل بوی باشد خلیدن ز خار

خوی هرکس از گوهر تن بود

زگل بوی و از خار خستن بود

گراز هیچ سو دشمنی کینه جوی

ترا هست جایی به من بازگوی

که گر هست مه چون نبرد آورم

زگردون سرش زیر گرد آورم

هرآن کار کآن برنیاید به زر

برآید به شمشیر و زورو هنر

بدو گفت کایدر به دریا درون

پّسِ کشورم هفته ای ره فزون

جزیری بزرگست با رنگ و بوی

دو صد میل ره لاقطه نام اوی

دو ره صدهزار از یلان مرد هست

نکو روی لیکن همه بُت پرست

جز از چرم میشان نپوشد چیز

زبانی دگرگونه گویند نیز

گه رزم دارند خفتان و ترگ

زندان ماهی و کمیخت کرگ

بود گرزهاشان سر گوسفند

زده در سر دستواری بلند

به سنگ فلاخن ز صدگام خوار

بدوزند در خره میخ استوار

از ایشان یکی وز ماده به جنگ

زبونشان بود شیر جنگی به چنگ

نه از بیمشان سوی دریاست راه

نه از دستشان کشورم را پناه

به پیکارشان نیستم چاره چیز

نه زآهن سلیحی توان برد نیز

که کهشان همه سنگ آهن کشست

دری تنگ و ره در میان ناخوشست

درآن ره زکف تیغ و مِغفر زسر

بپّرد به کردار مرغ بپر

همه کوهش ازآهن گونه گون

سلیحست آویخته سرنگون

یکی مرد فرزانه زایران زمین

چنین گفت با پهلوان گزین

که گر سیر برسنگ آهن ربای

بمالی،نیاهنجد آهن زجای

به سرکه از آن پس چو شوییش باز

دگر ره کشد نزدش آهن فراز

کنون هرسلیحی که ار آهنست

اگر خنجر و ترگ، اگر جوشنست

به کشتی به سیر اندرون کن نهان

چنان کرد پس پهلوان جهان

ده و دو هزار از سپه بر شمرد

به هفتاد کشتی پراکنده کرد

دگر نزد عم زاده انجا بماند

ببرد انچه بایست و کشتی براند

...

اسدی توسی نظر دهید...

سپری شدن روزگار اثرط

همان روزگار اثرط سرفراز

به بیماری افتاد و درد و گداز

چو سالش دوصد گشت و هشتادوپنج

سرآمد براو ناز گیتی و رنج

دَم زندگانیش کوتاه شد

به جایش جهان پهلوان شاه شد

چنینست، مر مرگ را چاره نیست

بَر جنگ او لشکر و باره نیست

گرامیست تن تا بود جان پاک

چو جان شد،کشان افکنندش به خاک

به جای بلند ار ز مه برتریم

چو مرگ آید از زیر خاک اندریم

جهان کشته زاریست با درنگ و بوی

دراو عمر ما آب و ما کشت اوی

چنان چون درو راست همواره کشت

همه مرگ راییم ما خوب و زشت

بجاییم و همواره تازان به راه

براین دو نوند سپید و سیاه

چنان کاروانی کزاین شهر بر

بودشان گذر سوی شهر دگر

یکی پیش و دیگر ز پس مانده باز

به نوبت رسیده به منزل فراز

خنک مرد دانندۀ رأیمند

به دل بی گناه و به تن بی گزند

از آن پس جهان پهلوان چون ز بخت

به جای پدر یافت شاهی و تخت

براین بر دگر چند بگذشت سال

شب و روز گردونش نیکی سگال

برادر یکی داشت جوینده کام

گوی شیردل بود گورنگ نام

همان سال کاثرط برفت از جهان

شد او نیز در خاک تاری نهان

ازاو کودکی ماند مانند ماه

چو مه لیک نادیده گیتی دو ماه

نریمان پدر کرده بد نام اوی

ز گیتی همان بد دلارام اوی

به کام دلش پهلوان سترگ

همی پرورانید تا شد بزرگ

نبد دیده روی پدر یک زمان

عمش را پدر بودی از دل گمان

کشیدن کمان و کمین ساختن

زدن خنجر و اسب کین تاختن

ره بزم و چوگان و گوی و شکار

بیاموختش پهلوان سوار

یلی شد که چون نیزه برداشتی

سنان بر دل کوه بگذاشتی

به خنجر ببستی ره رود نیل

به کشتی شکستی سر زنده پیل

...

اسدی توسی نظر دهید...

رزم گرشاسب با سالار فغفور

چو زد روز بر تیره شب دزدوار

سپیده برآمد چو گرد سوار

هوا نیلگون شد چو تیغ نبرد

چو رخسار بد دل زمین گشت زرد

دو لشکر به پرخاش برخاستند

برابر صف کین بیاراستند

برآمد دم مهرهء گاودم

خروشان شد از خام رویینه خم

زمین ماند از آرام و چرخ ازشتاب

به که خون گشاد از دل سنگ آب

دم بد دلان و تف تیغ و تیر

برآمیخت چون آتش و زمهریر

سر نیزه را شد ز دل مغز و ترگ

زبان کشته شمشیر و گفتار مرگ

تو گفتی هوا بد یکی سوکوار

زمین کشتۀ زارش اندر کنار

غَوِ کوس بودی غریوش به درد

سنان ها مژه اشک خون جامه گرد

به هر گام بد مغفری زیر پی

پر از خون چو جامی پُر از لعل می

شده تیغ در مغز سر زهرسای

سنان از جگر بر دل اکحل گشای

دل و چشم بد دل به راه گریز

دلیران شده مرگ را هم ستیز

زخم کرده خرطوم پیلان کمند

به یال یلان اندر افکنده بند

یکی را به دندان برافراخته

یکی را به زیر پی انداخته

همی تاخت گرساشب بر زنده پیل

همی دوخت دل ها به تیر از دو میل

چنان چرخ پرگرد و پر باد کرد

که گردون که بد هفت هفتاد کرد

بُدش پنجه بر نیزۀ آهنین

شدی در میان سواران کین

بدان نیزه از پیل درتاختی

ز زینشان به ابر اندر انداختی

به هر سو که از حمله کردی هوا

چو پرّنده مردم بدی در هوا

سوی قلب ترکان به پیکار شد

به کین جستن هر دو سالار شد

به نیزه یکی را هم اندر شتاب

ربود از کمین همچو آهو عقاب

زدش زابر بر سنگ تا گشت خُرد

بیفکند از این گونه بسیار گرد

همه هر سوی از حمله بر پشت پیل

بینباشت از چینیان رود نیل

چنین بود تا روز بیگاه شد

ز شب دامن رزم کوتاه شد

چو دریای قار از زمین بردمید

درو چشمۀ زرد شد ناپدید

دو لشکر ز پیکار گشتند باز

طلایه همی گشت شیب و فراز

همه شب ز بس بیم ایرانیان

نیارست ترکی گشادن میان

همی هر کس از ترس آتش فروخت

یکی خسته بست و یکی کشته سوخت

چو چشمه ز دام دم اژدها

برافروخت وز بند شب شد رها

از او چرخ بر تیغ کُه رنگ زد

تو گفتی که دینار بر سنگ زد

دو لشکر دگر ره به کین آمدند

دلیران ز بستر به زین آمدند

برآمد ز کوس و تبیره غریو

ز بیم آب شد زهرۀ نره دیو

پر از شیر و شمشیر شر رزمگاه

از آهن قبا و ز آهن کلاه

دمید از دل عیبه آتش برون

ز چشم زره چشمه بگشاد خون

زخشت و شل و ناوک سرکشان

ز بر چرخ گفتی شد آتش فشان

ز خون از در و دشت بنشت گرد

شنا بُرد در خون همی اسپ و مرد

ز خرطوم پیلان همه دشت و غار

به هر گام چون پوست افکنده مار

گراینده بازوی کندآوران

همی ریخت زهر پرند آوران

سپاه آهنین باره ای بُد دو میل

همه برج آن باره از زنده پیل

ز بس خنجر و ترگ در تیغ تیغ

ز هر قطره خون بشد میغ میغ ()

...

اسدی توسی نظر دهید...

سپری شدن روزگار گرشاسب

از آن پس جهان پهلوان گاه چند

همی زیست خرم دل و بی گزند

چو بر هفتصدش شد سی و سه سال

ز تن مرغ عمرش بیفکند بال

جهان کند بیخ درنگش ز جای

سر زندگانیش را زد به پای

به نخچیر بُد روزی آمد ز دشت

هم از پی بیفتاد و بیمار گشت

بدانست کش بست بند سپهر

جهان خواهد از جانش بگسست مهر

بفرمود تا بیند اختر شمار

که بهره چه ماندستش از روزگار

ستاره شمر دید و آن گه به درد

چنین گفت گریان و رخساره زرد

که ده روز اگر بگذرد بی زیان

زید شاد با کام دل سالیان

سپهبد بدانست راز سپهر

که از وی جهان پاک ببرید مهر

هر آنکس که بودش ز پیوند و خویش

همه خواند و بنشاند بر گرد خویش

چنین گفت کای نامداران من

همه نیکدل غمگساران من

مرا زایزد آمد به رفتن پیام

بر اسپ شدن کردم اکنون لگام

چه بر اژدها و چه بر دیو و شیر

به مردی بُدم گاه پیکار چیر

کنون با کسی خواستم کارزار

که پیشش نتابد چو من صدهزار

چرا خوار شد مرگ و ما چون چرا

به جان خوردنش نیست چون و چرا

دمان اژدهاییست ریزنده خون

سر و دست سیصد هزارش فزون

به هر سرش بر صد دهانست پیش

به هر دست بر چنگ سیصد چو بیش

به هر جانور چنگ تیزش دراز

به هر سرش چون دیده بان دیده باز

نتابد ز پیل و نترسد ز شیر

نه از کین شود مانده نز خورد سیر

نه بر شاه و بر بنده آرایشش

نه بر خوب و بیچاره بخشایشش

ز هر دوده کانگیخت او دود زود

دگر ناید از کاخ آن دوده دود

یکی تند تیر افکنست از کمان

که تیرش نیفتد خطا بی گمان

چو در باختر راند تیر از کمین

زند بر نشانه به خاور زمین

کنون چون نهادم سوی راه گوش

کِه ومِه نیوشید پندم به هوش

پس از من همه راه داد آورید

به نیکیم گه گاه یاد آورید

ز دل جز به یزدان منازید کس

همه نیک و بد زو شناسید و بس

ز یزدان و فرمان شاه و خرد

مگردید کز بن نه اندر خورد

مجویید همسایگی با بدان

مدارید افسوس بر بخردان

به درد کسان دل مدارید شاد

که گردون همیشه نگردد به داد

بسازید با خوی هرکس به مهر

ز نیکان به تندی متابید چهر

ممانید بر کهتران کار خوار

نکوهیدگان را مگیرید یار

به مست و به دیوانه مدهید پند

مخندید بر پیر و بر دردمند

مبرّید پیوند خویشان ز بن

مگویید درویش را بد سُخن

همه دوستان را به مهر اندرون

گه خشم و سختی کنید آزمون

سزاوار درخور گزینید جفت

به چیز کسان کش مباشید و زفت

کس از گنده پیران و بیگانه نیز

ممانید در خانه و دزد چیز

به نرمی چو کاری توان برد پیش

درشتی مجویید از اندازه بیش

مبندید دل در سرای سپنج

کش انجام مرگست و آغاز رنج

دو روی و فریبنده و زشت خوست

به کردار دشمن به دیدار دوست

یکی شادی آن گه رساند به مرد

که پیش آورد ده غم و رنج و درد

چنان کز نیاکان مرا هست یاد

شما را ز من یکسر این پند باد

شدم من، به اندرز من بگروید

ز من پاک بدرود و خشنو بوید

چو روز پدر یکسر آید به سر

به جایش نشاید کسی جز پسر

نریمان مرا از پسر برتریست

چو من رفتم او مر شمارا سرست

شمارید پیمانش پیمان من

که فرمان او هست فرمان من

بخواهید چیزی که دارید رای

از آن پیش کِم رفتن آید ز جای

شد آن انجمن زار و گریان بروی

برآمد غریویدن های و هوی

همه زار گفتند هرگز مباد

که ما بی تو باشیم یک روز شاد

چو ما خشندیم از تو فرزانه رای

تو جاوید خشنود باش از خدای

...

اسدی توسی نظر دهید...

در صفت سفر

پدر گفت اگرت ازشدن چـاره نیست

بدین دیگر اندرز بـــــــاری بایست

بیا کـــــــــس که او جُست راه دراز

چو شد نیز نامد ســــــوی خانه باز

یکی از پـــی مرگ و از روز تنگ

دگــــــر از پی دشمن و نام و ننگ

شدن دانـــــــی از خانه روز نخست

ولیک آمــــــــــدن را ندانی درست

بلایی ز دوزخ سفــــــــــر کردنست

غم چیز و تیمار جـــان خوردنست

درو رنج باید کشیدن بســـــــــــــــی

جفا بردن از دست هــــــــر ناکسی

به ره چون شوی هیچ تنها مپـــــوی

نخستین یکی نیک همــــــره بجوی

کجـــــــــــا رفت خواهی ببر بردنی

بپرهیز و مَستان ز کـــس خوردنی

چــــــــــــو تنها بُوی رنج دیده بسی

مده اسپ را بــــــــــــر نشیند کسی

مشـــــــــو در ره تنگ هرگز سوار

ز دزدان بپرهیز در دهــــــــــگذار

مکن تیـــــــــــــره شب آتش تابناک

وگر چاره نبود فـــــــکن در مغاک

به هر ره مشــــــــو تا ندانی درست

هر آبی مخور نازمـــــــوده نخست

همی تا بــــــــــود دشت و آباد جای

به ویرانی اندر مکن هیـــــــچ رأی

به کاری چو در ره درایی ز زیـــن

نخست از پس و پیش هر سو ببین

به هنجار ره چــــــــو درافتی ز راه

همی کن به ره داغ هر پی نــــگاه

کجا گم شدی چـــون فرو رفت هور

بر آن برنشــــــــــــان ستاره ستور

وگر جــــــــــــای آرام در خور بود

بُوی تا گه روز بهـــــــــــــــتر بود

به رفتن مرنــــــــــجان چنان بارگی

که آرد گه کار بیچــــــــــــــــارگی

ز یک روزه دو روزه ره ســــاختن

به از اسپ کشتن ز بـــــــس تاختن

به هر جــــای از اسپ مگذار چنگ

همیشه عنــــــــــــان دار یا پالهنگ

به ره خوب جــــایی گزین بی گزند

بَر خویش دار اسپ و گرز و کمند

همیشه کمان بــــــــر زه آورده باش

پسیچ کمین گاه‌ها کـــــــــــرده باش

پیاده ممـــــــــــــان کت بگیرد عنان

ز خود دور دارش بــه تیر و سنان

ز چیز کســــــــــان و ز بد انگیختن

بپرهیز و ز خیره خــــــون ریختن

مشو شب به شهر انــدر از ره فراز

بر چشمه و آب منزل مســـــــــــاز

مدار اسپ و ناآزموده رهـــــــــــــی

مکن جز که با مهربان همـــــرهی

به شهری که بـــــــد باشد آب و هوا

مجوی و مخــــور هر چت آید هوا

بـــــــــــه بیماری اندیشه را تیز کن

ز هــــــر خوردنی زود پرهیز کن

چوبینی‌خورش‌های‌خوش گردخویش

بیندیش تلخـــــــــــــی دارو ز پیش

مشـــــــــــو یار بدخواه و همکار بد

که تنها بســــــــــی به که با یار بد

نباید که بــــــــد پیشه باشدت دوست

که هرکس چنانت شمارد که اوست

مخــــــــور باده چندان کت اید گزند

مشو مست از و، خــرّمی کن پسند

مگو راز با زفت و بیچــــــــاره دل

مخـــــــــواه آرزو تا نگردی خجل

ز پنهان مــــــــردم به دل ترس دار

که پنهان مردم فــــــزون ز آشکار

همه جانور در جهــــــان گونه گون

برون پیسه باشنـــد و، مردم درون

مشو ســـــوی رودی که نانی به در

به یک ماه دیــــر آی و بر پل گذر

به گرداب در، غرقگان را دلیــــــر

مگیر ار نباشــــــی بر آن آب چیر

شنا بر چو بــــــــــــــی آشنا را گرد

چو زیرک نباشـــد، نخست او مُرد

چو در دشمنــــــی جایی افتدت رأی

درآن دشمنی دوســـــــــتی را بپای

چنان بر ســـــــــوی دوستی نیز راه

که مر دشمنی را بود جـــــــــایگاه

به دشمن چـــو داری به چیزی نیاز

زی‌اوخوش‌چوزی‌دوستان سرفراز

گــــــر از خواسته نام جویی و لاف

بخور بی نکوهش بــــده بی گزاف

چنان خـــــور که نایدت درد و گداز

چنان بخش کــــــــت نفکند در نیاز

خوری و بپوشی ز روی خـــــــــرد

از آن بـــه که بنهی و دشمن خورد

ز بهر خـــــــــــور و پوش باید درم

چو این دو نباشد چه بیش و چه کم

مبر غم به چیزی که رفتت ز دست

مرین را نگه‌ دار اکنون کــه هست

چو اندک بـــــــــود خواسته با کسی

ز رادیش زفتی نکوتر بســـــــــــی

درم زیر خــــــــــــاک اندر انباشتن

به از دست پیــــــــش کشان داشتن

بــــــــــه خانه در از یافتن زرّ ناب

چنان است کنـــــــــدر جهان آفتاب

همه کارها را ســـــــــــــرانجام بین

چـــــــــــو بدخواه چینه نهد دام بین

مخند ار کســی را رخ از درد زرد

که آگه نیـــی زو تو او راست درد

چـو از سخت کاری برستی ز بخت

دگر تــــن میفکن در آن کار سخت

خـــــــوی آن که نشانی و رأی اوی

نهان راز و تدبیر با او مـــــــگوی

که گر نیــــــــــک باشد بود نیکساز

وگر بد بود بد سگالدت بــــــــــــاز

مکن دزدی و چیـــــز دزدان مخواه

تن از طمع مکفن به زندان و چـاه

زدزدان هرآن کـس که پذیرفت چیز

بـــــــــه دزدی ورا زود گیرند نیز

چـو خواهی که چیزی ندزددت کس

جهان را همه دزد پندار و بـــــــس

به گفتار با مهـــــــــتران بر مجوش

به زور آنکه پیش ازتوبااو مکوش

مزن رأی با تنـــــــگ دست از نیاز

که جز راه بـــــــد ناردت پیش باز

ز بهر گلو پارسابب مــــــــــــــــکن

به خــــــــوان کسان کدخدایی مکن

مشـــــــــو یار بخت و کم بوده چیز

که از شومی‌اش بهره یابی تــو نیز

مکن خــــــو به پُر خفتن اندر نهفت

که باکاهلی خواب شب هست جفت

برین باش یکــــــــسر که دادمت پند

گرفتش به بر دیر و بگریست چند

سپهبد دل از هـــــــر بدی ساده کرد

بدین پند کار ره آماده کـــــــــــــرد

...

اسدی توسی نظر دهید...

رفتن گرشاسب به جنگ شاه لاقطه و دیدن شگفتی ها

چو شد بر جزیره یکی بیشه دید

همه دامن بیشه لشکر کشید

شه لاقطه بود کطری به نام

دلیری جهانگیر و جوینده کام

جهان پیش چشمش به هنگام خشم

کم از سایه پشه بودی به چشم

چو آگه شد از کار گرشاسب زود

بفرمود تا لشکرش هر چه بود

به هامون سراسر جبیره شدند

به پیکار جستن پذیره شدند

سه منزل به جنگ آمد از پیش باز

دمان با گران لشکری رزم ساز

همه ساخته ترگ و خفتان جنگ

ز دندان ماهی و چرم پلنگ

سر گوسفندان فلاخن به دست

گرفتند کوشش چو پیلان مست

اگر ترگ و خود ار سپر یافتند

به سنگ فلاخن همی کافتند

سبک رزم را پهلوان سترگ

فروکوفت زرینه کوس بزرگ

غَو مهره و کوس بگذشت از ابر

دم نای بدرید گوش هژبر

دلیران ایران به کین آختن

گرفتند هر سو کمین ساختن

ز خون رخ به غنجار بندود خور

ز گرد اندر آورد چادر به سر

ز یک روی سنگ و دگرروی تیر

ببارید و شد چهر گیتی چو قیر

شد از بیم رخ ها به رنگ رزان

سَرِ تیغ چون دست وشی رزان

هوا بانگ زخم فلاخن گرفت

جهان آتش و سنگ آهن گرفت

پر از گرد کین پرده مهر شد

ز پیکان سپهر آبله چهر شد

چنان خاست رزمی که بالا و پست

بُد ازخون نوان همچوازباده مست

کُه از تابش تیغ لرزان شده

زریر از رخ بددل ارزان شد

ستیزندگان نیزه با خشم و شور

فرو خوابنیده به یال ستور

لب کین کشان کافته زیر کف

ز گرمای خورشید خفتان چو خَف

میان در سپهدار چون کوه برز

پیاده دو دستی همی کوفت گرز

کمند از گره کرده پنجاه کرد

ز ماهی همی برد و بر ماه کرد

به هر حمله سی گام جستی ز جای

به هر زخم گردی فکندی ز پای

شدی بازو و خنجرش نو به نو

گهی خشت کار و گهی سر درو

خروشش چنان دشت بشکافتی

که در وی سپاهی گذر یافتی

تو گفتی مگر ابر غرّان شدست

و یا کوه پولاد پرّان شدست

گهی نیزه زد گاه گرز نبرد

از آن دیو ساران برآورد گرد

چوزوکطری آن جنگ و پیکار دید

برش مرد پیکار بیکار دید

به دل گفت هرگز چنین دستبرد

ندیدم به میدان ز مردان گرد

شدن پیش گرزش که یارا کند

به جنگ از سپر کوه خارا کند

مرا بادی این کینه زو آختن

که ماندست از آویزش و تاختن

درآمد چو تندر خروشنده سخت

به دست استخوان ماهیی چون درخت

بزر بر سرش لیک نامد زیان

سبک پهلوان همچو شیر ژیان

چنان زدش گرزی که بی زور شد

زمینش همان جا که بُد گور شد

گریزان سپاهش گروها گروه

نهادند سر سوی دریا و کوه

دلیران ایران ز پس تا به شهر

برفتند و کشتند از ایشان دو بهر

از آن پس به تاراج دادند روی

فتادند در شهر و بازار و کوی

ز زرّ و ز سیم و ز گستردنی

ندیدند کس چیز جز خوردنی

در خانه‌ شان پاک و دیوار و بام

ز ماهی استخوان بود از عود خام

ز مردان که بُد پاک برنا و پیر

بکشتند و دیگر گرفتند اسیر

از ایوان کطری چو سیصد کنیز

ببردند و جفت و دو دخترش نیز

یکی خانه سر بر مه افراشته

پر از عود و عنبر بر انباشته

سپهبد همه سوی کشتی کشید

وزان بردگان بهترین برگزید

ز هر چیز ده کشتی انبار کرد

دو صد گرد بروی نگهدار کرد

سوی طنجه نزدیک عم زاده باز

فرستاد و او راه را کرد ساز

به گرد جزیره به گشتن گرفتن

بدان تا چه آیدش پیش از شگفت

همه نیشکر بُد درو دشت و غار

دگر بیشته بُد هر سوی میوه دار

بسی میوه ها بُد که نشناختند

نیارست کس خورد و بنداختند

ز هر جانور کان شناسد کسی

نبد چیز الا تشی بُد بسی

که نامش به سوی دری چون کشی

یکی سنگه خواندش و دیگر تشی

به تن هر یکی مهتر از گاومیش

چو ژوبین بر او خار یک بیشه بیش

گه کین تن از خم کمان ساختی

وز آن خار او خشت کردند و تیر

سه هفته بدینگونه بُد سرفراز

بدان تا رسد کشتی از طنجه باز

به ره باد کژ گشت و آشوب خاست

همی برد ده روز کشتی چو خاست

پس آن کشتی و بردگان با سپاه

به دریا چو رفتند یک روزه راه

فتادند روز دهم یکسره

به خرّم کُهی نام او قاقره

جزیری پر از لشکر بی شمار

شهی مرورا نام او کوشمار

چو دیدند کشتی دویدند زود

به تاراج بردند پاک آنچه بود

دلیران ایران یکی رزم سخت

بکردند و اختر نبد یار و بخت

گرفتار آمد صد و شصت گرد

دگر غرقه گشتند و کس جان نبرد

یکی کشتی و چند تن ناتوان

بجستند و رفتند زی پهلوان

بدادند آگاهی از هر چه بود

سپهبد سپه رزم را ساخت زود

شتابان رهِ قاقره بر گرفت

جزیری به ره پیشش آمد شگفت

کُهی در میان جزیره دو نیم

یکی کان زرّ و دگر کان سیم

سه منزل فزون بیشه و مرغزار

دوان هر سوی رو به بی‌شمار

به بر زرد یکسر، به تن لعل پوش

همه مشکل دنبال و کافور گوش

به نزدیک آن کوه بر پنج میل

برابر کُهی بود هم رنگِ نیل

به چاره بر آن کُه نرفتی کسی

وزو عنبر افتادی ایدر بسی

خور رو بهان پاک عنبر بدی

دگر تازه گل‌های نوبر بدی

از آن رو بهان هر سک اندر سپاه

غکندند بسیار بی راه و راه

ز تن پوستهاشان برون آختند

وزان، جامه گونه گون اختند

از آن جامه هر کاو شبی داشتی

دَم عنبرش مغز انباشتی

بسی ز آن دو کُه زر ببردند و سیم

وز آنجا برفتند بی ترس و بیم

رسیدند نزد جزیری دگر

درونز گیاچیز و نز جانو

زمینش همه شوره و ریگ نرم

چو جوشنده آب اندر و خاک گرم

ز تفته بر و بوم او گاه گاه

دمان آتشی بر زدی سر به ماه

برو هر که رفتی همه اندر شتاب

شدی غرقه در ریگ و گشتی کباب

ز ماهی استخوان شاخها بر کنار

بُد افکنده هر یک فزون از چنار

دگر مُهره بد هر سوی افتاده چند

که هر یک مِه از گنبدی بُد بلند

...

اسدی توسی نظر دهید...

پادشاهی فریدون و نامه فرستادن گرشاسب

زدی دست و اندر تک باد پای

چناری به یک ره بکندی ز جای

چو بنهادی از کینه بر چرخ تیر

به پیکان در آوردی از چرخ تیر

یکی گو گه زور صد مرد بود

سر چرخ در چنبر آورده بود

همان سال ضحاک را روزگار

دژم گشت و شد سال عمرش هزار

بیآمد فریدون به شاهنشهی

وز آن مارفش کرد گیتی تهی

سرش را به گزر کیی کوفت خرد

ببستش، به کوه دماوند برد

چو در برج شاهین شد از خوشه مهر

نشست او به شاهی سر ماه مهر

بر آرایش مهرگان جشن ساخت

به شاهی سر از چرخ مه برفراخت

بدین جشن وی آتش آراستست

هم آیین این جشن ازاو خاستست

نشستنگه آمل گزید از جهان

به هر کشور انگیخت کارآگهان

فرستاد مر کاوه را کینه خواه

به خاور زمین با درفش و سپاه

که راند بدان مرز فرمان او

دل هرکس آرد به پیمان او

دگر نامه ای ساخت زی سیستان

به نزد سپهدار گیتی ستان

نخست از سخن یاد دادار کرد

که از نیست هست او پدیدار کرد

بدو پایدارست هر دو جهان

ز دیدار او نیست چیزی نهان

تن و جان و روز و شب و چیز و جای

زمین اختر و چرخ و هر دو سرای

چو کن گفته شد بود بی چه و چون

هنوزش نپیوسته با کاف نون

بدین جانور خیل چندین هزار

رساند همی روزی از روزگار

نه از دادن روزی آیدش رنج

نه هرچند بدهد بکاهدش گنج

دگر گفت کاین نامۀ دلفروز

فرستاده آمد به هرمزد روز

ز فرّخ فریدون شه کامکار

گزین کیان بندۀ کردگار

به گرشاسب کین جوی کشورگشای

جهان پهلوان گرد زاول خدای

پل اژدهاکش به گرز و به تیر

سوار هژبرافکن گردگیر

گزارندۀ خنجر سرفشان

فشانندۀ خون گردنکشان

ستانندۀ تاج هنگام رزم

نشانندۀ شاه بر گاه بزم

ز گام سمندش سته رود نیل

به دام کمندش سر زنده پیل

بدان ای دلاور یل پهلوان

که بادی همه ساله پشت گوان

ترا مژده بادا که چرخ بلند

به ما کرد تاج شهی ارجمند

دل هر شهی بستۀ کام ماست

به هر مهر و منشور بر نام ماست

کسی را سزد پادشاهی درست

که بر تن بود پادشاه از نخست

خرد افسرش باشد و دادگاه

هش و رأی دستور و، دانش سپاه

مرا این همه هست و از کردگار

شدم نیز بر خسروان شهریار

چو ضحاک ناپاکدل شاه بود

جهان را بداندیش و بدخواه بود

ز بهرش به پیکار هر مرز بوم

به هم برزدی خاور و هند و روم

چه با اژدها و چه با دیو و شیر

زمانی نگشتی ز پیکار سیر

مرا داد یزدان کنون فرّ و برز

ازاو بستدم تاج شاهی به گرز

بریدم پی تخمۀ اژدها

جهان گشت از جادویی ها رها

تو از جان و از دیده بیشی مرا

هم از گوهر پاک خویشی مرا

به تو دارم امید از آن بیشتر

که بر کام ما بسته داری کمر

تو دانی که از دین و آیین و راه

چه فرمان یزدان چه فرمان شاه

شنیدم که شد رام رایت زمان

رسیدت نوآمد یکی میهمان

که از جان فزونتر همی دانی اش

نریمان جنگی همی خوانی اش

درختیست کو شادی آرد همی

وزاو میوه فرهنگ بارد همی

مهی نو برآمد ز چرخ مهی

که دارد فزونی و فرّ و بهی

به یزدان چنین دارم امید و کام

که این ماه نو را ببینم تمام

چو نامه بخوانی سبک برگزین

برایوانت خرگاه و بر تخت زین

مزن جز به ره دم برآرای کار

بیا و نریمان یل را بیار

به نو زور و دل ده سپاه مرا

بیآرای بر چرخ گاه مرا

که باید ترا شد همی سوی چین

چو کاوه شد از سوی خاور زمین

نوند شتابنده هنجارجوی

چنان شد که بادش نه دریافت پوی

همه ره همی راند و که می برید

به یک هفته نزد سپهبد رسید

سپهدار کشور چو نامه بخواند

بر آن نامه زرّ و گهر برفشاند

نریمان بشد شاد و گفتا ممول

همه کارهای دگر بربشول

مکن بر در بندگی بند سست

که فرمان شاه این رسید از نخست

گزین کرد هم در زمان پهلوان

ده و دو هزار از دلاور گوان

ز گنج آنچه بایست بربست بار

ز هر هدیه ها گونه گون صدهزار

سپه سوی فرخ فریدون کشید

خبر چون به شاه همایون رسید

مهین کوس و بالا و پیلان و ساز

فرستاد با سروران پیشباز

نشست از بر کوشک دیده به راه

به دیدار گرشاسب و زاول سپاه

جهان دید پر سرکش زابلی

به کف گرز با خنجر کابلی

سه اسپه همه زیر خفتان کین

برافکنده برگستوان های چین

چو دریا دمان لشکر فوج فوج

در او هر سواری یکی تند موج

به هر موجی اندر نهان یک نهنگ

ز شمشیر دندانش، از خشت چنگ

همه نیزه داران گردن فراز

نشان بسته بر نیزه موی دراز

به چاچی کمان و سغدی زره

کمند یلی کرده بر زین گره

سنان ها به ابر اندر افراشته

ز چرخ برین نعره بگذاشته

سپهبد به خفتان و رومی کلاه

زبرش اژدها فش درفش سیاه

به زیر اندرش زنده پیلی چو عاج

همه پیلبانانش با طوق و تاج

نریمان یل پیشش اندر سوار

ز گردش پیاده سران بی شمار

چو زی کوشک آمد شه از تخت خویش

پذیره شدش زود ده گام پیش

گرفتش به بر برد از افراز تخت

ببوسید روی و بپرسید سخت

ز زر چارصد بار دینار گنج

به خروار نقره دو صد بار پنج

ز زر کاسه هفتاد خروار واند

ز سیمینه آلت که داند که چند

هزار و دو صد جفت بردند نام

ز صندوق عود و ز یاقوت جام

هم از شاره و تلک و خز و پرند

هم از مخمل و هر طرایف ز هند

هزار اسپ که پیکر تیزگام

به برگستوان و به زرّین ستام

هزار دگر کرّگان ستاغ

به هر یک بر از نام ضحاک داغ

ده و دو هزار از بت ماهروی

چه ترک و چه هندو همه مشکموی

از درّ و زبرجد ز بهر نثار

به صد جام بر ریخته سی هزار

یکی درج زَرّین نگارش ز درّ

درونش ز هر گوهری کرده پر

گهر بد کز آب آتش انگیختی

گهر بد کزو مار بگریختی

گهر بد کزو اژدها سرنگون

فتادی و جستی دو چشمش برون

گهر بد که شب نورش آب از فراز

بدیدی، به شمعت نبودی نیاز

یکی گوهر افزود دیگر بدان

که خواندیش دانا شه گوهران

همه گوهری را زده گام کم

کشیدی سوی خویش از خشک نم

چنین بد هزار و دو صد پیلوار

همیدون ز گاوان ده و شش هزار

صد و بیست پیل دگر بار نیز

بد از بهر اثرط ز هر گونه چیز

یکی نامه با این همه خواسته

درو پوزش بیکران خواسته

سپهبد بنه پیش را بار کرد

بهو را بیاورد و بردار کرد

تنش را به تیر سواران بدوخت

کرا بند بد کرده بآتش بسوخت

بــــــــــدو گفت شاه ای یل پیل زور

که چشم بـــــــــد اندیش باد از تو دور

چنانی هنـــــر از دل و زور و رآی

که امید ما از تو آید به جــــــــــای

بگفت این و از جـــــــای یازید پیش

بدان تا نماید بــــــــدو زور خویش

همان پایه بگرفت و بــــرتافت زود

چنان باز کردش کــــــــز آغاز بود

ز زورش بماندندگــــــردان شگفت

بر او هــــــر کسی افرین برگرفت

از آن پس به رامش سپردند گـــوش

به جام دمادم کشیدند نـــــــــــــوش

چه‌بر هوش و دل باده چیزی گرفت

سران را سر از بزم سیری گرفت

برفتند ز ایــــــوان فرخنده کــــــــی

چه سرمست تنها چه با رود و می

همی بـــــــــــود یک هفته تا با سپاه

سپهبد شــــــــــد آسوده از رنج راه

سر هفته شــــــــه خواند وبنشاستش

ســــــــــــزا خلعت و باره آراستش

زره دادش و ترگ زرّین خـــــویش

همان خنجر و جوشن کین خــویش

سراپرده خســـــــــــــــروی زربفت

کشیده ز گــــــرد اندرش باره هفت

به بالا و پهنای پـــــــــــــرده سرای

ز بر یک ستــــــــون سایبانی بپای

چهل رش ستـــــون وی از زرّ زرد

همان سایبان دیبه لاجــــــــــــــورد

همان اژدها فش درفشی دگـــــــــــر

سرش ماه زرین بـــــــه درّ و گهر

بی اندازه شمـــــشیر و خفتان جنگ

همان خـــــرگه و خیمه رنگ‌رنگ

پری روی ریدک هـــــزار از چگل

ستاره صــــــد و کوس زرین چهل

صـــــــد و شست بالای زرین ستام

دو پیل از سپیدی چو کـــــوه رخام

سه ره جام هفت از گهرهای گنـــج

ز دینار بدره چهل بـــــــــــــار پنج

سزای نریمان یـــــــــــــــل همچنین

بسی هدیه‌ها داد و کــــــــرد آفرین

یکی شیــــــــــــر پیکر درفش بنفش

بدادش همه زرّ غلاف درفــــــــش

بفرمود تا او بــــــــــــــــــود پیشرو

سپهبدش خـــــــــــوانند و سالار تو

گزین کرد پنجه هـــــــزار از سوار

پیاده دگر نامور چهل هـــــــــــزار

ز پیلان جنگی صــــد و شست پیل

سپاهی چـــــــو بر موج دریای نیل

سراسر جهان پهلوان را سپـــــــــرد

بدو گفت کــــــآی لشکر آرای گرد

ز جیحون گذر کـــــــن میاسای هیچ

سپه برگش و رزم تــــــوران بسیچ

برو تا بدان مـــــرز از آن روی آب

کــــــــز او بردرخشد نخست آفتاب

بــــــــــه لشکر بپیمای توران زمین

ستان باژ خاقان و فغفور چیــــــــن

هــــــر آن کاو بتابد ز فرمان و پند

بدین بارگاه آر گــــــــــــــردن ببند

به فرمانبری هـــــــــر که بندد میان

ممان کش به یک موی باشد زیان

چنان ران سپه را کجــــــــــا بگذرد

به بیداد کشت کســـــــــــــی نسپرد

نه بر بی گنه بـــــــــــــد رسانند نیز

نه از بی گزندان ستانند چیــــــــــز

به هر جای پشتی به دادار کـــــــــن

از او ترس و دل با خرد یـــار کن

مبادا بــــــــــه دل رأی زفتیت جفت

کــــــــــه هرگز نباید سپهدار زفت

بود زفت هــــــر جا سرافکنده است

دلش خسته، همواره کوتاه دســـــت

به رادی دل زفت را تــــــاب نیست

دل زفت سنگیست کش آب نیســت

ز نا استوارانمجــــــــــــوی ایمنی

چـــــــــــــو یابی بزرگی میآر منی

بتـــرس از نهان رشک وز کینه ور

به گفتار هـــــر کس دل از ره مبر

گمان‌ها همه راســــت مشمر ز دور

که بس ماند از دور شیون به سور

به زنهاریان رنج منمای هیـــــــــــچ

بــــه هر کار در داد و خوبی پسیچ

ز سوگند و پیمان نگـــــــــر نگذری

گه داوری راه گــــــــــــــژ نسپری

چو چیره شوی خــــون دشمن مریز

مکن خیـــــــــره با زیردستان ستیز

بــــــــــــــدو داد منشور شاهان همه

که باشند پیشش بـــــــه فرمان همه

...

اسدی توسی نظر دهید...

جادویی کردن ترکان بر ایرانیان

چنین بود یک هفته پیوسته جنگ

جهان گشت بر چینیان تار و تنگ

بد از خیلشان جاودان بی شمار

گرفته بی اندازه پرّنده مار

به افسونگری بر سر تیغ کوه

شدند از پس پشت ایران گروه

همی مار کردند پرّان رها

نمودند ار ابر اندرون اژدها

تگرگ آوریدند با باد سخت

پس از باد سرما که درّد درخت

بد از سوی توران زمین افتاب

وز این سو ز سرما همی یخ شد آب

چنان گشت کز باد بفسرد شخ

همه دشت و کُه برف گسترد یخ

درخش جهنده جهان برفروخت

سیاه ابر با چرخ دامن بدوخت

بر ایرانیان خواست آمد شکست

که بیکار شدشان ز پیکار دست

خبر یافت از جاودان پهلوان

فرستاد چندی دلاور گوان

برایشان ز ناگه کمین ساختند

سرانشان به خنجر بینداختند

همان گه ز سرما جهان پاک شد

همه تنبل جاودان پاک شد

بر کار یزدان کیهان خدیو

چه دارد بها کار جادو و دیو

همه گیتی ار دشمن تست پاک

چو ایزد نگهدار باشد چه باک

سپهدار بر پیل هم در زمان

خروشید و پیش صف آمد دمان

که گرتان دلیریست جنگ آورید

نه در جنگ نیرنگ و رنگ آورید

همی اژدها ز ابر سازید و سنگ

چنان کودکان را نمایید رنگ

بَر ما دمان اژدهای نبرد

کمند یلان است در تیره گرد

همان خشت و تیرست مار بپر

فسونگر سواران پرخاشخر

تگرگ فشاننده باران تیر

دم بد دلان زان شده ز مهریر

به نام خدای سروشی سرشت

به شهریور و مهر و اردیبهشت

به فرّ فریدون و ارجش به هم

به گاه و گه شاه هوشنگ و جم

که از من رهایی در ین کار زار

نیابید کس ناشده کار زار

بزد خشت سالارشان را ز زین

فکند و ، به ایرانیان گفت هین

کرا بر سر آید دم رستخیز

به ایران نخواهید بردن گریز

سر از کین ابر کوهه زین نهید

به تیغ و به گرز و و تبرزین دهید

مرا گونه پیری ببستی به جای

به تنهایی آوردمیشان ز پای

دو لشکر نهادند دل ها به مرگ

بیارید تیر از دو سو چون تگرگ

چو بُد جنگ چندی به تیر خدنگ

پس از تیر با نیزه کردند جنگ

پس از نیزه زی تیغ کین آختند

پس از تیغ کشتی فرو ساختند

زده دست از کینه بر یکدگر

یکی در گریبان یکی در کمر

به دشنه یکی گشته سینه شکاف

به خشت آن دگر باز درّیده ناف

سرانجام شد روز ترکان درشت

به ناکام یکسر بدادند پشت

یکی ترکش انداخت دیگر کلاه

گریزان برفتند بی راه و راه

پس اندر نشستند ایرانیان

گشاده به کین دست و بسته میان

همه ره بد افکنده پنجاه میل

گرفتند تیرست و پنجاه پیل

ز خرگاه و از خیمه رنگ رنگ

ز شمشیر و از ترکش پُر خدنگ

ز دیبا و از آلت گونه گون

همه گرد کردند یک مه فزون

چنان توده ای گشت بر چرخ و ماه

که دیدی ازو دیده یکماهه راه

ز پیرامنش زرد و سرخ و بنفش

زده گونه گون پرنیانی درفش

تو گفتی که کوهیست پُر لاله زار

شکفته درخت اندرو صد هزار

سپهدار از او بهر شه برگزید

دگر بر گرفت آنچه او را سزید

ببخشید بهر د گر بر سپاه

سوی جنگ فغفور برداشت راه

...

اسدی توسی نظر دهید...

پند دادن گرشاسب نریمان را

برفتند گریان و گرشاسب باز

دگر باره شد با نریمان به راز

بدو گفت کآمد سر امّید من

ز دیوار در رفت خورشید من

چو مرگ آمد و کار رفتن ببود

نه دانش نماید نه پرهیز سود

ره پیری و مرگ را باره نیست

به نزد کس این هر دو را چاره نیست

دلم زین به صد گونه ریش اندرست

که راهی درازم به پیش اندرست

به ره باز خوهی که پیدا و راز

نیابد کسی زو گذر بی جواز

یکی شهر نو ساختم چون زرنج

بسی گنج گرد آوردیم به رنج

به تو ماندمش چون من آباد دار

به فرزندمان همچنین یادگار

پس از من چنان کن که پیش خدای

بنازد روانم به دیگر سرای

نگر تا گناهت نباشد بسی

به یزدان ز رنجت ننالد کسی

فرومایه را دار دور از برت

مکن آنکه ننگی شود گوهرت

ازآن ترس کاو از تو ترسان بود

وگر با تو هزمان دگرسان بود

مکن با سخن چین دوروی راز

که نیکت به زشتی برد پاک باز

به کس بیش از اندازه نیکی مکن

که گردد بداندیش بشنو سخن

چو زاندازه تن را فزایی خورش

گرد دردمندی ز بس پرورش

شب و روز بر چار بهره بپای

یکی بهره دین را ز بهر خدای

دگر باز تدبیر و فرجام را

سیم بزم را، چارم آرام را

به فرهنگ پرور چو داری پسر

نخستین نویسنده کن از هنر

نویسنده را دست گویا بود

گل دانش از دلش بویا بود

به فرمان نادان مکن هیچ کار

مشو نیز با پارسا باد سار

مده دل به غم تا نکاهد روان

به شادی همی دار تن را جوان

ببخشای بر زیردستان به مهر

برایشان به هر خشم مفروز چهر

که ایشان به تو پاک ماننده اند

خداوند را همچو تو بنده اند

چنان زی که از رشک نبوی به درد

نه عیب آورد عیب جوینده مرد

بود زشت در مرد جوینده رشک

چو دیدار بیماری اندر پزشک

سپیدی به زر اندر آهو بود

اگرچند در سیم نیکو بود

به گیتی آور از دل پناه

که آیی به منزل به هنگام راه

چو دستت رسد دوستان را بپای

که تا در غم آرند مهرت بجای

ز دشمن مدار ایمنی جز به دوست

که بر دشمنت چیرگی هم بدوست

به هر کار مر مهتران را دلیر

مکن، کانگهی بر تو گردند چیر

مگردان از آزادگان فرّهی

مده ناسزا را بدیشان مهی

به آغالش هرکسی بد مکن

نشانه مشو پیش تیر سخن

مخند ار کسی را سخن نادُرست

که گویایی جان نه در دست تست

کِرا چهره زشت ار سرشتش نکوست

مکن عیب کآن زشت چهری نه زوست

نکوکار با چهرۀ زشت و تار

فراوان به از نیکوی راستکار

گناهی که بخشیده باشی ز بن

سخن زان دگر باره تازه مکن

چنان زی خردمند و دانا و راد

که تا بر بدت کس نباشند شاد

کرا نیست در دوستی راستی

بیفشان تو از گرد او آستی

مگیر ایچ مزدور را مزد باز

پرستندگان را مپیچ از نیاز

مکن بد که چو کردی و کار بود

پشیمانی از پس نداردت سود

میاسای از اندیشۀ گونه گون

که دانش ز اندیشه گردد فزون

به کاری که فرجام او ناپدید

مبر دست کآن رای را کس ندید

به هرجای بخشایش از دل میار

نگر تا همی چون کند روزگار

ز یکیّ ستاند همی هوش و رای

زیکیّ سر، از دیگری دست و پای

برآن کوش کت سال تا بیشتر

بری پایگاه از هنر پیشتر

هنرها به برنایی آور پدید

ز بازی بکش سر چو پیری رسید

به تو هرکسی را که بگذاشتم

نکودارشان همچو من داشتم

بگرد از جهان راه مِهرش مپوی

از آن پیشتر کز تو برگردد اوی

چو رخشنده تیغم ز تاری نیام

برآید، شود لاله ام زردفام

تن ام را به عنبر بشوی و گلاب

بیا کن تهی گاهم از مشک ناب

بپوشم به جامه بر آیین جم

کفن و آبچین ده به کافور نم

ستوانی از سنگ خارا برآر

ز بیرون بر او نام من کن نگار

به گردم همه جای مجمر بنه

به آتش دمان عود و عنبر بنه

از آن پس دِر خوابگه سخت کن

دل از دیدنم پاک پَردَخت کن

ز پوشیده رویان ممان کس به کوی

که بیگانگانشان نبینند روی

شکیب آور از درد و بر من مشیب

که از مهر بسیار بهتر شکیب

به یک مه بمان سوک تا بد گمان

نگوید به مرگم بُدی شادمان

زکم توشه هرکس که بینی نژند

اگر پولی و چشمۀ کندمند

براین هر یکی ده یک از گنج من

هزینه به مردم کن از رنج من

ز زندان درآور کرا نیست خون

رها کن خراج دوساله برون

ز بی آبی آن را که ویران ببود

نشان مرد و، دِه ساز و کشت و درود

چنان کن که هر کس که آید ز راه

برد توشه زورایگان سال و ماه

در اندرزنامه سخن هرچه گفت

نبشت و چو جان داشت اندر نهفت

زوی هرچه آمخت از راه دین

بیآموخت فرزند را همچنین

...

اسدی توسی نظر دهید...

رفتن گرشاسب به شام

سمند سرافـــــــــــــراز را کرد زین

برون رفت تنها بـــــــه روز گزین

همه برد هـــر چش نبود چاره زوی

ســــــــوی شام زی بادیه داد روی

یکی ریدک تـــــــــرک با او به راه

ز بهر پرستش به هــــــــر جایگاه

بدان بی سپـــــــــــاه و بنه شد برون

که تا کس نداند و چـــرا و نه چون

شتابان نوند ره انجــــــــــــــــــام را

عنـــــــــان داده او را و دل کام را

شده چشم چشمه ز گـــــردش به بند

دل غول و دیـــــــو از نهیبش نژند

سنانش از جهان کــــرده نخچیر گاه

کمانش از کمین بسته بـر چرخ راه

بدام کمندش ســــــــــــــــر نرّه گور

ز شمشیرش اندر دل شیـــــر شور

ز ناگه بَرِ مرغزاری رسیـــــــــــــد

درختان بار آور و سبــــــــــزه دید

لب مـــــــــرغ هر سوگلی مشکبوی

یکی چشمه‌چون‌چشم سوکی دروی

همه آب ان چشمه روشن چو زنگ

چــــــــو از آینه پاک بزدوده زنگ

تو گفتی یــــــــــــکی بوته بد ساخته

به جــــــــــوش اندرو سیم بگداخته

بر چشمه شیـــــــری شخاوان زمین

دمان بــــــــر دم گوری اندر کمین

چو زد چنگ و گور اندر آورد زیر

بزد بانگ بـــــــــــر باره گرد دلیر

سبک دست زی تیـــــــغ پیکار کرد

به زخمی که زدهر دو را چارکرد

درختی بکند از لب آبـــــــــــــــگیر

برافروخت آتـــــــــش ز پیکان تیر

بر آن آهنـــــــــــــــــی نیزه یل فکن

زد آن گور چون مــــرغ بر بابزن

هنوز اندر این کار بد سرفــــــــراز

رسیدند دو پیک نزدش فــــــــــراز

ز خاور همی آمد آن و این ز روم

بسی یافته رنج و پیموده بــــــــــوم

دخت و گل و سبـــــــزه دیدند و آب

زمین جــای نخچیر و آرام وخواب

زیک دست گور و زیک دست شیر

میان کرده آتش ســـــــــــــوار دلیر

چـــــــــــران گردش اندر نوند سمند

گره کرده بر یــــــــــــــال خم کمند

بروز آن شگفت آفــرین خوان شدند

به‌خوردن نشستند و هم خوان شدند

هنوز آن دو تـــن را کبابی به دست

شده خیره از خــورد او وز نشست

بُد از گور پــــــــــر دخته گرد دلیر

همه خــــــــورده تنها و نابوده سیر

چوپردخت ازآن هردوپرسش گرفت

که هـــر جا که دانی چیزی شگفت

بگویید تــــــــــــــــــــا دانش افزایدم

مگر دل به چیـــــــــــــزی بیارایدم

جدا هر یـــــــکی هر شگفتی که دید

همی گفت هـــــــر گونه و او شنید

سخن راند رومــــــی سر انجام کار

که دیدم شگفتـــــی در این روزگار

شه روم را دختـــــــــری دلبر است

که از روی رشـــــک بت آزرست

نگاری پری چهــــــره کز چرخ ماه

نیارد بدو تیـــــــــــــــز کردن نگاه

دل هر شهی بسته مهــــــــر اوست

بر ایوان‌ها پیکر چهـــــــــر اوست

ز بهرش پـــــــــدر رنگی آمیختست

کمانی ز درگــــــــــــه برآویختست

نهادست پیمان که هر ک این کمان

کشد دختـــــــر او را دهم بی گمان

ز زور آزمایان گردن فـــــــــــــراز

بسا کس شـــــــد و گشت نومید باز

بشد شاد از این پهلوان گـــــــــــزین

چـــــــــو باد بزان اندر آمد به زین

به جان بوبه یــــــــــــار دلبر گرفت

شتابان ره رومیه بـــــــــــــرگرفت

دو منزل چــــو بگذشت جایی رسید

برهنه بسی نـــــــــــردم افکنده دید

یکی بهره خسته دگـــــر بسته دست

غریوان و غلتنده بـــــر خاک پست

بپرسید کز بد چــــــــــــه اوفتادتان

به کین دام بـــــــر ره که بنهادتان

خروشید هــــر یک دل از غم ستوه

که بازارگانیم ما یک گــــــــــــروه

ز مصـــــــــر آمده روم را خواسته

ابا کاروانی پـــــــــــــر از خواسته

چهل دزد ناگاه بـــــــــــــــر ما زدند

ببستندمان و آنچه بُــــــــــــد بستدند

هنوز آنک از پیش تــــــــو گردشان

رسی گر کنــــــــی رأی ناوردشان

بشد تافته دل یــــــــــــــل رزمجوی

ســـــوی رهزنان رزم را داد روی

بر آن رهزنان بانگ بـــرزد به کین

که گیرید یکسر سر خویش هیــــن

وگرنــــــــــه همه کاروان بار بست

ستانم کنم تان بـــــــه یک بار پست

شما را بــــــــس از بازوی چیر من

اگر تان رود ســــــر ز شمشیر من

بــــــــــــــه پاسخش گفتند بد ساختی

که بر دُّم مــــــــــــا طمع را تاختی

نـــــه هرکز پی شیر شد خورد گور

بسا کس که از شیـر شد بخت شور

سپردی تونیز اسپ و کالای خویش

ببینی کنون پســـــــت بالای خویش

سپهبد برانگیخت ســــــــرکش سمند

به ناوردشان گردی انــــــــدر فکند

درآمد چنان زد یـــــــــکی را به تیغ

کجا سرش چون ماغ بر شد به میغ

بزد نیزه بــــــــــر گرده گاه دو گرد

برآورد و زد بر زمین کــــرد خرد

یکی را چنان کوفت گــرز از کمین

که ماند اسپ با مرد زیــــــر زمین

دگر یکسر از زین فـــــــرو ریختند

به زنهار از او خواهش انگـــیختند

برهنه به جــــــــــان دادشان زینهار

ستــــــــــــد اسپشان و آلت کارزار

بــــــــــــــر مردم کاروان رفت شاد

جدا کالای هـــــــــــر کسی باز داد

بدادش بــــــــــــــــه بازارگانان همه

شدندش روان تا ســـــــــوی رومیه

دگر هــــــر که در ره ز رفتن بماند

به هر اسپ دزدی یکی بـــر نشاند

سوی رومیه شـــــــــــــــاد با فرّهی

شد و کـــــــــرد با کاروان همرهی

یکی مایه ور مــــــــــــرد بازارگان

شـــــد از کاروان دوست با پهلوان

همه راهــــــــش از دل پرستنده بود

به هرکارش از پیش چون بنده بود

نهان راز خـــــود پهلوان سر به سر

بُدش گفته جـــــز نام خویش و پدر

همه راه اگر تازه بُـــــــــــد گر کهن

ز دخت شــــــــه روم بُدشان سخن

چو آمد بر میهن و مان خــــــــویش

ببردش به صــد لابه مهمان خویش

به آزادی از پیــــــــش شایسته جفت

هنر هر چه زو دیـــد یکسر بگفت

یکی باغ بودش در انــــــــدر سرای

بر قصر شه چــون بهشتی به جای

شراعی بزد بــــــــــــــــر لب آبگیر

بیاراست بزمی خــــــوش و دلپذیر

شب و روز بــــا باده و رود و ساز

همی داشتش جفت آرام و نــــــــاز

گهی خفت بــــــــر سنبل و نو سمن

گهـــــــــی با چمانه چمان در چمن

زنی دایه دختـــــــــــــــــــر شاه بود

که بازارگان را نـــــــکو خواه بود

بـــــــــــــــــر جفت بازارگان بامداد

بیامد به سویش همـــــــی مژده داد

هـــــــــوا زی جهان پهلوان را بدید

که در سایه گل همـــــــی مل کشید

یـــــــــــکی سرو با خسروانی قبای

به فر و به فال همــــــــایون همای

رخش چون مــــــــــــه گرد ماه بلند

زمانه برافکنده مشــــــــــکین کمند

دو لب همچو بـــــــر لاله گرد عبیر

تو گفتی که حــــورا بدش داده شیر

چو شد سیر شیـــــر و به دایه سپرد

لبش را به گیســــوی مشکین سترد

همیدن همه فـــرّ و فرهنگ و هوش

دراو زور مردی و گردی به‌جوش

بپرسید کاین مـــــرد بی واره کیست

که گستاخی اش سخت یکبارگیست

ندانمش گفت از هنــــــــــر وز نژاد

ولیکن چنان کــــــــس ز مادر نزاد

به زور و سواری و فرهنگ و برز

بدرّد دل کـــــــــــــوه خارا به گرز

از آهنش نیزه و وز آهن سپــــــــــر

میــــــــــان تنگ و پیلش درآید ببر

به دیدار رخ جـــــــــــان فزاید همی

به گفتار خویش دل رباید همــــــی

به دل دختر شـــــاه را هست دوست

همه روز گفتارش از چهــر اوست

بدین روی با شــــــــــویم آمد ز راه

بخواهد کشیدن کمان پیش شــــــــاه

هم از راه و دزدان بـگفت آنچه بود

سلیحش همه یک یک او را نمــود

ببد دایه دل خیــــــــــــــره آمد دوان

سخن راند با دختـــــــــر از پهلوان

ز گردی و از رأی و فرهنـــــگ او

ز بالا و از فــــــــــرّ و اورنگ او

شکیبایی از لاله رخ دور شــــــــــد

هوا در دلــــــــــش نیش زنبور شد

همی بود تا گشت خــــــــور زردفام

ز مهر سپهبد بـــــــــــــرآمد به بام

بدیدش همان جـــای بر تخت خویش

یکی بالغ و کاله مــــــــــی به پیش

جوانی که از فــــــــر و بالا و چهر

همـــــــی مه بر او آرزو کرد مهر

دو رخ چون دوخورشید سنبل پرست

برآورده شب گرد خورشیـــد دست

یکی مرغ بر شاخسار از برش

که بودی گه بزم رامشگرش

از و مه دگر مرغکی خوبرنگ

همی آشیان بستد از وی به چنگ

سپهدار بگشاد بر مرغ تیر

ز پروازش افکند در آبگیر

به دل گرمتر شد بت ماه چهر

هوا کرد جانش به زندان مهر

شد از بام لاله زریری شده

دونوش از دم سرد خیری شده

تو گفتی که از آتش مهر و شرم

به تن برش هر موی داغیست گرم

چو دایه رخ ماه بی رنگ دید

بپرسید کت نو چه انده رسید

جهان بر دلم زین ترنجیده شد

بگو کز که جان تو رنجیده شد

چنین داد پاسخ کزاین نوجوان

دلم شد به مهر اندورن ناتوان

یکی بند بر جانم آمد پدید

که دارد به دریای بی بن کلید

بترسم که با آن کمان سر فراز

نتابد، بماند غم من دراز

به بد نام هر جای پیدا شوم

به نزد پدر نیز رسوا شوم

درین ژرف دریای نابن پذیر

توافکندیم، هم توام دست گیر

به نزدیک او پای مَردم تو باش

بدین درد درمان دردم تو باش

بگفت این و از هر دو بادام مست

به پیکان همی سفت دُر بر جمست

بدو دایه گفت آخر انده مدار

که کارت هم اکنون کنم چون نگار

به هر کار بر نیک و بد چاره هست

جز از مرگ کش چاره ناید به دست

چو از باغ چرخ آفتاب آشکار

به رنگ خزان شست رنگ بهار

بر جفت بازارگان رفت زود

ز هر در سخن گفت و چندی شنود

ز گرد سپهبد بپرسید باز

که چون است مهمانت را کار و ساز

ز کار کمان هیچ دارد پسیچ

سخن راند از دختر شاه هیچ

چنین داد پاسخ که تا روز دوش

به یادش دمادم کشیدست نوش

به می درهمی زد دم سرد و گفت

رخش دیدمی باری اندر نهفت

که گر بینمش چهر و افتد خوشم

کمان را به انگشت کوچک کشم

تو نیز ار توان چاره ای کن ز مهر

که یکدیگران را ببینند چهر

ز دیدار باشد هوا خاستن

ز چشمست دیدن، ز دل خواستن

گمانست در هر شنیدن نخست

شنیدن چو دیدن نباشد درست

بدو گفت دایه که کامت رواست

اگر میهمان ترا این هواست

تو رو ساز کن گلشن و گاه را

که امشب بیارم من آن ماه را

به پیمان که غواص گرد صدف

نگردد، کزو گوهر آرد به کف

در گنج را دزد نکند تباه

کلیدش نجوید سوی قفل راه

برین بست پیمان و چون باد تفت

بر دختر آمد، بگفت آنچه رفت

وزین سو بشد جفت بازارگان

به مژده بر شاه آزادگان

بسازید در گلشن زرنگار

یکی بزم خرّم تر از نو بهار

به خوبی چو گفتار آراسته

به خوشی چو با ایمنی خواسته

به جام بلورین می آورد ناب

برآمیخت با مشک و عنبر گلاب

یل پهلوان را به شادی نشاند

ز رامش برو جان همی برفشاند

چو شب گیل شد در گلیم سیاه

ورا زرد گیلی سپر گشت ماه

همه خاک ازو گرد مشگین گرفت

همه آسمان نوک ژوپین گرفت

...

اسدی توسی نظر دهید...