اسدی توسی

جنگ شاه کابل با زابلیان وشکسته شدن اثرط

چوباز سپیده بزد پرّ باز

ازاو زاغ شب شد گریزنده باز

شه کابل آورد لشکر به جنگ

برابر دو صد برکشیدند تنگ

بپیوست رزمی گران کز سپهر

گریزنده شد ماه و، گم گشت مهر

برآورد ده ودار وگیر وگریز

زهرسو سرافشان بُد وترگ ریز

جهان جوش گردان سرکش گرفت

به دریا زتیغ آب آتش گرفت

همه دشت تابان ز الماس بود

همه کوه در بانگ سر پاس بود

فکنده سر نیزه ی جان ستان

یکی را نگون ویکی را ستان

زبس خون خسته زمی لاله زار

وز آن خستگان خاسته ناله زار

تن پیل پرخون وپرتیر وخشت

چوزآب بقم رسته بر کوه کشت

به تیغ وسنان و به گرز گران

بکشتند چندان ز یکدیگران

که شدمرگ از آن خواربرچشم خویش

سته گشت ونفرید بر خشم خویش

دل جنگیان شد زکوشش ستوه

شکست اندر آمد به زاول گروه

ز پیش سپه نوشیار دلیر

درآمد بغرید چون تند شیر

کزین غرچگان چیست چندین گریغ

بکوشید هم پشت با گرز وتیغ

همان لشکرست این که در کارزار

گریزان شدند از شما چند بار

سپه را به یک بار پس باز برد

به نیزه فکند از یلان چند گرد

تنوره زد از گردش اندر سپاه

زهرسو به زخمش گرفتند راه

بینداختندش به شمشیر دست

فکندند بی جانش بر خاک پست

پسرش از دلیری بیفشرد پای

ستد کینه زان جنگجویان بجای

نخست از یلان پنج بفکند تفت

پدر را ببست از بر زین ورفت

دلیران زاول همه ترگ وتیغ

فکندند وجستند راه گریغ

از ایشان همه دشت سربود ودست

گرفتند بسیاروکشتند وخست

چوشب خیمه زد از پرند سیاه

درو فرش سیمین بگسترد ماه

شه کابل آنجا که پیروز گشت

بزد با سپه پرخون وپرخاک وگرد

گریزندگان نزد اثر ط به درد

رسیدند پرخون وپرخاک وگرد

بدادندش از هر چه بُد آگهی

بماند از هش ورای مغزش تهی

زدرد سپه وز غم نوشیار

به دل درش با زهر شد نوش یار

...

اسدی توسی نظر دهید...

بازگشتن گرشاسب و دیدن شگفتی‌ها

پر از نخل خرما یکی بیشه دید

چنان کآسمان بد درو ناپدید

تو گفتی مگر هر درختی ز بار

عروسیست آراسته حوروار

از آهو همه بیشه بیش از گزاف

از آن آب کافورش آمد ز ناف

به مرز بیابان و ریگ روان

گذر کرد از اندوه رسته روان

بسی زرّ از آن ریگ برداشتند

که یک گام بی زرّ نگذاشتند

چو از ریگ بگذشت و راه دراز

بَر مرغزاری خوش آمد فراز

پر از مرغ رنگین همه مرغزار

به دستان خروشنده هرمرغ زار

از آن خیل مرغان جدا هر کسی

گرفتند از بهر کشتن بسی

به آهن همی حلقشان هر که کشت

بریده نشد جز به سنگ درشت

از آن پس کهی دید برتر ز میغ

که از تیغ او بر زدی ماه تیغ

هر آن مرغ پرّنده اندر هوا

که کردی بر آن کوه رفتن هوا

توانش نبودی پریدن ز جای

مگر همچو پیکان دویدن به پای

همان جا دگر سنگ بد جزع رنگ

ز هر سنگ پیدا نگار پلنگ

که هر سنگ اگر پاره شد صد هزار

به هر سنگ بر بد پلنگی نگار

از آن هر که بستی یکی بر میان

نکردی پلنگ ژیانش زیان

دگر جای در ره دهی چند دید

بَر کوهی از تازه گل ناپدید

بر آن کوه بتخانه ای ساده سنگ

چو دیبا همه سنگ اورنگ رنگ

یکی تخت پیروزه اندر میان

همه تخت بر پیکر چینیان

ز زرّ و ز یاقوت و درّ و جمست

درو چاربت دست داده به دست

سخنگوی هر چار با یکدگر

نماینده انگشت و پیچنده سر

نبدشان دل و جان و، بدشان سخن

ندانست کس گفت ایشان ز بن

ولیک ار بدی ده تن از مردمان

جدا هر یکی زو به دیگر زبان

ز هر چاربت گفتگوی و خروش

چو گفتار خویش آمدیشان به گوش

دگر شهری آمدش کوچک ز پیش

در او مردم انبوه از اندازه بیش

به نزدش یکی چشمهء آبگیر

که پهناش نگذاشتی کس به تیر

از آن چشمه شبگیر تا گاه شام

همی ماهی آورد هر کس به دام

بکردندی آن را به خورشید خشک

چو کافور بد رنگ و ، بویش چو مشک

جدا هر کسی رشته ز آن تافتی

چو از پنبه زو جامه ها بافتی

به کوه اندرش چشمه بد نیز چند

به کام اندرون آب هر یک چو قند

به گرما بدی گشته آن آب یخ

به سرما روان از بَر ریگ و شخ

دگر دید بتخانه از زرّ خام

سپیدش در و بام چون سیم خام

میانش یکی تخت سیمینه ساز

بدان تخت زرین بتی خفته باز

سَر سال چو آفتاب از بره

فروزنده کردی جهان یکسره

برآن تخت بت بر سر افراشتی

بجَستی و یک نعره برداشتی

گر آب از دهانش آمدی شاخ شاخ

بر میوه آن سال بودی فراخ

و گر نامدی، داشتندی به فال

که ناچار برخاستی تنگسال

از آن هر کس آگاه گشتی ز پیش

مر آن سال را ساختی کار خویش

برابرش میلی بد انگیخته

از آن میل طبلی در آویخته

کرا دور بودی کس و خویش ویار

به نامش چو بردی زدی کف دو بار

شدی طبل اگر مرده بودی خموش

و گر زنده بودی گرفتی خروش

از آن چند منزل دگر برگذشت

به نخچیر گه بود روزی به دشت

زمین دید یکسر همه ساده ریگ

بر و بوم از او همچو بر جوش دیگ

فروزان در آن ریگ با تف و تاب

دوان ماهیان دید همچون در آب

به اهواز گویند باشد همین

نیابند جایی به دیگر زمین

به بومی بود خشک و از نم تهی

خورندش زنان از پی فربهی

به جایی دگر دید بر سنگلاخ

درختی گشن برگ بسیار شاخ

برو پشم رسته ز میشان فزون

به نرمی چو خز و به سرخی چو خون

یکی شهر بد نزدش آراسته

پر از خوبی و مردم و خواسته

از آن پشم هر کس همی تافتند

وز او فرش و هم جامه ها بافتند

هر آن گه خّرم بهار آمدی

گل آن درخت آشکار آمدی

چو گاوی یکی جانور تیزپوی

ز دریا کنار آمدی نزد اوی

شدی گه گهش پیش غلتان به خاک

چو خواهشگری پیش یزدان پاک

همی تا بدی گل ز نزدش سه ماه

نرفتی، مگر زی چراگاه گاه

چو گلهاش یکسر فرو ریختی

خروشیدن و ناله انگیختی

زدی بر زمین سر ز پیش درخت

همی تا بکردی سرو لخت لخت

شدی باز و تا گل ندیدی به بار

نگشتی به نزد درخت آشکار

از آن جایگه رفت خّرم روان

به پیش آمدش ژرف رودی روان

چو خور برکشیدی به خاور فرود

سوی باختر رفتی آن ژرف زود

چو از باختر باز برتافتی

سوی خاور آن آب بشتافتی

مر آن را ندانست کز چیست کس

شدن روز و شب، بازگشتن ز پس

دو روز از شگفتی همان جا بماند

چو لختی برآسود لشکر براند

یکی پشته دید از گیا حله پوش

بر او سبز مرغی گرفته خروش

خوش آواز مرغی فزون از عقاب

کجا خشک دشتی بدو دور از آب

وی از بهر مرغی بدی آبکش

شدی حوصله کرده پر آب خوش

یکی پشته جستی سراندر هوا

نشستی براو بر کشیدی نوا

که تا هر که مرغی بدی آب جوی

برش تاختندی به آواز اوی

مر آن مرغکان را همه آب سیر

بکردی، پس از پیشه رفتی به زیر

دگر چند که دید یک سو ز راه

نمک سر به سر سرخ و زرد و سیاه

به یک رنگ هر کوه بر گرد اوی

هم از رنگش استاده آبی به جوی

بر راغشان نیستان و غیش

رَم شیر هر سونش از اندازه بیش

یکی گلبن تازه در نیستان

گلش چون قدح در کف می ستان

هر آن غمگنی کآمدی نزد اوی

شدی شاد کآن گل گرفتی به بوی

گرش بیم بودی ز شیر نژند

چو بر شیر رفتی نکردی گزند

اگر چه بدی گلش پژمرده سخت

چو شاخی بریدی کسی ز آن درخت

به می درفکندی شکفته شدی

دگر باره گلهاش کفته شدی

همه نیسان گشت گرد دلیر

به شمشیر بفکند بسیار شیر

دگر مرغکان دید همچون چکاو

همه بانگ رفت از بر چرخ گاو

میان آتشی بر کشیده بلند

خروشان و غلتان درو بی گزند

از آن پهلوان را دو رخ برفروخت

کز آتش همی پّر ایشان نسوخت

به ژوها شنیدم که باشد چنین

جز از بیم شروان دگر نیست این()

چنین گفت داننده ای زآن سپاه

که شهری است ایدر به یک روزه راه

به بام آنکه دارد ز هیزم پسیچ

گشادن نیارند از این مرغ هیچ

که آتش براو برفروزدش زود

گرد نعره ز آن آتش تیز و دود

دو هفته چنان چون سمندر بود

ندارد غم ار بآتش اندر بود

کشندش سبک هر که آرد به دست

بدان شهر خوانندش آتش پرست

از آن برد چندی ز بهر شگفت

وز آن دشت روز دگر برگرفت

شد آنجا که گیرد همی روی بوم

ز بهر محیط آب دریای روم

ازین سو بدان سوی دیگر کشید

سوی مرز شیزر سپه در کشید

چنان دید دریا ز بس موج تیز

که بر هم زدی گیتی از رستخیز

تو گفتی زمین رزم سازد همی

سپه ساخت بر چرخ بازد همی

شدست ابر گردش به کین تاختن

سوارانش کوه اند در تاختن

ز شبگیر تانیم شب در خروش

دریدی همی چرخ را موج گوش

ستادی گه نیمشب چون زمین

بدی تاسپیده دمان همچنین

در آن شورش آمد همی زی کنار

شکسته شدی خایهء بی شمار

که هر یک سر موج را تاج بود

به بالا مه از گنبد عاج بود

نه آن خایه دانست کس کز کجاست

نه آن مرغ کز وی چنان خایه خاست

همان جا دگر دید چند آبگیر

پر از مردم خرد همرنگ قیر

که گرز آن یکی ساعتی دور از آب

بماندی، بمردی هم اندر شتاب

دگر جانور دید چندان هزار

که میگشت بر گرد دریا کنار]

شنیدم که شب هم بر آن بوم و بر

ز دریا برآید یکی جانور

ز زردی همه پیکرش زرّ فام

درفشان چو خورشید هنگام بام

تن آنجا که خارد به سنگ اندرون

زمین گردد از موی او زرّ گون

برد هر کسی جامه بافد از وی

چو آتش دهد تاب و چون مشک بوی

ز صد گونه هزمان بدو گرد گرد

کس اش باز نشناسد از زرّ زرد

از او کمترین جامه شاهوار

به ارزد به دینار گنجی هزار

یکی جامه ز آن تا ببردی به گنج

به کف نآمدی جز به بسیار رنج

جهان پهلوان داشت ز آن جامه شست

که ناید به عمری یکی ز آن به دست

چهل روز نزدیک دریا کنار

شب از بزم ناسود و روز از شکار

در آن مرز بد بیشه بید وغرو

میانش بنی نوژ برتر ز سرو

درو رسته گل صدهزاران فزون

سپیدش گل و برگ زنگارگون

هر آن کس کز آن گل گرفتی به بوی

شدی مست وخواب او فتادی بر اوی

چو بغنودی آن کار دیدی به خواب

کزو شست باید همی تن به آب

ببوئید و شد هر کس از خواب سست

وز آن خواب تنشان ببایست شست

سوی اندلس برد از آن جا سپاه

که آرام نآورد روزی به راه

بر اندلس باز دل شادکام

برآسود یک هفته با بزم و جام

سر هفته برداشت و جایی رسید

کهی چند راهمبر مه بدید

پر از برف هر که ز بن تا به تیغ

برافراز هر که یکی تیره میغ

به سرما و گرمای سخت شگرف

بر آن کوه ها میغ بودی و برف

بر آن برف بد جانور مه ز پیل

چو مشکی پر از آب همرنگ نیل

گشادند و خوردند هر کس همی

از آن آب خوش شان نبد بس همی

سپه گرد هر کوه بشتافتند

بسی کان سیم سره یافتند

همه در دل سنگ بگداخته

چو آب فسرده برون تاخته

به خروار بردند از آن هر کسی

دگر نیز از ایشان سرآمد بسی

سپهبد هیونان سرکش هزار

به صندوق ها کرد از آن نقره بار

...

اسدی توسی نظر دهید...

پند دادن گرشاسب نریمان را

بدو گفت پیش از شدن هوش دار

نگر تا چه گویم به دل گوش دار

جوان را اگر چه سخن سودمند

ز پیران نکوتر پذیرند پند

تو لشکر نبردی دگر زی نبرد

ندیدی ز گیتی بسی گرم و سرد

نهاد سپه بردن و تاختن

بیآموز با صّف کین ساختن

چو خواهی سپه را سوی رزم برد

مکن پیشرو جز دلیران گرد

سپه پیش دارد و بنه باز پس

ز گرد بنه گرد بسیار کس

چنان تاختن بر که اسپان ز کار

نباشند سست ار بود کارزار

به دشواری اندر مرو با سپاه

نه بی‌رهنمونان به نادیده راه

همان دیده‌بان دار بر تیغ کوه

به هامون طلایه گروها گروه

چو پیدا شود کینه خواهی بزرگ

که باشد قوی با سپاهی بزرگ

به هر گوشه کارآگهان برگمار

نهانش همی جوی با آشکار

ز نخچیر و از می به پرهیز باش

به‌شب دیر خسب و به‌گه خیز باش

چو لشکرگه آید برابر فراز

شبیخون نگه دار و لشکر بساز

بگرد سپه سربه‌سر کنده کن

طلایه ز هر سو پراکنده کن

هم از کنده و چاه پوشیده سر

بپرهیز و آسان شبیخون مبر

به نوبت ز جاندار وز پاسبان

کسان دار هم گرد و هم مهربان

سپه پاک با ترگ و خفتان کین بدان

شب و روز میدار و اسپان به زین

گه که آراست خواهی مصاف به

منی بفکن از سر گه نام و لاف

داد و دهش دل بیارای و رای

پذیرش کن از نیکوی با خدای

به دشت گل وخار و کند آب و چاه

مکن رزم کافتد به سختی سپاه

همیدون میآرای از آن سو نبرد

که در دیده باد آورد خاک و گرد

وز آن روی کز تیغ کوه آفتاب

دو چشم ترا تیره دارد ز تاب

به جایی گزین رزمگاه استوار

به آب و علف راه نزدیک وخوار

ز پس دار در استواری بنه

برش لشکری رزم را یک تنه

پیاده به پیش ار صف ساخته

سپر در سپر تیغ و خشت آخته

پس از هر سپر هم پی بدگمان

خدنگ افکنی در کمین با کمان

چنان کن که هرنیزه وز روز جنگ

سپردار باشد کمانی به چنگ

به نیزه درون ره چنان ساخته

کزو ناوکی گردد انداخته

به هر ده دلاور یک آتش فکن

نهاده به پیکار و کین جان و تن

سوارانشان در قفا صف زده

پس پشتشان زنده پیلان رده

صفی ‌راست هربرراه و صفی‌به‌خم

صفی چارسو درکشیده به هم

پیاده چو دیوار بر چای پیش

سواران درآمد شد از جای خویش

گروهی به کوشش میان بسته تنگ

گروهی در آسایش از بهر جنگ

پس پشت لشکر سری با سپاه

کمین را ز هر گوشه بربسته راه

گشاده ره پیل تا در شکست

از ایشان نگردد سپه پای خوست

پر انبوه صندوق پیل نبرد

ز چرخی و از آتش انداز مرد

سران را سزا جای دیدار کن

درفش از چپ و راست بسیار کن

فراوان ز گردان گردنفراز

ز بهر پسین حمله را دار باز

نخستین تن از دشمنت دار گوش به

پس آن‌گاه بر زخم دشمن بکوش

گردون روان قلعه‌ها کن بلند

بر آنسان کز آتش نیاید گزند

همه برج آن قلعه بالا و زیر

پر از گونه‌گون رزم ساز دلیر

ز هر یک چنان ساخته بانگ تیز

کزاو پیل و اسپ اوفتد در گریز

چنان ساز قلبت که از چپ و راست

رسد زود یاور چو فریاد خاست

ممان کارد از قلب کس پیش پای

مگر قلب دشمن بجنبد ز جای

چو داری پیاده سپه یکسره

بود جای پیکار کوه و دره

سوی رزم باید شدن همگروه

گرفتن سر تیغ و پایان کوه

وگر دشت ساده بود رزمگاه

به هم حلقه باید که بندد سپاه

وگر خیل دشمن پیاده بود

صف رزم بر دشت ساده بود

سوارانت را بر یکی جا بدار

که تا مانده گردند ایشان ز کار

چو بر جنگ پیلانت باشد شتاب

به هامون برافکن پراکنده آب

که تا پیل گردد هراسیده دل

نیارد نهان پی از بوی گل

چو آید گه جمله کت بسپرد

رهش باز ده زود تا بگذرد

به پیکان الماس چشمش بدوز

دگر تخت و صندوقش ازبر بسوز

همه تیر بر پای و ناخن زنش

مراو را فکن گرز بر گردنش

وگر خیل بدخواه از آن تو بیش

توجایی گزین تنگ برگرد خویش

مجوی از دو سو رزم کآید گزند

ز یک روی بگشای و دیگر ببند

بسازی دگر جوی هر روز کین

کمین نه نهان و همی بین کمین

سپاه ترا دل ده اندر نبرد

همی گرد هر جای با دار و برد

کسی گر به پیکار نام آورد

سر جنگجویی به دام آورد

مراو را به نیکی و خلعت رسان

که تا زور گیرند دیگر کسان

به جنگ آنکه سست آید از آزمون

ورا نام بفکن ز دیوان برون

ز دشمن چو بینی سواری دلیر

میان دو صف بر یلان تو چیر

سواران جنگی بر او بر گمار

ستوه آورش هر سوی از کار

ز بدخواه در آشتی ساختن

زار بترس از شبیخون و از تاختن

نگه کن کمینش به گاه ستیز

هم از بازگشتنش گاه گریز

از او تا نپردازی اندر شکست

سپه را مده سوی تاراج دست

چوبینی که دشمن زپس رخت‌وساز

همی اندک اندک فرستند باز

گر از درد باشند بیمار و سست

گر از خستگی‌ها به تن نادرست

وگر کم بود کس که جنگی بود

وگر از علف راه تنگی بود بود

ور از رزمگه کاهل آیند پیش

حمله‌هاشان نه بر جای خویش

بدین وقت‌ها رأی آویختن

فزون کن که خواهند بگریختن

چو زنهار خواهند، زنهار ده

که زنهار دادن به پیکار به

چنانشان مگردان ز بیچارگی

که جان را بکوشند یکبارگی

ز بن بر گزیندگان ره مگیر

مریز از کسی خون که باشد گزیر

چو تنوان گرفتن گریبان جنگ

سوی دامن آشتی یاز چنگ

به هر کار در زور کردن مشور

که چاره بسی جای بهتر ز زور

چو ثابت نباشد به جنگ و ستیز

از آن به نباشد که گیری گریز

به جنگ ارچه رفتن زه بهروزیست

گریز به هنگام پیروزیست

چو گویند کز جنگ برگاشت پشت

از آن به که گویند دشمنش کشت

بدّم گریزندگان شب مپوی

چو دشمن شد آواره بیشش مجوی

وگر کار کوشش بباشد دراز

نگردد همی دشمن از جنگ باز

ممان کز علف هیچ یابند بهر

نهان آبخورشان بیاکن به زهر

فکن تخم بد در چراگاهشان

خسک ریز و چه ساز در راهشان

همه یاد دار آنچت آموختم

که من کین بدین چاره‌ها توختم

بدو پاک بسپرد زاول سپاه

نریمان به شبگیر برداشت راه

...

اسدی توسی نظر دهید...

خواهش نریمان از شاه افریدون و زن خواستن او ص ۳۷۵

وز آن سو نریمان چو یک مه ببود

به درگاه شه رفت شبگیر زود

کمر بستۀ راه و بر سر کلاه

ز بهر شدن خواست فرمان شاه

دگر گفت کز چین چو برخاستم

بر شهریار آمدن خواستم

مرا عّم من پهلوان داد پند

که چون باز خانه رسی بی گزند

یکی جفت شایسته کن درخورت

بپیوند ازو در جهان گوهرت

که خواهد نژادی بزرگ از تو خاست

که گیتی بدارد به شمشیر راست

درختی ز تخم تو سر برکشد

که بر آسمان شاخ او می‌ کشد

همه پهلوانانش باشند یار

دلیران رزم و بزرگان بار

کنون شهریار آشکار و نهفت

شناسد که نگزیرد از روی جفت

به گیتی خداوند از آن شد پدید

که هر چیز را پاک جفت آفرید

جهان از دو حرف آمدست از نخست

سخن کم زد و حرف ناید درست

خطی ناورد خامه ای بی دو سر

چو مرغی نگیرد هوا بی دو پر

یگانه گهر گرچه زیبا بود

نکوتر چو جفتیش همتا بود

بزرگیست در بلخ بامی سرست

مرا نیز در تخمه هم گوهرست

جز از درخت او نیست زیبای من

بدو شاه روشن کند رأی من

مگر بنده ای زو دهد کردگار

که اندر رکیب شه آید به کار

نوندی هم آن گاه شه برنشاند

به سوی شه بلخ و او را بخواند

بسی مژده داد از بلند اخترش

سخن راند باز آن گه از دخترش

مر او را ز بهر نریمان بخواست

همه دست پیمان او کرد راست

ز گنجش بسی هدیه بخشید و چیز

همه بلخ بامی بدو داد نیز

فرستادش آن گه سوی بلخ باز

که رو کار دختر بجوی و بساز

سوی سیستان شد نریمان گرد

بر او شه بسی هدیه ها برشمرد

که شادان شو و جفت خود را ببین

سوی سیستان آر و آنجا نشین

که آن شه که بر شهر کابل سرست

ز خویشان ضحاک بدگوهرست

به دل دشمنی جوی و بدخواه ماست

کز اهریمنی تخمه اژدهاست

بدان مرز هر سو نگهدار باش

از آن دشمن بد تو بیدار باش

نریمان به دامادواری چو باد

سوی سیستان رفت پیروز و شاد

به آوردن جفت کس رفت زود

فرستاد چیزی که شایسته بود

شه بلخ چندان برافشاند گنج

که ماند از کشیدن جهانی به رنج

چه از فرش و آلت چه از سیم و زر

چه از درّ و دیبا و سنگ و گهر

عماری بیاراست با مهد شست

کنیزک دو صد جام و مجمر به دست

به جام اندرون دُر از اندازه بیش

به مجمر همه عود سوزان ز پیش

دگر چارصد ریدگ دلنواز

چهل خادم ترک شمع طراز

جهان پُر ز خوبان چون ماه کرد

چنین هدیه با دخت همراه کرد

زمین از گرانی ببد سرگرای

که بیچار هگشت از پی چار پای

ز بلخ آنچنان بار دربار بود

که تا سیستان ره چو دیوار بود

نریمان پذیره شد آراسته

جهان گشته سور سران خاسته

ببارید تند ابر شادی ز بر

دل شادمان از برآمد به در

در آیین دیبا زده کوی و بام

فروزان به هر سو تلی عود خام

چنان درفشان بود و عنبرفشان

که درویش زر بُد به دامن کشان

همه راه آذین و گنبد زده

به هر گنبدی گل فشانان رده

به پرواز مرغان برانگیخته

ز هر یک دگر شعری آویخته

ز دیبا در و دشت طاووس رنگ

دم نای هر جای و آوای چنگ

بزرگان همه راه با کوس و بوق

فشانان به طشت آب مشک و خَلوق

نظاره دد از کوه مرغ از هوا

گه این لهو سازنده گه آن نوا

هم از راه در شاه با ماه خویش

در ایوان نشستند بر گاه خویش

ز مشک و گهر تاج بُد شاه را

ز یاقوت و دُر افسری ماه را

به هم هفته ای شاد بگذاشتند

بر از کام و آرام برداشتند

سرشک خرد چون از ابر هنر

صدف یافت آن درّ شد مایه ور

گرانمایه مُهر جهان کردگار

گرفت از نگین خدایی نگار

تن ماه چهره گرانی گرفت

روان زاد سروش نوانی گرفت

گلش هر زمان گشت بی رنگ تر

همان بار درش گران سنگ تر

چو بُد گاه زادنش بیمار گشت

بر او انده بار بسیار گشت

چنان سخت شد کار زادن بر اوی

کزاو زندگی خواست برتافت روی

به مشکوی مشکین بتان سرای

همه سر پُر از خاک و زاری فزای

پزشکی بُد از فیلسوفان هند

که گرشاسب آورده بودش ز سند

بیاراست هر داروی از بیش و کم

بدو داد با تخم کتان به هم

همان گه شد آسان بر آن ماه رنج

پدید آمدش دُر گویا ز گنج

جدا گشت تیغ شهی از نیام

برون شد خور از میغ تاریک فام

چراغی بُد از خود ز خوبیّ و فر

برافروخت از خود چراغی دگر

...

اسدی توسی نظر دهید...

نامه ی اثرط به گرشاسب

یکی نامه نزدیک گرشاسب زود

نبشت ونمود آن کجا رفته بود

زکابل شه ولشکر آراستن

ز نادادن باژ وکین خواستن

دگر گفت چون نامه خواندی بجای

مزن دم جز آورده در اسپ پای

به زودی به من رس چنان ناگهان

که ازخوان رسد دست سوی دهان

که من، چون شد این نامه پرداخته

برفتم ، سپه رزم را ساخته

فرستاده بر جدری آمد برون

یکی باد پی کوه کوهان هیون

کم آسای ودم ساز وهنجار جوی

سبک پا وآسان دو وتیز پوی

شکیب آوری رهبری ، تیزگام

ستوهی کشی کم خور و پرخرام

شتابنده از پیش ورهبر ز پس

جهنده رهان وگریزنده رس

چو موج ازنهیب وچون آتش زتاب

چو خاک از درنگ وچو باد از شتاب

به رأی از خرد تیز دیدار تر

به پای از کمان تند رفتارتر

خبردار وبر نادل وتیزهوش

به ره دیده بان چشم وجاسوس گوش

بد انسان همی شد که هزمان زگرد

پی اش با قضا گفت از راه گرد

کمان وار گردنش وجستن چوتیر

خمیرش پی وخاره زو چون خمیر

گهی در زمین یار درندگان

گه اندرهوا جفت پرندگان

اگر سینه برکوه خارا زدی

بکندی وبر ژرف دریا زدی

پی مورچه بر پلاس سیاه

بدیدی شب تیره صد میل راه

بپای آن کجا دیده بگماشتی

سبک تر ز دیدار بگذاشتی

تنش ابر بد برق دندان تیز

خوی اش قطره باران وکف ریز

چو تیر از کمان بدش جستن زجای

بسان ستاره نشان های پای

ز منزل به منزل همی شد چنان

دمان ودوان وجهان چون جهان

چو زنگی که بازی کند در خروش

دولب کرده لرزنده در بانگ وجوش

چو انگشت کاسان شمارد شمار

پی اش بُد شمارنده ی کوه وغار

به یک چشم زخم آزمون را درنگ

بجست از شدن تا به شهر رزنگ

سپهدار را بود کند اگری

بجست از شدن تا ره شهر زرنگ

سپهدار را بود کند اگری

بسی یافته دانش از هر دری

بدو گفته بد راز اختر نهان

که خیزد یکی شورش اندرجهان

درین مه زکابل سپاهی به جنگ

بیاید، بر اثرط کند کار تنگ

ز زاول گره کشته گردد بسی

ز پیوستگانت کم آید کسی

ترا رفت باید سرانجام کار

کنی رزم وزاختر شوی کامکار

فرستاده اینک به راه اندرست

چو هفته سرآید درست ایدرست

ببد هفته وکس نیامد ز راه

بر او تند شد پهلوان سپاه

دژم گفت چون بخش اختر درست

ندیدی ، دروغ از تو گفتن که جست

دروغ آبروی از بنه بسترد

نگوید دروغ آنکه دارد خرد

به گرد دروغ آن که گردد بسی

ازاو راست باور ندارد کسی

هر آهو که خیزد زکژ یک سخن

به صد راست نیکو نگردد زبن

زبانی که باشد بریده ز جای

از آن به که باشد دروغ آزمای

ستاره شمر شد دژم روی وگفت

بدارنده دادار بی یار وجفت

بدین چهر ه انگیز گوهر چهار

بدین هفت رخشنده وهفت تار

که ننشینم امروز پیشت ز پای

جز آن گه که گفت من آید بجای

وگرنه نیارم بدین کار دست

برآتش نهم دفترم هر چه هست

بگفت وسطرلاب برداشته

همی بد به ره دیده بگماشته

چو از بیم شب زرد شد چهرخور

دوان پرده دار اندر آمد ز در

که بر در فرستاده ای تیزگام

رسیدست و ، دارد ز اثرط پیام

سپهدار خواندش بر خویش زود

بپرسید و دید آنچه در نامه بود

همان بود کاختر شمر گفتراست

زبهرش سبک خلعت و یاره خواست

شد از دانشش خیره اندر نهفت

ازین خوبتر دانشی نیست گفت

به اسپ نبردی در افکند زین

دو صد گرد کرد از دلیران گزین

شب وروز پوینده ز آنسان شتافت

که باد وزان گردش اندر نیافت

چنین تا به کوهی که بد جای شیر

ز بر نیستان بود و گندآب زیر

چو تندر همه بیشه بانگ هژبر

شده گردشان گرد گردون چو ابر

به گردانش باشید گفتا بجای

که تنها مرا رزم شیرست رأی

شوم زین هژبران آکنده یال

یکی را کنم شاه کابل به فال

هم ا زپیشش اندر کمین شکار

سخ شیر شکاری شدند آشکار

به گردون همی برفشاندند خاک

به نعره دل سنگ کردند چاک

یکی پیشرو بود با خشم و زور

سپهبد سبک پای برزد به بور

برآورد برزه خم شاخ کرگ

ز ترکش برآهخت زنبور مرگ

به زخم خدنگ دو پیکان سرش

فرو دوخت با حلق و یال وبرش

بزد نیزه بر گرده گاه دگر

به کامش برافشاند خون جگر

فکند از سیم سر به تیغ نبرد

گرفت آن گهی ره شتابان چو گرد

دهی دید در راه بر ساده دشت

به پایان ده با سپه برگذشت

از آن ده برهمن یکی مرد پیر

به آواز گفت ای یل گردگیر

هنرمند گرشاسب گر نام تست

نیای تو جمشید شخ بُد درست

به مردی جان را بخواهی گرفت

بسی رزم ها کرد خواهی شگفت

به بند آوری بازوی منهراس

از آن دیو گیتی کنی بی هراس

بپرسید گرشاسب از راه راست

چه دانستی این و آگهیت از کجاست

بگفتا کز اندیشه ی دوریاب

ببینم همه بودنی ها به خواب

نشان آن که دی شیر کشتی به راه

به کاول همی رانی اکنون سپاه

ز شاهش بخواهی ربودن شهی

کنی شهر وبومش زمردم تهی

برین مژده خواهم کزاین کار زار

چو رفتی به بتخانه ی سو بهار

بر آن خانه وآن بد پرستان گزند

نسازی ، که یزدان ندارد پسند

براین گر به سوگند پیمان کنی

خرد را به فرهنگ فرمان کنی

سه پندت دهم نغز کز هر سه زود

گری نام و باشدت بسیار سود

سپهبد به فرمانش سوگند خورد

چنین گفتش آن گه پرستنده مرد

که گر دختر شاه کابل به جام

گه ِ بزمت آرد می لعل فام

بدان کان فریبست ،نازش مخر

بفرمای تا او خورد ، تو مخور

دوم گرت روزی ز پیش سپاه

زنی در یکی خانه خواند ز راه

مشو، گر چه زن لابه سازد بسی

به جای تو بفرست دیگر کسی

سوم پند شهری که نو ساختی

به رنج اش بسی گنج پرداختی

همه بومش از ریگ دارد نهاد

همی خواهد آکندن از ریگ باد

به پیشش بر از چوب ورغی ببند

چو بستی ، ز ریگش نباشد گزند

سپهدار از او هر سه پذرفت و رفت

همی شد شب وروز چون باد تفت

...

اسدی توسی نظر دهید...

رسیدن گرشاسب به قرطبه

سوی قرطبه رفت از آن جای شاد

یکی شهر خوش دید خرّم نهاد

به نزدیک او ژرف رودی روان

که خوشیش در تن فزودی روان

از آن شهر یک چشمه مردی سیاه

بدان ژرف رود آمدی گاه گاه

ز شبگیر تانیم شب زیر آب

بدی اندر او ساخته جای خواب

نهالی به زیرش غلیژن بدی

زبر چادرش آب روشن بدی

نه ز آب اندکی سر برافراشتی

نه چون ماهیان دم زدند داشتی

همان کرد پیش سپهدار نیز

سپهبدش بخشیدش بسیار چیز

وز آن جا شتابان ره اندر گرفت

به نخچیر کردن کمان بر گرفت

به گلرخش روزی سپرده عنان

همی تاخت بر دمّ گوری دمان

سرانجام از او گشت نادیده گور

شد او تشنه و مانده در تف هور

به کوهی بر آمد همه سنگ وخار

تنی چندش از ویژگان دستیار

رهی دید بر تیغ کهسار تنگ

بر آن ره ستودانی از خاره سنگ

بدو در تن مرده ای سهمناک

شده استخوانش از پی و گوشت پاک

سرش مهتر از گنبدی بد بلند

گره گشته رگ ها بر او چون کمند

دو دندانش مانند عاجین ستون

یکی ساقش از سی رش آمد فزون

به سنگی درون کنده خط ها بسی

بد از برش و نشناخت آن را کسی

همی هر که بد لب به دندان گرفت

در آن کالبد مانده زایزد شگفت

...

اسدی توسی نظر دهید...

رفتن نریمان به توران و دیدن شگفتی‌ها

چو شد هفته‌ای شهری آمدش پیش

کهی نزدش از مه بلندیش بیش

همه که دل خاره سنگین ز آب

بسان گیا رسته زو زرّ ناب

از آن شهریان هر که زآن زر برد

جز اندک نبردند از آن زر خرد

چو بسیار بردندی اندر زمان

بمردندی و جمله دودمان

همه شهر درویش بودند سخت

گیابودشان پوشش و فرش و رخت

ندید اندرایشان ازین سود و رفت

برآمد به کوهی شتابنده تفت

بدو گفت رهبر که گر زین سپاه

کند بانگ یک تن درین تنگ راه

ز باران چنان سیل از افراز و شیب

بخیزد که از عمق باشد نهیب

همیدون چنین گفت است کوهی دگر

که آهن چو ساییش بر سنگ بر

همه این جهان پر ز باران شود

هوا دیده سوکواران شود

کسی کاو بد آن کوه پوید سوار

گرد در نمد نعل اسپ استوار

وگرنه ز باران یکی سیل سخت

بخیزد که از بن برآرد درخت

بر آنسوی که تنگ کوهیست نیز

دو میل اندرو رستنی نیست چیز

در آن تنگ هرکس که دارد خروش

گرد سنگباران ز هر جای جوش

چنین گوید آن کاو ز دانا گروه

که دیوان همی افکنندش ز کوه

سپهدار خاموش ازو برگذشت

دگر پیشش آمد یکی پهن دشت

درو چشمه آب چون خون به رنگ

بر چشمه کرده گوزنی ز سنگ

در آن بوم و بر هر گوزنی که درد

برو چیره گشتی، بماندی ز خورد

دوان تاختی پیش او چون نوند

تن خویش سودی در او بار چند

چوروزش بدی مانده گشتی درست

چو مرگی بدی گشتی افتاده سست

دگر دید شهری نو آیین به راه

کهی نزد او سرش بر اوج ماه

همه سینه کوه بید و خدنگ

یکی بیشه گردش زریر و زرنگ

سر تیغ آن که همه خاک بود

گیاه و گلش پاک تریاک بود

کسی کآن گیا با می خوشگوار

بخوردی، نکردی برو زهر کار

شهش داشت آن را نگهبان بسی

نماندی که بی هدیه بردی کسی

چو بشنید کآمد نریمان گرد

شد و هدیه بیکران پبش برد

ز تریاک و از گونه‌گونه گهر

ز زربفت چینی و از سیم و زر

سپهبد به جاهش بسی برفزود

فرو آمد آنجا و یک هفته بود

بدان شهر گلزار بسیار بود

یکی چشمه به میان گلزار بود

به پهنا فزون از دو میدان زمین

همه آب آن چشمه چون انگبین

چو خورشید گیتی بیاراستی

یکی بانگ ازآن چشمه برخاستی

همه سنگش از زیر هم در شتاب

دویدی ستادی برافراز آب

چوکردی نهان خور فروغ از جهان

همان سنگ‌ها بازگشتی نهان

از آن چند برد از پی آزمون

سپه راند یک هفته دیگر فزون

یکی بیشه و خوش چراگاه بود

همه بیشه پرنده روباه بود

چو مرغان به پرواز در هر کنار

چه‌بر شخّ و هامون چه‌بر کوهسار

به هر درد پرّش بدی سود و بال

ولیکن بدی شوم بانگش به فال

بی‌اندازه زان روبهان سر برید

وز آن جا بشد نزد شهری رسید

بَر شهر بد ژرف چاهی مغاک بدان

درو چشمه آب چون سیم پاک

چشمه در هر که یک تنگ بار چو

درافکندی از یک رطل تا هزار

کوه آبش از موج بفراختی

ز پس باز بر خشکی انداختی

به خون و به دزدی چو آن مردمان

شدندی به دل بر کسی بدگمان

ببستی شه او را سبک دست و پای

در آن چشمه انداختی هم به جای

شدی، گر گنهکار بودی، تباه

فتادی برون، گر بدی بی‌گناه

دگر دید دشتی همه کند مند

در آن دشت سهمن درختی بلند

تنش سبز وشاخش همه چون زریر

به زیرش یکی چشمه آبی چو قیر

چو پیچان رسن برگ‌های دراز

فروهشته زو تا به هامون فراز

زنخچیر هرچ اندر آن دشت و کوه

به بیماری اندر بماندی ستوه

ویدی بشستی در آن چشمه تن

ز پیش درخت آمدی چون شمن

خروشان پرستیدن آراستی

نشستی گهی، گاه برخاستی

درست ار شدی در زمان باز جای

و گر نه بمردی فتادی به جای

ز نخچیر کز گرد او مرده بود

دو پرتاب ره چرم گسترده بود

نه بربیخ وشاخش نه بربرگ و بار

نکردی ز بن آتش تیزکار

همه دشت با شیر و گرگ و پلنگ

بد ازگرد او غرم و آهوی و رنگ

نه با آهوان یوز را بد ستیز

نه از شیر مرغوم را بد گریز

به شهری دگر نزد رودی رسید

به هر سوش مردم پراکنده دید

میان غلیژن زبر وز فرود

همه پشم جستند از آن ژرف رود

کز آن هر که دارد چو ز ابر بلند

برو آتش افتد نباید گزند

همه بنده‌وار آمدندش ز پیش

ببردند از آن پشم از اندازه بیش

همان جایگه دید مردی دورنگ

سپید و سیه تنش همچون پلنگ

سه چشمش یکی بر فراز ودو زیر

به‌دندان چوخوکان به‌ناخن چوشیر

ز گردش رده مردمان بی‌شمار

بسی کژدم زنده از پیش و مار

همی خورد از آن کش گزندی نبود

وزآن هر چه او را بزد مرد زود

سبک زآن پلنگینه دیو نژند

به خنجر سر و دست بیرون فکند

به جای دگر دید دو بیشه تنگ

ازاین‌سو طبر‌خون وزآن سوخدنگ

بَر هر دو بیشه یکی برز کوه

برآن کوه کپی فراوان گروه

به گردش بسی چشمه نفت و قیر

فرازش چو دریا یکی آبگیر

به دشت اندرون شهری آراسته

چو گنجی پراکنده از خواسته

همه مردمش را فزون از شمار

از آن کپیان برده و پیشکار

ز زیور همه غرق در سیم و زر

بسا کی ز گل برنهاده به سر

به بازار چون بنده فرزند نیز

در آن شهر بفروختندی به چیز

هم اندر زمان کس بَر شاه کرد

ز کاری که بایستش آگاه کرد

نبد شاه را ز اختر نیک بهر نریمان

به پیکارش آورد لشکر ز شهر

بیاورد لشکر به جنگ

زمانه بدان پادشا کرد تنگ

به کم یک زمان زان سپاه بزرگ

بد افکنده بسیار گردد سترگ

گرفتندش و لشکر آواره گشت

همه شهر با خاک همواره گشت

ز تاراج آن شهر وز گنج شاه

توانگر ببودند یکسر سپاه

بدین سان دو ماه اندر آن مرز شاد

همی گشت و بسیار درها گشاد

بسی شهر و بتخانه تاراج کرد

بسی شاه را بی‌سر و تاج کرد

بسی مرد گردافکن پهلوان

که از گرز بشکستشان پهلوان

...

اسدی توسی نظر دهید...

زادن سام نریمان

پسر زاد ماهی که از چرخ مهر

ز خوبی بدو آرزو کرد مهر

به دیدار گفتی پدر بود راست

برین برگوا کس نبایست خواست

نریمان یل نام او سام کرد

به مهرش روان و دل آرام کرد

نوندی به نزد فریدون شاه

به مژده برافکند پویان به راه

پرندین چنان کودکی ساختند

چو گردانش بر اسپ بنشاختند

کمند و کمان درفکنده با یال

یکی گرز شاهان گرفته به بال

یکی نیزه بر دست و خنجر به چنگ

سپر باز پشت و کمر بسته تنگ

فرستاد با نامه ای بر حریر

به گرشاسب گردنکش گردگیر

برآن نامه از دست کودک نشان

ز مشک و گلاب و می و زعفران

فرسته همی شد چو مرغ بپر

به هر منزلی بر هیونی دگر

به ره نامه مر پهلوان را سپرد

ز شادی جوان شد سپهدار گرد

برآن پیکر شیر بچه شگفت

فروماند ، وز دل نیایش گرفت

درآمد ز زین گشت غلتان به خاک

همی گفت کای راست دادار پاک

تو کن روزی بنده آن روزگار

که بینمش در صف همیدون سوار

فرستاده را داد بسیار چیز

همان جامه و یاره خویش نیز

وز آن ره که بُد زی بر شاه شد

فریدون شه زو چو آگاه شد

پذیره فرستادش از چند میل

سپه یکسر و کوس و بالای و پیل

برون از در کوشک از جای خویش

چو نزدیک شد رفت ده گام پیش

بَرِ خویش همبرش بنشاند شاد

بپرسید و از رنج ره کرد یاد

همی داشت یک مهش دل شاد خوار

گهی بزم و بازیّ و گاهی شکار

سر ماه دیبا و زرّ و درم

سلیح و دگر هدیه ها بیش و کم

ببخشید چندانش از گونه گون

شده توده یک کوه بالا فزون

سوی خانه فرمود تا شد به کام

به دیدار فرّخ نریمان و سام

...

اسدی توسی نظر دهید...

جنگ اثرط با شاه کابل

وز آن سوچو از شهر داور سپاه

سوی جنگ برد اثرط کینه خواه

سپه سی هزار از یلان داشت بیش

دوصد پیل برگستوان دار پیش

دلیران پرخاش دورویه صف

کشیدند جان برنهاده به کف

سواران شد آمد فزون ساختند

یلان از کمین ها برون تاختند

به کوه اندر از کوس کین ناله خاست

ز پیکان در ابر آهنین ژاله خاست

شتاب اندر آمیخت کین با درنگ

شد ازخون و از گرد گیتی دو رنگ

هوا تف خشت درفشان گرفت

سر تیغ هرسو سرافشان گرفت

تو گفتی ز بس خون که بارد همی

جهان زخم خنجر سرآرد همی

درآورده خرطوم پیلان به هم

چو ماران خم اندر فکنده به خم

همی خون وخوی برهم آمیختند

به دندان ز زخم آتش انگیختند

گرفتند پیلان اثرط گریز

بر آمد ز زابل گره رستخیز

فراوان کس از پیل افتاد پست

بسی کس نگون ماند بی پا ودست

فکند این سلیح آن دگر رخت ریخت

دلاور ز بددل همی به گریخت

زد اثرط برون ادهم تیزگام

یلان را همی خواند یک یک به نام

عنان چند را باز پیچید و گفت

نیستاد کس مانده با درد جفت

بدش ریدگان سرایی هزار

هزار دگر گرد خنجر گزار

بدین مایه لشکر بیفشرد پای

فرو داشت چندان سپه را بجای

چپ و راست با نامداران جنگ

همی جست جنگ از پی نام و ننگ

عنان را به حمله بسودن گرفت

سران را به نیزه ربودن گرفت

کجا گردی انگیختی در نبرد

به خون باز بنشاندی آن تیره گرد

چنین تا فروشد سپهری درفش

زشب گشت زربفت گیتی بنفش

به راه سکاوند چون باد تفت

شب قیرگون روی بنهاد ورفت

بر دامن کوهی آمد فرود

همه راغ او بیشه ی کلک بود

گریزندگان را گروها ، گروه

همی خواند از هر رهی سوی کوه

پراکنده گرد آمدش پیل شست

دگر ده هزار از یلان چیره دست

همه خسته و مانده و تافته

ز بس تشنگی کام و دل کافته

طلایه پراکنده بر کوه و دشت

ببد تا سپاه شب از جا بگشت

چو دینار گردون برآمد ز خم

ستد یک یک از سبز مینا درم

درفش شخ کابل آمد پدید

سپاه از پسش یکسر اندر رسید

سراسیمه ماندند زاول سپاه

به اثرط نمودند هر گونه راه

چه سازیم گفتند چاره که جنگ

فراز آمد وشد جهان تاروتنگ

ستوهیم هم مرد وهم بارگی

شده در دم مرگ یکبارگی

ز چندین سپه نیست ناخواسته کس

ره دور پیشست ودشمن ز پس

چنین گفت اثرط که یک بار نیز

بکوشیم تا بخش کمتر نگردد نه بیش

جهاندار بخشی که کردست پیش

از آن بخش کمتر نگردد به بیش

همه کار پیکار ورزم ایزدیست

که داند که فرجام پیروز کیست

به هر سختیی تا بود جان به جای

نباید بریدن امید از خدای

چه خواهد بدن مرگ فرجام کار

چه در بزم مردن چه در کارزار

بگفت این وخفتان و مغفر بخواست

بزد کوس وصف سپه کرد راست

شد اندر زمان روی چرخ بنفش

پر از مه ز بس ماه روی درفش

زخون یلان و ز گرد سپاه

زمین گشت لعل وهوا شد سیاه

ز بس گرز ابر ترگ ها کوفتن

فتاد آسمان ها در آشوفتن

سرتیغ درچرخ مه تاب داد

سنان باغ کین را به خون آب داد

بد از زخم گردان سراسیمه کوه

ز بانگ ستوران ستاره ستوه

شده پاره بر شیر مردان زره

ز خون بسته بر نیزه هاشان گره

زمین از پی پیل پرژرف چاه

چو کاریز یلان خون را به هر چاه راه

خزان است آن دشت گفتی به رنگ

درختان یلان ، باغ میدان جنگ

چمن صف دم بد دلان باد سرد

روان خون می و چهرها برگ زرد

شد از کشته پرپشته بالا وپست

سرانجام بد خواه شد چیره دست

به زاول گره بخت بربیخت گرد

همه روی برگاشتند از نبرد

یکی کوه و دیگر بیابان گرفت

بماند از بد بخت اثرط شگفت

برآهخت تیغ اندر آمد به پیش

دو تن را فکند از دلیران خویش

بسی خورد سوگندهای درشت

که هر کاو نماید به بدخواه پشت

نیام سر تیغ سازم برش

کنم افسر دار بی تن سرش

وگر من به تنهایی اندر ستیز

بمانم ، دهم سر ، نگیرم گریز

دگر باره گردان پرخاشجوی

به ناکام زی رزم دادند روی

ده وگیر برخاست بادار وبرد

هوا چون بیابان شد از تیره گرد

بیابانی آشفته همرنگ قیر

درو غول مرگ و گیاخشت وتیر

زچرخ کمان گفته شد کوه برز

درید آسمان از چکاکاک گرز

ببارید چندان نم خون ز تیغ

که باران به سالی نبارد ز میغ

یکی بهره شد کشته زاول گروه

دگر گشته از جنگ جستن ستوه

چنان غرقه درخون که هرکس که زیست

به آوازه بشناختندی که کیست

به اندرز کردن همه خستگان

وزآن خستگان زارتر بستگان

غریو از همه زار برخاسته

بریده دل از جان واز خواسته

همی گفت هرکس برین دشت کین

بکوشید تا تیره شب همچنین

مگر شب بدین چاره افسون کنیم

سر از چنبر مرگ بیرون کنیم

...

اسدی توسی نظر دهید...

دیدن گرشاسب بر همن رومی را و پرسیدن ازو

سپهدار از آنجا بشد با گروه

همی آب جست اندر ان گرد کوه

چو آمد بیابان یکی کازه دید

روان آب و مَرغی خوش و تازه دید

در آن سابه بنشست و شد ز آب سیر

سر وتن بشست و بر آسود دیر

برهمن یکی پیرخمّیده پشت

برآمد ز کازه عصایی به مشت

ز پیریش لاله شده کاه برگ

ز بس عمرش از وی سته مانده مرگ

به نزد سپهدار بنشست شاد

به رومی زبان آفرین کرد یاد

پژوهش کنان پهلوان بلند

چه مردی بدو گفت و سال تو چند

تو تنها کست جفت و فرزند نی

پرستنده و خویش و پیوند نی

از این کوه بی بر چه داری به دست

چه خوشیت کایدر گزیدی نشست

بدو گفت سالم به نهصد رسید

دلم بودن از گیتی ایدر گزید

دل آنجا گراید که کامش رواست

خوش آنجاست گیتی که دل راهواست

بود جغد خرم به ویران زشت

چو بلبل به خوش باغ اردی بهشت

شب و روزم ایزد پرستیت راه

نشست این که و، خورد و پوشش گیاه

گر از آدمی نیست خویشم کسی

دگر خویش و پیوند دارم بسی

خرد هست مادر مرا هش پدر

دل پاک هم جفت و دانش پسر

هنر خال و شایسته فرهنگ عم

ره داد ودین دو برادر به هم

هوا و حسد هر دوام بنده اند

همان خشم و آزم پرستنده اند

بر این گونه ام بندگان اند و خویش

که کس ناردم هر گز آزار پیش

نی ام نیز تنها اگر بی کسم

که با من خدایست و یار او بسم

جهان را پرستی تو این نارواست

پرستش خدای جهان را سزاست

جهان جان گزایست و او جانفزای

جهان گم کنندست و او رهنمای

جهان جفت غم دارد او جانفزای

جهان عمر کوته کند او دراز

اگر چه دشمن ترا نیست کس

جهان دشمن آشکارست بس

شد آگه جهان پهلوان ز آن سخن

که فرزانه رأیست پیر کهن

همی خواست تا بنگرد راه راست

کش اندر سخن پایگه تا کجاست

بدو گفت کآی گنج فرهنگ و هوش

نه نیکو بود مرد دانا خموش

هر آن کاو نکو رای و دانا بود

نه زیبا بود گر نه گویا بود

چه مردم که گویا ندارد زبان

چه آراسته پیکر بی روان

نکو مرد از گفت خوبست و خوی

چو شاخ از گل و میوه باشد نکوی

کرا سوی دانش بود دسترس

ورا پایه تا دانش اوست بس

هرآن کس که نادان و بی رآی و بن

نه در کار او سود و نی در سخن

درختیش دان خشک بی برگ و بر

که جز سوختن را نشاید دگر

بود مرد دانا درخت بهشت

مرو را خرد بیخ و پاکی سرشت

برش گونه گون دانش بی شمار

که چندشچنی کم نگرددز بار

ز دانا سزد پرسش و جست و جوی

کسی کاو نداند نپرسند ازاوی

نخستین سخنت از خرد بد کنون

بگو تاخرد چیستزی رهنمون

چنین پاسخ آراست داننده پیر

که روخ ازخرد گشت دانش پذیر

تن ما جهانیست کوچک روان

ورا پادشا این گرانمایه جان

بجانست این تن ستاده به پای

چنان کاین جهان از توانا خدای

برون و اندرونش به دانش رهست

ز هرچ آن بود در جهان آگهست

روانش یکی نام و جان دیگرست

ولیکن درست او یکی گوهرست

نه جانست این گوهر و نه روان

که از بن خداوند اینست و آن

ولیکن چو دانستی اش راه راست

روان گرش خوانی وگرجان، رواست

کنیفیست این تن که با رنگ و بوی

بدو هر چه بدهی بگنداند اوی

دراو جان ما چون یکی مستمند

میان کنیفی به زندان و بند

ندارد ز بن دادگر پادشا

کسی بی گنه را به زندان روا

پس اینجان ما هست کرده ز پیش

کز اینسان به بندست در جسم خویش

دگر دشمنان اندش از گونه گون

فراوان ز بیرون تن و اندرون

چه گرما و سرما از اندازه بیش

چه بدخورنی‌ها نه برجای خویش

درون تنش هم بسی دشمن اند

چه آنچ از وی آمد چه آنچ از تن اند

ز تن ساز طبعش شدن بی نوا

ازو خشم و حجت() و رشک و هوا

دگر درد و بیماری گونه گون

چه مرگ و چه غمها ز دانش فزون

وی افتاده تنها درین بند تنگ

ز هر روی چندیش دشمن به جنگ

گهش جنگ ساز این و آگاه آن دگر

میان اندرو با همه چاره گر

سرانجام هم گردد از جنگ سیر

بر او دشمنانش بباشند چیر

...

اسدی توسی نظر دهید...