مجنون و لیلی دهلوی

بخش ۲۱ – دل دادن مجنون، سگی را که در کوی دلدار دیده بود، و بازوی خون را طوق گردن او ساختن، و تن استخوان شده را گزند دهان و مزد دندان او کردن و به زبان چربش نواختن

یک روز، به گاه نیم روزان،

کانجم شد از آفتاب سوزان

گردون ز حرارت تموزی

در سایه خزان به پشت کوزی

آتش زده گشت کون و کان هم

تفسیده زمین و آسمان هم

جایی نه که دیده را برد خواب

ابری نه که تشنه را دهد آب

مرغان چمن خزیده در شاخ

در رفته خزندگان به سوراخ

خورشید چنانچ تیزی اوست

بگشاد، چو مار، از آدمی پوست

در حوضهٔ خشک از آتش و تاب

صد پاره شده زمین بی آب

در دشت سرابهای کین توز

چون وعدهٔ سفلگان، جگر سوز

مرغابی از آرزوی آبی

خون خورده بگرد هر سرابی

از گرمی ریگهای گردان،

پر آبله پای ره نوردان

هر کس به چنین هوای ناخوش

در حجرهٔ سرد کرده جاخوش

مجنون به کنار هر سوادی

گردنده بسان گرد بادی

می‌گشت چو بی‌خودان بهر سوی

خونابه روان ز دیده، چون جوی

دید از طرف گذر به سویی

غلطیده سگی به کنج کویی

سر تا قدمش جراحت و ریش

شویان به زبان جراحت خویش

مجنون چو بحال او نظر کرد

در پیش دوید و دیده تر کرد

پیچید به گردنش به صد ذوق

و افگند ز زر به گردنش طوق

بگرفت به رفق در کنارش

می‌شست به گریهای زارش

دامن به تهش فگنده در خاک

می‌کرد به آستین سرش پاک

گه پیش رخش به گریه نالید

گه در کف پاش دیده مالید

بوسید سرش به رفق و آزرم

خارید برش به ناخن نرم

گفت ای گلت از وفا سرشته

نقشت فلک از نوا نوشته

هم نان کسان حلال خورده

هم خوردهٔ خود حلال کرده

کرده ز رهٔ حلال خواری

با منعم خویش حق گزاری

ایمن ز تو باسپان بهر سوی

معزول ز تو عسس بهر کوی

دزدی که شد از دمانت خسته

الا بگزند جان نرسته

از خاستن شب سیاهت

میمون شده خواب صبحگاهت

ور گشته شبان گوسپندان

از گرگ ربوده مزد دندان

بر تختهٔ پشت هر شکاری

تعلیم گرفته روزگاری

و امروز که باز ماندی از کار

خواری همه را، مرا، نه ای خوار

گر تو سگی از سرشت دوران

اینک سگ تو منم به صد جان

کو سلسلهٔ تو، تا ز یاری،

در گردن خود کشم، به زاری؟!

باری بزنم به مهر و پیوند

با تو به موافقت، دمی چند

پای تو که گشت بر در یار

بر چشم منش سزات رفتار

خواهم که شکافم این دل تنگ

در وی کشمت چو لعل در سنگ

هستیم، من و تو، هر دو، شب گرد

لیکن تو به ناله و من از درد

چون باز گذر کنی در آن کوی

بر خاک درش نهی ز من روی

هر گه جگریت بخشد آن یار

با دی نکنی ازین جگر خوار

هر خس که برو گذارد گامی

از من برسانیش سلامی

هر جا که نهاد پای روشن

بسیار ببوسی از لب من

زنجیر خودت نهد چو بر دوش

از گردن من مکن فراموش

روزی اگر آن بت پری چهر

دستی به سر تو ساید از مهر

آگه کنیش ز مهر جانم

وین قصه بگویی از زبانم

کای آهوی ناوک افگن مست

یک تیر تو و ز آهوان شست

آن کز پی صید تو زند گام

خود را فگند به حلقهٔ دام

هر کز پی تو شود کمان گیر

بر سینهٔ خویشتن زند تیر

چشم سیهت که بی نظیرست

آهوی سیاه شیر گیرست

تو شیر کشی، بهر شکاری

مردم، ز سگان کیست، باری؟

بگذار که چون سگان نهانی

باشم به درت به پاسبانی

در خانه گرم نمی‌گذاری،

باری زدرم مران به خواری

زینسان شغبی بکار می‌کرد

دیوانگی آشکار می‌کرد

او بر سر این فسانهٔ درد

و انبوه بگرد او زن و مرد

پرسید یکیش از آن میانه:

کای کرده ز عافیت کرانه

این سگ، سگ کیست اندرین گرد

وین غم، غم کیست با چنین درد

خون، بهر که می‌خوری بدینسان؟

وز بهر که می‌کنی چنین جان؟

سگ را چه خبر که کام تو چیست؟

یا نیک و بد پیام تو چیست؟

او را چو ز عقل نیست تمکین،

تعظیم ویت چراست چندین؟

دیوانه به درد پاسخش داد:

کای از غم من دل تو آزاد

طعنم چه زنی به سگ پرستی،

من نیز سگم ز روی هستی

ور نیز به پای سگ زنم بوس

زآن پای خورم، نه زین لب، افسوس

کاین پا که به شهر و کوی گشتست

پیش در یار من گذشتست

روزیش به گوی آن پری کیش

دیدم، گذران، به دیدهٔ خویش

تعظیم ویم نه از پی اوست

کش دوست گرفتم از پی دوست

از یار، چو بهره خار باشد،

با بوی گلم چکار باشد؟

...

مجنون و لیلی دهلوی نظر دهید...

بخش ۵ – مدح شیخ الطریقه نظام الحق والحقیقة محمدی، که عیسی آخر الزمانش فرستادند، تا دم جان بخش او: اسلام محمدی را از سر زنده گردانیده، و عمر جاوید بخشید متع الله المسلمین به طول بقائه

چون گوهر مدح خواجه سفتم

وز غیب شنیدم، آنچه گفتم

اکنون قدری در معانی

ریزم بسر چنید ثانی

قطب ز من و پناه ایمان

سر جمله جملهٔ کریمان

در شرع، نظام دین احمد

یعنی که، نظام دین محمد

در حجرهٔ فقر پادشاهی

در عالم دل جهان پناهی

در عالم وحدت ایستاده

بر هر دو جهان قدم نهاده

از خواجگی آستین کشیده

در پایهٔ بندگی رسیده

بیناتر جمله پاکبینان

بیدارترین شب نشینان

مسند ز سپهر بر ترش باد

خسرو چو ستاره چاکرش باد

...

مجنون و لیلی دهلوی نظر دهید...

بخش ۲۰ – عزیمت دوستان جانی سوی مجنون، و او را از دیو لاخ کوه، به افسون، در حلقهٔ مردمان در آوردن، و سایه گرفتن آواز درختان سایه‌دار، و چون باد سوی باغ دویدن، و آهنگ مرغان باغ کردن، و با بلبل گلبانگ زدن

چون نافه گشاد باد نوروز

بشکفت بهار عالم افروز

از شبنم گوهرین شمایل

آراست، گلوی گل، حمایل

نازک تن لالهٔ دل افروز

لرزنده شد از نسیم نوروز

با شاهد و می خجسته نامان

گشتند بهر چمن خرامان

هر کس به عزیمت تماشا

مجنون و دلی رمیده، حاشا!

هر کس شده در کنار آبی

مجنون خراب، در خرابی

هر کس به سوی چمن شتابان

مجنون رمیده در بیابان

هر کس صنمی چو گل در آغوش

مجنون رمیده خار بر دوش

هر باد که از بهارش آمد

بگریست که بوی یارش آمد

هر گل که شگفته دید بر خاک

کرد از غم دوست پیرهن چاک

آن کس که به کوه و دشت خو کرد

زو انس نشاید آرزو کرد

آهو که خورد به دشت خاشاک

باشد چو خانه نزد او خاک

مرغی که ز سبزه داشت مفرش،

زندان قفس کجا کند خوش؟

او بود و غمی و باد سردی

کز دور پدید گشت گردی

یاری دو ز محرمان دردش

خونابه زدای روی زردش

بودند به کوه و دشت پویان

آن گم شده را به خاک جویان

در کوچ گهش، جمازه راندند

وز دور جمازه را نشاندند

رفتند پیاده پیش مجنون

ریزان ز دو دیده، در مکنون

دیدند به گوشهٔ خرابی

غولی به کنارهٔ سرابی

زنجیر ز همدمان گسسته

در حلقهٔ دام و دد نشسته

گفتند که: ای رفیق، چونی؟

در خون جگر غریق، چونی؟

آخر چه شدت که وارمیدی،

وز صحبت دوستان بریدی؟

خو باز گرفتی از همه کس

با شیر و گوزن ساختی بس

زینسان نبرند آشنایی

مردم نکند چنین جدایی

تو مردم و دانشت ز حد بیش،

چونست، که با ددان شدی خویش

برخیز که گل شکوفه نو کرد

دلها، به نشاط می، گرو کرد

وقت چمنست و بوستان هم

ما منتظریم و دوستان هم

امروز اگر دمی چو یاران

باشی به مراد دوستداران

گل‌گشت چمن کنیم چون باد

باشیم، به روی یکدگر شاد

بینی رخ دوستان جانی

بی‌دوست مباد زندگانی

مجنون ز دو دیده آب بگشاد

وانگه گرهٔ جواب بگشاد،

گفت: ای شب و روزتان همه سور

بادا شبتان زر و ز من دور

پیرایهٔ من اگر چه زشتست

چون خوی گرفته‌ام بهشتست

زان گونه به بانگ بوم شادم

کز بلبل مست نیست یادم

در دشت چنان خوشست خارم

کز باغ کسان خبر ندارم

غولی که به دشت خو پذیرد

در باغ بریش جان گیرد

آنرا که خیال یار باشد،

با سرو و گلش چکار باشد؟

بگذار چمن که یار من نیست

وان گل که مراست در چمن نیست

یاران ز چنان جواب دل دوز

راندند بسی سرشک جان سوز

گفتند که ای نشانهٔ درد

زندان دلت خزانهٔ درد

شک نیست که روی یار دیدن

خوشتر ز گل و بهار دیدن

لیکن گل تو که رشک باغست

او نیز دران چمن چراغست

گه گه، که دلش بگیرد از کاخ

جان تازه کند به سبزی شاخ

آید به چمن، چو نازنینان

با هم نفسان و هم نشینان

ایشان همه با نشاط هم رنگ

او گوشه گرفته با دل تنگ

برخیز، مگر ز بخت روشن

بینی گل تازه را به گلشن!

مجنون که شنید نام مقصود

بر شد ز دلش بر آسمان دود

با هم نفسان ز جای برخاست

بر ناقه نشست و محمل آراست

رفتند از آن خرابه پویان

در جلوه‌گهٔ نشاط جویان

یاران عزیز در چمن گاه

بودند نشسته، چشم در راه

دیدند چو روی عاشق مست

گشتند ز رفق بر زمین پست

گرد از رخ نازکش فشاندند

در صدر تنعمش نشاندند

او دل به ولایتی دگر داشت

نی از خود و نی ز کس خبر داشت

نی رنجه شد و نه گشت خشنود

کازار و نوازشش یکی بود

یاران به نشاط و عیش سازی

او با دل خود به عشق بازی

مطرب غزلی کشیده دلکش

مجنون به نشید خویشتن خوش

هر ناله که زد ز جان ناشاد

هر کس که شنید کرد فریاد

از حلقهٔ دوستان برون جست

زنجیر برید و رشته بگسست

نالید دمی ز بخت ناشاد

وز سایهٔ سرو جست چون باد

دامن ز گل پیاده پرداخت

بر خار پیاده رخش می‌تاخت

در کوه شد و به تیغ بر شد

پیکان فراق را سپر شد

باز آن ددگان که صف شکستند

گردش، چون سپهر، حلقه بستند

از آب دو دیده بی مدارا

می‌داد گهر به سنگ خارا

...

مجنون و لیلی دهلوی نظر دهید...

بخش ۴ – در طیران آن سیمرغ قاف قران سوی سواد ما زاغ با طاوس سدره یمد لله ظلها علینا

فرخنده شبی که آن جهان گیر

از نطع زمین شد آسمان گیر

برخاست ز خوابگاه این دیر

در مرقد چرخ شد سبک سیر

برداشت ازین خرابه محمل

در منزل ماه کرد منزل

ز آنجا به طریق تاجداری

بنشست به دومین عماری

ز آنجا بسر بلندی بخت

شد تخت نشین سیمین تخت

ز آنجا که رسید بر چهارم

شد خواجهٔ آن خجسته طارم

ز آنجا چو ز بر کشید رایت

شد والی پنجمین ولایت

ز آنجا چو بلند بارگه گشت

شبها ز ششم شکارگه گشت

ز آنجا چو نمود بیشتر جهد

شد مهدی خاص هفتمین مهد

ز آنجا چو شد آن طرف روانه

شد خازن هشتمین خزانه

ز آنجا چو پرید بر نهم بام

و آزاد شد از شکنج نه دام

بازار جهت گذاشت بر جای

بنهاد به نطع بی جهت پای

سر ز آن سوی کاینات بر کرد

ملک ازل و ابد نظر کرد

بست از دو دوال بند نعلین

شهبند غرض به قاب قوسین

دید آنچه عبارتش نسنجد

در حوصلهٔ خرد، نگنجد

دید ار خدای، دید بی غیب

گفتار ز حق شنید بی ریب

ز آن گفت و شنید بی کم و کاست

هم گفتن و هم شنیدنش راست

کرد از کف غیب شربتی نوش

کز هستی خود شدش فراموش

با بخشش پاک بندهٔ پاک

آمد سوی بنده خانهٔ خاک

پس داد بهر خجسته یاری

ز آوردهٔ خوبش یادگاری

بودند همه ز سینهٔ پر

جویی هم از آن محیط پر در

بوبکر بغار هم قدم بود

فاروق به عدل محترم بود

و آن حرف کش جریده پرداز

با خازن علم بود هم راز

هر چار چو هشت باغ بودند

پروانهٔ یک چراغ بودند

...

مجنون و لیلی دهلوی نظر دهید...

بخش ۱۹ – جواب نبشتن مجنون مرفوع القلم، از سیاهی آب ناک دیده، جراحت نامه لیلی را، و ریشهای سربسته از نوک قلم خاریدن، و خون سوخته بر ورق چکانیدن، و دهانه جراحت را به کاغذ لیلی بستن

آغاز سخن به نام شاهی

کار است چو چرخ بارگاهی

سازندهٔ گوهر شب افروز

روزی ده جانور شب و روز

دیباچه گشای باغ و بستان

گویا کن بلبلان به دستان

کاین قصهٔ محنت از غمینی

بر سیم بری و نازنینی

یعنی ز من خراب رنجور

نزدیک تو ای ز مردمی دور

بگذر ز من عتاب روزی،

چندم ز عتاب تلخ، سوزی؟

من خود زمانه در هلاکم

تو نیز مکش به خون و خاکم

اکنون که ز دست شد عنانم،

از طعنه چه می‌زنی سنانم؟

با تو به دلم، دگر نگنجد

حقا که خیال در نگنجد

باد، ار چه گل آردم، ز کویت

گل ننگرم از برای رویت

خواهم شب تیره با تو شینم

تا سایه برابرت نبینم

با جز تو چه کار، تا تو هستی؟!

در قبله، خطاست بت‌پرستی

عشق، از دو صنم بود عنان تاب

چون دین ز توجهٔ دو محراب

تا یک سر مو بود به جایت

یک مو نکشم سر از هوایت

اینجا من و دلستانم آنجاست

آنجاست دلم، که جانم آنجاست

گر کرد، سپهر بی‌طریقم

تهمت زدهٔ دگر رفیقم

نی خواهش دل مرا بر آن داشت

کز قبله به بت نظر توان داشت

بنشاند مرا چنین بر آذر

حکم پدر و رضای مادر

مهری که به سینه داشت رویم،

بر روی پدر چگونه گویم؟

آن یار که، جز تو، در کنارست

سروست و مرا درخت خارست

چشمت چو کند به روی من ناز

در روی تو، دیده چون کنم باز؟

هر چند، به عقد بود جفتم

نادیده رخش، طلاق گفتم

گر بود نظر به دل فروزی

دیدار توام مباد روزی

در سر نکنم دویی همه‌گاه

گر سر دو کنی به تیغ کین خواه

مؤمن به وفا دو روی نبود

ور هست یگانه گوی نبود

بر من چه کشی، بخشم، شمشیر؟

من خود شده‌ام ز جان خود سیر!

بیدار، برای آخرین خواب

چون اشتر عید و گاو قصاب

امروز که بدین خراشم

تو نیز مزن به دور باشم

جان، حیف بود بهای این غم،

آخر غم تست، چون زنم کم

هر جا که کنم نشست یا خاست

چون در نگرم، غم تو آنجاست

شبها ز غمت بسوز من کیست؟

من دانم و شب، که روز من چیست

در خواب، چو دامن تو گیرم

بیدار شوم، ولی بمیرم

بر خاک در تو سنگسارم

ور سنگ طلب کنی، ندارم

تو فارغ و دل بسی فغان زد

بر ماه طپانچه چون توان زد

آسوده، که با فراغ دل زیست

او کی داند که سوز من چیست!

باغی که خزان ندیده باشد

برگ و گلش آرمیده باشد

شاهین که دهد کلنگ را خم

از رنج دلش کجا خورد غم؟!

بر کشتن من چو کامکاری

مردار شدن چرا گذاری؟

شد سوخته جان نا شکیبم

تا کی به زبان دهی فریبم

بس ابر که تند سر برآرد

آواز دهد ولی نبارد

بر بیگنه آنگه شد ستم سنج

آخر بود از ندامتش رنج

آن گرگ بود نه آدمی زاد

کز خوردن آدمی شود شاد

فریاد که خوردیم همه خون

زین فتنه، خلاص چون بود چون؟

بردار ز مطرح هلاکم!

افتاده، رها مکن به خاکم؟!

چون ثبت شد آنچه بود شایان

وان نامهٔ درد شد به پایان

تاریخ فراق یاورش کرد

عنوان سرشک بر سرش کرد

بسپرد به قاصد سبک سیر

تابستد و بر پرید چون طیر

برد آن ورق و به نازنین داد

غنچه به کنار یاسمن یاسمین داد

چون نامه بدید ماه بی صبر

از نومیدی گریست چون ابر

از پوزش و عذر بیکرانش

تسکین تمام یافت جانش

از خواندن نامه چون بپرداخت

تعویذ گلوی خویشتن ساخت

...

مجنون و لیلی دهلوی نظر دهید...

بخش ۳ – نعت خاتم انبیا که لوح محفوظ نگین راستین اوست، و کلام الله نقش نگین او، زین الله خاتم امورنا، بایادیه

شاه رسل و شفیع مرسل

خورشید پسین و نور اول

جاروب زنان بارگاهش

ازپر فرشتهٔ رفته راهش

شمشیر سیاستش سرانداز

شمشیر زبانش گوهر انداز

خورشید به نیلگون عماری

دربان درش به پرده داری

...

مجنون و لیلی دهلوی نظر دهید...

بخش ۱۸ – نامه نبشتن، لیلی، از دودهای دل، سوی مجنون، و ماجرای دل دزدیده، بران آشنا، عرضه کردن

آغاز صحیفهٔ معانی

بر نام خدای جاودانی

آن را که هدایتی رساند

اندازه کرا، که واستاند

وآن را که کند ز روشنی دور

آن کیست که باز بخشدش نور

وآنگه ز خراش سینهٔ خویش

خونابه فشانده از دل ریش

کاین نامه که هست چون نگاری

از دلشده‌ای، به بی‌قراری

یعنی ز من ستم رسیده

نزدیک تو ای رسن بریده

ای عاشق دور مانده، چونی؟

وی شمع ز نور مانده، چونی؟

چونست سرت به بالش خاک؟

خون از رخ تو که می‌کند پاک؟

روزت دانم که شب نشانست

شبهای سیاه بر چه سانست؟

از من به که می‌بری حکایت؟

یا خود ز که می‌کنی شکایت؟

تکیه بدر که می‌کنی خواست؟

بالین گه تو که می‌کند راست؟

دردت ز منست گر چه حالی

من نیز نیم ز درد خالی

شمعی که بر آتش است تا روز

پروانه کش است و خویشتن سوز

چون ز آتش تیز پرنیان سوخت

از سوزن و رشته کی توان دوخت

بگداخت، ز سوز دل، وجودم

وز اوج فلک، گذشت دودم

تو گر چه ز عشق تنگ باری

باری قدمی فراخ داری

گر پیشروان شوی و گر پس

دستی نزند به دامنت کس

مسکین، من مستمند بندی

موقوف سرای دردمندی

خو کرده به گوشهٔ ندامت

زندانی درد، تا قیامت

پروردهٔ غم شدست جانم

فرسود محنت استخوانم

تا بستر تو زمین شنیدم

من نیز همان زمین گزیدم

گشتم به یگانگی چنان چست

کاین هستی من ز هستی تست

هر خاری که پای تو کند ریش

من از دل خود برون کشم نیش

هر تاب که بر تو زآفتاب است

سوزش همه بر من خراب است

هر آبله کافتدت به رفتار

از دیدهٔ من تراود آزار

هر سنگ که پهلوی توخسته‌ست

اینک تن من از آن شکسته‌ست

هر باد که از ره تو خیزد

در سینهٔ من غبار بیزد

من بی تو، چنین به غم نشسته

از هر که بجز تو، روی بسته

ای خار، چو پهلویش کنی ریش

از آتش آه من بیندیش

ای گرد، چو بر تنش نشینی

باران سرشک من ببینی

رو، ای دم سرد من، به راهش

خاشاک به چین ز تکیه‌گاهش

اینم نه گمان که یار دلسوز

شبها به وصال می‌کند روز

در کیو دگر همی‌زند گام

با یار دگر همی‌کشد جام

گر یار نو آمدت در آغوش

از یار کهن مکن فراموش

بیگانه مشو چنین به یکبار

آخر حق صحبتی نگه‌دار

گر باده و گر خمار بودیم،

روزی، نه من و تو یار بودیم؟

گر لاله و سرو در شمار است،

آخر خس و خار هم به کارست!

گیرم که تراست لعل در چنگ

مفگن به دکان شیشه‌گر سنگ

دیدی که به معرض هلاکم

چون باد برون شدی ز خاکم

بیگانه صفت خرام کردی

بیگانگی تمام کردی

بسیار می جفا چشیدی

بی‌خوابی و بی‌دلی کشیدی

اکنون که به وصل خفته‌ای شاد،

هم خوابهٔ نو مبارکت باد!

با این همه دوستدار و یاریم

با یار تو نیز دوستداریم

بخت من، اگر ز من شد آزاد

آنرا که رسید، یار او باد

او گر چه که دشمنیست در پوست

از دوستیت گرفتمش دوست

آن یار که دوست داشت یارم

دشمن بوم ار نه، دوست دارم

درد تو رفیق جان من باد

هم خوابهٔ خاکدان من باد

چون خوانده شد این ورق تمامی

دل سوخته پخته شد ز خامی

غلتید میان خاک لختی

چون باد زده کهن درختی

پس قاصد نامه را بفرمود

کآرد قلمی و کاغذی، زود

قاصد بسوی قبیله شد راست

و آورد و سپردش آنچه درخواست

دیوانه ز راز پرده برداشت

می‌ریخت غمی که در جگر داشت

اول بگهٔ قلم گزاری

کرد از سر خستگی و زاری

...

مجنون و لیلی دهلوی نظر دهید...

بخش ۲ – مناجات در حضرت واهب منی و نجات

ای عذر پذیر عذرخواهان

عفو تو شفیع پرگناهان

خسرو که کمینه بندهٔ تست

در هر چه فتد افگندهٔ تست

آنرا که تو افگنی بهر زیست

بر داشتنش به بازوی کیست

بدار ز خاک ره که پستم

از دست رها مکن که مستم

هر چند تن گناه پرورد

در حضرت قرب نیست در خورد

با این همه گر پذیری این خاک

نقصان چه بود به عالم پاک

از یاد خودم کن آن چنان شاد

کز هستی خود نیایدم یاد

تا جان بودم امیدوارم

کز شکر تو دل تهی ندارم

خواهم به ستایش تو بودن

من خود چه توانمت ستودن

هم تو دل پاک ده زبان هم

در مدحت خویش و بلکه جان هم

به گر ندهی، بهیچ سانم

آن جان، که به خویش زنده مانم

جانیم ده، از خزینهٔ بیش

کم زنده به تو کند، نه از خویش

گیرم که نه‌ام به لطف در خور،

آخر، نه که بنده‌ام برین در؟

گر رحمت تست بر نکو زیست،

رحمت کن بندگان بد کیست؟

آخر نه گلم سرشتهٔ تست؟

نیک و بد من نبشهٔ تست؟

جرمم منگر، که چاره‌سازی

طاعت مطلب، که بی نیازی

گر عون تو رحمتی نریزد،

از طاعت چو منی چه خیزد؟

فردا که ز بنده راز پرسی

ناکرده و کرده باز پرسی

چون می دانی، بکارسستم

شرمنده مکن، بساز جستم

از رحمت خویش کن درم باز

بی آنکه ز کرده پرسی‌ام باز

زان گونه به خویش ده پناهم

کز گنج تو خواهم آنچه خواهم

زینسان که امیدوارم از تو

خواهش، بجز این، ندارم از تو

کان دم که دمم ز تن بر آید

با نام تو جان من برآید

در حجلهٔ قدس بخش جایم

تا با تو به جانب تو آیم

آن راه نما به من نهائی

کاندر تو رسم، دگر تو دانی

در قربت حضرت مقدس

پیغمبر پاک رهبرم بس

...

مجنون و لیلی دهلوی نظر دهید...

بخش ۱۷ – شنیدن لیلی، آوازهای دف تزویج مجنون، و ازان حرارت سوخته شدن

گویندهٔ این کهن فسانه

زان شعله چنین کشد زبانه

کان شمع نهان گداز شب خیز

پروانه صفت بر آتش تیز

کبکی که شکسته بال باشد

شاهین زندش چه حال باشد

چون غم زده را در آن تحیر

از خوردن غم درونه شد پر

بس کانده سینه شد فزونش

از دل به دهن رسید خونش

تیمار دلش، به جان نگنجید

جان خود چه، که در جهان نگنجید

شد در پی آنکه دل بکاود

وز غم قدری برون تراود

کاغذ طلبید و خامه برداشت

ترتیب سواد نامه برداشت

سودای جگر به نامه می‌ریخت

خونابه ز نوک خامه می‌ریخت

کاغذ چو تمام شد، نوردش

از خون دو دیده مهر کردش

وانگه طلبید قاصدی چست

کز باد به تک حریف می‌جست

دادش که: ببر بر آن خرابش

باز آور به من رسان جوابش

قاصد شد و آن صحیفه را برد

وآنجا که سپردنیست، بسپرد

مجنون، که بدید نامهٔ دوست

می‌خواست برون فتادن از پوست

دید از قلم جراحت انگیز

در دوده سرشته آتش تیز

...

مجنون و لیلی دهلوی نظر دهید...

بخش ۱ – باسم الملک الوهاب

ای داده به دل خزینهٔ راز

عقل از تو شده خزینه پرداز

ای دیده گشای دوربینان

سرمایه دهٔ تهی نشینان

ای تو به همین صفت سزاوار

نام تو گره کشای هر کار

ای جلوه گر بهار خندان

بینا کن چشم هوشمندان

ای جان به جسد فگنده‌ئی تو

هر کس که به جز تو، بندهٔ تو

اندیشه بهر بلندی و پست

بگذشت و نزد به دامنت دست

پس در ره تو ز تیزهوشی

بیهوده بود سخن فروشی

آن به زنیم سر، خرد را

اقرار کنیم ما عجز خود را

با تو نه سخن رفیع سازیم

نادانی خود شفیع سازیم

داننده تویی بهر چه رازست

سازنده تویی بهر چه سازست

کاری که خرد صلاح آن جست

موقوف به کار سازی تست

قفل همه را کلید بر تو

پنهان همه پدید بر تو

لطف تو انیس مستمندان

قهر تو هلاک زورمندان

گر لطف کنی و گر کنی قهر

در هر دو بود ز مرحمت بهر

همواره در تو جای من باد

توفیق تو رهنمای من باد

...

مجنون و لیلی دهلوی نظر دهید...