اسدی توسی

وصف بیابان و رزم گر شاسب با زنگی

بیابانی آمدش ناگاه پیش

ز تابیدن مهر پهناش بیش

چه دشتی که گروی بود چرخ ماه

درو ماه هر شب شدی گم ز راه

همه دشت سنگ و همه سنگ غاز

همه خار ریگ و همه ریگ مار

هواش آتش و اخگر تفته بوم

گیاهش همه زهر و بادش سموم

نه مرغ اندرو دیده یک قطره آب

نه غول اندرو بوده فرزند یاب

رهی سخت چون چینود تن گداز

تهی چون کف زُفت روز نیاز

درشتیش چون داغ در دل نهان

درازیش چون روزگار جهان

ز رنجش به جز مرگ فریاد نه

درو هیچ جنبنده جز باد نه

به پهنای گیتی نشیب و فراز

تو گفتی که فرشیست گسترده باز

ز شوره درو پود و از ریگ تار

ز دوزخش رنگ و ز دیوان نگار

درین راه ده روزه چون تاختند

بیابان پهن از پس انداختند

به ره چشمۀ آب دیدند چند

میانشان برآورده میلی بلند

بر آن میل چوبی زنی ساخته

دو دست از فراز سرافراخته

هر آنچ از هوا مرغ از گونه گون

بر آن بر نشستی فتادی نگون

فرو ریختی هر دو پرّش بجای

از آن پس نرفتی همی جز به پای

همه دشت از آن مرغ بد گردگرد

فکندند بسیار و کشتند و خورد

زمانی به هم چشم کردند گرم

از آن پس گرفتند ره نرم نرم

به کوهی رسیدند سر بر سپهر

بر آن کُه دژی برتر از اوج مهر

چو ماری رهش یکسر از پیچ و خم

گرفته به دُم کوه و کیوان به دَم

تو گفی تنی بُد مگر چرخ ماه

مر او را سر آن کوه و آن دژ کلاه

بیابان ز صد میل ره یکسره

گذر زیر آن دژ بُد اندر دره

در آن دژ یکی زنگی پرستیز

که غول از نهیبش گرفتی گریز

به چهره سیاه و به بالا دراز

به دیدار دیو و به دندان گراز

تو گفتی تن و چهر آن دیو زشت

خدای از دم و دود دوزخ سرشت

سیاهی که چون جنگ برگاشتی

به کف سنگ و پیل استخوان داشتی

ز که دیدبانش سرافراخته

ز صد میل ره دیده برساخته

اگر مردم اندک بدی گر بسی

ابی باژ نگذشتی از وی کسی

پس کوه شهری پرانبوه بود

بسی ده به پیرامن کوه بود

همه کس بد از بیم فرمانبرش

خورش ها همی تاختندی برش

به نوبت ز هر دژ کنیزی چو ماه

ببردی و کردی مر او را تباه

چو گرشاسب نزدیکی دژ رسید

ز که دیدبانش جرس برکشید

سبک جست زنگی ز آوای زنگ

شده مست و طاسی پر از می به چنگ

همان سنگ و پیل استخوان در ربود

دوید از پس پهلوان همچو دود

چنان نعره ای زد که کُه شد نوان

نگه کرد ناگه ز پس پهلوان

دمان زنگییی دید چون کوه قار

که ابلیس ازو خواستی زینهار

سیه کردی از چهره گیتی فروز

شب آوردی از سایه مهمان روز

به بالا چو بر رفته بر ابر ساج

به دندان چو دو شانه بر هم ز عاج

دو چشمش چو دو گنبد قیرفام

نشانده ز پیروزه مینا دو جام

سر بینی اش چون دو رزون به هم

گشاده ز دوزخ درو دود و دم

به سر برش موی گره بر گره

چو بر قیر زنگار خورده زره

ز دیوست گفتیش رفتار و پی

درازا و رنگ از شب ماه دی

سوی پهلوان چون که غضبان ز چنگ

رها کرد آن سی منی خاره سنگ

سر از سنگ او پهلوان درکشید

ازو رفت و شد در زمین ناپدید

دگر ره برآمد پر از چین رخان

زدش بر سر آن شاخ شاخ استخوان

بخستش دو کتف و سپر کرد خرد

به گرز اندر آمد سپهدار گرد

چنان زدش بر سر به زور دو دست

که با مغز و خون چشمش از سر بجست

به خنجر سرش را ز تن برگرفت

سوی دیدبانش ره اندر گرفت

پیاده بر آن کُه چو نخجیرگیر

همی شد ز پس تا فکندش به تیر

بشد تا بد آن شهر از آن سوی کوه

به پرسش گرفتند گردش گروه

که با تو درین ره که بد یارمند

که رستی ز دست سیه بی گزند

چنین گفت کان کاو مرا زشت خواه

چنان باد غلتان به خون کان سیاه

سر زنگی از پیش ایشان فکند

برآمد ز هرکس خروشی بلند

دویدند هر کس همی دید پست

گرفت آفرین بر چنان زور و دست

به تاراج دژ تیز بشتافتند

بسی گوهر و سیم و زر یافتند

به خروارها عنبر و زعفران

هم از فرش و از دیبۀ بی کران

غریوان یکی ماهرخ دختری

کزآن شهر بودش پدر مهتری

ببردند نزد پدر هم به جای

فکندند دژ پست در زیر پای

بسی هدیۀ گونه گون ساختند

به پوزش بر پهلوان تاختند

بلابه شدند آن همه شهریار

که بر ما تو باش از جهان شهریار

نپذرفت و یک هفته آنجا ببود

سر هفته زان شهر برکرد زود

یکی پیک با باد همراه کرد

پدر را ازین مژده آگاه کرد

ببد شاد اثرط سپه برنشاند

بدان مژده ده زر و گوهر فشاند

یکی هودج از ماه زرین سرش

زده کله زرّبفت از برش

بیاراست بر کوهۀ زنده پیل

زد آذین ز دیبا و گنبد دو میل

جهان شد بهاری چو باغ ارم

زبرگرد مشک ابر و باران درم

همه پشت پیلان درفشان درفش

ز دیبا جهان سرخ و زرد و بنفش

سواران همه راه بر پشت زین

ستاننده رطل این از آن آن از این

ز بس برهم آمیخته مشک و می

بر اسبان شده غالیه گرد و خوی

بر آیین آن روزگار از نخست

ز سر باز بستند عقدی درست

به هر برزن آواز خنیاگران

به هر گوشه ای دست بند سران

هم از ره عروس نو و شاه نو

در ایوان نشستند بر گاه نو

گشاد اثرط از بهر جفت پسر

یکی گنج یاقوت و دُر سر به سر

براو کرد چندان گهرها نثار

که گنج پدر بر دلش گشت خوار

برآن مهرکش بود صد برفزود

نهان زی پدر نامه ای کرد زود

ز کار سپهدار و آن فر و جاه

همه گفت از کار زنگی و راه

دژم گشت قیصر ز کردار خویش

روان کرد گنجی از اندازه بیش

هزار اشتر آراسته بار کرد

ده از بارگی بار دینار کرد

هزار دگر راست کردند بار

ز فرش و خز و دیبۀ شاهوار

ز زر افسر و یاره و طوق و تاج

به گوهر نگاریده تختی ز عاج

دو صد اشتر آرایش بارگاه

ازو صد سپید و دگر صد سیاه

فرستاد پاک اثرط راد را

همان دخت و فرخنده داماد را

دگر هرکرا بد سزا هدیه داد

به نامه بسی پوزش آورد یاد

زبس خواهشش پهلوان نرم شد

از آزار دل سوی آزرم شد

به خلعت فرستاده را شاد کرد

به پاسخ بسی نیکوی یاد کرد

دگر گفت گامی ره از کام تو

نگردم، نجویم، جز آرام تو

ولیکن بدان مرد بازارگان

ز نیکی بکن هر چه داری توان

بدان کاو دل و جان و رای منست

بدو هرچه کردی به جای منست

بود آینه دوست را مرد دوست

نماید بدو هرچه زشت و نکوست

فرستاد ازینگونه پیغام باز

از آن پس همی بود با کام و ناز

از آن پس شد آن مرد بازارگان

شه روم را تاج آزادگان

ز گرد گزین وز شه روم نیز

همی یافت هرگونه بسیار چیز

به گیتی به جز دست نیکی مبر

که آید یکی روز نیکی به بر

بسی جای ها گفته اند این سخن

که کن نیکویی و به جیحون فکن

پشیمان نگردد کس از کار نیک

نکوتر ز نیکی چه چیزست و یک

به میدان دانش بر اسپ هنر

نشین و ببند از ستایش کمر

وفاترگ کن درع رادی بپوش

کمان از خرد ساز و خنجر ز هوش

براینسان سواری کن از خویشتن

پس اسپت به هر سو که خواهی فکن

...

0
اسدی توسی نظر دهید...

جنگ در شب ماهتاب

شبی بد ز مهتاب چون روز پاک

ز صد میل پیدا بلند از مغاک

به هم نور و تاریکی آمیخته

چو دین و گنه درهم آویخته

زمین یکسر از سایه وز نور ماه

به کردار ابلق سپید و سیاه

مه از چرخ تابان چه از گرد نیل

به روز آینه تابد از پشت پیل

نماینده بر گنبد تیزپوی

دو پیکر تو گوئی چو زرینه گوی

چنان خیل پروین به دیدار و تاب

که عقدی ز لؤلؤ گسسته در آب

چو ترگی مه و گرد او شاد ورد

چو ناوردگاه یلی در نبرد

چو دریای سیمین روشن هوا

زمان و زمین کرده دیگر نوا

تو گفتی در ایوانی از آبنوس

مَه چارده بد یکی نو عروس

شب قیرگونش دو زلف بخم

ستاره ز گردش نثار درم

یکی فرش سیمین کشیده جهان

زمین زیر آن فرش یکسر نهان

بپوشیده شب بر پرند سیاه

یکی شعر سیمابی از نور ماه

برافروخته چهر ماه از پرند

در تیرگیش آسمان کرده بند

چو لوح زبرجد سپهر و ز سیم

ستاره برو نقطه و ماه میم

درین شب سپهبد میان بست تنگ

همی کرد بر نور مهتاب جنگ

پیاده همی تاخت هر سو که خواست

که را گرز کین زد دگر برنخاست

ز بس سر که تیغش همی کرد پخش

زمین کرد گلگون و مه کرد رخش

بدانسان ز گرزش قضا زار شد

که از پای بفتاد و بیمار شد

چنان مرگ گشت از سنانش به درد

که بر خویشتن نیز نفرین بکرد

ز دشمن سواری به برگستوان

همی تاخت مانند کوهی روان

همی زد چپ و راست شمشیر تیز

فکند اندر ایرانیان رستخیز

سپهبد به زیر درختی به کین

بد استاده، چون دید جست از کمین

گرفتش دم اسپ و برجا بداشت

ز بالای سر چون فلاخن بگاشت

هم از باد بنداخت صد گام بیش

دگر سرکشان را درافکند پیش

سپه را ز هر سو پراکنده کرد

ز سر هر مغاکی جراکنده کرد

وز آنجا به لشگرگهش بازگشت

برآسود و بد تا شب اندر گذشت

چو آهخت خور تیغ زرین ز بر

نهان کرد از او ماه سیمین سپر

کمربست گرشاسب بر جنگ و کین

نشاند از چهل سو سپه در کمین

زنای نبردی برآمد خروش

غو کوس در لشکر افکند جوش

دمید آتش از خنجر آبگون

چه آتش که تف جان بدش دود خون

هوا شد چو سوکی ز گرد نبرد

زمین چون پر از خون تن کشته مرد

ز بس گرد بر کرد گردون چون نیل

تو گفتی هوا بود پرزنده پیل

همه یشک و خرطوم پیلان زند

ز خشت دلیران و خم کمند

چنین گفت پس پهلوان با سپاه

که این بیشه بدخواه دارد پناه

گریزان یکی سوی هامون کشید

مگرشان از این بیشه بیرون کشید

یلان سپه پشت برتافتند

ز پس دشمنان تیز بشتافتند

پس از دشت و که خیل ایران زمین

زمین گشادند ناگه چهل سو کمین

گرفتندشان در میان پیش و پس

از ایشان نماندند بسیار کس

چه بر مرد اسپ و چه بر اسپ مرد

بد افتاده هر جای پر خون و گرد

همه دل خدنگ و همه مغز خاک

همه کام خون و همه جامه پاک

یکی درع در بر، سر از گرز پست

یکی را سر افتاده، خنجر به دست

بکشتند چندان که نتوان شمرد

گرفتن دیگر بزرگان و خرد

گرفتار گشت انکه سالار بود

چو دیدش همان گه سپهدار زود

بیفکند بینی و دو گوش مرد

به ده جای پیشانی اش داغ کرد

بدو گفت رو همچنین راهجوی

ز من هر چه دیدی به شاهت بگوی

به تو این بدی ها که کردم، درست

مکافات آن بد سخن های توست

بدان گونه سالار زار و تباه

همی شد، دهی پیش اش آمد به راه

یکی پیرزن دید پالیزبان

ازو خواست تا باشدش میزبان

زن پیر نشناخت او را و گفت

اگر خورد خواهی و جای نهفت

گزارت نیارم که رز کن شیار

نگویم که خاک آور اندر کوار

زمانی بدین داس گندم درو

بکن پاک پالیزم از خار و خو

چنان کرد هر چند سالار بود

که بد گسنه و سخت ناهار بود

سبک جست کدبانوی گنده پیر

به هم نان و خرما و کشکین و شیر

بپرسید کار سپه شاه ازوی

چنین گفت کای شه پژوهش مجوی

من اینک چنین ام ز پیشت بپای

نه هوش و نه گوش و نه بینی بجای

و گر بازپرسی ز دیگر کسان

بخوردند دی مغزشان کرکسان

شه از غم دَر کینه را باز کرد

دگر ره سپه رزم را ساز کرد

...

0
اسدی توسی نظر دهید...

قصه خاقان با برادرزاده

برادر بد آن شاه را ســـــــــــروری

خنیده به مردی به هر کشــــــوری

پدرشان ز گیتی چو بربست رخــت

شدند این دو جـــــوینده تاج و تخت

زمانی نشدشان دل از جنگ سیــــر

سرانجام خاقان یغــــــر گشت چیر

برادرش کشته شد از پیـــــــش اوی

پس ماند از او ســرکشی کینه‌جوی

دلیری که نامش تکین‌تاش بـــــــــود

همه ساله با عمّ بــــــه پرخاش بود

نهان هر گهی تاختن ساختــــــــــــی

بـــــــــــــه تاراج بومش برانداختی

زمانی ز کین پدر توختــــــــــــــــن

نیاســــــــودی از غارت و سوختن

یکی بهره بگرفته بد کشـــــــــورش

شکسته بســــی گونه‌گون لشکرش

همین هفته کآمد سپهبد فــــــــــــراز

همی خواست آمــد سوی جنگ باز

در اندیشه خاقان گرفتار بـــــــــــود

کش از هر دوسو رزم‌ و پیکار بــود

به هم با مهان انجمن کرد و گفـــت

که گردن ندانم چــــــــه دارد نهفت

از این پهلوان وز برادر پســــــــــر

ندانم چــــــــــه آورد خواهم به سر

ز دو رویه دشمن ندانم برســـــــــت

نــــــه پیداست کاختر کرا یاورست

چنانم که سرگشته‌ای روز تنـــــــگ

رهش پیش غرقاب وز پـس نهنگ

کنون چاره جویید تا چون کنیــــــــم

که این خار از پــــــای بیرون کنیم

ره آموز و روزه ده و چاره گــــــر

بوند این سه ســـــر بی پدر را پدر

بسی رأی زد هر کس از روی کـار

سرانجام گفتند کـــــــــــای شهریار

چـــــــــــو آتش نمایدت از دور دود

از آن بــه که سوزدت نزدیک زود

شهان و بـــــــــــزرگان روی زمین

چه فـــرخ پدرت و چه فغفور چین

همه باژ ضحـــــــــــــاک را داده‌اند

ز کامش بـــــــــــرون گام ننهاده‌اند

فـــــــریدون از او به به‌فرنگ و فر

همیدون بـــــــــه داد و نژاد و گهر

گراو را تو فرمان بری ننگ نیست

ترا با سپهــــــــدار او جنگ نیست

هـــــر ان ریش کز مرهم آید به راه

تو داعش کنـــــــــی پیش گردد تباه

همه کاخ و ایوان به بزم و به خوان

بیارای و این پهلوان را بخــــــوان

بــــر او بر شمر هدیه چندان ز گنج

کس آسان شود هرچه دیدست رنج

پـــــــــــس آن گه بدو از برادر پسر

بخوان نامه هـــــای گله سر به سر

کـــــه او خود ز دشمن کشد کین تو

نهد بـــــــــــــر سپهر برین زین تو

به‌دست کسان چون توان گشت شیر

نباید تـــــــــــــــرا پیش او شد دلیر

پسندید خاقان و پیش گـــــــــــــــوان

بفرمود پاسخ ســـــــــــــوی پهلوان

پس از نام و یاد جهان آفـــــــــــرین

ز دل بر سپهبد گرفت آفــــــــــرین

دگــــــر گفت کز باژ و هدیه ز گنج

دهم هـــر چه گویی، ندارم به رنج

ســــــــــزد شاه ایران اگر سرکشیت

که او را چـــــو گرد لشکر کشست

اگـــــــر خواهد از من شه نام جوی

فرستم سرم بـــــــر طبق پیش اوی

بدیـــــــــــــن باژ دو دیده گوهر کنم

ز تن پوستم بـــــــــــــــدره زر کنم

ولــــــــــــــی ارزو دارم از تو یکی

که آری بـــــــه کاخم درنگ اندکی

بــــــــــوی شاد یک هفته مهمان من

بیارای این میهن و مان مـــــــــــن

به جای فریدون اگــــــــــــر دانی ام

گز این آرزو شــــــــــاد گردانی ام

فرستاده را بـــــــــــــاره خویش داد

وز انـــــــــدازه دیبا و زرّ بیش داد

کسی کردش و شـــــد فرسته چو باد

پیام آنچه بـــــــــد گفت و نامه بداد

سپهدار از آن گفتهـــــا گشت رام

که پیغام بد بـــــــــــــا نوید و خرام

ســـــــــــوی شاه با لشکر آغاز کرد

وز ان روی خاقان بشد ســـاز کرد

هـــــــــــــــزار اسپ از فسیله گزید

دوره ده هـــــــزار از بره سربرید

ز گاوان فربه همــــــــی چهل هزار

ز نخچیر و مرغتن فزون از شمار

دو ره صد هــــــــــزار دگر گوسفند

همه کشت و بردشت و صحرافکند

پذیره بـــــــــــــــــه پیش سپهدار شد

چــــو یکجای دیدارشان باز شد()

به بر یکدگر را هـــــم از پشت زین

گرفتند این شـــــاد از آن آن از این

به یکجای بودند هــــــوش هر دوان

همه راه هم پرسش و هـــــــم عنان

سپهدار با هر که بــــــــــود از سپاه

نشستند بر خــــوان هم از گرد راه

ز هر خوردنی ســـــاز چندان گروه

یکی دشت بــد گردش اندر دو کوه

پـــــر از گور و نخچیر کوهش همه

به دشت اندر از گور و آهو رمـــه

به هر گام جامی پـــــــر از لعل می

طبق‌های نقــــــــــل و درم زیرپی

رده در رده کاسه و خــــوان و جام

فروزان به مجمر دورن عود خــام

به زیـــــــــر از طوایف نهفته زمین

ز بر کله در کله دیبــــــــــای چین

سپاهی ز شهد و شکــــــــــر ساخته

همه نیزه در دست و تیغ آختـــــــه

گروهی بــــــــــــه پیکار رفته فراز

گروهـــــی به نخچیر با یوز و باز

ز حلوا به هـــــــــــر صفی میوه‌دار

همه برکشان شکــــــــــرّ و قند بار

طبق‌ها و جـــــــام از کران تا کران

به مشک و می اندوده و زعفــران

سپهریست هــــــــــر جام گفتی مگر

مهش انگبین و ستاره شکــــــــــــر

کمربسته در پیــــــش خوبان پرست

همه باده و بــــــــاد بیزان به دست

چنان روشن از مــــــی بلورین ایاغ

کز او کور دیده به‌شب بی‌چـــراغ

دم نای هــــر جای و چنگ و رباب

پراکنده مستان بــــــــــر آتش کباب

گرفته خورش‌هـــا همه کوه و دشت

کشان پیشــکار آب و دستاروطشت

به بوی خورش‌هــــــــــا ددان تاخته

زبر در هوا مــــــرغ صف ساخته

نسشته به خــــــــوان یکسر ایرانیان

همه چینیان پیش بسته میــــــــــــان

شب و روز خاقان پرستش نمـــــای

کمربسته پیش سپهبد به پـــــــــــای

جدا خوانش هر روز دادی بــــلاش

یکی ابر بد ویژه دینار پـــــــــــاش

ســــــــــــــــر هفته آمد نوندی فراز

که آورد لشکر تکین‌تاش بـــــــــاز

زناکه خروشــــــــــــی برآمد به ابر

شد آن بزم بر سان کام هژیـــــــــر

سپهبد به‌خاقان یغـــــر گفت چیست

چه‌لشکر رسید و تکین‌تاش کیست

بگسترد خاقان ســـــــــخن سربه‌سر

گله هر چه بدش از برادر پســــــر

سپهــــــدار گفت اینست غمری دلیر

کز اینسان از سر خویش سیــــــــر

مـــــن اینجا و او رزمکوش آمدست

همانا که خونش به جوش آمدســت

یکست ابلهان را شتـــــاب و شکیب

سواران بد را چه بالا چه شیـــــب

ترا دل بدین غــــــــــــــم نباید سپرد

که تنها بس او را نریمان گـــــــرد

گرش صدهـــــــزاراند گردان جنگ

همه درگه جنگ و کین تیز چنـگ

ببینی که چــــون گویم ای شیر هین

که خونشان ستاند به شمشیر کیـــن

چنان کن که شبــــگیر با یوز و باز

خرامیم مر جنگ را پیشبـــــــــــاز

می و بزم کاینجاست آنجــــــــا بریم

نریمان زند تیغ و ما می‌خوریــــــم

من از ویژه‌گردان گزینم هــــــــزار

تو بگزین هم از لشکر اندک سوار

بدان تا چـــــــــــــو اندک نماید سپاه

دلیری کند دشمن، آید بــــــــــه راه

مگر ناگهش ســـــــــــر به دام آورم

وز این کار فرجـــــــــام نام آوردم

چــــــــــــو پرّ حواصل برآورد زاغ

برافروخت ز ایوان نیلــــــی چراغ

همان نامزد کرد انـــــــــــــدک سپاه

ببردند و راندند یــــــــک هفته راه

به‌بزم و به‌نخچیر برکوه و دشـــت

چنین تا به ژی دیدار گشــــــــــــت

بر آن تیغ بژ از بر کوهــــــــــــسار

تکین‌تاش با جنگیان ده‌هــــــــــزار

بگفتند از ایران دلیری ستـــــــــرگ

رسیدست نو با سپاهی بــــــــزرگ

ز خاقان یغر جنگ تــــو خواستست

وز ایران نبرد ترا خاستســــــــــت

ز تیغ بژ آمد به پایین کـــــــــــــــوه

بزد صف کین با سپه همگــــــروه

نیامدش باک از دلیری که بـــــــــود

چو گرد سپه دیــــــــد بشتافت زود

...

0
اسدی توسی نظر دهید...

نامه گرشاسب به نزد فریدون

سپهبد گزید این همه چار ماه

یکی نامه فرمود نزدیک شاه

نویسنده قرطاس بر برگرفت

سر خامه در مشک و عنبر گرفت

بر آمد ز شاخ آن نگونسار سار

که بر سیم بارد ز منقار قار

سواری سه اسپه پیاده روان

تنش رومی و چهره از هندوان

همان شیرخواره کش از قیر شیر

ز گهواره بر جست گویا و پیر

همه تنش چشم و همه چشم گوش

همه گوش دل ها ، همه دل خروش

دویدندش با سرنگونی به راه

سخن گفتنش بر سپیدی سیاه

نگارید نام خدای از نخست

که بی نام او دین نیاید دُرست

خداوند هرچ آشکارست و راز

از آهو همه پاک و دور از نیاز

بری از گهر بی گزند از زمان

فزون از نشان و برون از گمان

دگر آفرین کرد بر شاه نو

که بادش بلند افسر و گاه نو

خدیو زمانه کی فرّمند

گشاینده گیتی و ضحاک بند

شه خاور و خسرو باختر

کیومرّثی تخم و جمشید فر

فرستاده از دین به کشور درود

گذارنده بی کشتی اروند رود

دهد شاه را بنده مژده ز بخت

که بنوشتم این دیو کش راه سخت

به خون بداندیش ز الماس کین

بشستم همه بوم ماچین و چین

ز جیحون شدم تا بد آن جا که مهر

بر آن بوم تا بد نخست از سپهر

به هر شاه بر باژ گردم نخست

جز از کام شه کس نیارست جست

به فغفور در سرکشی کار کرد

نشد رام و آهنگ پیکار کرد

بسی پند دادم برش خوار بود

نپذرفت کش بختِ بد یار بود

دل خیره در رأی فرهنگ تاب

بپیچد همی چون سرش ز آفتاب

فرستاد پیشم سپه چند بار

پراکنده بیش از هزاران هزار

همان جادوان ساخت تا روز جنگ

نمودند هرگونه افسون و رنگ

ز سرما و آوای دیو و هژبر

ز مار بپر و اژدهای در ابر

برآمد به هم بیست رزم گران

شد افکنده سیصد هزار از سران

سرانجام هم بخت شه بود چیر

درآمد سر بخت بدخواه زیر

همه بوم چین گشت بر هم زده

بتان برده ، بتخانه آتشکده

دگر سی هزار از گرفتاریان

جز از بردگان اند و زنهاریان

به بند اندرون بسته هشتاد شاه

که با کوس زریّن و گنج اند و گاه

مگر شاه فغفور کش نیست بند

که شه بود و بندش ندیدم پسند

ز گنجش یکی بهره برداشتیم

دگر دست نابرده بگذاشتم

مگر شاه با مهر پیش آیدش

ببخشید گناه و بخشایدش

نریمان یل مژدگان آورست

که مر شاه را بنده کهترست

به هر رزمگه در بدادست داد

چو آید ، کند هر چه رفتست یاد

نشستست بنده دو دیده به راه

بدان تا نمایش چه آید ز شاه

چه فرمان دهد دیگر از رزم سخت

کرا دارد ارزانی این تاج و تخت

به عنوان بر از بنده شاه گفت

که از فرّ او هست با ماه جفت

همه کار فغفور زیبای او

بیاراست آن رسم دربای او

صد و ده شتر را درم بار کرد

چهل دیگر از بار دینار کرد

دگر چارصد دست زربفت چین

گزید آنچه پوشیدی از به گزین

سرا پرده و خیمه پیشکار

عماری و پیل و کت شاهوار

کنیزان دوشیزه تیرست و شست

به رخ هر یک آرایش بت پرست

به دستور او یک به یک برشمرد

سخن راند پس با نریمان گرد

که در ره چنان و دار کارش به برگ

که نبود نیازش به یک کاه برگ

مکن کم ز خوردش همه رسم و ساز

وز او مردمش را مدار ایچ باز

از آن پس چهل جفت یاره ز زر

گزین کرد و صد گوشوار از گهر

دو ثد دانه یاقوت و لعل آبدار

ز درّ و زبر جد دو ره صد هزار

بفرمود کاین با تو همراه کن

چو رفتی نثار شهنشاه کن

گره شد ز غم بر رخ شاه چین

ز کاهش چو افتاد بر ماه چین ()

ز خسته دل زار و چشم دژم

سرشت آتش درد بآب بقم

همی گفت کای پادشاهی دریغ

که ماهت نهان شد به تاریک میغ

بدی باغ آراسته پرنگار

درختانت کندند یکسر ز بار

سپهری بُدی روشن از تو جهان

شدند اختران و آفتابت نهان

عروسی نو آیین بُدی گاه را

ربودند ناگه ز تو شاه را

ندانم که کی بینمت نیز باز

ابا روز شادی و آرام و ناز

دو جز عش ز لؤلؤ شده ناپدید

همی زد ز خون نقطه بر شنبلید

برآرد جهان سرکشان را زکار

کند نرمشان گردش روزگار

سپهر روانرا ببد دستبرد

بسست این چنین چند خواهی شمرد

یکی دایره ست آبگون چنبری

فراوان درین دایره داوری

نه مر پادشاه و نه مر بنده را

شناسد نه نادان نه داننده را

تو ای دانشی چند نالی ز چرخ

که ایزد بدی دادت از چرخ برخ

نگر نیک و بد تا چه کردی ز پیش

بیابی همان باز پاداش خویش

چو از تو بود کژی و بی رهی

گناه از چه بر چرخ گردان نهی

ز یزدان شمر نیک و بدها دُرست

که گردون یکی ناتوان همچو تست

نریمان چو دید اشک فغفور و درد

رخش گشته ماننده برگ زرد

بد گفت مندیش چندان به راه

شکیب آر تا من سوم پیش شاه

به یزدان که بنشینم آن گه ز پای

نگر کامت آرم سراسر به جای

شد و برد پیش آن همه خواسته

اسیران و خوبان آراسته

همه راه پیوسته پنجاه میل

ستور و شتر بود و گردون و پیل

ز گردون به گردون شده بانگ و جوش

جهان پر درای و جرس پر خروش

شه چین جدا بافغستان و رخت

همی رفت بر پیل با تاج و تخت

ورا جای بر زنده پیلی سپید

مهان بر هیونان عودی هوید

سخن جز به دستور سالار بار

نگفتی به ره در جهان نهان و آشکار

خور و پوشش و فرش و خوبان به هم

نکرد ایچ از آن رسم کش بود کم

...

0
اسدی توسی نظر دهید...

ساختن شهر زرنج

چو بگذشت ازین کار ماهی فره

بیآمد به نزدیک آب زره

ز اخترشناس و مهندس شمار

به روم و به هند آن که بد نامدار

بیاورد و بنهاد شهر زرنج

که در کار ناسود روزی ز رنج

ز گل باره ای گردش اندر کشید

میانش دژی سر به مه برکشید

ز پیرامن دژ یکی کنده ساخت

ز هر جوی و شهر آب در وی بتاخت

بسا رود برداشت از هیرمند

وزان جوی و کاریزها برفکند

در این کار بُد پهلوان سپاه

که از شاه کابل تهی ماند گاه

پسر شاد بنشست بر جای اوی

بگردید از آیین و از رای اوی

خراج پدرش آن که هر سال پیش

به اثرط فرستادی از گنج خویش

دو ساله به گنج اندر انبار کرد

دگر طمع کشورش بسیار کرد

بسی دادش اثرط به هر نامه پند

نپذرفت و بد پاسخ آراست چند

همیدونش دستور فرزانه هوش

بسی گفت کاین جنگ و کین رامکوش

به صدسال یک دوست آید به دست

به یک روز دشمن توان کرد شست

چو بود آشتی نو میآغاز جنگ

پس شیر رفته مینداز سنگ

تن و جان بود چیز را مایه دار

چو جان شد بود چیز ناید به کار

تو این پادشاهی بیابی که هست

به از طمع مه زین که ناید به دست

پشیزی به دست تو بهتر بسی

ز دینار در دست دیگر کسی

نگه کن که در پیشت آبست و چاه

کلیجه میفکن که نرسی به ماه

شهان از پی آن فزایند گنج

که از تن بدو بازدارند رنج

تو گنج از پی رنج خواهی همی

فزودن بزرگی بکاهی همی

ز گرشاسب ترسد همی چرخ و بوم

سُته شد ز گرزش همه هند و روم

شهان را همه نیست پایاب اوی

چه داری تو با این سپه تاب اوی

چو آتش کنی زیر دامن درون

رسد دود زود از گریبان برون

مکن بد که تا بد نیایدت زود

مدرو و مدوز و ترا رشته سود

برآشفت و گفتش تو لشکر پسیچ

ز پیکار گرشاسب مندیش هیچ

دو سال است کاو شد ز درگاه شاه

به نزدیک آب زره با سپاه

به نوّی یکی شهر سازد همی

ز هر شهر مردم نوازد همی

به ما تا رسد گرد او در نبرد

ز زاول برآورد باشیم گرد

بُدش ابن عم نام انبارسی

بدادش ز گردان دو صد بار سی

فرستادش از پیش و سالار کرد

ز پس با سپه ساز پیکار کرد

گزید از دلیران دو ره چل هزار

صد و شست پیل از در کارزار

بشد تا سر مرز کابلستان

به کین جستن شاه زابلستان

خبر شد برِ اثرط سر فراز

سبک خواند لشکر ز هر سو فراز

برادرش را سروری هوشیار

پسر بُد یکی نام او نوشیار

ورا کرد پیش سپه جنگجوی

بَرِ شهر داور فرود آمد اوی

...

0
اسدی توسی نظر دهید...

نامه گرشاسب به شاه قیروان

وز آن سو جهان پهلوان با سپاه

بیآمد به یک منزلی کینه خواه

به خیمه بپوشید روی زمین

دبیر نویسنده را گفت هین

گشای از خرد با سر خامه راز

به افریقی از من یکی نامه ساز

سخن ها درشت آر از اندازه بیش

بخوانش به فرمان کمربسته پیش

نویسنده کرد از سخن رستخیز

به انگشت مر خامه را گفت خیز

شد آن خامه چون کش بتی دلپذیر

پرستنده دست چابک دبیر

ز دیده همی ریخت باران مشک

به مژگان همی رفت کافور خشک

گهی شد سوی خانه آبنوس

گهی روی سیمین زمین داد بوس

نخست از سخن نام یزدان نگاشت

که گشت زمان بر دو گونه بداشت

سرانجام گیتی در آغاز بست

روان را به باد روان بازبست

خم چرخ جای خور و ماه کرد

زمین گوهران را گره گاه کرد

دگر گفت ضحاک شاه جهان

شنیدست کردارت اندر نهان

که خوبربد و جنگ و خون کرده ای

ز بند خرد سر به برون کرده ای

مرا مارکش خواندی و بدسرشت

ورا نام بردی به دشنام زشت

شدی سرکش ایدون که چون اهرمن

نبینی همی کس بر از خویشتن

کنون کآمدم رزم را خاستی

جز آن دیدی آخر که خود خواستی

به چونین سپه رزم سازی همی

به زور تن خویش نازی همی

ز کژی نشد راست کار کسی

به ناموس رستن نشاید بسی

نگه کن که بر منهراس دلیر

چه آوردم از گرز و بازوی چیر

گرفتمش تنها چو جنگ آمدم

که در جنگش از یار ننگ امدم

همه کشور روم تا بوم هند

به هم بر زدم تا به دریای سند

نه کس دید یارست برز مرا

نه برتافت که باد گرز مرا

کنون گر نگیری ره کهتری

نیایی بَر شه به فرمانبری

به خاک آرم از ماه گاه ترا

براندازم این بارگاه ترا

تنت پیش جنگال شیران برم

سرت بر سنان سوی ایران برم

به قرطاس بر شد پراکنده حرف

بسان صف ماغ بر سوی برف

چو نامه ز خامه به پایان رسید

سپهبد فرستاده ای برگزید

دگر داد چندی پیام درشت

فرستاده پوینده نامه به مشت

چو آمد به نزد شه قیروان

ورا دید خندان و روشن روان

در ایوانی از درّ تابان چو هور

زمین جزع و دیور زرّ و بلو

دو صد کنگره گردش افراشته

به یاقوت و در پاک بنگاشته

برابرش یک صفّه دیگر ز زر

زمین سیم و بامش ز جزع و گهر

چهل تخت زرین درو شاهوار

چه از زرّش پایه چه از زرّ نگار

میانش ستون چار بفراخته

سپید و بنفش از گهر ساخته

چنان هر ستونی که از رنگ و تاب

گرفتی ز دیدار او دیده آب

مهین مسجد قیروان را کنون

بماندست گویند از آن دو ستون

نهفته به زربفت چینی طراز

گشایندشان روز آدینه باز

برافراز تختی ز زر بود شاه

به کف گرز و بر سر ز گوهر کلاه

فرسته چو بایست نامه بداد

نویسنده بر شه همی کرد یاد

به چوگان فرهنگ پیر کهن

به میدان درافکند گوی سخن

بگفت آنچه بود از پیام درشت

تو گفتی که شمشیر دارد به مشت

برافروخت افریقی از کین و خشم

بپرداخت دل بر فرسته ز چشم

بفرمود تا دست سیلی کنند

به سیلی قفاگهش نیلی کنند

درودش سمن برگ پیری ز بن

برید از دهانش درخت سخن

به خواری و دشنام و زخمش براند

دو سالار بودش ز لشکر بخواند

دو ره صد هزار از دلیران خویش

بدیشان سپرد و فرستاد پیش

فرسته بر پهلوان شست پگاه

خبر دادش از کار شاه و سپاه

ز کینه به خون پهلوان شست چنگ

سبک با سپه شد پذیره به جنگ

دو لشکر برابر چو صف ساختند

درفش از بر مه برافراختند

شد از مهره بر مهر گردون خروش

دم نای در گیتی افکند جوش

زمین با مه از گرد انباز گشت

ز خاور ز بس بیم خور بازگشت

شد از سهم پیچان نهنگ اندر آب

به که بچه بگذاشت پرّان عقاب

دو لشکر به یک ره به هم بر زدند

گهی گرز کین گاه خنجر زدند

ز بس کشته چرخ انبه جان گرفت

ز بس خون دل خاره مرجان گرفت

ز گردان خاور سواری چون ابر

برون تاخت با خشت و با خود و گبر

صف خیل ایران پراکنده کرد

کجا تاخت هامون پرافکنده کرد

چو آمد بر پهلوان سپاه

ورا دید بر پیل در قلبگاه

بر او خشتی از گرد بنداخت تفت

تو گفتی ستاره ز گردون برفت

نیامد گزندی به گرد دلیر

هم آن گه ز پیل ژیان جست زیر

گربیانش با دست و خنجر به مشت

گرفت و ، ز زین زد بکشت

هم از جای تن بر سپه برفکند

همه شیب و بالا تن و سر فکند

بدین دست نیزه، بدان تیغ تیز

به هر دو همی جست رزم و ستیز

به نیزه ز پیل و ، به خنجر ز زین

پلان را همی زد نگون بر زمین

دو سالار افریقی از جنگ او

بماندند بیچاره در چنگ او

سپه نیز ترسنده گشتند پاک

ز خون همچو شنگرف شد روی خاک

یکی زآن دو سالار هشیارتر

خردمند تر بود بیدار تر

به دل گفت کز شاه شد تاج و تخت

همین پهلوانست پیروز بخت

کنون پیش از این کاین کشفته سپاه

شکست آرد و کار گردد تباه

بَر پهلوان رفت باید مرا

کز او هر چه خواهم برآید مرا

هر آن کاو به هر کار بیند ز پیش

پشیمان نگردد ز کردار خویش

بتر کار را چاره باید گزید

که آسان ترین چاره آید پدید

سبک با تنی صد سران سپاه

بَر پهلوان رفت زنهار خواه

بسی چیز دادش جهان پهلوان

پذیرفت شاهیش بر قیروان

همان گه به کین با سپه حمله برد

هر آن کس که بود از دلیران گرد

ز کشته چنان گشت بالا و پست

که هامون ز مرکز فروتر نشست

به قلب آنکه سالار بد کشته شد

بداندیش را بخت برگشته شد

سواران بریدند بر گستوان

فکندند خفتان و خنجر گران

یکی خواست زنهار و دیگر گریخت

دلاور ز بد دل فزونتر گریخت

چنین تا در قیروان ز اسب ومرد

همه کشته بد راه پر خون و گرد

ز بس خون که هر جای پاشیده شد

زمین همچو روی خراشیده بود

چو آورد چرخ از ستاره سپاه

شب قیرگون شد گروس سیاه

مه اندر کمان برد سیمین سپر

میان بست جوزا به زرین کمر

سپهبد بر مرز شهر ودود

بزد خیمه تا لشگر آمد فرود

بر افریقی از غم جهان تنگ شد

دگر ره سوی چارهء جنگ شد

همه شب به کار سپه ساختن

نپرداخت از گنج پرداختن

...

0
اسدی توسی نظر دهید...

جنگ نریمان با تکین‌تاش

نریمان بیآمد هـــــــــــــم اندر زمان

به نـــــــــزد سپهدار و خاقان دمان

چنین گفت کامروز هـــر دو ز دور

نظاره بــراین جنگ سازید و شور

شما جام گیرید هــــــــــر دو به بزم

که من تیغ خـــــواهم گرفتن به‌رزم

اگـــــــــــــر بخت هشیار یار منست

بدین دشت پیــــــــــکار کار منست

از ایرانی و زاولی هــــــــر که بود

بفرمود تا صــــــــــف کشیدند زود

چو صف زد زدورویه یکسر سپاه

غریو از دل کـــــــوس برشد به‌ماه

سواری یغــــز غزنی از پیش صف

برون‌زد، دو سر خشتی‌ از کین به ‌کف

یکی تبتی جوشن انــــــــــــدر برش

کلاهی سیه چاپر بــــــــــــر سرش

به آورد گه‌گشت آن‌گه چو بــــــــاد

ز میدان به‌زین کوهه برسر نهــاد

ســـوی قلب خاقان به‌کین حمله‌برد

هم از گرد بفکند جنگی دو گـــــرد

دو دیگر فکند از ســـــــــوی میسره

برد باز بــــــــــــــــر میمنه یکسره

یکی ترک دیـــــــگر ربود از کمین

سوی لشکرش برد و زد بـر زمین

ز شــــــــادی گرفتند ترکان خروش

نریمان برآمد ز ترکان به جــــوش

بدو گفت از اینسان بـــــــود کارزار

یکی به‌زما کز سپاهت هـــــــــزار

ازاین کودک اکنــــون به‌دشت نبرد

نگه کن تو پیکار مردان مـــــــــرد

یکی نعره زد همـــــــــــچو شیر یله

که غرّد چو از عــــــــــزم بیند گله

شباهنگ پیشانـــــــــــــــــی ماه نعل

برانگیخت، گیتی به‌خـون کرد لعل

ززخمش همــــی در زمین خم فکند

سپاهــــــی بهٔک حمله برهم فکند

به‌میدان ز خون چون درآورد جوی

میان دو صف شد هم‌آورد جــــوی

به ناورد بلخی ســـــــــواری گرفت

سپــــــــربازی و نیزهداری گرفت

خروشید کأن تــــــــــرک پرخاشگر

که خشتش دو سر بـــد، کله چارپر

کجا تا ربایمش هـــــــــــم در شتاب

بسوزانمش در تـــــــــــــــف آفتاب

همان‌ترک‌بیرون‌زد ازصف چوشیر

گزیزنده یاب ابلقی تند زیــــــــــــر

میان در کمــــــــــــربند مالیده تنگ

به چاچی کمـــــان در نهاده خدنگ

خروشــــــــان نمود او ز دور آستی

که پیش ای اگر مرمرا خواستــــی

برانگیخت بــــــــــــاره نریمان گرد

به بازیگری دست ناورد بـــــــــرد

کمان قبضه و تیـــر و نیزه به‌دست

بسه‌نیزه بگرفت وزه‌رابه شست()

همی‌تاخت پیچـــان به‌گردش عنان

که تیرش زند سینه را یا سنـــــــان

چویک چندگشت، اندر آمد چـودود

زدش نیزه وز پشت ابلق ربـــــــود

به‌نوک سنان بـــــــــر مه افراختش

زمانی ز هر ســـــــــو همی‌تاختش

پس انداخت از نیــــــــــزه بر قلبگاه

برآمد غو کـــــــوس از ایران سپاه

چنان نعره‌شان بــــر مه و زهره شد

که مه بی‌دل و زهره بی‌زَهره شــد

سپهدار و خاقان فـــــــــــــرخنده نام

به شادیش هر دو گرفتند جـــــــــام

نریمان دگــــرباره از چپ و راست

بگشت‌و از ایشان همآورد خواست

برون تاخت گردی دگـر چون هژیر

کمان کرده الماس بارنده ابــــــــــر

به گردش ز هر سـو سواری گرفت

بــــــه تیغ و سنان کامکاری گرفت

پس از جـــــــــــــای مانند تند اژدها

درآمد، بدو کـــــــــــرد خشتی رها

نریمان ســـوی چپ عنان برشکست

سوی‌ راست بگــــرفت‌ خشتش‌ به ‌دست

چنان زدش بــــــر ناف زخم درشت

که باکوهه زینش بــــردوخت پشت

بیآویخت یکــــــسو ز زین سرنشیب

سرش پای شــــد پشت پایش رکیب

به‌میدان دگــــــــــرباره ناورد کرد

همی کشت هرکه آمــــدش در نبرد

به‌نیزه ز زین مــــــــــرد برداشتی

هم از بــــــــر به شمشیر بگذاشتی

مکش، زنده بر بایش از پشت زین

سبک هدیه آور به خاقان چین

بگشتند هر دو چو شیر نژند

گرفتند گاهی کمان، گه کمند

همه ترگ و خفتانشان گشت چاک

فروریخت خنجر، زره گشت خاک

عمودگران چون کمان یافت خم

سنان گشت چوگان و نیزه قلم

سپرها چو بیشه شد از زخم تیر

رخ از رنگ آهن به کردار قیر

سرانجام ترک آنچنان تاخت گرم

که از زور بر چرمه بنوشت چرم

بزد خنجری بر نریمان گرد

سپر نیمی و اوج ترگش ببرد

گرفت آتش از زخم تیغش هوا

ولیکن ندید آنچه بودش هوا

نریمان به چاره همی زنده جست

گه او را برد نزد خاقان درست

عنان تافت بگریخت پیشش ز جنگ

ببد تا رسید اندرو ترک تنگ

کمند آن گه از پس به باد گریز

میانش اندر افکند و کرد اسپ تیز

فکندش ابر خاک چون بی‌هشان

همی برد تا پیش خاقان کشان

بدو گفت کاین بیم خورده سوار

به هدیه از این کودک خرد دار

از ایرانیان رفت بر چرخ غو

ز کردار آن نو سپهدار گو

سپر برگرفتند و شمشیر تیز

به هم حمله بردند دل پر ستیز

جهان گشت بر چشم ترکان بنفش

فکندند یکسر سلاح و درفش

ز پیش اندرون تیغ کهسار بود

ز بس تیغ گردان خونخوار بود

ز چندان سپه یک دلاور نماند

گریزان برفتند چون سر نماند

همه دشت و که بد پراکنده باز

سلیح و ستوران و آلات ساز

گرفتند سرتاسر ایرانیان

نیآمد به یک موی کس را زیان

وز آن جا سوی شهر پیروز روز

کشیدند نیک اختر و دلفروز

چنان شاددل بود خاقان ازین

که گفتی نهادست بر چرخ زین

تکین‌تاش را برد جایی نهان

سرآورد بروی درنگ جهان

دو هفته در گنج بگشاد شاد

به بزم و به بخشش همی داد داد

به ایرانیان و سپهدار چیر

همیدون به فرّخ نریمان شیر

ببخشید هر هدیه چندان که نیز

نباشد به صد گنج ازآن بیش چیز

سپهبد فرستاد نامه به شاه

ز پیروزی و کار آن رزمگاه

ز رزم نریمان یل روز کین

وز آزادی شاه توران زمین

چنینست از دیرباز این جهان

رباینده آن زاین به کین این از آن

نه آشوب گیتی به هنگام تست

که تا بد همیدون بدست از نخست

همانست گیتی و یزدان همان

دگرگونه ماییم و گشت زمان

آیا توشه‌ات اندک و ره دراز

چه سازی چو آیدت رفتن فراز

دل از آز گیتی چه پر کرده‌ای

از او چون بری آنچه ناورده‌ای

ازاو کام دل در جوانی بجوی

که جوید ز تو کام در پیری اوی

بسی خویش و پیوند تو زیر خاک

همی بینی از پیش و نایدت باک

به دیگر بزرگان نگر تا چه کرد

برآرد همان از تو یک روز گرد

سواریست عمر از جهان در گریز

عنان خنگ و شبرنگ را داده تیز

دو اسپست و مرد دو اسپه به راه

سبک‌تر به منزل رسد سال و ماه

بدان کوش کایمان به بیرون بریم

که یکسر به گرداب گردون دریم

...

0
اسدی توسی نظر دهید...

خبر یافتن فریدون از آمدن نریمان

ازین مژده چون آگهی یافت شاه

بر افروخت از ماه برتر کلاه

هزار اسپ بالای زرینه ساز

فرستاد با لشکر از پیشباز

دو ره پیل سیصد چو دریا به جوش

ز برگستوان دار و از درع پوش

ز صندوق پیلان خروشنده نای

غریوان شده زنگ و کوس و درای

دو صد پیل در دیبه رنگ رنگ

ز برشان درفش دلیران جنگ

همه پیلبانان به زرین کمر

ز دُر تاجستان ، گوشوار از گهر

پلنگان به زنجیر زرّینه بند

همان گرگ و شیر ژیان در کمند

شد آمل بهشتی نو آراسته

درم ریز و دیبا فشان خواسته

سه منزل سپه داده زی راه روی

دورویه زده صف به کردار کوی

تبیره زنان پیش و بازیگران

سران می دهنده به یکدیگران

سپر در سپر گیل مشکین کله

خروشان همه چون هژیر یله

ز رنگین سپرها چنان بُد زمین

کجا چرخ در چرخ دیبای چین

همه مردم شهر بی راه و راه

زده صف به دیدار فغفور شاه

طرازیده بر پیل اورنگ اوی

ز گوهر گرفته جهان رنگ اوی

یکی چتر طاووس رنگ از برش

ابر سر ز یاقوت و دُر افسرش

بَر درگه شه چو آمد فراز

چنان کش همی دید شاه از فراز

ز پیل زیان آوریدند زیر

زمانی بماندند بر جای دیر

ببردند زی کاخ شاه بلند

نهادند بر پایش از زرّ بند

فریدون نیاورد ازو هیچ یاد

نپرسیدش از بُن نه امید داد

برش نیز یک هفته نگذاشت کس

بباد فرهش بد همین کرد بس

نریمان بر شه شد از گرد راه

گرفت آفرین داد نامه به شاه

نخست از نثار آنچه بُد پیش برد

پس آن گه دگر هدیه ها برشمرد

به یک هفته در هفتصد بار شش

بُد از پیش شه مردم بارکش

همی گفت چون کشور چین که دید

که چندین شگفت از وی آمد پدید

نه در گنج ماند و نه در کاخ جای

نه در باغ و ایوان و نه در سرای

کشنده سته مانده بی پای و پی

شمارنده از رنج خون گشت خوی

از آن پس نریمان به پای ایستاد

فروبست دست و زبان برگشاد

به بوسه نشان کرد مر خاک را

گرفت آفرین خسرو پاک را

ز فغفور و آرایش کشورش

سخن راند و از گنج و از لشکرش

که شاهی سزا افسر و گاه را

ندیدم چو او جز شهنشاه را

اگر بر خرد خیره بیداد کرد

شدش گنج و رنجش همه باد کرد

نپیچد شه از مردمی رأی خویش

فرستدش دلخوش سوی جای خویش

نباید بُد ایمن به بخت ارچه چیر

که دولت نماندست یک جای دیر

که داند که این چرخ بدساز چیست

نهانیش با هر کسی راز چیست

به رنجست آنکش هنرها مِهست

نکوکاری و نیکنامی بهست

که ماند نکونامی ایدر به جای

بود با تو نیکی به دیگر سرای

شمر یافه تر زندگانی تو آن

که نکنی نکویی و داری توان

بود دوری از بد ره بخردی

بهی نیکی و دوریت از بدی

به تلخی چو ز هست خشم از گزند

ولیکن چو خوردیش نوشست و قند

ببخشود شه ز آن سخن ها و گفت

بزرگی فغفور نتوان نهفت

ورا این بزرگیش بی راه کرد

که با ما به کین دست بر ماه کرد

ازین نیست باد فره اکنونش بیش

که یک هفته شد تا نخواندمش پیش

ببر خلعت و بند بردار ازوی

به پوزش دلش پاک از اندُه بشوی

بگویش گناه از تو آمد نخست

که فرمان ما داشتی خوار و سست

کمان ، گاه ضحاک بنداختی

چو گاه من آمد به زه ساختی

من این بد مکافات آن ساختم

نه ز آن کارج تو شاه نشناختم

کنون بودنی بود مندیش هیچ

امید بهی دار و رامش پسیچ

مر این خانه را خانه خویش دان

مرا گرچه بیگانه از خویش دان

به تو گر بدی کردم از آزمون

به هر بد کنم صد نکویی فزون

ز دیدار تو شرم دارم همی

بدین کرده ها پوزش آرم همی

ز خواری و رنجی کت آمد مشیب

گه گیتی چنینست بالا و شیب

سپهر روان با کسی رام نیست

ز نیک و بد و ماش آرام نیست

چو پرّنده مرغیست فرخنده بخت

جهان باغ و ماها سراسر درخت

به باغ اندرون مرغ پرّان ز جای

نشیند بر آن شاخ کآندیش رأی

بر آن باش فردا که هر دو به کام

نشینیم یک جای و گیرم جام

نریمان شد و برد خلعت پگاه

بپوشید و شد شاد فغفور شاه

گرفت آفرین پشت را داد خم

ز شادی به چشم اندر آورد نم

چو شاه فروزندگان از سپهر

ز پیروزه گون تخت خود دید چهر

فریدون پگه کرد سوری پسیچ

کز آن سان نبد دیده فغفور هیچ

به گلشن گهی کز دو سو داشت در

نمودند دیدار با یکدیگر

ز هر در درآمد یکی ، تا ز جای

نه برخاست باید یکی را به پای

به بر یکدیگر را گرفتند شاد

به پوزش سخن چند کردند یاد

نخستین گرفتند بر خوان نشست

پس از آن گه به بگماز بردند دست

نشستنگهی بود ایوان چهار

ز هر گونه آراسته چون بهار

میان اندرون خانه رنگ رنگ

ز مینا گِل او ز بیجاده سنگ

همه بومش از صندل و چوب عود

بدو اندر از زرّ سیصد عمود

معلق بدو چارصد کنگره

ز جزع و بلور و گهر یکسره

بساطش سراسر زبر جد نگار

همه شفشه زرّ بد پود و تار

ابر پیشگه تختی از لاژورد

گهر در گهر ساخته سرخ و زرد

دو صد طاس پر عنبر از پیش تخت

زده در میانشان ز مرجان درخت

ز زرّ بی کران نار و نارنج بود

که هر یک بهای یکی گنج بود

همه دانه نار یاقوت و دُر

ز کافور نارنج ها کرده پُر

طبق های نقل از عقیق یمن

پُر از مشک کرده بلورین لگن

ز هر سو یکی باد بیزن ز بر

فروهشته از پرّ طاووس نر

ز کافور شمامها ریخته

تل عود و آتش برآمیخته

پر از درّ و یاقوت هر جای جام

خمی پخته می هر سوی از سیم خام

به هر گوشه جز عین یکی آب گیر

گلاب آب و دُر سنگ و ریگش عبیر

ز سیم و ز زر مرغ و پیل و دده

به نیرنگ کرده روان بر رده

چو نخچیرگاهی به وقت بهار

در او هم گلستان و هم گل به بار

هزار از بزرگان خسرو پرست

تکوک بلورین و بالغ به دست

بتان سرایی میان بسته تنگ

به کف جام وز جامه طاووس رنگ

همه سرو سیمین به زرّین کمر

همه میگسار آهوی مشک سر

به شمشاد پوینده عنبر فروش

به یاقوت گوینده در خنده نوش

فروزان به مجمر یکی عود خشک

فشانان به باد آن دگر گرد مشک

می زرد بد در بلورین ایاغ

چو در آب پاک از نمایش چراغ

نوا پیشگان بر گرفتند رود

همی جام می داد جان را درود

بدینسان فریدون مهی بیشتر

همی ساخت هر روز بزمی دگر

همه یاد فغفور چین خواستی

به شادیش با جام برخاستی

ز هر تحفه چندانش آورد پیش

که هم چین شدش خوار و هم گنج خویش

از آن پس نریمان یل را نواخت

ز بهرش بسی خسروی هدیه ساخت

صدش بدره بخشید دینار گنج

ز هر دیبه رخت پنجاه و پنج

دو صد ریدگ ترک با اسپ و ساز

پری چهره سی خادم دلنواز

ز شمشیر و ترگ و سپر بی شمار

ز خفتان و از درع و جوشن هزار

ز گستردنی بار سیصد هیون

شراع و ستاره ده از گونه گون

زرنج و همه غور و زابلستان

هم از بلخ تا بوم کابلستان

بدو داد پیوسته تا مرز سند

نبشته همین عهدها بر پرند

سزا هر که را بود با او بهم

گهر داد و بالا و زرّ و درم

دگر هر چه بُد اندر آن بزمگاه

ز خوبان و از فرش وز تخت و گاه

ببخشود یکسر به فغفور چین

یکی کرسی نغز دادش جز این

ز زر بر سرش کودکی میگسار

به کف جامی از گوهر شاهوار

هر آن گه که شه دست بفراشتی

وی آن جام می پیش او داشتی

چو خوردی به آواز گفتی که نوش

ازو بستدی باز بودی خموش

شراعی که از پرّ سیمرغ بود

بدادش پُر از گوهر نابسود

دگر تاجی از گوهر شاهوار

که شب شمع با او نبودی به کار

بدادش ز بیچاره تختی دگر

طرازیده بر پشت شیری ز زر

که هر ساعت آن شیر جستی ز جای

زدی نعره آن گه نشستی ز پای

به کام اندر آتش دمیدی ز دور

شدی زو هوا پُر بخار بخور

دو یاقوت دادش دگر لعل رنگ

صد و بیست مثقال هر یک به سنگ

چهل دّر دیگر همه نابسود

که هر یک مِه از خایه باز بود

به مثقال سی سرخ گوگرد پاک

به یکپاره چون اختری تابناک

دگر هر چه از چین بُد آورده چیز

سراسر بدو باز بخشید نیز

به درگاه او باز فغفور شاه

ببخشید یک یک همه بر سپاه

جز آن افسرین گوهر شاهوار

دگر آنچه در راهش آمد به کار

شه گیتی از بهر گرشاسب باز

بسی هدیه گونه گون کرد ساز

هم از کوس و منجوق وز تخت زر

هم از پیل و بالا و تیغ و کمر

قبا و کلاه گهربفت خویش

دگر هدیه هر چیز دَر گنج بیش

همه بوم ماهان و جای مهان

هم از قهستان تا در اصفهان

بدو داد تا مرز قزوین و ری

یکی عهد بر نامش افکند پی

مهانی که بودند با او به چین

سزا هدیه ها داد نو هم چنین

...

0
اسدی توسی نظر دهید...

جنگ نوشیار با انبارسی

به جنگ آن دو سالار پیش از دو شاه

رسیدند زی یکدگر کینه خواه

دو لشکر زدند از دو سو پره باز

ببد دست جنگ دلیران دراز

سواران به یک جا برآمیختند

پیاده جدا درهم آویختند

سر خنجر آتش شد و گرد دود

چو آتش کزو جوش خون خاست زود

بغرید کوس و برآمد نبرد

برخشید تیغ و بجوشید گرد

نوان گشت بوم و جهان شد سیاه

بلرزید مهر و بترسید ماه

یکی بزمگه بود گفتی نه رزم

دلیران درو باده خواران بزم

غو کوسشان زخم بربط سرای

دم گاو دم ناله و آوای نای

روان خون می و نعره شان بانگ زیر

پیاله سر خنجر و نقل تیر

به هر گوشه ای مستی افکنده خوار

چه مستی که هرگز نشد هوشیار

چویک رویه پیکار پیوسته شد

زگردان بسی کشته وخسته شد

دمان نوشیار از میان نبرد

به انبارسی ناگهان باز خورد

برآورد زهر آبگون خنجرش

به زخمی زتن ماند تنها سرش

سپه چون سپهبد نگون یافتند

عنان یکسر از رزم برتافتند

زپس خیل زاول سه فرسنگ بیش

برفتند و دشمن گریزان ز پیش

فکندند از ایشان بسی رزم ساز

چو خورشید شد زرد،گشتند باز

همان گه شه کابل اندر رسید

همه دشت وکه کشته وخسته دید

زدش ز آتش درد بر مغز دود

که شب گشت وهنگام کوشش نبود

تن کشته انبارسی باز جست

برو رُخ به خون دو دیند بشست

یکی عود با زعفران برفروخت

مر آن کشته را تن به آتش بسوخت

هم از بهر آن کشته بر انجمن

بسی کس به آتش فکندند تن

سپه هر کجا کشته شان بد دگر

همه شب بدند از برش مویه گر

به یاری بر نوشیار از سران

همان شب بیامد سپاهی گران

...

0
اسدی توسی نظر دهید...

برون آوردن شاه قیروان لشگر به جنگ

چو بر تیره شعر شب دیر باز

سپیده کشید از سپیدی طراز

فرو شست خور تخته لاژورد

ز سیمین نقطها به زر آب زرد

به دشت آمد از قیروان لشکری

که بگرفت از انبوهشان کشوری

سپاهی چو آشفته پیلان مست

همه نیزه و تیغ و خنجر به دست

گرفته سپرها ز چرم نهنگ

برافکنده برگستوان پلنگ

بپوشیده جوشن سران سپاه

ز ماهی پشیزه سپید و سیاه

یکی بهره خفتان ز کیمخت کرگ

هم از مهرهء ماهیان خود وترگ

دو لشکر برآمیخت از چپ و راست

ده و گیر پرخاش جویان بخاست

ز هر سو همی کوس زرین زدند

دو سرنای رویین و سرغین زدند

پر از رنگ یاقوت شد چهر تیغ

پر از اشک الماس شد چشم میغ

هوا پرده ای گشت چون قیر تار

ز خشت اندرو پود و از تیر تار

ز نعره طپان گشت بر چرخ هور

به دیگر جهان جنبش افتاد و شور

خم چرخ ها پاک بر هم شکست

دل کوه و هامون به هم در نشست

ز بس خون روان گشته هر سو به تگ

زمین چون جگر، جوی ها گشته رگ

ز بر مغز کوبنده کوپال بود

به زیر از یلان بر سر او بال بود

شده گرد چون زنگی بی دریغ

ز خون گشته گریان و خندان ز تیغ

از آن کین به دریا درون ماهیان

همی کشته خوردند تا ماهیان

سه روز این چنین بود خون ریختن

بماندند گردان از آویختن

نه کس را بد آرامش از جنگ و تاب

نه در مغز هوش و، نه در دیده خواب

کف از زخم سوده، میان از کمر

دل از جان ستوه آمده، تن ز سر

شد آکنده بر مرد خفتان ز گرد

ز خوی درع ها گشته زنگار خورد

ز بس جوش پیکار و رنج و نهیب

نماند آن زمان پهلوان را شکیب

میان دو صف با کمان و کمند

برون تاخت بر زنده پیلی بلند

به زیر اندرش گفتی آن پیل مست

سپه کش دزی بود پولاد پست

دزی بر سر چار پویان ستون

ز درگاه دز اژدهایی نگون

بسان کهی جانور تیزپوی

چو کوهی خروشنده، کوهی بر اوی

دَدَش خشت و نخچیر مردان جنگ

گیاهاش ژوپین، عقابش خدنگ

ز کفکش همی جوش بر ماه شد

زمین هر کجا گام زد چاه شد

سپهدار با اژدهافش درفش

براو کرده از گرد گیتی بنفش

به افریقی اندر زمان ترجمان

فرستاد و گفت ای بد بدگمان

اگر هست چرخ روان یاورت

فرشته همه آسمان از برت

زمین گنج داری و دریا پناه

زمانه رهی و ستاره سپاه

درختان شوندت دلیران جنگ

همه برگشان تیغ گردد به چنگ

شود کوه خفتان و خورشید ترگ

کند یاری تیغ و خشت و تو مرگ

بکوبم به گرز گران سرت پست

کنم رخش از خون برو تیغ و دست

نیرزی تو و هر چه لشکرت پاک

بَر زخم گرزم به یک مشت خاک

به یزدان گناهیت بودست سخت

کت امروز پیش من افکند بخت

به زنهار پیش آی و فرمان پرست

که تا پیش شاهت برم بسته دست

و گرنه بیا هر دو از نام وننگ

بکوشیم پیش دو لشکر به جنگ

ببینیم تا بر که سختی بود

که را زآسمان چیر بختی بود

نباید مگر نیز خون ریختن

رهند این دو لشکر از آویختن

دژم گفتش افریقی جنگجوی

که رو خیره سر پهلوان را بگوی

تو مشتی نخوردی ز مشت تو بیش

همان زان گران آیدت مشت خویش

جوان کش بود زَهره و زور تن

نبیند کسی برتر از خویشتن

به ماری بسباس دیوی نژند

چه جویی بزرگی و نام بلند

که تنها چو خنجر به چنگ آیدم

ز صد چون تو در جنگ ننگ آیدم

به کین بر زمان پیشدستی کنم

به یک دست با پیل کستی کنم

اگر تنت دریاست ور کوه برز

بسوزم به تیغ و بدرّم به گرز

تو پنجه تن از لشکرت بر گزین

من از لشکر خویشتن همچنین

ببینیم تا در صفت کارزار

کرا زین دو لشکر بود کار زار

چو ایشان ز هم می برآرند گرد

من و تو شویم آن گهی همنبرد

بگفتند و هر دو ز لشکر چو شیر

گزیدند پنجاه گرد دلیر

به ده جای کوشش برانگیختند

بهم پنج پنج اندر آویختند

هم آورد سوی هم آورد شد

در و دشت بر چرخ ناوردشد

گه این جست کین و گه این گفت نام

گه آن تیغ بر کف گه آن خم خام

هوا پر تف خشت و شمشیر شد

دل ریگ تشنه ز خون سیر شد

به کم یک زمان اندر آوردگاه

بد افکنده هر سو یکی کینه خواه

به سربر شده خاک وخون خود و ترگ

به کف تیغشان گشته منشور مرگ

چو از نیمه خم یافت بالای روز

به خاور شتابید گیتی فروز

ز خیل فریقی نبد مانده کس

یکی بود از ایرانیان کشته بس

خروش درای و غو نای و کوس

برآمد ز ایرانیان برفسوس

شه قیروان رخ پر از رنگ شد

از افسوس گرشاسب دلتنگ شد

خروشید کاکنون مرا و تراست

به نزدیک او تاخت از قلب راست

یکی خشت شاهین زو مارپیچ

به کف داشت کز پیچ ناسود هیچ

بزد بر سر پیل و برگاشتش

بر این گوش و ز آن گوش بگذاشتش

زدش دیگری بر قفا ناگهان

که رستش چو دندان برون از دهان

خروشی بزد پیل و بفتاد پست

سبک پهلوان جَست و بفراخت دست

چنان کوفت بر سرش گرز از کمین

که زیرش بلرزید نیمی زمین

برآمیخت مغزش به خون و به خاک

سپه روی برگاشت از جنگ پاک

گریزان چنان شد در آن گرد گرد

کز انبه همی مَرد بر مَرد مرد

چو شب را دونده نوند سیاه

همه تن شد ابلق ز تابنده ماه

همه دشت بد رود خون تاخته

سلیح و درفش و سرانداخته

کسی رست کاو شد به شهر اندرون

دگر کشته شد آنکه ماند از برون

سلیح و سلب هر چه بر دشت و کوه

بد افکنده از خیل خاور گروه

همه برگرفتند ایران سپاه

کس اندر شمارش ندانست راه

چنینست و زینگونه تا بد بسست

زیان کسی سود دیگر کسست

یکی تا نیابد غم رفته چیز

بدان هم نگردد یکی شاد نیز

زمین تا به جایی نیفتد مغاک

دگر جای بالا نگیرد ز خاک

سپهدار از آن پس بر شهر تنگ

همی بود سه روز و نامد به جنگ

چهارم چوزد گنبد لاژورد

به کهساربر چتر دیبای زرد

به زاری بزرگان آن بوم و شهر

برفتند نزد سپهبد دو بهر

کفن در بر و برهنه پای و سر

یکی کودک خرد هر یک به بر

و گر گونه گون هدیه آراستند

وز او پوزش بی کران خواستند

که افریقی ار گم شد از رأی و راه

ز بدبختی آورد بر خود سپاه

ستم کرده بر ما و بر جان خویش

کنون هر چه کرد از بد آمدش پیش

اگر زاد مردی کند پهلون

ببخشد به ما بی گناهان روان

ور افکند خواهد سر ما ز تن

شدیم اینک از پیشش اندر کفن

وز این کودکان گر دلش کینه جوی

ببریم سرشان همه پیش اوی

سپهبد به جان ایمنی دادشان

سوی خانه دلخوش فرستادشان

پس آن گرد سالار را خواند پیش

که پذرفته بودش به زنهار خویش

ورا کرد بر قیروان شهریار

به شادی شدندش همه شهریار

نثار و گهر ریختش هر کسی

ز هر گونه بردند هدیه بسی

از آن پس که سالار بد شاه گشت

بلند افسرش همبر ماه گشت

جهان را چنین پای بازی بسست

ز هر رنگ نیرنگ سازی بسست

یکی را ز ماهی رساند به ماه

یکی را زماه اندر آرد به چاه

یکی چیز گرد آرد از هر دری

کشد رنج و ، آسان خورد دیگری

نه زو شاید ایمن بدن روز ناز

نه نومید گشتن به روز نیاز

بسا کس که صد ساله را کار پیش

همی کرد و روزی نبد زنده بیش

بسا سالیان بسته دربند و چاه

که شد روز دیگر خداوند جاه

جهان جاودان با کسی رام نیست

به یک خو برش هرگز آرام نیست

دهندست، لیکن به هر روی وسان

به کس چیز ندهد جز آن کسان

به شادی بداردت بر بیش و کم

از آن پس دلت را سپارد به غم

یکی میهمان خوان پر خواستست

تو مهمان، زمین خوان آراستست

بخور زود ازو میهمان وار سیر

که مهمان نماند به یک جای دیر

چه باید که رنج فزونی بریم

به دشمن بمانیم و خود بگذریم

پس آن خیره سالار بی مغز و هوش

که گرشاسب بینیش ببرید و گوش

ببرد از مهان مرد صد را ز راه

چنان ساخت کز بامداد پگاه

چو آید نشیند بر شاه دیر

گروهش نهان درع و خنجر به زیر

ببرند ناگه سر شاه پست

بگیرند شهر و برآرند دست

کسی بر شه آن راز بگشاد زود

شه از ویژگان هر که شایسته بود

سگالید با ریدگان سرای

همه تیغ و جوشن به زیر قبای

درفش شب تیره چون شد نگون

دمید آتش از گنبد آبگون

نشست از برگاه بر شاه نو

مهان ره گشادند بر راه رو

چو پیش آمد آن بدنهان باگروه

برافراخت سر شاه دانش پژوه

بدو گفت کای غمر تنبل سگال

همی خویشتن بر من آری همال

کجا آید از غرم کار هژبر

کجا آورد گرد باران چو ابر

چو گل کی دهد بار خار درشت

گهر چون صدف کی دهد سنگپشت

نخستینت کو گنج و فّر و مهی

که جویی همی همت تخت و تاج شهی

نه بر جای هر کار ناسازوار

بود چون پلی ز آنسوی جویبار

تن غنده را پای باید نخست

پس آن گاه خلخالش باید جست

چنان دادن که بخت بدت خوار کرد

جهان خوردت و باز نشخوار کرد

نبد در خور پهلوان این هنر

که گوشت برید و نبرید سر

پس از خشم فرمود و گفتا دهید

همه دست و خنجر به خون برنهید

دل و مغز سالار کردند چاک

گروهانش را سر بریدند پاک

فکندند تنشان به ره یکسره

سرانشان زدند از بر کنگره

که تا هر که بیند بداند درست

که با شه نباید ز دل کینه جست

رهی را شدن در دم مار وشیر

از آن به که بر شاه باشد دلیر

زمانه چنینست ناپایدار

گه این راست دشمن، گه آنراست یار

دو دستست مر چرخ را کارگر

بدین تیغ دارد، به دیگر گهر

یکی را به گوهر توانگر کند

یکی را تن از تیغ بی سر کند

چو زآن کین شد آگه سپهدار گو

ببد شاد و آمد بر شاه نو

پسندید و گفت از تو چونین سزید

که زشتیست بند بدان را کلید

سپهریست شاهی ورا مهر گاه

بروجش دژ و اخترانش سپاه

عروسیست خوبیش باژ و درم

سر تیغ پیرایه، کابین قلم

به سهم وسکه داشت باید شهی

که چون این دو نبود نپاید مهی

به کار شهی هر که سستی کند

بر او هرکسی چیره دستی کند

نکوکاری ار چه براز خوش خوییست

بسی جای زشتی به از نیکوییست

از آن پس یکی ماه دل شادمان

بدش با مهان سپه میهمان

نهان گنج افریقی از زیر خاک

همه هر چه گفتند برداشت پاک

همان جا بر قیروان با سپاه

همی بود دل شادمان هفت ماه

بزرگان و شاهان خاور زمین

ز بربر دگر سروران همچنین

جدا گونه گون هدیه ها ساختند

یکی گنج هر یک بپرداختند

شده آکنه نزدیکش از باژ و ساو

ز دینار گنجی چهل چرم گاو

ز خرگاه و از فرش و پرده سرای

که داند شمرد آنچش آمد به جای

طرایف بد از پیل سیصد فزون

هم از بار دیبا هزاران هیون

دگر چاره صد بختی و بیسراک

به صندوق ها بار بد سیم پاک

دو صد شاخ مرجان به زر کرده بند

که هر شاخ از آن بد درختی بلند

دو صد درج دّر و عقیق و بلور

هزار و چهل و تنگ خز و سمور

ز زنگی و نوبی سیه تر ز قار

دگر گونه گون بردهء بی شمار

هزار استر زینی تیز گام

سراسر به زرّین و سیمین ستام

هزار از عتابی خز رنگ رنگ

شتروار صد پوست های پلنگ

ز موی سمندر صد و شست ازار

که نکند بر او آتش تیزکار

زرافه چهل گردن افراشته

همه تن چو دیبای بنگاشته

همه برد از آن جایگه با سپاه

به سوی قراطیه برداشت راه

...

0
اسدی توسی نظر دهید...