اسدی توسی

رفتن گرشاسب به درگاه شاه روم و کمان کشیدن

چو بنهاد گردون ز یاقوت زرد

روان مهره بر بیرم لاجورد

سپهبد سوی دیدن شاه شد

به نزد سیه پوش در گاه شد

بدو گفت کز خانه آوارده ام

ز ایران یکی مرد بیواره ام

به پیوند شاه آمدم آرزوی

بخواهم کشیدن کمان پیش اوی

جدا هر کسش خیره پنداشتند

ز گفتار او خنده برداشتند

که گنج و سلیح و سپاهت کجاست

اگر دختر شهریارت هواست

ز شاهان و از خسروان زمین

بسی خواستند از شه ما همین

تو مردی یک اسپه نهفته نژاد

به تو چون دهد چون بدیشان نداد

چو چندی گواژه زدند او خموش

برآشفت و گفت این چه بانگ و خروش

به گیتی بسی چیز زشت و نکوست

به هر کس دهد آنچه روزی اوست

بسا کس که بر خورد و هرگز نکاشت

بسا کس که کارید و بر برنداشت

بسا زار و بیمار و نومید و سست

که مُردش پزشک و ببود او درست

بزرگ آن نباشد که شاه و سترگ

بزرگ آنکه نزدیک یزدان بزرگ

کشیدن کمان است پیمان شاه

چو بوداین، چه بایست گنج و سپاه

سلیح ار ندارم نه لشکر نه گنج

دل و زور دارم به هنگام رنج

خرد جوشن و بازوام خنجرست

هنر گنج و تیر و سنان لشکرست

کرا نازمودی گه نام و لاف

نشاید شمردنش خوار از گزاف

ز یکّی چراغ آتش افروختن

توان بیشۀ بی کران سوختن

به شاه آگهی داد سالار بار

بدو گفت شه رو ورا ایدر آر

بود ابلهی غرچه ای بی گمان

بخندیم باری بدو یک زمان

به سیلی رگ سرش پیدا کنیم

خمار شبانه بدو بشکنیم

کسی به نداند کشیدن ستم

ز درویش جایی که بینی دژم

چو پیش شه آمد زمین داد بوس

بپرسید شاهش ز روی فسوس

که داماد فرخنده شاد آمدی

از ایران شتابان چو باد آمدی

به بالا بلندی و آکنده یال

چه نامی بدین شاخ و این برز و بال

بدو گفت گرد سپهبد نژاد

مرا باب نامم کمان کش نهاد

به دامادی شه گر آیم پسند

بخواهم کشید این کمان بلند

چنانش کشم چون برآرم به زه

که بپسندی و گویی از دل که زه

بدو گفت شاه ار کشی این درست

به یزدان که فرزند من جفت تست

و گرنایی از راه پیمان برون

ز دار اندر آویزمت سرنگون

بدین خورد سوگند و خط داد شاه

گوا کرد چند از مهان سپاه

چو شد بسته پیمانشان زین نشان

کمان آوریدند ده تن کشان

نشسته به نزد پدر ماه چهر

شده گونه از روی و لرزان ز مهر

سپهبد چو باید به زانو نشست

به دیدار دلبر بیازید دست

کمان را ز بالای سر برفراشت

به انگشت چون چرخ گردان بگاشت

به زانو نهاد و به زه بر کشید

پس آنگاه نرمک سه ره در کشید

چهارم درآهخت از آنسان شگفت

که هر دو کمان گوشه گوشش گرفت

کمان کرد دو نیم و زه لخت لخت

همیدون بینداخت در پیش تخت

برآمد یکی نعره زان سرکشان

درو خیره شد شاه چون بی هشان

بدو گفت کانت به گوهر رسید

بر شادی از رنجت آمد پدید

کنون جفت تست از جهان دخترم

توی فال فرخ ترین اخترم

ولیکن زمان ده که تا کار اوی

چو باید بسازم سزاوار اوی

زمان گفت ندهم که او مرمراست

اگر وی زمان خواهد از من رواست

من اکنون ز شادی نگیرم گذر

چه دانم که باشد زمانی دگر

ز دختر بپرسید پس شهریار

بترسید دختر ز تیمار یار

که سازد نهان شه به جانش گزند

چنین گفت کای خسرو ارجمند

گر او زور کم داشتی زین کمان

سر دار جایش بُدی بی گمان

کنون چون گرو برد پیمان وراست

چه خواهم زمان زو که فرمان وراست

کس از تخمۀ ما ز پیمان نگشت

نشاید ترا نیز از آیین گذشت

دروغ آزمودن ز بیچارگیست

نگوید کرا در هنر یارگیست

زنان را بود شوی کردن هنر

بر شوی به زن، که نزد پدر

بود سیب خوشبوی بر شاخ خویش

ولیکن به خانه دهد بوی بیش

زن ار چند با چیز و با آبروی

نگیرد دلش خرمی جز به شوی

چو نیمه است تنها زن ار چه نکوست

دگر نیمه اش سایۀ شوی اوست

اگر مامت از شوی برتافتی

چو تا شاه فرزند کی یافتی

ز مردان به فرزند گیرند یاد

زن از شوی و مردان ز فرزند شاد

برآشفت شه گفت بر انجمن

دریغا ز بهرت همه رنج من

بتو داشتم عود هندی امید

کنون هستی از آزمون خشک بید

گمان نام بردمت ننگ آمدی

گهر داشتم طمع سنگ آمدی

برو کت شب تیره گم باد راه

ز پس آتش و باد و، در پیش چاه

اگر مرغ پران شوی ور پری

پیی زین سپس کاخ من نسپری

ز هر کس پشیمان تر آن را شناس

که نیکی کند با کسی ناسپاس

نهادش کف اندر کف پهلوان

که تازید زود از برم هر دوان

اگرتان بود دیر ایدر درنگ

نبینید جز تیرباران و سنگ

سپهبد گشاد از دو بازوی خویش

ز یاقوت رخشان دو صد پاره پیش

بر افشاند بر تاج دلدار ماه

شد از شهر بیرون هم از پیش شاه

نشاندش بر اسپ و میان بست تنگ

همی رفت پیشش به کف پالهنگ

خبر یافت بازارگان کاوبرفت

به بدرود کردنش بشتافت تفت

پسش برد یک کیسه دینار زرد

ابا توشه و بارۀ ره نورد

بدو داد و برگشت زی خانه باز

خبر شد به نزد شه سرفراز

بخواندش، بپرسید کاین مرد کیست

بدو مهر جستن ترا بهر چیست

زبان مرد بازارگان برگشاد

همه داستان پیش شه کرد یاد

ز راه و ز دزدان و از کار اوی

ز زور و ز مردی و پیکار اوی

رخ شاه از انده پر آژنگ شد

ز کرده پشیمان و دلتنگ شد

به دل گفت شاید که هست این جوان

ز پشت کیان یا ز تخم گوان

اگر او نبودی چنین نامدار

ز لؤلؤ نکردی به پیشم نثار

سری با دو صد گرد گردن فراز

فرستاد کآریدش از راه باز

مجویید گفت از بن آیین جنگ

به خوشی بکوشید کآید به چنگ

دوم روز نزدیکی چشمه سار

رسیدند زی پهلوان سوار

سپهبد چو دید آسمان تیره فام

بزد بر سر اسپ جنگی لگام

درآمد به هنجار ره ره نورد

ز زین کوهه آویخت گرز نبرد

دمان شد سنان بر همه کرد راست

خروشید کاین گرد و تازش چراست

بدو پیشرو گفت فرمود شاه

که تابی عنان تکاور ز راه

همی گوید ار بازگردی برم

ازین پس تو باشی سر لشگرم

همی گوید ار باز گردی برم

ازین پس تو باشی سر لشگرم

همه کشور و گنج و گاهم تراست

برم بیشی از دیده و دست راست

نتابم سر از رای تو اندکی

تنِ ما دو باشد دل و جان یکی

چنین داد پاسخ که شه را بگوی

که چیزی که هرگزنیابی مجوی

پی صید جسته شده تیز گام

چه تازی همی خیره در دست دام

هر آن خشت کز کالبد شد به در

برآن کالبد باز ناید دگر

گهر داشتی ارج نشناختی

به نادانی از کف بینداختی

بر چشم آن کس دو دیده تباه

کجا روشن آید درفشنده ماه

ندانی همی زشت کردار خویش

بدانی چو پاداشت آید به پیش

نه آگه بود مست بی هُش ز کار

شود آگه آن گه که شد هوشیار

به فرمان اگر بست باید میان

چرا باید آمد سوی رومیان

بر شاه ایرانم امید هست

چراغم چه باید، چو خورشید هست

کرا پر طاووس باشد به باغ

چگونه نهد دل به دیدار زاغ

به دست شهان بر چو خو کرد باز

شود ز آشیان ساختن بی نیاز

بهین جای هر جا که باشم مراست

کجا گور و دشتست و آب و گیاست

نیایم ز پس باز ازین گفته بس

ز پس باد رویم گر آیم ز پس

کنون گر نتابید زی شه عنان

ز گفتن گرایم به گرز و سنان

سخن کس نیارست کردن دراز

همه خوار و نومید گشتند باز

سپهبد شتابید نزدیک ماه

زمانی برآسود و برداشت راه

به سوی بیابان مصر از شتاب

همی راند یک هفته بی خورد و خواب

...

0
اسدی توسی نظر دهید...

آگاهی شاه قیروان از رسیدن گرشاسب

وز آن جا سپه برد زی قیروان

که گیرد به تیغ از فریقی روان

بَر مرز افریقیه با سپاه

چو آمد، شد این آگهی نزد شاه

که ضحاک از ایران سپاهی به جنگ

فرستاد و، اینک رسیدند تنگ

همانا که افزون ز پنجه هزار

سواراند کین جوی و خنجر گزار

مِه از پیل گردیست سالارشان

طرازنده رزم و پیکارشان

دلیری که چون رأی جوشن کند،

ز خنجر به شب روز روشن کند

به روبه شمارد گه شور شیر

دو پیل آرد آسان به یک زور زیر

چو گرددسوار، از بلندی سرش

از ابر اوفتد زنگ بر مغفرش

بود با کمند از بر پیل مست

چو بر کوه شیر اژدهایی به دست

به سر برزند خنجر مغز کاو

برآهنجد از پشت ماهی و گاو

یکی دیو دژخیم چون منهراس

ببست و جهان کرد ازو بی هراس

چو دشمن به جنگ تو یازید چنگ

شود چیر اگر سستی آری به جنگ

نمد زود برکش چو شد ز آب تر

که تا بیش ماند گرانبارتر

جهان زین خبر بر شه قیروان

چنان شد که همگونه شد قیروان

بدندش سه سالار فرمانگزار

یکی را سپرد از یلان صدهزار

درفش و کله دادش و اسپ و ساز

فرستاد مر جنگ را پیشباز

بر شهر فاس این دو لشکر به هم

رسیدند، بر منزلی بیش و کم

همان گه فرستاده ای ره شناس

ز سالار افریقی از شهر فارس

بر پهلوان با پیامی درشت

بیامد شتابنده، نامه به مشت

چنین گفت کز رأی مرد خرد

رَهِ باد ساری نه اندر خورد

کس از باد ساری دلاور مباد

که بدهد سر از باد ساری به باد

سپه را چو مهتر سبکسر بود

شکستن گهِ کین سبکتر بود

ترا جنگ با شاه ما آرزوست

گمانی بری کاو زبون چون بهوست

ندانی که چون او شود رزم کوش

زمانه به زنهار گیرد خروش

سر خنجرش خون کند آب ابر

سم چرمهش داغ چرم هژبر

کدامین دلاور که در کینه گاه

به پیشانی اش کرد یارد نگاه

چو باشد یکی تیغ در مشت او

به از چون تو سیصد یک انگشت او

تبه کردی از خیرگی رأی خویش

به گور آمدستی به دو پای خویش

ولیکن کنون کآمدی با سپاه

به هنگام پیش آی و زنهار خواه

از آن پیش کت بسته زی شهریار

برم، پوزشت نآید آن گه به کار

چو بشنید ازینسان سپهدار گرد

فرستاده را دست دشنام برد

به خنجر زبانش ز بُن بست کرد

ز مویش ز نخ چون کف دست کرد

زبان بدش تیغی به گاه پیام

شد آن تیغش اندر زمان بی نیام

بیآمد یکی پیر کافور موی

ز پس باز شد کودکی خوب روی

چه کردن زبان بر بدی کامکار

چه در آستین داشتن گرزه مار

زبان را بپای از بداندیش و دوست

که نزدیکتر دشمن سرت اوست

چنین گفت دانا که با خشم و جوش

زبانم یکی بسته شیرست زوش

به بند خرد درهمی بایمش

که بکشدم ترسم چو بگشایمش

فرستاده را چون برینسان براند

همان گه سپه رزم را برنشاند

دهی بُد به راه اردیه نام اوی

یکی بیشه گردش پر از زنگ و بوی

همه بیشه زیتون و خرما درخت

درو لشکر دشمن افکنده رخت

بیامد به هنگام خورشید زرد

فروکوفت ناگاه کوس نبرد

ز هر سو پراکنده رزمی بساخت

سپه را ز بیشه به هامون بتاخت

شد از گرد ره شست گردان گره

گران کرد یال یلان را زره

برآمد از ایرانی و خاوری

نبردی که شد چرخ بر داوری

جهان بیشه شیر غرنده گشت

ز تیر ابر پُر مرگ پرنده گشت

ز توفیدن بوق و از بانگ تیز

همه بیشه بِد چون خزان برگ ریز

به خون در نهنگ از شنا داشتن

سته گشت و شیر از سر او باشتن

ز خنجر همه دشت خنجیر بود

کمند از یلان دام و زنجیر بود

یل پهلوان گرز کوشش به چنگ

همی جَست تیز و همی جست جنگ

به کین تا شب آمد همی جنگ کرد

شب تیره هم برنگشت از نبرد

...

0
اسدی توسی نظر دهید...

نامه گرشاسب به خاقان

چـــــــــــو در کشورش پهلوان سپاه

در و دشت زد خیمه بـی‌راه و راه

نویسنده را گفت هین خامه گیـــــــر

به خاقان، یکی نامه کن بــر حریر

بخوانش بــــــــه فرمانبری پیش باز

بگو باژ بپذیر، یا رزم ســـــــــــاز

به دست دبیـــــــــــر اندرون شد قلم

یکی ابر زرین کش از مشک نــــم

همی تاخت اشــــــک گلاب و عبیر

ز صحرای سیمین ز دریــــای قیر

چـــــــــو غواص زی درّ داننده راه

همی‌زد به دریای معنی شنــــــــاه

هــر آن در که شایسته دیدی درست

بسفتی بــــــــه الماس دانش نخست

چـــــــــو سفتی برو مشک برتاختی

وز اندیشه‌اش رشته‌ها ســــــــاختی

همه نامه از در فرهنگ و هـــــوش

بیاراست چـون تخت گوهر فروش

به نام جهان داور آغاز کــــــــــــرد

که از تیـــره شب روز را باز کرد

گــران ساخت خاک وسبک باد پاک

روان گـــــرد گردون و آرام خاک

گهرها نگارید و تـــــــــن‌ها سرشت

سپردن رهش بــــــر خردها نوشت

که گیتی به شــــــــاه آفریدون سپرد

بدو سیرت بـــــــــــد ز کشور ببرد

ز ضحـــــــــــاک ناپاک بستند شهی

برای فریدون بـــــــــــــــــــا فرّهی

نبشته شد ایـــــــــــــــن نامه دلفروز

ز گرشاسب فـــــــــرخ شه نیمروز

به خاقان یغــــــــر شاه توران زمین

که مهرست شـــاهی و نامش نگین

بدان ای ســـــــــــــــــزا پیشگاه بلند

که اختر یــــــکی رأی روشن فکند

سپهر از دل هـــــــــــــر بربود درد

ز چهر شهی بخت بزدود گـــــــرد

جهان نوعروسی گرانمایه شـــــــــد

شهی تاجش و داد پیرایه شــــــــــد

زمانه نگاریدش از فـــــــــرّ و چهر

ستاره نثار آوریــــــــــــــدش سپهر

زدین جامه کرد ایــــــزد اندر برش

فلک زایمنی کله زد بـــــــر سرش

چــــــــو این نوعروس از دَرگاه شد

فریدون فرخ بــــــــــــر او شاه شد

به فـــــرّ کیی و اختر خوب و بخت

ز ضحاک تــازی ستد تاج و تخت

برآمد به مه دیــــــــــــن یزدان پاک

سر جاویی‌ها فروشد به خــــــــاک

از ایـــــران کنون من به فرمان شاه

بدین مرز آن بــــــــــــرکشیدم سپاه

که ایی به فرمانبری شـــــــــــــاه را

بـــــــــوی خاکبوس آن کیی گاه را

نخست از تـــــــــو خواهیم پرداختن

پس آن گـــــه به فغفور چین تاختن

بدین نامه سر تا بــــــه سر پند تست

به کـــار آری ار، بخت پیوند تست

چــــــو خواندی ز پیش آی پرداخته

همه راه نزل و علف ساختــــــــــه

ســـــــــــــزا باژ بپذیر و هدیه بساز

و گرنه به جنگ آر لشکر فـــــراز

گه رزم پیروزی او را ســــــزاست

که بر دین کنــد رزم بر راه راست

چـــــو پردخته شد نامه را مهر کرد

فرستاد گردی شتابان چو گــــــــرد

فرستاده چون پیش شــــه شد، زمین

به رخسارگان رفت و کرد آفــرین

به اسپ سخــــــــن داد پیش‌اش لگام

بــــــــــــــر آهخت تیغ پیام از نیام

به میدان دانش ســـــــــواری گرفت

چــــــــو بشنید شه بردباری گرفت

بدو گفت شاه تـــو از تخک کیست

به‌نزدیک او رسم ضحاک چیست

چـــــه ورزد از آیین دین کم و بیش

چه گوید ز یـــزدان و از راه کیش

چنین داد پاسخ کــــــه شه را نخست

خـــــــرد باید و رأی و راه درست

کف راد و داد و نـــــــــــژاد و گهر

نکوکاری و راستگویی و فـــــــــر

فریدون شــــــــــه را بدینسان هزار

هنر هست و هم یاری از روزگـار

فزون‌زان به‌کوه اندرون‌نیست سنگ

که درگنج او گوهرست رنگ‌رنگ

رهش دیــــــــــــــن یزدان کیومرثی

نژاد و بزرگیش طهمورثــــــــــــی

به دل کیـــــش ضحاک را دشمنست

به‌نزدش چه اوی و چه اهریمنست

بد و نیـــــک از ایزد شناسد درست

یکی داندش هم بــــــــه دین درست

جهان گوید ایـــــــــــــزد پدید آورید

همو بازگـــــــــــــــــرداندش ناپدید

به پول چنیود که چون تیغ تیــــــــز

گذارست و هم نامه و رستـــــــخیز

بپرسد خدای از همه خوب و زشت

بدان راست دوزخ، بهان را بهشت

برش پارسا مرد نامی ترســــــــــت

هم از زر دانش گرامــــــی ترست

چنانست دادش که روباه پیــــــــــــر

برد بچه را تا دهــــــــــد شیر شیر

چــــــــو بشنید خاقان پسندید و گفت

گراین هست شاه تـــرا نیست جفت

ولیکن چو پرسیدم از تو بســـــــــی

بمان تا بپرسم ز دیــــــــــگر کسی

اگـــــــر چند فرزند چون دیو زشت

بود نزد مادر چــــــــو حور بهشت

هنر آن پسندیده‌تـــــــــر دان و بیش

که دشمن پسندد بـــــه ناکام خویش

نباید کـــــــــــه شاهان پژوهش کنند

مـــــرا همچو غمران نکوهش کنند

برآساس یک هفته تــــــــا روی کار

ببینیم و پاسخ کنیم آشکـــــــــــــــار

بفرمود کاخی ســـــــــــــزاوار اوی

بسازند درخور همه کــــــــار اوی

...

0
اسدی توسی نظر دهید...

رسیدن گرشاسب به نزد نریمان و گرفتاری فغفور

از آن پس نریمان چو شد چیره دست

پس از رزم در بزم و شادی نشست

ببد تا بیآمد جهان پهلوان

گرفتند شادی ز سر هردوان

سخن چند راندند از آن رزمگاه

وزآنجا به جندان گرفتند راه

ده و شهر و دز هر چه دیدند پاک

بکندند و ، با خون سرشتند خاک

تو گفتی زخوبان و از خواسته

بهشتیست هر خیمه آراسته

همی بُرد هر شیر جنگی شکار

گرفته به بر آهوی مشکسار

ز بازوش گرد میان کرده بند

ز گیسوش در دست مشکین کمند

فراوان بتان زینهاری شدند

فراوان به دزها حصاری شدند

رسیدند زی شهر جندان فراز

سپه خیمه زد دشت شیب و فراز

به چرخ از همه شهر بر شد خروش

ز جوشن وران باره آمد به جوش

به یک سو نریمان به کین دست بُرد

برآمد دگر سو سپهدار گرد

به هر گوشه عرّاده برساختند

همی دیگ جوشیده انداختند

کز آن دیگ چون آب جستی برون

همی سوختی جانور گونه گون

دگر بُد روان قلعهای نبرد

براو رزم سازنده مردان مرد

سر نیزه ها کرده چون چنگ شیر

که مردم کشیدندی از باره زیر

گرفتند گردان ایران و چین

کمان های زنبوری و چرخ کین

ز شاهین و طیاره بر هر گروه

همی سنگ بارید چون کوه کوه

ز پاشیدن آتش از هر کران

همی ریخت گفتی ز چرخ اختران

رخ مه ز گرد ابر پر چین گرفت

سر باره از نیزه پرچین گرفت

همه ترگ هاون شد از زخم سنگ

سر و مغز چون سرمه از گرز جنگ

بُد از تیر و پیکان های درشت

هر افکنده ای چون یکی خارپشت

جهان پهلوان کوشش اندر گرفت

گراینده گرز گران بر گرفت

چو بر باره مردم غمی شد ز جنگ

جهان پهلوان رفت گرزی به چنگ

در از آهن و باره از سنگ بود

به کین کرد سوی در آهنگ زود

همی زد چنان گرز کز زخم سخت

در و قفل و زنجیر شد لخت لخت

به شهر اندر افکند تن با سپاه

فروزد به باره درفش سیاه

به هر گوشه تاراج و پیکار خاست

خروشیدن بانگ زنهار خاست

همه بوم زن بُد ، همه کوی مرد

همه شهر دود و همه چرخ گرد

ز خون بسته شد بر کفِ پای گل

نه بر پای تن بُد ، نه بر جای دل

کجا خانه ای بُد به خوبی بهشت

از آتش دمان دوزخی گشت زشت

بتان را به خاک اندر افکنده تن

به خون غرقه پیش بت اندر شمن

به هر کوی جویی چنان خون گذشت

که از شهر یک میل بیرون گذشت

دو هفته چنین بود خون ریختن

جهان پُر ز تاراج و آویختن

چو چاره نبد شهری و لشکری

گرفتند زنهار و خواهشگری

از ایشان گنه پهلوان درگذشت

سپه را ز تاراج و خون باز داشت

نریمان همی رفت تا کاخ شاه

ز گردش پیاده سران سپاه

همه چاک خفتان زده بر کمر

گرفته به کف تیغ و خشت و سپر

هزاران پیاده به پیش اندرون

کشیده همه خنجر آبگون

پسِ پشت از ایران و زابل گروه

سواران برگستوان ور چو کوه

چو آمد سوی کاخ فغفور چین

ابا این بسنده دلیران کین

جهان دید پرخیل دلبر فغان

همه برده از پرده بر مه فغان

دو گلنارشان غرقه در خون شده

دو نرگس به مه بر دو جیحون شده

ز گل کنده شمشاد پُرتاب را

بدو رشته دُر خسته عناب را

به بتخانه ای بود فغفور چین

نهاده سر از پیش بُت بر زمین

همی خواست یاری به زارّی و درد

ز ناگه نریمان بدو باز خورد

بیازید و بگرفت دستش به شرم

بسی گفت شیرین سخن های گرم

که تاج شهی خار بنداختی

بر از پایگه سر کشی ساختی

شه ار چه به پایه ز هر کس فزون

نشایدش از اندازه رفتن برون

بیاورد بالای تا بر نشست

پیاده همی شد رکیبش به دست

جهان پهلوان بود بمیان شهر

به گردش بزرگان لشکر دو بهر

یکی تخت زیرش ز یاقوت و زر

به دیبای چین سایبانی ز بر

چو فغفور را دید شد پیش باز

نشاند از بَر تخت و بردش نماز

بسی خواست زو پوزش دلپذیر

که این بد که پیش آمد از من مگیر

تو دانی که پیش فریدون شاه

من از دل یکی بنده ام نیکخواه

نشاید به جز کام او کردنم

که فرمانش طوقیست بر گردنم

کسی را که روزیت بر دست اوست

توانایی دست او دار دوست

ترا بود از آغاز پنداشتی

که پند مرا خوار بگذاشتی

کنون گر ز من گشت آشفته کار

هم از من نکو گردد ، انده مدار

اگر چند از مار گیرند زهر

هم از وی توان یافت تریاک بهر

نگهبان گمارید چندی بر اوی

وزآنجا به تاراج بنهاد روی

پس پرده در کاخ مشکوی شاه

نه او شد نه کس را ز بُن داد راه

ز گنجش هم اندر زمان ده هزار

شتروار هر چیز برداشت بار

چه از زر چه از دیبۀ رنگ رنگ

چه آرایش بزم و چه ساز جنگ

بگفتند کاین گنج کمترش بود

بگو تا نماید دگر گنج زود

به نیکی ورا گفت دادم نوید

مبادا کزآن پس شود ناامید

اگر چند خواری کند روزگار

شهان و بزرگان نباشند خوار

ز جندان و از گنج فغفور چین

ز تاراج آن بوم و بر همچنین

فراز آورید آنچه بُد در سپاه

گزین کرد ازو پنج یک بهر شاه

بفرمود تا نام هر یک بهم

زدند از پی یادگاری قلم

شتر سی هزار از درم بار کرد

دگر نیم ازین بار دینار کرد

ز زرینه آلت به خروارها

ز سیمینه ، چندانکه انبارها

شمرده شد از نافه سیصد هزار

صد از سلۀ زعفران شصت بار

ز دُر چار صد تاج آراسته

گزیده همه یک یک از خواسته

ز یاقوت سیصد کمر بیغوی

ز گوهر چهل گرزن خسروی

دو صد خوان ز زرّ و ز جزع و جمست

وز آلتش خروار تیرست و شست

ز زرّ پیرهن سی و شش بافته

به هم پود با تار برتافته

طراز همه دُرّ بر زرّ ناب

گریبان و یاقوت و درّ خوشاب

ابا هر یکی افسری شاهوار

هم از گونه گون طوق با گوشوار

چهل درج پر درّ و یاره همه

که بُد نامشان دُّر واره همه

هزار و چهل بت ز هر پیکری

به کردار آراسته لشکری

ز زر بفت صد تخت بر رنگ رنگ

که بُد کمترین جامه سی من به سنگ

صد و سی هزار از خز و پرنیان

دو صد رزمه نو حلۀ چینیان

کنیزان دگر سی هزار از چگل

پری چهره خادم هزار و چهل

دو ره ده هزار از بتان سرای

همه با ستور و سلیح و قبای

صد و سی هزار از ستور یله

که بر دشت و کُه داشت چوپان گله

ده و شش هزار اسپ نو کرده زین

همه زیر بر گستوان های چین

هزار اسپ دیگر به زرّین ستام

از ارغوان و از تازی تیزگام

ز خفتان و از جوش کارزار

ز درع و کژ آکند نو سی هزار

صد و بیست گردون همه تیغ و ترگ

دو چندان سپرهای مدهون کرگ

ز زر خشت تیرست و سی بار پنج

که مردی یکی بر گرفتی به رنج

نود بار صد جفت چینی کمان

به زر نیزه و تیر بیش از گمان

هزار و صد و سی جناغ پلنگ

ز هر گوهر آراسته رنگ رنگ

پرند آور هندویی شش هزار

تبرزین و ناخج فزون از شمار

صد و سی سپر گونه گونه ز زر

غلافش ز دیبا نگار از گهر

بی اندازه منجوق و زرّین درفش

همان چتر ها زرد و سرخ و بنفش

شراع و ستاره دو صد زرّ بفت

ز دیبا سراپرده هفتاد و هفت

دو صد خرگه اندر خور بزم و جام

نمد خز و چوبش همه عود خام

هم از بیکران خیمۀ گونه گون

از اندازه شان فرش و آلت فزون

دگر خیمۀ میخ او شش هزار

سراسر ز دیبای گوهر نگار

ز زر اندرو صد ستون ستیخ

از ابریشمش رشته و ز سیم میخ

ز دیبا یکی فرش زیبای او

دو پرتاب بالا و پهنای او

درفشان درفشی دگر از پرند

ز گوهر چو ز اختر سپهری بلند

که بر پیل کردندی آن را بپای

به صد مرد برداشتندی ز جای

بر او پیکر گرگی افراشته

به نوک سرو پیل برداشته

فراوان گهر زآن درفش بنفش

کشیدند در کاویانی درفش

سه گردون زرّین شتالنگ بود

ز هر دارویی هفتصد تنگ بود

فراوان دد و مرغ و نخچیر و گور

طرازیده از زرّ و سیم و بلور

ز عنبر یکی گنبد افراخته

به یک باره هر سو روان ساخته

بدودر چو کافور تختی ز عاج

فرازش فروهشته از مشک تاج

سرایی به بند و گشای آبنوس

هم از زر تیرست و هفتاد کوس

هزار و چهل جفت دندان پیل

ز پیروزه سی تخت همرنگ نیل

سروهای کرگ از هزاران فزون

همه چون خمانیده زآهن ستون

ختو هشتصد بار کز زهر بوی

چو آید فتد هر زمان خوی ازوی

ز کیمخت گردون دو صد بسته تنگ

همیدون طبر خون و چینی خدنگ

پر از نقره صندوق تیرست و شست

ز زرش همه قفل و زنجیر بست

پر از زر رسته چهل جفت نیز

چهل بُد طرایف ز هر گونه چیز

بیا کنده سی درج نو جفت جفت

ز هر گوهر سفته و نیم سفت

دوره چارصد تنگ قرطاس چین

پلنگینه چرم سِفن هم چین

ز هر موی روباه سیصد هزار

ز سنجاب و قاقم فزون از شمار

دوصد باره موی سمندر دگر

که آتش نباشد براو کارگر

دمان هفتصد پیل چون کوه نیل

به زر بسته دندان هر زنده پیل

دو ره چارصد یوز بد میش گیر

به تن همچو پاشیده بر قیر شیر

سیه گوش تیرست هریک به بند

پلنگان آمخته هشتاد و اند

فراوان سگ تند نخچیر در

به جل ها پرند و به زنجیر زر

دو صد باز و افزون ز سیصد خشین

صد و شصت طغرل همه به گزین

ده و شش هزار استر بارکش

به مهد و نمدزین دو صد بار شش

دو ره سی هزاران ز تازی هیون

ز فرش و نمد بارشان گونه گون

ز گاوان صد و سی هزار از شمار

ز میشان دوشا هزاران هزار

چو پنجه هزار دگر برده بود

که هریک به صد ناز پرورده بود

...

0
اسدی توسی نظر دهید...

در خاتمت کتاب

شد این داستان بزرگ اسپری

به پیروزی و روز نیک اختری

ز هجرت براوبر سپهری که گشت

شده چارصد سال و پنجاه و هشت

چنان اندرین سعی بردم ز بن

ز هر در بسی گرد کردم سخن

بدان سان که بینا چو بیند نخست

بد از نیک زاین گفته داند درست

ز گویندگانی کشان نیست جفت

به خوشی چنین داستان کس نگفت

بدین نامه گر نامم آیدت رای

به دال اسد حرفِ دَه برفزای

چنین نامه ای ساختم پرشگفت

که هر دانشی زاو توان برگرفت

چو گنجی که داننده آرد برون

به اندیشه زاو گوهر گونه گون

چو باغی که از وی به دست خرد

گل جان چند وهم چون بگذرد

چو نخچیرگاهی پر از رنگ و بوی

که نخچیر دانش نهد دل در اوی

بهشتیست بومش ز کافور خشک

گیاهش ز عنبر، درختانش مشک

بسی حور بر گردش آراسته

از اندیشه دوشیزگان خاسته

ز پاکی روانشان، ز فرهنگ تن

ز دانش زبان و ز معنی سخن

سراسر ز مشک سیه طرّه پوش

هم از طبع گوینده و هم خموش

به گیتی بهشت ار ندیدست کس

بهشتی پر از دانش اینست و بس

که وهم اندر او چون بهشتی به جای

بیابد ز رمز آنچه آیدش رای

همه پرگل و سبزه و میوه دار

نگردد کم ارچند چینی ز بار

مر این نامه را من بپرداختم

چنان کز ره نظم بشناختم

بدان تا بود انس خواننده را

دعا گویدم گر مُرم زنده را

همی جستم از خسرو ره شناس

که نیکیش را چون گزارم سپاس

ازین نامه من بهتر و خوبتر

سزای تو خدمت ندیدم دگر

ز جان زاده رزند بیش از شمار

بیاراستم هریکی چو نگار

سراسر ز دست هنر خورده نوش

پدرشان خرد بوده و دایه هوش

همه غمگسارند خواننده را

ز دل دانش آموز داننده را

به تو هدیه آوردم از بهر نام

پذیر از رهی تا شود شادکام

چنان چون به شاهی ترا یار نیست

چو من خلق را نیز گفتار نیست

کنون تا دراین تن مرا جان بود

زبانم به مدح تو گردان بود

چو نیکو شد از جاه تو کار من

بیفروخت زین خلق بازار من

ز تو تا بود زنده دارم سپاس

که من با خرد یارم و حق شناس

همی تا بود هفت کشور به جای

مبادت گزندی ز فانی سرای

به داد و دهش کوش و نیکی سگال

ولی را بپرور، عدو را بمال

مبادت به جز داد کاری دگر

به از وی مدان یادگاری دگر

چو از داد پرداختی رادباش

وزاین هردو پیوسته دلشاد باش

که بهتر هنر آدمی را سخاست

سخا در جهان پیشۀ انبیاست

سخاوت درختیست اندر بهشت

که یزدانش از حکمت محض کشت

ازآن شاخ دارد به دنیا گذر

نصیب آمد از وی ترا بیشتر

الا تا بود فرّ یزدان پاک

روندست گردون و استاده خاک

جهان را تو بادی شه نیک بخت

که ناهید تاجت بود، ماه تخت

دو چاکرت بر درگه از ماه و مهر

که دارند کارت روان در سپهر

دو اسپت شب و روز چونانکه راست

وز ایشان رسی هر کجا کت هواست

ز خسرو براهیم شاه زمین

نوازنده باشی چنان کز تو دین

شه خسروان باد محمود تو

دل و جان از او شاد و از جود تو

بدان ملک فرمانت هزمان دمان

که دشمنت را دوست پژمان روان

هزاران درود و هزاران سلام

ز ما بر محمد علیه السلام

...

0
اسدی توسی نظر دهید...

وصف بیابان و رزم گر شاسب با زنگی

بیابانی آمدش ناگاه پیش

ز تابیدن مهر پهناش بیش

چه دشتی که گروی بود چرخ ماه

درو ماه هر شب شدی گم ز راه

همه دشت سنگ و همه سنگ غاز

همه خار ریگ و همه ریگ مار

هواش آتش و اخگر تفته بوم

گیاهش همه زهر و بادش سموم

نه مرغ اندرو دیده یک قطره آب

نه غول اندرو بوده فرزند یاب

رهی سخت چون چینود تن گداز

تهی چون کف زُفت روز نیاز

درشتیش چون داغ در دل نهان

درازیش چون روزگار جهان

ز رنجش به جز مرگ فریاد نه

درو هیچ جنبنده جز باد نه

به پهنای گیتی نشیب و فراز

تو گفتی که فرشیست گسترده باز

ز شوره درو پود و از ریگ تار

ز دوزخش رنگ و ز دیوان نگار

درین راه ده روزه چون تاختند

بیابان پهن از پس انداختند

به ره چشمۀ آب دیدند چند

میانشان برآورده میلی بلند

بر آن میل چوبی زنی ساخته

دو دست از فراز سرافراخته

هر آنچ از هوا مرغ از گونه گون

بر آن بر نشستی فتادی نگون

فرو ریختی هر دو پرّش بجای

از آن پس نرفتی همی جز به پای

همه دشت از آن مرغ بد گردگرد

فکندند بسیار و کشتند و خورد

زمانی به هم چشم کردند گرم

از آن پس گرفتند ره نرم نرم

به کوهی رسیدند سر بر سپهر

بر آن کُه دژی برتر از اوج مهر

چو ماری رهش یکسر از پیچ و خم

گرفته به دُم کوه و کیوان به دَم

تو گفی تنی بُد مگر چرخ ماه

مر او را سر آن کوه و آن دژ کلاه

بیابان ز صد میل ره یکسره

گذر زیر آن دژ بُد اندر دره

در آن دژ یکی زنگی پرستیز

که غول از نهیبش گرفتی گریز

به چهره سیاه و به بالا دراز

به دیدار دیو و به دندان گراز

تو گفتی تن و چهر آن دیو زشت

خدای از دم و دود دوزخ سرشت

سیاهی که چون جنگ برگاشتی

به کف سنگ و پیل استخوان داشتی

ز که دیدبانش سرافراخته

ز صد میل ره دیده برساخته

اگر مردم اندک بدی گر بسی

ابی باژ نگذشتی از وی کسی

پس کوه شهری پرانبوه بود

بسی ده به پیرامن کوه بود

همه کس بد از بیم فرمانبرش

خورش ها همی تاختندی برش

به نوبت ز هر دژ کنیزی چو ماه

ببردی و کردی مر او را تباه

چو گرشاسب نزدیکی دژ رسید

ز که دیدبانش جرس برکشید

سبک جست زنگی ز آوای زنگ

شده مست و طاسی پر از می به چنگ

همان سنگ و پیل استخوان در ربود

دوید از پس پهلوان همچو دود

چنان نعره ای زد که کُه شد نوان

نگه کرد ناگه ز پس پهلوان

دمان زنگییی دید چون کوه قار

که ابلیس ازو خواستی زینهار

سیه کردی از چهره گیتی فروز

شب آوردی از سایه مهمان روز

به بالا چو بر رفته بر ابر ساج

به دندان چو دو شانه بر هم ز عاج

دو چشمش چو دو گنبد قیرفام

نشانده ز پیروزه مینا دو جام

سر بینی اش چون دو رزون به هم

گشاده ز دوزخ درو دود و دم

به سر برش موی گره بر گره

چو بر قیر زنگار خورده زره

ز دیوست گفتیش رفتار و پی

درازا و رنگ از شب ماه دی

سوی پهلوان چون که غضبان ز چنگ

رها کرد آن سی منی خاره سنگ

سر از سنگ او پهلوان درکشید

ازو رفت و شد در زمین ناپدید

دگر ره برآمد پر از چین رخان

زدش بر سر آن شاخ شاخ استخوان

بخستش دو کتف و سپر کرد خرد

به گرز اندر آمد سپهدار گرد

چنان زدش بر سر به زور دو دست

که با مغز و خون چشمش از سر بجست

به خنجر سرش را ز تن برگرفت

سوی دیدبانش ره اندر گرفت

پیاده بر آن کُه چو نخجیرگیر

همی شد ز پس تا فکندش به تیر

بشد تا بد آن شهر از آن سوی کوه

به پرسش گرفتند گردش گروه

که با تو درین ره که بد یارمند

که رستی ز دست سیه بی گزند

چنین گفت کان کاو مرا زشت خواه

چنان باد غلتان به خون کان سیاه

سر زنگی از پیش ایشان فکند

برآمد ز هرکس خروشی بلند

دویدند هر کس همی دید پست

گرفت آفرین بر چنان زور و دست

به تاراج دژ تیز بشتافتند

بسی گوهر و سیم و زر یافتند

به خروارها عنبر و زعفران

هم از فرش و از دیبۀ بی کران

غریوان یکی ماهرخ دختری

کزآن شهر بودش پدر مهتری

ببردند نزد پدر هم به جای

فکندند دژ پست در زیر پای

بسی هدیۀ گونه گون ساختند

به پوزش بر پهلوان تاختند

بلابه شدند آن همه شهریار

که بر ما تو باش از جهان شهریار

نپذرفت و یک هفته آنجا ببود

سر هفته زان شهر برکرد زود

یکی پیک با باد همراه کرد

پدر را ازین مژده آگاه کرد

ببد شاد اثرط سپه برنشاند

بدان مژده ده زر و گوهر فشاند

یکی هودج از ماه زرین سرش

زده کله زرّبفت از برش

بیاراست بر کوهۀ زنده پیل

زد آذین ز دیبا و گنبد دو میل

جهان شد بهاری چو باغ ارم

زبرگرد مشک ابر و باران درم

همه پشت پیلان درفشان درفش

ز دیبا جهان سرخ و زرد و بنفش

سواران همه راه بر پشت زین

ستاننده رطل این از آن آن از این

ز بس برهم آمیخته مشک و می

بر اسبان شده غالیه گرد و خوی

بر آیین آن روزگار از نخست

ز سر باز بستند عقدی درست

به هر برزن آواز خنیاگران

به هر گوشه ای دست بند سران

هم از ره عروس نو و شاه نو

در ایوان نشستند بر گاه نو

گشاد اثرط از بهر جفت پسر

یکی گنج یاقوت و دُر سر به سر

براو کرد چندان گهرها نثار

که گنج پدر بر دلش گشت خوار

برآن مهرکش بود صد برفزود

نهان زی پدر نامه ای کرد زود

ز کار سپهدار و آن فر و جاه

همه گفت از کار زنگی و راه

دژم گشت قیصر ز کردار خویش

روان کرد گنجی از اندازه بیش

هزار اشتر آراسته بار کرد

ده از بارگی بار دینار کرد

هزار دگر راست کردند بار

ز فرش و خز و دیبۀ شاهوار

ز زر افسر و یاره و طوق و تاج

به گوهر نگاریده تختی ز عاج

دو صد اشتر آرایش بارگاه

ازو صد سپید و دگر صد سیاه

فرستاد پاک اثرط راد را

همان دخت و فرخنده داماد را

دگر هرکرا بد سزا هدیه داد

به نامه بسی پوزش آورد یاد

زبس خواهشش پهلوان نرم شد

از آزار دل سوی آزرم شد

به خلعت فرستاده را شاد کرد

به پاسخ بسی نیکوی یاد کرد

دگر گفت گامی ره از کام تو

نگردم، نجویم، جز آرام تو

ولیکن بدان مرد بازارگان

ز نیکی بکن هر چه داری توان

بدان کاو دل و جان و رای منست

بدو هرچه کردی به جای منست

بود آینه دوست را مرد دوست

نماید بدو هرچه زشت و نکوست

فرستاد ازینگونه پیغام باز

از آن پس همی بود با کام و ناز

از آن پس شد آن مرد بازارگان

شه روم را تاج آزادگان

ز گرد گزین وز شه روم نیز

همی یافت هرگونه بسیار چیز

به گیتی به جز دست نیکی مبر

که آید یکی روز نیکی به بر

بسی جای ها گفته اند این سخن

که کن نیکویی و به جیحون فکن

پشیمان نگردد کس از کار نیک

نکوتر ز نیکی چه چیزست و یک

به میدان دانش بر اسپ هنر

نشین و ببند از ستایش کمر

وفاترگ کن درع رادی بپوش

کمان از خرد ساز و خنجر ز هوش

براینسان سواری کن از خویشتن

پس اسپت به هر سو که خواهی فکن

...

0
اسدی توسی نظر دهید...

جنگ در شب ماهتاب

شبی بد ز مهتاب چون روز پاک

ز صد میل پیدا بلند از مغاک

به هم نور و تاریکی آمیخته

چو دین و گنه درهم آویخته

زمین یکسر از سایه وز نور ماه

به کردار ابلق سپید و سیاه

مه از چرخ تابان چه از گرد نیل

به روز آینه تابد از پشت پیل

نماینده بر گنبد تیزپوی

دو پیکر تو گوئی چو زرینه گوی

چنان خیل پروین به دیدار و تاب

که عقدی ز لؤلؤ گسسته در آب

چو ترگی مه و گرد او شاد ورد

چو ناوردگاه یلی در نبرد

چو دریای سیمین روشن هوا

زمان و زمین کرده دیگر نوا

تو گفتی در ایوانی از آبنوس

مَه چارده بد یکی نو عروس

شب قیرگونش دو زلف بخم

ستاره ز گردش نثار درم

یکی فرش سیمین کشیده جهان

زمین زیر آن فرش یکسر نهان

بپوشیده شب بر پرند سیاه

یکی شعر سیمابی از نور ماه

برافروخته چهر ماه از پرند

در تیرگیش آسمان کرده بند

چو لوح زبرجد سپهر و ز سیم

ستاره برو نقطه و ماه میم

درین شب سپهبد میان بست تنگ

همی کرد بر نور مهتاب جنگ

پیاده همی تاخت هر سو که خواست

که را گرز کین زد دگر برنخاست

ز بس سر که تیغش همی کرد پخش

زمین کرد گلگون و مه کرد رخش

بدانسان ز گرزش قضا زار شد

که از پای بفتاد و بیمار شد

چنان مرگ گشت از سنانش به درد

که بر خویشتن نیز نفرین بکرد

ز دشمن سواری به برگستوان

همی تاخت مانند کوهی روان

همی زد چپ و راست شمشیر تیز

فکند اندر ایرانیان رستخیز

سپهبد به زیر درختی به کین

بد استاده، چون دید جست از کمین

گرفتش دم اسپ و برجا بداشت

ز بالای سر چون فلاخن بگاشت

هم از باد بنداخت صد گام بیش

دگر سرکشان را درافکند پیش

سپه را ز هر سو پراکنده کرد

ز سر هر مغاکی جراکنده کرد

وز آنجا به لشگرگهش بازگشت

برآسود و بد تا شب اندر گذشت

چو آهخت خور تیغ زرین ز بر

نهان کرد از او ماه سیمین سپر

کمربست گرشاسب بر جنگ و کین

نشاند از چهل سو سپه در کمین

زنای نبردی برآمد خروش

غو کوس در لشکر افکند جوش

دمید آتش از خنجر آبگون

چه آتش که تف جان بدش دود خون

هوا شد چو سوکی ز گرد نبرد

زمین چون پر از خون تن کشته مرد

ز بس گرد بر کرد گردون چون نیل

تو گفتی هوا بود پرزنده پیل

همه یشک و خرطوم پیلان زند

ز خشت دلیران و خم کمند

چنین گفت پس پهلوان با سپاه

که این بیشه بدخواه دارد پناه

گریزان یکی سوی هامون کشید

مگرشان از این بیشه بیرون کشید

یلان سپه پشت برتافتند

ز پس دشمنان تیز بشتافتند

پس از دشت و که خیل ایران زمین

زمین گشادند ناگه چهل سو کمین

گرفتندشان در میان پیش و پس

از ایشان نماندند بسیار کس

چه بر مرد اسپ و چه بر اسپ مرد

بد افتاده هر جای پر خون و گرد

همه دل خدنگ و همه مغز خاک

همه کام خون و همه جامه پاک

یکی درع در بر، سر از گرز پست

یکی را سر افتاده، خنجر به دست

بکشتند چندان که نتوان شمرد

گرفتن دیگر بزرگان و خرد

گرفتار گشت انکه سالار بود

چو دیدش همان گه سپهدار زود

بیفکند بینی و دو گوش مرد

به ده جای پیشانی اش داغ کرد

بدو گفت رو همچنین راهجوی

ز من هر چه دیدی به شاهت بگوی

به تو این بدی ها که کردم، درست

مکافات آن بد سخن های توست

بدان گونه سالار زار و تباه

همی شد، دهی پیش اش آمد به راه

یکی پیرزن دید پالیزبان

ازو خواست تا باشدش میزبان

زن پیر نشناخت او را و گفت

اگر خورد خواهی و جای نهفت

گزارت نیارم که رز کن شیار

نگویم که خاک آور اندر کوار

زمانی بدین داس گندم درو

بکن پاک پالیزم از خار و خو

چنان کرد هر چند سالار بود

که بد گسنه و سخت ناهار بود

سبک جست کدبانوی گنده پیر

به هم نان و خرما و کشکین و شیر

بپرسید کار سپه شاه ازوی

چنین گفت کای شه پژوهش مجوی

من اینک چنین ام ز پیشت بپای

نه هوش و نه گوش و نه بینی بجای

و گر بازپرسی ز دیگر کسان

بخوردند دی مغزشان کرکسان

شه از غم دَر کینه را باز کرد

دگر ره سپه رزم را ساز کرد

...

0
اسدی توسی نظر دهید...

قصه خاقان با برادرزاده

برادر بد آن شاه را ســـــــــــروری

خنیده به مردی به هر کشــــــوری

پدرشان ز گیتی چو بربست رخــت

شدند این دو جـــــوینده تاج و تخت

زمانی نشدشان دل از جنگ سیــــر

سرانجام خاقان یغــــــر گشت چیر

برادرش کشته شد از پیـــــــش اوی

پس ماند از او ســرکشی کینه‌جوی

دلیری که نامش تکین‌تاش بـــــــــود

همه ساله با عمّ بــــــه پرخاش بود

نهان هر گهی تاختن ساختــــــــــــی

بـــــــــــــه تاراج بومش برانداختی

زمانی ز کین پدر توختــــــــــــــــن

نیاســــــــودی از غارت و سوختن

یکی بهره بگرفته بد کشـــــــــورش

شکسته بســــی گونه‌گون لشکرش

همین هفته کآمد سپهبد فــــــــــــراز

همی خواست آمــد سوی جنگ باز

در اندیشه خاقان گرفتار بـــــــــــود

کش از هر دوسو رزم‌ و پیکار بــود

به هم با مهان انجمن کرد و گفـــت

که گردن ندانم چــــــــه دارد نهفت

از این پهلوان وز برادر پســــــــــر

ندانم چــــــــــه آورد خواهم به سر

ز دو رویه دشمن ندانم برســـــــــت

نــــــه پیداست کاختر کرا یاورست

چنانم که سرگشته‌ای روز تنـــــــگ

رهش پیش غرقاب وز پـس نهنگ

کنون چاره جویید تا چون کنیــــــــم

که این خار از پــــــای بیرون کنیم

ره آموز و روزه ده و چاره گــــــر

بوند این سه ســـــر بی پدر را پدر

بسی رأی زد هر کس از روی کـار

سرانجام گفتند کـــــــــــای شهریار

چـــــــــــو آتش نمایدت از دور دود

از آن بــه که سوزدت نزدیک زود

شهان و بـــــــــــزرگان روی زمین

چه فـــرخ پدرت و چه فغفور چین

همه باژ ضحـــــــــــــاک را داده‌اند

ز کامش بـــــــــــرون گام ننهاده‌اند

فـــــــریدون از او به به‌فرنگ و فر

همیدون بـــــــــه داد و نژاد و گهر

گراو را تو فرمان بری ننگ نیست

ترا با سپهــــــــدار او جنگ نیست

هـــــر ان ریش کز مرهم آید به راه

تو داعش کنـــــــــی پیش گردد تباه

همه کاخ و ایوان به بزم و به خوان

بیارای و این پهلوان را بخــــــوان

بــــر او بر شمر هدیه چندان ز گنج

کس آسان شود هرچه دیدست رنج

پـــــــــــس آن گه بدو از برادر پسر

بخوان نامه هـــــای گله سر به سر

کـــــه او خود ز دشمن کشد کین تو

نهد بـــــــــــــر سپهر برین زین تو

به‌دست کسان چون توان گشت شیر

نباید تـــــــــــــــرا پیش او شد دلیر

پسندید خاقان و پیش گـــــــــــــــوان

بفرمود پاسخ ســـــــــــــوی پهلوان

پس از نام و یاد جهان آفـــــــــــرین

ز دل بر سپهبد گرفت آفــــــــــرین

دگــــــر گفت کز باژ و هدیه ز گنج

دهم هـــر چه گویی، ندارم به رنج

ســــــــــزد شاه ایران اگر سرکشیت

که او را چـــــو گرد لشکر کشست

اگـــــــر خواهد از من شه نام جوی

فرستم سرم بـــــــر طبق پیش اوی

بدیـــــــــــــن باژ دو دیده گوهر کنم

ز تن پوستم بـــــــــــــــدره زر کنم

ولــــــــــــــی ارزو دارم از تو یکی

که آری بـــــــه کاخم درنگ اندکی

بــــــــــوی شاد یک هفته مهمان من

بیارای این میهن و مان مـــــــــــن

به جای فریدون اگــــــــــــر دانی ام

گز این آرزو شــــــــــاد گردانی ام

فرستاده را بـــــــــــــاره خویش داد

وز انـــــــــدازه دیبا و زرّ بیش داد

کسی کردش و شـــــد فرسته چو باد

پیام آنچه بـــــــــد گفت و نامه بداد

سپهدار از آن گفتهـــــا گشت رام

که پیغام بد بـــــــــــــا نوید و خرام

ســـــــــــوی شاه با لشکر آغاز کرد

وز ان روی خاقان بشد ســـاز کرد

هـــــــــــــــزار اسپ از فسیله گزید

دوره ده هـــــــزار از بره سربرید

ز گاوان فربه همــــــــی چهل هزار

ز نخچیر و مرغتن فزون از شمار

دو ره صد هــــــــــزار دگر گوسفند

همه کشت و بردشت و صحرافکند

پذیره بـــــــــــــــــه پیش سپهدار شد

چــــو یکجای دیدارشان باز شد()

به بر یکدگر را هـــــم از پشت زین

گرفتند این شـــــاد از آن آن از این

به یکجای بودند هــــــوش هر دوان

همه راه هم پرسش و هـــــــم عنان

سپهدار با هر که بــــــــــود از سپاه

نشستند بر خــــوان هم از گرد راه

ز هر خوردنی ســـــاز چندان گروه

یکی دشت بــد گردش اندر دو کوه

پـــــر از گور و نخچیر کوهش همه

به دشت اندر از گور و آهو رمـــه

به هر گام جامی پـــــــر از لعل می

طبق‌های نقــــــــــل و درم زیرپی

رده در رده کاسه و خــــوان و جام

فروزان به مجمر دورن عود خــام

به زیـــــــــر از طوایف نهفته زمین

ز بر کله در کله دیبــــــــــای چین

سپاهی ز شهد و شکــــــــــر ساخته

همه نیزه در دست و تیغ آختـــــــه

گروهی بــــــــــــه پیکار رفته فراز

گروهـــــی به نخچیر با یوز و باز

ز حلوا به هـــــــــــر صفی میوه‌دار

همه برکشان شکــــــــــرّ و قند بار

طبق‌ها و جـــــــام از کران تا کران

به مشک و می اندوده و زعفــران

سپهریست هــــــــــر جام گفتی مگر

مهش انگبین و ستاره شکــــــــــــر

کمربسته در پیــــــش خوبان پرست

همه باده و بــــــــاد بیزان به دست

چنان روشن از مــــــی بلورین ایاغ

کز او کور دیده به‌شب بی‌چـــراغ

دم نای هــــر جای و چنگ و رباب

پراکنده مستان بــــــــــر آتش کباب

گرفته خورش‌هـــا همه کوه و دشت

کشان پیشــکار آب و دستاروطشت

به بوی خورش‌هــــــــــا ددان تاخته

زبر در هوا مــــــرغ صف ساخته

نسشته به خــــــــوان یکسر ایرانیان

همه چینیان پیش بسته میــــــــــــان

شب و روز خاقان پرستش نمـــــای

کمربسته پیش سپهبد به پـــــــــــای

جدا خوانش هر روز دادی بــــلاش

یکی ابر بد ویژه دینار پـــــــــــاش

ســــــــــــــــر هفته آمد نوندی فراز

که آورد لشکر تکین‌تاش بـــــــــاز

زناکه خروشــــــــــــی برآمد به ابر

شد آن بزم بر سان کام هژیـــــــــر

سپهبد به‌خاقان یغـــــر گفت چیست

چه‌لشکر رسید و تکین‌تاش کیست

بگسترد خاقان ســـــــــخن سربه‌سر

گله هر چه بدش از برادر پســــــر

سپهــــــدار گفت اینست غمری دلیر

کز اینسان از سر خویش سیــــــــر

مـــــن اینجا و او رزمکوش آمدست

همانا که خونش به جوش آمدســت

یکست ابلهان را شتـــــاب و شکیب

سواران بد را چه بالا چه شیـــــب

ترا دل بدین غــــــــــــــم نباید سپرد

که تنها بس او را نریمان گـــــــرد

گرش صدهـــــــزاراند گردان جنگ

همه درگه جنگ و کین تیز چنـگ

ببینی که چــــون گویم ای شیر هین

که خونشان ستاند به شمشیر کیـــن

چنان کن که شبــــگیر با یوز و باز

خرامیم مر جنگ را پیشبـــــــــــاز

می و بزم کاینجاست آنجــــــــا بریم

نریمان زند تیغ و ما می‌خوریــــــم

من از ویژه‌گردان گزینم هــــــــزار

تو بگزین هم از لشکر اندک سوار

بدان تا چـــــــــــــو اندک نماید سپاه

دلیری کند دشمن، آید بــــــــــه راه

مگر ناگهش ســـــــــــر به دام آورم

وز این کار فرجـــــــــام نام آوردم

چــــــــــــو پرّ حواصل برآورد زاغ

برافروخت ز ایوان نیلــــــی چراغ

همان نامزد کرد انـــــــــــــدک سپاه

ببردند و راندند یــــــــک هفته راه

به‌بزم و به‌نخچیر برکوه و دشـــت

چنین تا به ژی دیدار گشــــــــــــت

بر آن تیغ بژ از بر کوهــــــــــــسار

تکین‌تاش با جنگیان ده‌هــــــــــزار

بگفتند از ایران دلیری ستـــــــــرگ

رسیدست نو با سپاهی بــــــــزرگ

ز خاقان یغر جنگ تــــو خواستست

وز ایران نبرد ترا خاستســــــــــت

ز تیغ بژ آمد به پایین کـــــــــــــــوه

بزد صف کین با سپه همگــــــروه

نیامدش باک از دلیری که بـــــــــود

چو گرد سپه دیــــــــد بشتافت زود

...

0
اسدی توسی نظر دهید...

نامه گرشاسب به نزد فریدون

سپهبد گزید این همه چار ماه

یکی نامه فرمود نزدیک شاه

نویسنده قرطاس بر برگرفت

سر خامه در مشک و عنبر گرفت

بر آمد ز شاخ آن نگونسار سار

که بر سیم بارد ز منقار قار

سواری سه اسپه پیاده روان

تنش رومی و چهره از هندوان

همان شیرخواره کش از قیر شیر

ز گهواره بر جست گویا و پیر

همه تنش چشم و همه چشم گوش

همه گوش دل ها ، همه دل خروش

دویدندش با سرنگونی به راه

سخن گفتنش بر سپیدی سیاه

نگارید نام خدای از نخست

که بی نام او دین نیاید دُرست

خداوند هرچ آشکارست و راز

از آهو همه پاک و دور از نیاز

بری از گهر بی گزند از زمان

فزون از نشان و برون از گمان

دگر آفرین کرد بر شاه نو

که بادش بلند افسر و گاه نو

خدیو زمانه کی فرّمند

گشاینده گیتی و ضحاک بند

شه خاور و خسرو باختر

کیومرّثی تخم و جمشید فر

فرستاده از دین به کشور درود

گذارنده بی کشتی اروند رود

دهد شاه را بنده مژده ز بخت

که بنوشتم این دیو کش راه سخت

به خون بداندیش ز الماس کین

بشستم همه بوم ماچین و چین

ز جیحون شدم تا بد آن جا که مهر

بر آن بوم تا بد نخست از سپهر

به هر شاه بر باژ گردم نخست

جز از کام شه کس نیارست جست

به فغفور در سرکشی کار کرد

نشد رام و آهنگ پیکار کرد

بسی پند دادم برش خوار بود

نپذرفت کش بختِ بد یار بود

دل خیره در رأی فرهنگ تاب

بپیچد همی چون سرش ز آفتاب

فرستاد پیشم سپه چند بار

پراکنده بیش از هزاران هزار

همان جادوان ساخت تا روز جنگ

نمودند هرگونه افسون و رنگ

ز سرما و آوای دیو و هژبر

ز مار بپر و اژدهای در ابر

برآمد به هم بیست رزم گران

شد افکنده سیصد هزار از سران

سرانجام هم بخت شه بود چیر

درآمد سر بخت بدخواه زیر

همه بوم چین گشت بر هم زده

بتان برده ، بتخانه آتشکده

دگر سی هزار از گرفتاریان

جز از بردگان اند و زنهاریان

به بند اندرون بسته هشتاد شاه

که با کوس زریّن و گنج اند و گاه

مگر شاه فغفور کش نیست بند

که شه بود و بندش ندیدم پسند

ز گنجش یکی بهره برداشتیم

دگر دست نابرده بگذاشتم

مگر شاه با مهر پیش آیدش

ببخشید گناه و بخشایدش

نریمان یل مژدگان آورست

که مر شاه را بنده کهترست

به هر رزمگه در بدادست داد

چو آید ، کند هر چه رفتست یاد

نشستست بنده دو دیده به راه

بدان تا نمایش چه آید ز شاه

چه فرمان دهد دیگر از رزم سخت

کرا دارد ارزانی این تاج و تخت

به عنوان بر از بنده شاه گفت

که از فرّ او هست با ماه جفت

همه کار فغفور زیبای او

بیاراست آن رسم دربای او

صد و ده شتر را درم بار کرد

چهل دیگر از بار دینار کرد

دگر چارصد دست زربفت چین

گزید آنچه پوشیدی از به گزین

سرا پرده و خیمه پیشکار

عماری و پیل و کت شاهوار

کنیزان دوشیزه تیرست و شست

به رخ هر یک آرایش بت پرست

به دستور او یک به یک برشمرد

سخن راند پس با نریمان گرد

که در ره چنان و دار کارش به برگ

که نبود نیازش به یک کاه برگ

مکن کم ز خوردش همه رسم و ساز

وز او مردمش را مدار ایچ باز

از آن پس چهل جفت یاره ز زر

گزین کرد و صد گوشوار از گهر

دو ثد دانه یاقوت و لعل آبدار

ز درّ و زبر جد دو ره صد هزار

بفرمود کاین با تو همراه کن

چو رفتی نثار شهنشاه کن

گره شد ز غم بر رخ شاه چین

ز کاهش چو افتاد بر ماه چین ()

ز خسته دل زار و چشم دژم

سرشت آتش درد بآب بقم

همی گفت کای پادشاهی دریغ

که ماهت نهان شد به تاریک میغ

بدی باغ آراسته پرنگار

درختانت کندند یکسر ز بار

سپهری بُدی روشن از تو جهان

شدند اختران و آفتابت نهان

عروسی نو آیین بُدی گاه را

ربودند ناگه ز تو شاه را

ندانم که کی بینمت نیز باز

ابا روز شادی و آرام و ناز

دو جز عش ز لؤلؤ شده ناپدید

همی زد ز خون نقطه بر شنبلید

برآرد جهان سرکشان را زکار

کند نرمشان گردش روزگار

سپهر روانرا ببد دستبرد

بسست این چنین چند خواهی شمرد

یکی دایره ست آبگون چنبری

فراوان درین دایره داوری

نه مر پادشاه و نه مر بنده را

شناسد نه نادان نه داننده را

تو ای دانشی چند نالی ز چرخ

که ایزد بدی دادت از چرخ برخ

نگر نیک و بد تا چه کردی ز پیش

بیابی همان باز پاداش خویش

چو از تو بود کژی و بی رهی

گناه از چه بر چرخ گردان نهی

ز یزدان شمر نیک و بدها دُرست

که گردون یکی ناتوان همچو تست

نریمان چو دید اشک فغفور و درد

رخش گشته ماننده برگ زرد

بد گفت مندیش چندان به راه

شکیب آر تا من سوم پیش شاه

به یزدان که بنشینم آن گه ز پای

نگر کامت آرم سراسر به جای

شد و برد پیش آن همه خواسته

اسیران و خوبان آراسته

همه راه پیوسته پنجاه میل

ستور و شتر بود و گردون و پیل

ز گردون به گردون شده بانگ و جوش

جهان پر درای و جرس پر خروش

شه چین جدا بافغستان و رخت

همی رفت بر پیل با تاج و تخت

ورا جای بر زنده پیلی سپید

مهان بر هیونان عودی هوید

سخن جز به دستور سالار بار

نگفتی به ره در جهان نهان و آشکار

خور و پوشش و فرش و خوبان به هم

نکرد ایچ از آن رسم کش بود کم

...

0
اسدی توسی نظر دهید...

ساختن شهر زرنج

چو بگذشت ازین کار ماهی فره

بیآمد به نزدیک آب زره

ز اخترشناس و مهندس شمار

به روم و به هند آن که بد نامدار

بیاورد و بنهاد شهر زرنج

که در کار ناسود روزی ز رنج

ز گل باره ای گردش اندر کشید

میانش دژی سر به مه برکشید

ز پیرامن دژ یکی کنده ساخت

ز هر جوی و شهر آب در وی بتاخت

بسا رود برداشت از هیرمند

وزان جوی و کاریزها برفکند

در این کار بُد پهلوان سپاه

که از شاه کابل تهی ماند گاه

پسر شاد بنشست بر جای اوی

بگردید از آیین و از رای اوی

خراج پدرش آن که هر سال پیش

به اثرط فرستادی از گنج خویش

دو ساله به گنج اندر انبار کرد

دگر طمع کشورش بسیار کرد

بسی دادش اثرط به هر نامه پند

نپذرفت و بد پاسخ آراست چند

همیدونش دستور فرزانه هوش

بسی گفت کاین جنگ و کین رامکوش

به صدسال یک دوست آید به دست

به یک روز دشمن توان کرد شست

چو بود آشتی نو میآغاز جنگ

پس شیر رفته مینداز سنگ

تن و جان بود چیز را مایه دار

چو جان شد بود چیز ناید به کار

تو این پادشاهی بیابی که هست

به از طمع مه زین که ناید به دست

پشیزی به دست تو بهتر بسی

ز دینار در دست دیگر کسی

نگه کن که در پیشت آبست و چاه

کلیجه میفکن که نرسی به ماه

شهان از پی آن فزایند گنج

که از تن بدو بازدارند رنج

تو گنج از پی رنج خواهی همی

فزودن بزرگی بکاهی همی

ز گرشاسب ترسد همی چرخ و بوم

سُته شد ز گرزش همه هند و روم

شهان را همه نیست پایاب اوی

چه داری تو با این سپه تاب اوی

چو آتش کنی زیر دامن درون

رسد دود زود از گریبان برون

مکن بد که تا بد نیایدت زود

مدرو و مدوز و ترا رشته سود

برآشفت و گفتش تو لشکر پسیچ

ز پیکار گرشاسب مندیش هیچ

دو سال است کاو شد ز درگاه شاه

به نزدیک آب زره با سپاه

به نوّی یکی شهر سازد همی

ز هر شهر مردم نوازد همی

به ما تا رسد گرد او در نبرد

ز زاول برآورد باشیم گرد

بُدش ابن عم نام انبارسی

بدادش ز گردان دو صد بار سی

فرستادش از پیش و سالار کرد

ز پس با سپه ساز پیکار کرد

گزید از دلیران دو ره چل هزار

صد و شست پیل از در کارزار

بشد تا سر مرز کابلستان

به کین جستن شاه زابلستان

خبر شد برِ اثرط سر فراز

سبک خواند لشکر ز هر سو فراز

برادرش را سروری هوشیار

پسر بُد یکی نام او نوشیار

ورا کرد پیش سپه جنگجوی

بَرِ شهر داور فرود آمد اوی

...

0
اسدی توسی نظر دهید...