غزلیات دهلوی

شمارهٔ ۱۹۹۶

می شکفد گل به چمن تا ز نسیم سحری

وه چه خوشی گر نفسی پهلوی من باده خوری

گر ز خرابی منت نیست خبر رنجه مشو

مستی حسن ترا شاید اگر بی خبری

آهن و سنگ آب شود ز آه دل غم خور من

نرم نگردد دل تو وه چه عجب جانوری

هر کسی از پیرهنت رشک برد در برتو

من ز زمینی که تو آن زیر قدم می سپری

من به رهت خاک شدم بو که ته پا کنیم

سوی دگر پرشکنی کرده تو خوش می گذری

تا ستدی دل ز تنم ماند تنم خسته ز غم

باز دهد خسرو اگر جان ز تنش تو ببری

0
...

0
غزلیات دهلوی نظر دهید...

شمارهٔ ۱۹۹۵

گر تو یک ناوک از آن چشم سیه بستانی

ملک نه چرخ ز خورشید و ز مه بستانی

عارضت ماند در آبنوس جان ای سلطان

چه شود گر نفسی عرض سپه بستانی

آن دلی کش همه خوبان نتوانند ستد

تو از آن چشم سیه نیم نگه بستانی

بی گرو جان دهم و بوسه همی خواهم وام

لیک شرطی که یکی بدهی و ده بستانی

دیدنت شد گنهم منتهی بر دیده نهم

گر کشی چشمم و انصاف گنه بستانی

جان دهم نه کنی ارزد نه یکی صد جان آن

که به صد ناز از آن گفتن نه بستانی

جان گریزانست ز خسرو اگر آن سو ای باد

بگذری بوی از آن زلف سیه بستانی

0
...

0
غزلیات دهلوی نظر دهید...

شمارهٔ ۱۹۹۴

خیالی کرده ام وین از خیال خود نمی دانی

ز ابرو پرس اگر جور هلال خود نمی دانی

نهادی سنبله بر مشتری و می کشی خلقی

منت آگه کنم گر تو وبال خود نمی دانی

ز جولان سمندت دور بادا چشم بد گرچه

صف موران مسکین پایمال خود نمی دانی

مه دو هفته می خوانی رخ خود را و من چون مه

همی کاهم که در خوبی کمال خود نمی دانی

مگو ای شاخ خلق از دیدنم بهر چه می میرند

تو یعنی از بلای زلف و خال خود نمی دانی

دمی با مردم دیده نشستی پس دم دیگر

اگر زین هم نشینی بد ملال خود نمی دانی

بخواهد رفت ناگه جان . . . خود درین خسرو

که حالی در چنین نظاره حال خود نمی دانی

0
...

0
غزلیات دهلوی نظر دهید...

شمارهٔ ۱۹۹۳

جهانی به خواب خوشست و من از غم به بیداری

خورد هر کس آب خوش دل من به خونخواری

شب از غم بود صد سالم همه شب ز غم ناله

نباشد چنین حالم گرم دل کند یاری

گو کنم چو کم کاری هوای چون تو یاری

جفا کن کنون باری که میرم به دشواری

زدی غمزه و هر دم نمایی رخ و لب هم

چه بخشی کنون مرهم که زخمی زدی کاری

چو بر کنگرش جو جو ترا جلوه باید نو

رگ جانم ببرد خسرو کمندت به دست آری

0
...

0
غزلیات دهلوی نظر دهید...

شمارهٔ ۱۹۹۲

ترک من خونابه من بین و دست از من بشوی

ترک ترکی گیر و دل را هم ز مرد و زن بشوی

یک نظر می خواهم از چشمت درین خواب اجل

یک ره از خواب جوانی نرگس پرفن بشوی

دشمن اندر گریه جان منست ای دوست خیز

دوستان کشته را از گریه دشمن بشوی

تیغ مژگان گر چه با چندان کشش آلوده نیست

گریه کن بر کشتگان وان تیغ مردافکن بشوی

نیم کشت غمزه کردی نیم خوردی در شراب

تهمت جان بهانه جوی را زین تن بشوی

خسروا از دل بسی رفتی تو خاک میکده

چند لاف زهد بازی تری از دامن بشوی

0
...

0
غزلیات دهلوی نظر دهید...

شمارهٔ ۱۹۹۱

رفت سرما و صبا می دهد از گل خبری

پس ازین ما و لب جوی و رخ سیم بری

از پی آنکه در آیند بهشتی رویان

باغ گویی که گشادست ز فردوس دری

نیکویان در چمن و دیده نرگس بر گل

با چنان چشم، دریغا که ندارد نظری

غنچه گر دعوی مستوری و مستی می کرد

بعد از آن بینیش از دست صبا جامه دری

تو و صحن چمن، ای مرغ و من و کوی کسی

که ترا هست به گل عشق و مرا با شکری

بلبل از تیزی آواز جگرها بشکافت

مرده باشد که ندارد ز جراحت اثری

سرو را فاخته می گفت که سرسبز بمان

گر چه از شاخ جوانیت نخوردیم بری

خسرو این سکه گفتار که در مدح تو زد

غرض اخلاص تو بودست نه سیم و نه زری

0
...

0
غزلیات دهلوی نظر دهید...

شمارهٔ ۱۹۹۰

هزار شکر خدا را که چون تو دلداری

نمود روی به من بعد مدتی یاری

کنون زبون خیالات غمزه های توام

میان مجلس مستان چنانکه هشیاری

تو یوسفی و من از نقد جان خریدارت

بیا بگو که نیابی چو من خریداری

اگر چه حسن تو از آفتاب اندک نیست

ولی ز حسن تو اندک ترست بسیاری

اگر چه بار جفای تو هر کسی نکشد

من ضعیف جفاکش همه کشم باری

هزار طعنه چه گویی که از سرم برخیز

کس این سخن نکند خاصه با تو چون یاری

جفا کنی وز من عذرخواهی از شوخی

چه می کنی و چه می خواهی از گرفتاری

زبان باین قدری رنجه دار بر خسرو

که گر بگویدت آن منی بگو آری

1+
...

1+
غزلیات دهلوی نظر دهید...

شمارهٔ ۱۹۸۹

نشدت دل که به این دل شده مهمان آیی

کعبه دل شوی و در حرم جان آیی

ای مسیح من و جان همه آخر تا کی

یک نفس بر سر این کشته هجران آیی

خاک آن راه همه قند مکرر گردد

بر زمینی که تو زان لب شکر افشانی آیی

چند گویی که شب آیم ز رقیبان پنهان

آفتابی تو، محالست که پنهان آیی

بخت را مانی و خسرو به ته فرمانت

بخت خسرو تو اگر در ته فرمان آیی

0
...

0
غزلیات دهلوی نظر دهید...

شمارهٔ ۱۹۸۸

سوی تو دیدم ریختی خون دلم را بی گنه

از چشم خود می بینم این ای روی چشم من سیه

در کشتن بیچارگان تعجیل کم فرمای زانک

گر هست جانی در تنم بهر تو می دارم نگه

زینسان مکش از دست من پیش زنخدان زلف را

زان رو که بس مشکل بود بی ریسمان رفتن به چه

گر از ارادت رو نهم بر راه تو عیبم مکن

کز ابتدا دولت مرا کر دست زین سو ره به ره

این اشک خسرو هیچگه بر روی او ساکن نشد

یعنی عجب باشد اگر آب ایستد بر روی گه

0
...

0
غزلیات دهلوی نظر دهید...

شمارهٔ ۱۹۸۷

مطربا سوی چمن وقت گل آهنگ تو کو

صوت تو، نغمه تو، بربط تو، چنگ تو کو

پیش آن لعل چه نازی به صفا ای یاقوت

آب تو، تاب تو، رخشانی تو، رنگ تو کو

ای فلک گر به پری چهره من داری بخت

مکر تو، سحر تو، افسون تو، نیرنگ تو کو

چند گویی که منم خسرو اقلیم سخن

ملک تو، کشور تو، تاج تو، اورنگ تو کو

0
...

0
غزلیات دهلوی نظر دهید...