غزلیات انوری

غزل شمارهٔ ۳۲۱

قرطه بگشای و زمانی بنشین بیش مگوی

روی بنمای که امروز چنین دارد روی

در عذر و گره موی ببند و بگشای

که پذیرای گره شد تنم از مویه چو موی

ای شده پای دلم آبله در جستن تو

چون به دست آمدیم دل بنه و جست مجوی

سنگ عشق تو چو بشکست سبوی دل من

باز باید زدن آخر بهم این سنگ و سبوی

انوری پای نخواهد ز گل عشق تو شست

گر تو زو دست بشویی چه کنم دست بشوی

0
...

0
غزلیات انوری نظر دهید...

غزل شمارهٔ ۳۱۴

دوستا گر دوستی گر دشمنی

جان شیرین و جهان روشنی

در سر کار تو کردم دین و دل

انده جانست وان در می‌زنی

برنیارم سر گرم در سرزنش

ساعتی صد بار در پای افکنی

تا همی دانی که در کار توام

رغم را پیوسته در خون منی

چند گویی خونت اندر گردنت

بس به سر بیرون مشو گر کردنی

با منت چندین چه باید کارزار

چون مصاف من ببوسی بشکنی

چون فلک با انوری توسن نگشت

مردمی کن درگذر زین توسنی

0
...

0
غزلیات انوری نظر دهید...

غزل شمارهٔ ۳۱۵

در حسن قرین نوبهار آیی

در جور نظیر روزگار آیی

چون شاخ زمانه‌ای که هر ساعت

از رنگ دگر همی بیارایی

هر وعده که بود در میان آمد

ماند آنکه تو باز در کنار آیی

در کار تو می‌فروشود روزم

آخر تو چه روز را به کار آیی

گویی به سرم که از تو برگردم

تا با سر نالهای زار آیی

سوگند مخور که من ترا دانم

دانم که به قول استوار آیی

گر عشق ز انوری درآموزی

حقا که به کفر یار غار آیی

0
...

0
غزلیات انوری نظر دهید...

غزل شمارهٔ ۳۱۶

این همه چابکی و زیبایی

این چنین از کجا همی آیی

چون مه چارده به نیکویی

چون بت آزری به زیبایی

مه نخوانم ترا معاذالله

مه نهانست تا به پیدایی

ماه سرد و ترست و رنگ‌آمیز

شب دو و بی‌قرار و هرجایی

کی توان کردنت همی مانند

که تو خورشید عالم‌آرایی

0
...

0
غزلیات انوری نظر دهید...

غزل شمارهٔ ۳۱۷

ای همه دلبری و زیبایی

بر دلم هیچ می‌نبخشایی

دل مسکین فدای رنج تو باد

شاید اندی که تو برآسایی

ای سرم را ز دیده لایق‌تر

خونم از دیده چند پالایی

کارم از دست چرخ پرگرهست

چرخ را دستبرد ننمایی

گر بخواهی به حکم یک فرمان

گره هفت چرخ بگشایی

دل به تو دادم و دهم جان نیز

انوری را دگر چه فرمایی

0
...

0
غزلیات انوری نظر دهید...

غزل شمارهٔ ۳۱۸

خه مرحبا و اهلا آخر تو خود کجایی

احوال ما نپرسی نزدیک ما نیایی

ما خود نمی‌شویمت در روی اگرنه آخر

سهلست اینکه گه‌گه رویی بما نمایی

بی‌خرده راست خواهی گرچه خوشت نیاید

بدخوی خوبرویی بیگانه آشنایی

گفتم غمت بکشتم گفتا چه زهره دارد

غم آن قدر نداند کاخر تو آن مایی

الحق جواب شافی اینک چنینت خواهم

دادی به یک حدیثم از دست غم رهایی

گویی بدان میارم کز بد بتر کنم من

من زین سخن نه لنگم تو با که در کجایی

نه برگ این ندارم هان خیر می چگویی

نی دست آن نداری هین زود می چه پایی

گر انوری نباشد کم گیر تیره‌روزی

تو کار خویش می‌کن ای جان و روشنایی

0
...

0
غزلیات انوری نظر دهید...

غزل شمارهٔ ۳۱۹

ای روی تو آیت نکویی

حسن تو کمال خوبرویی

راتب شده عالم کهن را

هردم ز تو فتنه‌ای به نویی

معروف لبت به تنگ‌باری

چونان که دلت به تنگ‌خویی

بردی دل و در کمین جانی

یارب تو از این همه چه جویی

گویی شب وصل با تو گویم

الحق تو کنی خود آنچه گویی

در کوی غمت به جان رسیدم

گفتم تو کجا و در چه کویی

گفتا بدو روزه غیبت آخر

تا چند ز یک سخن که گویی

من هم به جوار زلف آنم

کز عشوه تو در جوال اویی

0
...

0
غزلیات انوری نظر دهید...

غزل شمارهٔ ۳۲۰

ای خوبتر ز خوبی نیکوتر از نکویی

بدخو چرا شدستی آخر مرا نگویی

در نیکویی تمامی در بدخویی بغایت

یارب چه چشم زخمست خوبیت را نکویی

گه دوستی نمایی گه دشمنی فزایی

بیگانه آشنایی بدخوی خوبرویی

گیرم که برگرفتی دست عنایت از من

هر ساعتی بخونم دست جفا چه شویی

جرمم نهی و گویی دارم هزار دیگر

ای زودسیر دیرست تا تو بهانه‌جویی

0
...

0
غزلیات انوری نظر دهید...

غزل شمارهٔ ۲۵۷

ای برده دل من و جفا کرده

بافرقت خویشم آشنا کرده

آخر به جفا مرا بیازردی

در اول دوستی وفا کرده

روی از تو بتا چگونه گردانم

پشت از غم عشق تو دو تا کرده

هر روز مرا هزار بد گویی

من بر تو هزار شب دعا کرده

ای رنج فراق روی و موی تو

جان ودل من ز من جدا کرده

وانگه من مستمند بی‌دل را

در محنت عاشقی رها کرده

0
...

0
غزلیات انوری نظر دهید...

غزل شمارهٔ ۲۷۳

چه نازست آنکه اندر سرگرفتی

به یکباره دل از ما برگرفتی

ز چه بیرون به نازی درگرفتم

برون ز اندازه نازی برگرفتی

ترا گفتم که با من آشتی کن

رها کرده رهی دیگر گرفتی

دریغ آن دوستی با من به یکبار

شدی در جنگ و خشم از سر گرفتی

نهادی بر شکر ما شورهٔ سیم

پس آنگه لعل در شکر گرفتی

مرا در پای غم کشتی و رفتی

هوای دیگری در بر گرفتی

0
...

0
غزلیات انوری نظر دهید...