مثنویات دهلوی

شمارهٔ ۹۴ – اثبات ملک هند به حجت که جنت است حجت همه به قاعدهٔ عقل استوار

کشور هند است بهشتی به زمین

حجتش اینک به رخ صفحه ببین

حجت ثابت چو در آن نیست شکی

هفت بگویم به درستی نه یکی:

اولش این است که آدم به جنان

چون ز عصی خستگی‌ای یافت چنان

زخم عصی خورد بد انسان ز کمین

کز فلک افتاد به سختی به زمین

عصمت حق داشت همی چون نگهش

خارهٔ کهسار شد اطلس به تهش

آمدن از خلد به هندش بد از آن

کان گل جنت که زدش باد خزان

گر به خراسان و عرب تازی و چین

یک نفسی بهره گرفتی به زمین

گرمی و سردی خراسان و عرب

وان به ری و چین عذابیست عجب

زو شده پرورده به فردوس درون

چونش بودی طاقت این دیده و خون

گشت محقق چو چنین وصف متین

کاین حد هند است به فردوس برین

هند چو از خلد نشان بود درو

ز امر خدایش قدم آسود درو

ور نه بدان نازکی از جای دگر

آمدی از رنج فتادی به ضرر

حجت دیگر که ز طاووس کشم

مرغ خرد را به زمین بوس کشم

گر نه بهشت است همین هند چرا

از پی طاووس جنان گشت سرا

نیست چنین طایر فردوسی اگر

بویی از باغ بدی جای دگر

لابد ازین جای بدان جای شدی

وز پی رفتن همه تن پای شدی

بود همین جا چوز فردوس اثری

جانب دیگر نفتادش گذری

حجتم اینست سوم گر به شکی

کامدن مار ز باغ فلکی

بود به همراهی طاوس وصفی

قصه چنین گفت فقیه حنفی

لیک جز از هند دگر یافت محل

زانکه همه نیش زدن داشت عمل

...

مثنویات دهلوی نظر دهید...

شمارهٔ ۹۳ – ذکر عمارتی که بدار الخلاقه شد بلند و آغاز آن ز جامع دین بست کردگار

چو بنشست بر تخت قطب زمانه

که چون قطب بادش بقا جاودانه

هوس خاستش کاز پی ملک داری

بکار بناها کند استواری

چو صاحب خلافه شد از عدل رافه

نهاده لقب حصن دارالخلافه

چو نیت چنان داشت در دل نهانی

که رایت برآرد به کشور ستانی

شدش در دل به بنیاد خیرات مایل

ز نور نیت کرد یک طرف حایل

به فرمود کاول برارند جامع

که بامش برآید به خورشید لامع

به طاعت چو سر پیش محراب شاید

به محرابی از کافران سر رباید

بهر دار کفری ز محراب و منبر

کند سرکشان را نگونسار و بی سر

رسیدند بنیاد کاران دانا

به «پل بر رخ باد بستن» توانا

پیامی مهیا شد اسباب چندان

که ناید در اندیشهٔ هوشمندان

به تعجیل کردند اندک اساسی

که باشد اساسش عمل را قیاسی

چو محراب بیت الخلافه برآمد

درآمد خلیفه چو جمعه درآمد

در روز آدینه را کرد گلشن

ز نور تعبد چو خورشید روشن

ز ایثار گنج پیاپی سراسر

گل زرد را کرد کبریت احمر

مصمم شدش عزم کشور گشائی

که کوشد در اظهار امر خدائی

من این ماجرا در سپهر نخستین

همه گفته‌ام جنبش شاه و تمکین

...

مثنویات دهلوی نظر دهید...

شمارهٔ ۹۲ – گزیدهٔ از سپهر اول

دگر گفت کامروز در هر دیار

غزل کوی گشته ست بیش از شمار

همه کس به یک قسم درمانده‌اند

ز قسم دگر بی خبر مانده‌اند

ندانیم کس را به طبع و سرشت

که یک شعر تحقیق داند نوشت

دگر گفت: سعدی نه از کس کم است

که موج غزل هاش در عالم است

دگر گفت: کزوی شناسی به است

که بت سوزی از بت شناسی به است

دگر گفت: کز راه خوانندگی

زند هر کسی لاف دانندگی

ولی ما کسی را سخن در نهیم

کزو مایه صد گونه گوهر نهیم

بر اوضاع ابداع قادر بود

صدور حکم را مصادر بود

گرش نظم وگر نثر باید نگاشت

نگارد بدان سان که باید نگاشت

به مطبوع و مصنوع جادو بود

دقایق درو موی در مو بود

همه نو کند سبک‌های سخن

که کرباس نو به ز خز کهن!

چو هر کس به مقدار خود گفت چیز

در افشان شد از لب جهان شاه نیز

که از نکته بیزان دانش سکال

بدین گونه ما را رسیده ست حال:

که در عهد خود هر سخن گستری

که خاص کسی بود در کشوری

به مقدار ترتیب گفتار خویش

مثالی که بست از نمودار خویش

چو منعم سخن را خریدار بود

سخن لاجرم نیز بسیار بود

به قیمت خریدند حرف سیاه

بهای شبه گوهر آمد ز شاه

نمطهای خاقانی مدح سنج

نه پنهانست کش چون فشاندند گنج

همان عنصری کاو سخن پیش برد

بهر نظم صد بدره زر بیش برد

مثل شد ز فردوسی نامدار

به شهنامه گنجینهٔ سهل بار

چو این بود رسم گران‌مایگان

که دادند گنجی بهر شایگان

نه مازان بزرگان به همت کمیم!

کز ایشان علم بود ما عالمیم!

خدا داده زان‌ها که در عالم است

به گنجینهٔ ما چه مایه کم است؟؟

به خواهنده بخشش چرا کم دهیم؟!

اگر دست شد، هر دو عالم دهیم!

نبوده است شاهی به زیر فلک

که ده لک دهد سکه یابیست لک

نخست آن جهان شاه داد این صلا

که او بود دنیا و دین را علاء

دهش بیش از اندازه زو گشت عام

ولیکن شد از من که قطبم تمام!

...

مثنویات دهلوی نظر دهید...

شمارهٔ ۹۱ – حکایت

یکی را خانه بود آتش گرفته

دلش را شعلهٔ ناخوش گرفته

دوان با چشم گریان و دل ریش

به آب دیده می‌کشت آتش خویش

برو بگذشت، ناگه ، ابلهی مست

نمک خورده کبابی کرده بر دست

بدو گفت: ایکه آتش می‌کشی تند،

بیا! وین شعله چندانی مکن کند!

که من بر آتش اندازم کبابی،

ترا نیز اندرین باشد ثوابی!

همین است اندرین گفتار حالم

که خلق از من خوش و من در وبالم

تنم را، دهر، زان سو، روفته جای

دلم را، زین طرف، زنجیر در پای

نگه کن کاین کشاکش بر چه سانست

کاجل زانسو امل زینسو کشانست

سخن گر خود همه سحر مبین است

فراوان موم و اندک انگبین است

گلی نشکفت ازین خرم بهارم

که ضائع گشت روز و روزگارم

چو من آلوده دامن گل نباشد

سیه رو تر ز من بلبل نباشد

نگر تا چند ز افسون یافتم دام

که این طوطی نهد، آن بلبلم نام

رسانیدم سخن را تا بدان جای

که آنجا گم شود اندیشه را پای

نه در ملک عرب تیزیم کند است

که رخشم گاه نرم و گاه تند است

چو از نعت نبی تابد جمالم

به حسانی رضا ندهد کمالم

دری را خود دری شد باز بر من

که غیری را نزیبد ناز بر من

خدایم داد خود چندان معانی

که بگرفتم بساط این جهانی

ز دل سختی، تنم آئینه کردار

ازین سو روشن و زانسوی زنگار

گرفتم خود گرفت آفاق حرفم

بر آمد بر فلک نام شگرفم

چو سودم زین چو گاه رستگاری

نیابم زو، بری، جز شرمساری

چه خوش گردم کنون زین نغمه خوش

که پا کوباندم، فردا، بر آتش؟

دو مایه حاصل شعر است در دهر:

بهر دو نیست امید زمان بهر

یکی: مالی که سلطان بخشدد میر

دوم: نامی که گردد آسمان گیر

به چشمم، هر دو، در راه خطرناک

غباری دان، که این باد است و آن خاک

رهم شیب و فرازو، دید پر گرد

فرس هم کور، جولان چون توان کرد؟

چو این لاشه، به چاه افتد نگونسار

نه سلطان دست من گیرد، نه سالار

چو فردا از زمین بالا کنم پشت

چه باشم؟ خاکساری، باد در مشت!

خداوندی که ما را کار با اوست

بهر نیک و بدم گفتار با اوست

بود واجب، کازین نقش تباهم

بگرداند، به محشر، روسیاهم

برد در دوزخم با آتشین بند

گلو بسته دروغین دفتری چند!

دریغا! رهبر داننده در پیش

دل من هم بران گمراهی خویش!

چو من خود را زره یکسو فگندم

گنه بر دامن رهبر چه بندم؟!

ندیدم پی، بهر جانب که راندم

ز همراهان و رهبر، دور ماندم

مرا، این غول نفس دیو پندار

فگند، اندر خرابیهای بسیار

کنون زین بادیه تا کاروانم

مگر کرکس رساند استخوانم؟

ولی، با این همه، امیدوارم،

که غافل نیست «رهبر» از شمارم!

ز صالح، ناقه، گر تگ زد به فرسنگ

بر آرد ناقهٔ خود صالح از سنگ!

بزی، کاو راه جست از پیش و از پس

عصای راه او، چوب شبان بس!

شدم تسلیم، پس او داند و پیش

که من، این ره نیارم رفتن از خویش

بدو فضل خدایم کرد تسلیم

هم او صدق و یم بخشد به تعلیم

خداوندا، به سوئی ره نمایم

که با این رهنما، سوی تو آیم

همه کس، حاجتی آرند در پیش،

چه حاجت، من که گویم حاجت خویش

نمی‌خواهم ، ز تو، بخشی چو هر کس

تو خسرو را چه می‌بخشی، همان بس!!

...

مثنویات دهلوی نظر دهید...

شمارهٔ ۹۰ – در اختتام این سواد پر از آب زندگانی، که ماجرای دول رانی و خضرخان است ، خصصهما الله به عمر الخضر

به حمد الله که از عون الهی

به پایان آمد این «منشور شاهی»

به قدر چار ماه و چند روزی

فروزان شد چنین گیتی فروزی

هم اینجا لیلی و مجنون گرو شد

هم از شیرین و خسرو قصه نو شد

جمال آراست، این ماه دل افروز

ز ذوالقعده دوم حرف و سیوم روز

مورخ چون شمار سال وی کرد

عطارد بر سر ذوالقعد هی کرد

وگر تاریخ بکشایند ز ابجد

ز هجرت پانزده گیرند و هفصد

وگر داننده پرسد بیت چند است

درین نامهٔ، که از عشق ارجمند است

به صد خوبی نشاند در دل و جان

غم خوب «دول رانی خضر خان»

درین میمون سواد خضر خانی

ز کلک افشاندم آب زندگانی

چو خضر افگندم اندر چشمه ماهی

نهفتم آب حیوان در سیاهی

جراحتهای مشتاقان شب خیز

خراشیدم به نوک خامهٔ تیز

سزد کاین شعله گردد گیتی افروز

که از دود دو آتش دارد این سوز

اگر چه تشنه را آبی دهد خوش

زند در خرمن هستی هم آتش

مرا گر چه درین گفتار دل دزد

بهر حرفی، سزد، صد گنج زر مزد

نیم با این همه زین گفت و گو شاد

که هنگام پریدن نیست، زین باد

به سر شد نوبت حسن و جوانی

نماند آبی به جوی زندگانی

شد از من روزگار خرمی دور

به دل کرد آسمان مشکم به کافور

برون شد ماهی امیدم از شست

بنا در خانهٔ هفتاد پیوست

فروغ از روی و تاب از تن تهی گشت

چراغ دیده را روغن تهی گشت

خزان در باغ هستی غارت آورد

سمن پژمرده گشت و ارغوان زرد

صدف را، مهر زد، لبهای خندان

تزلزل یافت، گوهرهای دندان

ز اوراقی که با هم غنچه بستم

چو گل در بزم سلطانان نشستم

نسیمم را، چنان شد بخت بستم

که گشت این غنچه دستنبوی شاهان

مرا بود از چنین فرخنده کاری

کلاه عزت از هر تاجداری

ز هر شاه آمدم هر دم خرامان

چو سوری سرخ روی و زر به دامان

نه با هر مشتری کردم قرانی

نه ره مریخ را دادم عنانی

نه از ذیل عنایت سایه جستم

نه در ظل حمایت پایه جستم

همه جا بودم از بخت پر امید

عطارد وار، هم زانوی خورشید

یکی از من غزل جوید، دگر بیت

فشانیدم بر آتش روغن زیت

به دود انگیزی زینگونه سوزی

حدیث من بدان ماند که روزی:

...

مثنویات دهلوی نظر دهید...

شمارهٔ ۸۹ – بخشیدن برکت و یمن، فرزند یمین‌الدین مبارک را، ازین پند نامه میمون، تا در نقش این پند فرو شود، و از بند نفس بیرون آید!

ایا چشم و چراغ دیدهٔ من

رخت بستان و باغ دیدهٔ من!

«مبارک» نام تو ز ایزد بتارک

چو نامت بر پدر گشته مبارک

توئی چون پاره‌ای از جان پاره

ز تیمار تو جان را نیست چاره

به دامان تو خواهم کرد پیوند

ز اندرز و نصیحت رقعه‌ای چند

چو جان خواهی همیشه زندگانی

به جان دوز این هم پیوند جانی

وصیت اینست کاندر گلشن دهر

بنات شکرین بشناسی از زهر

نه بندی دل بر ایوانی که در وی

چو در رفتی برون آئی پیاپی

مبین خواب پریشان در حق کس

کاثر نیز از پریشانی دهد بس

بهر دامن که در خواهی زدن چنگ

متاع صلح‌جو، نه مایهٔ جنگ

رهائی ده به کوشش بسته‌ای را

به مرهم پرورش کن خسته‌ای را

همیشه چنگ دل در یک دلان زن

دلی دو نیمه را دو نیمه کن تن

مشو آتش به صحبت همسران را

که خود را سوزی، وانگه دیگران را

چو آبی باش لطف از حد فزونش

همه راحت ز بیرون و درونش

بود ماهی سزای تابهٔ تیز

که خار است از درون، بیرون دم ریز

چو ماهی را کند کس باژ گونه

نماید خار پشتی را نمونه

مثل گر مار را گویند چون اوست

به تندی مار بیرون آید از پوست

مکن بد خوی را با خویش گستاخ

ستور بد، کهش ریزی، زند شاخ

چو نافرجام را بر سر کنی جای

مشو رنجه، گرت بر سر نهد پای

فغان زان سیل کاندم کاندر آید

ز پلوان بگذرد، بر پل بر آید

ز تندی گر چه کارت را بلندی است

سبک بودن نه رسم هوشمندی است

چو کوه از سنگ باید بست بنیاد

نشاید شد، چو خس، بازیچهٔ باد

بود در خورد همت، کام هر کس

نخواهد کام شاهین، قوت کرکس

نهنگی شو که با دریا کند زور

کند زیر و زبر دریا به یک شور

چو کار افتد، نه کار از بهر نان کن

غزا را باش و آشام سنان کن

مبین کز منعمت در معده جونیست

که جان بازی بنان خواهی گرو نیست

بزن بر جان آن منعم سنانی

که نرزد نزد او جانی بنانی

متاعی را که خواهد رفتن از پیش

ازو ناچار بستان بهرهٔ خویش

به صرفه صرف کن نقدی که داری

که امساکت به از اسراف کاری

نه آن صرفه بود ز اندیشهٔ خام

که بخل صرف را صرفه نهی نام

بده سیم و درم بی‌مایگان را

نه نزل و هدیه عالی پایگان را

مده سرمایه بر دست دغا باز

مپرور سفله را در نعمت و ناز

چو گشتی در درم دادن کرم کوش

ز فر یاد درم خواهان مکن جوش

نه بخشد زر، جوان مرد، از پی نام

نجوید نردبان، مرغ، از پی بام

بنه، بر خویش، رنجی بهر آن را

کزان، راحت رسانی، دیگران را

چو خط ما، به حکمت شو نمونه

مشو چون خط هندو باژ گونه

چو مسطر راستی را، نه راست

چو چوب راست شو کاو جدول اراست

که نام از راستی گیری به کشور

چو چوب جدول و چون تار مسطر

به دانش راست باید داشت تن را

نشاید کژ نهادن خویشتن را

به دانش زندگانی کن همه جای

که تا دانا و نادان بوسدت پای

چو طاوس ار چه پوشی حله بر دوش

نشاید پای خود کردن فراموش

به قدر خویش دارد هر یکی زور

چه همدستی کند با اژدها مور

نشاید نیشکر با پیل خوردن

نه در تگ با صبا تعجیل کردن

حریف آن گیر، کز وی در نمانی

سلاح آن جوی، کز وی کار رانی

سلاح رخش چون بر خر نهد مرد

بماند هم ز خویش و هم ز خر فرد

سزاوار است هر کالا بهر جای

کله بر فرق زیبد، کفش در پای

کسی کو از کله خس زیر پا روفت

بباید کفش بر سر محکمش کوفت

اگر زشتی، به رعنائی مزن گام

که طفلانت نثار آرند دشنام

عجوزی کاو کند گلگونه بر روی

چو توسن ز اشتر، از وی رم خورد شوی

به رسم عاقلان بگزار تن را

مکن خدمت هوای خویشتن را

بود مرد خرد، کرپاس بر دوش

هم آگوش زنان، ابریشمی پوش

ز دانش کن لباس تن، که زیب است

نسیج و پرنیان، ابله فریب است

اگر زیور سزد، بر مهرهٔ خر

به از خر مهره نبود، هیچ زیور

شتر را لب نباشد در خور بوس

ولیکن پشت باشد، بابت کوس

خران را زیب ندهد، گوهرین ساخت

ولی یالان نو زیبد، گهٔ تاخت

یکی گوهر برد، بی کندن کان

یکی را هم بکان کندن رود جان

بکاری دست زن کارزد به رنجی

به گل کندن نه هر کس یافت گنجی

چو در هر پیشه نیکی و بدی هست

بیندیش، آنگه اندر پیشه زن دست

چو دل خواهی به مزدی شاد کردن

بباید خدمت استاد کردن

چو گیری تیشه بی‌استاد لازم

که دستت چوب گردد چوب هیزم

گلابی کاید از گلهای خود روی

نه در خورد دل مردم دهد بوی

بگیر آئین راه، از نیک مردان

عنان، از راه بد مردان، بگردان

کسی کو در پی غولان زند گام

کند ریگ بیابان خونش آشام

بلندی بایدت، افگندگی کن

خدا را باش و کار بندگی کن

به عشق آویز، در کار الهی

مجو از زهد، خشک آبی که خواهی

همان عشق‌ست، کت برگیرد از خاک

برد پاک به سوی عالم پاک

کسی کاین کیمیاش از دل بکار است

رخ زردش زر کامل عیار است

ز قلب، این کیمیای دل مکن سلب

که هست آن کیمیاهای دگر قلب

فشاند این جرعه بر من پیر هشیار

کم از مستی ز هستی کرد بیزار

غلط کردم، تفاوت چند گویم

نه بخشیدند زان گلزار بویم

چه لافد آنکه تر دامن چو میغ است

که این بوی از همه پاکان دریغ است

خوش آن پاکان که کردند این قدح نوش

و زین می جاودان ماندند مدهوش

از آن جام اردهندت شربتی نو

بریزی جرعه‌ای بر خاک خسرو

مرا نامی است روشن‌تر ز خورشید

تو روشن کن که هست این عمر جاوید

وجودت گر چه از من گشت موجود

بدانگونه که نام نیکو از جود

مپنداری که زیر نیلگون بام

ز نام من ترا روشن شود نام

درختی شو که از خود میوه ریزد

نه میوه کاز درختش نام خیزد

چراغی باش کافروزد جهان را

نه آن شعله که سوزد خان و مان را

مشو تاریک رو چون بوم و خفاش

چو باز پادشا فرخنده رو باش

اگر چون من شوی روشن به جمعی

توئی شمعی که افروزد ز شمعی

دگر بر من نشیند از تو داغی

تو آن دودی که زاید از چراغی

ز بار تلخ خیزد خواری شاخ

ز شمع مرده کی روشن شود کاخ

ترا می‌گویم این پند دل افروز

که دارم بهر تو سوز جگر سوز

تو ئی چون مردم چشمم ز تقدیر

به چشم مردمی این سرمه بپذیر

اگر زین توتیا، روشن کنی چشم

به بینش باز دانی گوهر از یشم

و گر زین روشنی، بی نور مانی

من آن خویشتن کردم، تو دانی!

...

مثنویات دهلوی نظر دهید...

شمارهٔ ۱۰۰ – جلوس شه غیاث الدین و دنیا تغلق غازی فراز تخت سلطانی چو افریدون و اسکندر

مبارک روز شنبه گاه پیشین

گه هنگامی است با انوار بیش این

جهان از چشمه خود روی شسته

که و مه سبحه و سجاده جسته

مؤذن قامت خود بر کشیده

جماعت صف به مسجد بر کشیده

ممالک گیر سلطان جهان بخت

در آن ساعت برآمد بر سر تخت

سریر آراست ماه و آفتابش

غیاث دین و دنیا شد خطابش

ملایک جمله گفتندش همانگه

دعا: خلد الرحمن ملکه

خروش کوس، گیتی را خبر کرد

دل بد خواه را زیر و زبر کرد

موافق ریخت گوهرها ز حد بیش

مخالف هم ولیک از دیدهٔ خویش

فلک شادی بدو ران و زمان داد

جهان را مژدهٔ امن و امان داد

...

مثنویات دهلوی نظر دهید...

شمارهٔ ۹۹ – حدیث بخشش جان و نوازش از ملک غازی مسلمانان دهلی را به لطف بی حد و بی مر

به پرسیدم من از پیروزی بخت

که ای رنگ تو از فیروزه گون سخت

ملک غازی که فتحش هم عنان بود،

خبر گو بعد فیروزی چه سان بود؟

جوابم داد کاز فیروزمندی

چو شد غازی ملک را سر بلندی

ز بعد شکر یزدان شد بر آن عزم

که آید سوی دهلی از پی رزم

وی آن جانب شد اندر کار سازی

که دیگر پی شود دو تیغ بازی

دگر جانب مسلمانان دهلی

که بشکستند با خانان دهلی

به خجلت پیش می‌رفتند غمناک

همی سودند روی عجز بر خاک

سواران ملک غازی ستاده

نظر بر لشکر دهلی نهاده

زبانهاشان چو نوک نیزه در طعن

گهی دشنام گفتند و گهی لعن

یکی گفت: این همه کفران سگالند

کسان در قتل ایشان بی و بالند!

دگر می‌گفت: کاخر اهل دین اند

نشاید گفت بد گر چه چنین اند

دگر گفت: ای نمک خواران بد عهد

چرا کم بود در حق نمک جهد

دگر از طنز گفت اینان چه کردند؟

نمک در دیگ رفت اینها چه خوردند!

دگر می‌گفت گاه کار زاری

نیاید ز اهل دهلی هیچ کاری

ملک بر کرسی دولت نشسته

سران در پیشدستی، دست بسته

اسیر و اسپ و مال و رخت و کالا

زر و سیم و در و لولوی لالا

خزاین می‌رسید اشتر بر اشتر

قطار اندر قطار از گنجها پر

گران گنجی چو دریا بی‌کرانه

که مالامال شد دشت از خزانه

صف پیلان جنگی وا گزیده

ز ماران اژدر ایشان گزیده

بسی صندوق‌ها پر تنگه و زر

که بکشائی اگر صندوق را سر

ظرایف کاید از فرمان گزاران

ز بهر تاج و تخت تاجداران

همه چندین متاع پادشاهی

که بود آثاری از فضل الهی

خدا داد آن خداوند غزا را

که در خور بد غزاهاش، این جزا را

چنین باشد فتوح آسمانی

کت از جائی رسید کان را ندانی

کسی کش ز آسمان یک در کشادند،

ز هر سو صد در دیگر کشادند!

...

مثنویات دهلوی نظر دهید...

شمارهٔ ۹۸ – مصاف اول غازی ملک با لشکر دهلی به باد حمله‌ای زیر و زبر کردن چنان لشکر

دلیری کاو صف مردان بدیده‌ست

نه بازش، دیده در خواب آرمیده‌ست

گوی را زیبد اندر زیر، توسن

که صف تیغ داند باغ سوسن

رود یک سر چو باد آن جا که یک سر

چو برگ بید بارد، تیغ و خنجر

نیندازد، گر آید ببر و یا شیر

چو نیلوفر، سپر، بر آب شمشیر

بسی بینی عروسان قبا پوش

بگشت کوچه‌های شهر پر جوش

نه شیران را کند کس حمله تعلیم

نه روبه را گریز و حیله تسلیم

نباشد هم شجاع و هم خردمند

بجز غازی ملک شیر عدو بند

چو دید آهنگ لشکرهای خسرو

که آید روی در روی و روا رو

اشارت کرد تا فرمان گزاران

کنند آئین ترتیب سواران

که و مه شد ز حکم کارفرمای

سلیح و ساز خود را زیور آرای

ز صیقل‌های صف‌ها، یافت جوشن

که فتح از غیب‌هایش گشت روشن

کمان‌ها چون هلال اندر بلندی

پلان مریخ سان در زورمندی

خدنگ افکن به عشق اندر کمان دید

چو می خوار حریص اندر مهٔ عید

به تیر آراستن هر تیر سازی

چو باز آموز در تعلیم بازی

چو سوهان سوی پیکان کرده آهنگ

رسیده خیل چین در غارت زنگ

فرس بری و کوهی و تتاری

تذر و باغ و کبک کوهساری

حشم را چون سلیح و آلت رزم

مرتب گشت بهر جنبش و عزم

سبک غازی ملک کین را کمر بست

امید خویش بر تقدیر بر بست

نیاز بندگی را یار خود کرد

توکل را پناه کار خود کرد

برون آمد ز شهر فرخ خویش

سوی هندوستان کرده رخ خویش

ظفر پر مایه شد چون عادل از داد

زمین در لرزه شد چون مردم از باد

سپاه اندک ولی نیروی دل پر

نه نیروئی که گنجد در تصور

ز جای خود چو در جنبیدن آمد

ملایک ز آسمانش دیدن آمد

شتابان شد به تندی سوی بدخواه

درو نظارگی سیاره و ماه

همی آمد صف پولاد بسته

ز اقبال و ظفر بنیاد بسته

به پیش آهنگ آن قلب معظم

ملک فخر الدول گشته مقدم

ملک دریا صفت در صف دریا

خلف در پیش، همچون موج دریا

به بالای ملک ماهی نشانه

چو ماهی بر سر دریا روانه

چو آمد نیک نزدیک «علاپور»

«علاپور» از مهابت شد بلا پور

همی کردند سیر ماه و انجم

دوان مریخ پیر از چرخ پنجم

در آن جولانگهٔ جیحون مسافت

محیط حوض شد جیحون آفت

خبر شد جمع دهلی را در آن عزم

که پیش آمد به هیجا غازی رزم

به خود گفتند کین یک میر کم زور

چگونه با صف دهلی کند شور

ندید انبوه مردم را قیاسی

نکرد از پری لشکر هراسی

همی آمد به رسم زورمندان

چو گرگی در شکار گوسفندان

نه مردم بلکه اژدرها است این مرد

بهر انگشت خنجرهاست این مرد

کسی کافتد دل شیران ز گردش

نشاید سهل گیری در نبردش

بهر جنگ مغل کور خش برگرد

به فوجی ده «تومن» زیر و زبر کرد

چنین شطرنج بازی کاوست در کین

کند سر زیر شاهان را چو فرزین

چو گفتند این سخن را مرد دانا

هراسان گشت دل‌های توانا

درین اثنا یکی زیشان بر آشفت

که چندین وصف دشمن چون توان گفت؟

گر او مرد است، نی ما زن شماریم؟

که با چندین سپه تابش نداریم؟

اگر خاک افگنیم آن سویگان مشت

زمین سان آسمان سازیم بر پشت!

همی باید کشیدن خنجر کار

که از خفتن نگردد بخت بیدار

به یک پی حمله‌ای را نیم بر وی

که قلبش بی سپر گردد به یک پی

کنیمش خاک، اگر دریاست فوجش

بیاشامیم، اگر طوفانست موجش

چه باشد در دل دریا کف خاک

که باشد پیش صرصر مشت خاشاک

امیران، چار و ناچار، اندران عزم

کمر بستند بهر کوشش و رزم

همان مرتد که کیش کافری داشت

به کیش هندوان سهم سری داشت

به حیله خویش را پر زور می‌ساخت

بلا می‌دید و خود را کور می‌ساخت

دو چشمش کور بد در لشکر خویش

ولیکن احول اندر لشکر پیش

بلی شخصی که در دل سست زور است

سوی خصم احول و در خویش کور است

در آن حال، آن بزرگان را خبرها

به فتراک اجل بستند سرها

چو گشت آراسته لشکر به هنجار

به هنجاری که هست آرایش کار

عزیمت گشت محکم در نیت‌ها

که خون ریزند فردا، بی دیت‌ها

شب هندو نسب چون لشکر آراست

نفیر پاسبانان سو به سو خاست

به هم مهتاب و ظلمت شد شب آرای

چو خیل هندو و مومن به یک جای

سلیح آرای شد خلقی ز هر باب

گریزان شد ز دیده پیش از آن خواب

که و مه در خیال بامدادان:

که ما گردیم یا بد خواه شادان؟

کرا در خاک سازند آشیانه؟

که باز آید سلامت سوی خانه؟

کرا امروز، سر مهمانست، بر دوش،

که فرادا خواست کرد از تن فراموش؟

کرا امروز دست و پای بر جای،

که فردا هر یک افتد در دگر جای؟

کدامین هم نشین با ماست این دم،

که فردا خواست گشت از جمع ما کم؟

درین سودا مشوش بود هر کس

که شد جنبش پدید از پیش و از پس

مسافت در میان هر دو لشکر

قیاس ده کروهی بود کم تر

شبا شب راه مقصد بر گرفتند

سوی مقصود کار از سر گرفتند

چو صبح تیغ زن خنجر برآورد

جهان خفتان زرین در بر آورد

شب از خورشید روشن یافت بازی

چو قلب کافر از شمشیر غازی

سپاهی تشنه و بی آب و پر گرد

در آن گرد، از خوی خویش، آبخور کرد

رسید اندر مقام حرب که، تیز

ز آب تیز شمشیر آتش انگیز

روان گشتند هر سو کارداران

که آرایند صف‌های سواران

صف پیلان چو صف ابر آزار

هر ابری، برق حمله، باد رفتار

به پشت پیل ترکان تیر در شست

چو کوهی که به پشت کوه بنشست

پس پیلان، سواران صف کشیده

به جوش از پشت ماهی تف کشیده

نه یک صف بلکه صد سد گران سنگ

که صحرای جهان زیشان شده تنگ

همه خان و ملوک اندر چپ و راست

به سختی در نشسته از پی خاست

سلیح و ساز هر یک خسروانه

ز آهن گشته دریای روانه

جوانان کرده ترکش‌ها پر از تیر

برایشان در دریغ، این عالم پیر

ز هر سو غلغل تکبیر می‌خاست

چنانکه افغان ز چرخ پیر می‌خاست

جدا صف‌های هندو ز اهل ایمان

چو گرد بخل ز آثار کریمان

فرس هندی و راوت نیز هندی

برهمن پیش در هندو پسندی

درآمد صف دهلی یک طرف تنگ

ز دیگر سو برای قلبهٔ جنگ

صف غازی ملک شد فوج بر فوج

چو دریائی که بیرون بفگند موج

صف دهلی چو آن صف را نهان دید

گریز و عجز دشمن در گمان دید

قوی شد زین گمان دلهای ایشان

که مانا جمع دشمن شد پریشان

به جولان شد سوار از هر کرانی

سبک شد بهر جولان هر گرانی

ملک غازی ستاریه حیدر عصر

که بودش هم عنان هم فتح و هم نصر

به پیش آهنگ فرزند سرافراز

چو شهبازی سوی مرغان به پرواز

بهاء الدین ملک دین را اسد هم

بسی شیران لشکر نامزد هم

علی حیدر، شهاب‌الدین هر یک

یگانه در دو روی تیغ، هر یک

دگر گردن کشان و نام داران

به جان تشنه به جای تیر باران

بهر جا فوجهای سخت بسته

به عزم جان سپاری رخت بسته

ستاده جوق جوق اندر چپ و راست

که کی زان سو ملک غازی کند خاست

چو قلب دهلی از پیش اندر آمد

خروش جنبش از لشکر برآمد

ز هر سو قلب غازی فوج در فوج

محیط این سپه شد موج در موج

چو تیر پر دلان زد نغمهٔ نی

جگرهای کبابش داده هم می

کمان کاو خم زد اندر کینه جوئی

به استهزا تواضع کرد گوئی

نمود اندر نظرها در چنان راغ

هوا از پر کرکس چو پر زاغ

پر کرکس که می‌زد نالهٔ زار

صلامی داد کر کس را به مردار

گمان رفت از درفش تیغ در مشت

که محرابیست یا محراب زرتشت

ز شمشیری که هر یک سیر می‌زد

شعاع تیغ هم شمشیر می‌زد

نظر از رخش خنجر خیره می‌شد

جهان در چشم مردم تیره می‌شد

سنان جاسوسی هر دیده می‌کرد

همه زخم زبان پوشیده می‌کرد

برهنه در جگر می‌رفت هر نی

به خون پوشیده بیرون می‌زد از وی

به نیزه مرد زان سان سینه می‌خست

که بید سرخش از نی نیزه می‌جست

بسا پهلو که برقش بود در میغ

که مومن سوی مومن چون کشد تیغ؟

ولی با گبر و هندو بود کینه

که خون می بیختش غربیل سینه

غرض، اعظم ملک غازی چو در جنگ

محل دید از برای سیر آهنگ

گره بسته برای فتح بر تاخت

به یک حمله صف دشمن برانداخت

شکست اندر جهان لشکر افگند

که در پیشش مه و اختر سرافگند

شد از مومن به گردون بانگ تکبیر

ز گبران بانک «ناراین» هوا گیر

پلنگانی که چون آهو دویدند

بهر رخنه چو موشان می‌خزیدند

شده پیل از خدنگ غرقه سوفار

بسان خار پشت و پشتهٔ خار

ز پیل آویخته هر پیلبانی

تن آویزان و بیرون رفته جانی

ز دیگر پیل بانان جهد و تعجیل

که در سوراخ موری در خزد پیل

نمی‌زد پیل را چندان کسی تیر

که کار آید مگر بهر جهانگیر

چو مرتد خانخانان روی بر تافت

عنان‌ها هر کسی سوی دگر تافت

ملک فخر الدول بود انددر پای

ران پی که بر گیرد از آن فوجی گران پی

...

مثنویات دهلوی نظر دهید...

شمارهٔ ۹۷ – حدیث عهد و پیمان لشکر غازی، که در کام نهنگ اندر روند و دیدهٔ اژدر!

چو مرد آید برون از عهدهٔ عهد

به کارش بخت و دولت را بود جهد

نشیند اهل دولت را به سینه

چو می در جام و گوهر در خزینه

نماند چون بنفشه کز سر انجام

چو سرو راست ز آزادی برد نام

شکوه مرد در عهد درست است

مدان مرد، آنکه گاه عهد سست است

ز مردان راستی باید قلم وار

که گردد کار او را عهدهٔ کار

نگر غازی ملک را کز دل آراست

به عهد شاه خود چون راستی خواست

کلید راستی در شد به کارش

میسر گشت فتح کارزارش

شنیدم کز علاو الدین مغفور

دلش پنهان و عهدی داشت مستور

چو او شد زان وفاداری سرافراز

سرش گشت از جفا کاران سرانداز

چنین گفت آن که بود آگاهیش بیش

که بد غازی ملک در خانه خویش

چو بشنید این سخن کامد بران سوی

نه لشکر، بلکه دریای زمین شوی

طرب کرد از نشاط روزی بیش

چو گرگ غالب از بسیاری میش

سپاهش ار چه بود اندک نه بسیار

ولی بسیار اندک بود و پر کار

سواران بیشتر ز اقلیم بالا

نه هندوستانی و هندو و لالا

غزو ترک و مغل رومی و روسی

چو باز جره در جنگ خروسی

دگر تازک، خراسانی و پاک اصل

نگشته اصل بد، با اصل شان وصل

همه مردان رزم و کار کرده

غزاها با ملک بسیار کرده

بسی صف‌های تاتاران شکسته

دل آن جمله خون خواران شکسته

خدنگ افگن پلان چست و چالاک

ز بیلک کرده سد آهنین چاک

گهی چون آسیا که کرده سوراخ

گهی چون شانه مو را کرده صد شاخ

ملک در پیش یک یک را طلب کرد

پس از دل قصه را مهمان لب کرد

که ما را چرخ پیش آورد کاری

که گردش هست، در وی، چرخ واری

کرا نیروی پیل است و دل شیر

که هم بازو شود با ما به شمشیر

نخست از خون خود خیزد چو لاله

پس از خون عدو شوید پیاله

تهٔ خنجر نهد اول سر خویش

کشد پس بر دگر سر خنجر خویش

بلی مردان بهر سازی و سوزی

کسان را پرورند از بهر روزی

بود هر روز عشرت را شماری

فتد ار بعد عمری کار زاری

به کاری ناید، ار، یاری در آن روز

به سوزش دل که نبود یار دل سوز

بود تیر از برای رزم نخچیر

تو بی آن، چوبهٔ دان چوبهٔ تیر

کمان گر بشکند هنگام پیکار،

«زهی!» کی یابد از لب‌های سوفار!

بیائید آن که دارد کار با ما

شوید از عهد و پیمان یار با ما

شود گر عهدها محکم به سوگند

به کار جان شویم از جان کمربند

وگر یاری ندارد میل یاری

که دشوار است کار جان سپاری

درین یاری که دارد کار با من؟

دل من هست آخر یار من!

بدین دل کاهنین سدیست بر پای

کنم گرسد آهن باشد از جای

مرا یاور بس است و هم ترازو

دو بازوی من و تعویذ بازو

شنیدم بود رستم چیره دستی

که گاه حمله تنها صف شکستی

نه آن رستم ز من در کار پیش است

که هر کس رستمی در عهد خویش است

چو من بر نام یزدان تکیه کردم

یقین است آن که تنها چیره گردم

مراد من چو جز دین را فرج نیست

من و این کار بر غیری حرج نیست!

چو بشنیدند مردان سرافراز

ز مخدوم خود این حرف سر انداز

سراسر چون همه سرباز بودند

به روی خاک سرها باز بودند

پس آنگاه از سر سر بازی خویش

سر خود خدمتی بردند در پیش

فرو گفتند: کای سرور، سران را!

به زیر پای تو سر، سروران را!

همیشه باد سر یار کلاهت

کله گوشه کشیده سر به ماهت

سری کز دولتت عمری کله داشت

ز کارت چون توان اکنون نگه داشت؟

به سر بازی چو ما را مژده دادی

سر ما در کله ناید ز شادی

نه ما آن سرسری آریم پیشت

که ندهیم ار فتد سرهای خویشت

چه باشد یک سر ما زیر خنجر

هزاران پاره گردد جمله یک سر

زهر پاره جدا بر خیزد آواز

که باز از بهر تو کردیم سر باز

کمر بستیم و پیمان نیز بستیم

بران پیمان رگ جان نیز بستیم

که تا جان در تن است و سر به گردن

نخواهیم از درت سر دور کردن

چو ما را سر جدا گشت اندرین کار

تو دانی خواه صلح و خواه پیکار

سپه را چون وثیقت محکمی یافت

ملک را خاطر آن سو بی غمی یافت

به عزم کار محکم کرد بنیاد

که بنیاد بزرگی، محکمش باد!

...

مثنویات دهلوی نظر دهید...