غزلیات دهلوی

شمارهٔ ۱۹۹۲

ترک من خونابه من بین و دست از من بشوی

ترک ترکی گیر و دل را هم ز مرد و زن بشوی

یک نظر می خواهم از چشمت درین خواب اجل

یک ره از خواب جوانی نرگس پرفن بشوی

دشمن اندر گریه جان منست ای دوست خیز

دوستان کشته را از گریه دشمن بشوی

تیغ مژگان گر چه با چندان کشش آلوده نیست

گریه کن بر کشتگان وان تیغ مردافکن بشوی

نیم کشت غمزه کردی نیم خوردی در شراب

تهمت جان بهانه جوی را زین تن بشوی

خسروا از دل بسی رفتی تو خاک میکده

چند لاف زهد بازی تری از دامن بشوی

...

غزلیات دهلوی نظر دهید...

شمارهٔ ۱۹۹۱

رفت سرما و صبا می دهد از گل خبری

پس ازین ما و لب جوی و رخ سیم بری

از پی آنکه در آیند بهشتی رویان

باغ گویی که گشادست ز فردوس دری

نیکویان در چمن و دیده نرگس بر گل

با چنان چشم، دریغا که ندارد نظری

غنچه گر دعوی مستوری و مستی می کرد

بعد از آن بینیش از دست صبا جامه دری

تو و صحن چمن، ای مرغ و من و کوی کسی

که ترا هست به گل عشق و مرا با شکری

بلبل از تیزی آواز جگرها بشکافت

مرده باشد که ندارد ز جراحت اثری

سرو را فاخته می گفت که سرسبز بمان

گر چه از شاخ جوانیت نخوردیم بری

خسرو این سکه گفتار که در مدح تو زد

غرض اخلاص تو بودست نه سیم و نه زری

...

غزلیات دهلوی نظر دهید...

شمارهٔ ۱۹۹۰

هزار شکر خدا را که چون تو دلداری

نمود روی به من بعد مدتی یاری

کنون زبون خیالات غمزه های توام

میان مجلس مستان چنانکه هشیاری

تو یوسفی و من از نقد جان خریدارت

بیا بگو که نیابی چو من خریداری

اگر چه حسن تو از آفتاب اندک نیست

ولی ز حسن تو اندک ترست بسیاری

اگر چه بار جفای تو هر کسی نکشد

من ضعیف جفاکش همه کشم باری

هزار طعنه چه گویی که از سرم برخیز

کس این سخن نکند خاصه با تو چون یاری

جفا کنی وز من عذرخواهی از شوخی

چه می کنی و چه می خواهی از گرفتاری

زبان باین قدری رنجه دار بر خسرو

که گر بگویدت آن منی بگو آری

...

غزلیات دهلوی نظر دهید...

شمارهٔ ۱۹۸۹

نشدت دل که به این دل شده مهمان آیی

کعبه دل شوی و در حرم جان آیی

ای مسیح من و جان همه آخر تا کی

یک نفس بر سر این کشته هجران آیی

خاک آن راه همه قند مکرر گردد

بر زمینی که تو زان لب شکر افشانی آیی

چند گویی که شب آیم ز رقیبان پنهان

آفتابی تو، محالست که پنهان آیی

بخت را مانی و خسرو به ته فرمانت

بخت خسرو تو اگر در ته فرمان آیی

...

غزلیات دهلوی نظر دهید...

شمارهٔ ۱۹۸۸

سوی تو دیدم ریختی خون دلم را بی گنه

از چشم خود می بینم این ای روی چشم من سیه

در کشتن بیچارگان تعجیل کم فرمای زانک

گر هست جانی در تنم بهر تو می دارم نگه

زینسان مکش از دست من پیش زنخدان زلف را

زان رو که بس مشکل بود بی ریسمان رفتن به چه

گر از ارادت رو نهم بر راه تو عیبم مکن

کز ابتدا دولت مرا کر دست زین سو ره به ره

این اشک خسرو هیچگه بر روی او ساکن نشد

یعنی عجب باشد اگر آب ایستد بر روی گه

...

غزلیات دهلوی نظر دهید...

شمارهٔ ۱۹۸۷

مطربا سوی چمن وقت گل آهنگ تو کو

صوت تو، نغمه تو، بربط تو، چنگ تو کو

پیش آن لعل چه نازی به صفا ای یاقوت

آب تو، تاب تو، رخشانی تو، رنگ تو کو

ای فلک گر به پری چهره من داری بخت

مکر تو، سحر تو، افسون تو، نیرنگ تو کو

چند گویی که منم خسرو اقلیم سخن

ملک تو، کشور تو، تاج تو، اورنگ تو کو

...

غزلیات دهلوی نظر دهید...

شمارهٔ ۱۹۸۶

ترک من ای من غلام روی تو

جمله شاهان جهان هندوی تو

خون ما گر ریخت در کویت چه باک

خون بهای ماست خاک کوی تو

هر چه آید در دلم غیر تو نیست

تا تویی یا خوی تو یا جوی تو

رشکم از بند قبا آید که او

ذوق ها می راند از پهلوی تو

چند می پرسی که خسرو را که کشت

غمزه تو، چشم تو، ابروی تو

...

غزلیات دهلوی نظر دهید...

شمارهٔ ۱۹۸۵

گر حقیقت نشدت واقعه جانی من

زلف را پرس که از کیست پریشانی من

پیش نه آینه آشوب جهانی بنگر

تا بدانی صنما موجب حیرانی من

غمزه هایت به فسون در دل من در رفته

تا به تاراج ببردند مسلمانی من

دوش در چاه زنخدان تو افتاد دلم

خبری داری از آن یوسف زندانی من

شد زمستانی ز دم سرد من آفاقی بخش

میوه ای از چمن وصل زمستانی من

گر میسر شودم چون تو پری رخساری

بشود روی زمین ملک سلیمانی من

برنگیرم ز خط حکم تو پیشانی خویش

که خداوند به بسته ست به پیشانی من

...

غزلیات دهلوی نظر دهید...

شمارهٔ ۱۹۸۴

ای به هر موی شده بسته زلف دل من

وی به هر کوی شده در طلبت منزل من

این چنین در هم و پیچان ز چه گشته ست دلم

سایه زلف تو افتاد مگر در دل من

کارم از شکل سر زلف تو مشکل شده است

مشکل امروز که بگشاید ازو مشکل من

لب تو آب حیات ست و خطت ظلمت شب

جز همه تنگی و تاریکی ازو حاصل من

خسرو بی خبرم تا به غمت افتادم

خبرت هست ازین واقعه مشکل من

...

غزلیات دهلوی نظر دهید...

شمارهٔ ۱۹۸۳

فتح می آید در دهلیز دولت باز کن

بارگاه فخر خود با آسمان همراز کن

کوس نصرت کوب و چرم طبل اگر سوده شود

تیغ برکش پوست از سرهای دشمن ساز کن

بندبند فاجران گر فی المثل از آهن است

این چنین بندان به پای پیل گرگ انداز کن

تیغ تو چون در بر لشکر کلید فتح شد

دست بگشا قلعه دربند را در باز کن

تیغ خود را گو که جان خصم و دشت کربلاست

گر توانی در بیابانی چنین پرواز کن

زنده شد ز افسانه های خشت تو بهرام گور

زین فسانه هفت گنبد را پر از آواز کن

ز ابر نیسان خود و آوازه باران خود

غلغلی افگن به دریا گوش ماهی باز کن

زآهن شمشیر درهای همه عالم بگیر

وانگه انعام ندیمان سخن پرداز کن

...

غزلیات دهلوی نظر دهید...