قصاید انوری

قصیدهٔ شمارهٔ ۲۰۶ – در مدح عزیزالدین طغرائی

خرد را دوش می‌گفتم که ای اکسیر دانایی

همت بی‌مغز هشیاری همت بی‌دیده بینایی

چه گویی در وجود آن کیست کو شایستگی دارد

که تو با آب روی خویش خاک پای او شایی

کسی کاندر جهان بی‌هیچ استکمال از غیری

جهانی کامل آمد خود به استقلال و تنهایی

زمان در امتثال امر و نهی او چنان واله

که ممکن نیست در تعجیل او گنج شکیبایی

زمین در احتمال بار حلم او چنان عاجز

که صد منزل هزیمت شد از آن سوی توانایی

در آمد شد به چین دامن همت فرو رفته

غبار نیستی پذرفتن از گردون مینایی

چنان عالی نهاد آمد ز رفعت پایهٔ قدرش

که گردونیست بیرون از نهم گردون خضرایی

نظام عالم از تایید قدر او پدید آمد

وگرنه غوطه دادستی جهان را موج رسوایی

ز حسن یوسف آرایش به مصر چرخ چارم در

دل خورشید با یک خانمان درد زلیخایی

به جذب همت ار دور زمان را باز گرداند

کند امروز بر عکس توالی باز فردایی

گر از حزمش قضا سدی کشیدی بر جهان شامل

نکردی روزگار اندر حریمش عمر فرسایی

وگر بر آسمان حلمش به حشمت سایه افکندی

زمان را دست بودی بر زمین در پای بر جایی

حریم حرمتش در ایمنی آن خاصیت دارد

که از روی تقرب گر به خاکش رخ بیالایی

به خاک پای او یعنی ردای گردن گردون

که از ننگ تصرف کردن گردون برآسایی

هوا با آب گفتا گرد خیل موکب او شو

اگر خواهی که چون آتش سراندر آسمان سایی

بهار دولت او آن هوای معتدل دارد

که گردون خرف را تازه کرد ایام برنایی

به دست آرد ضمیرش ز آفرینش نسخهٔ روشن

اگر یک لحظه در خلوت‌سرای فکرتش آیی

نه از موجست قلزم را شبانروزی تب لرزه

ز طبع اوست تا چون می‌کند کانی و دریایی

ز بس کز غصهٔ طبعش تفکر می‌کند شبها

شدست اندر عروق لجهٔ او ماده سودایی

ببیند بی‌نظر نرگس بگوید بی‌لغت سوسن

اگر طبعش بیاموزد صبا را عالم‌آرایی

اگرنه فضلهٔ طبعش جهان را چاشنی بودی

صبا در نقش بستان کی زدی نیرنگ زیبایی

چو نیسان گر کنار خاک پرگوهر کند شاید

چو سوسن محض آزادی نه چون گل عین رعنایی

زنطقش در خوی خجلت روان صاحب وصابی

ز دستش در طی نسیان رسوم حاتم طایی

قضا هر ساعتی با دست او گوید نه تو گفتی

که در بخشش نه دینی مطلبی دارم نه دنیایی

ولیکن در کرم واجب بود درویش بخشودن

چو کان درویش گشت از تو چرا بر وی نبخشایی

چو این اوصاف نیکو حصر کردم با خرد گفتم

برین دعوی که برخیزد درین معنی چه فرمایی

خرد زان طیره گشت الحق مرا گفتا که با من هم

به گز مهتاب پیمایی به گل خورشیداندایی

عجب‌تر اینکه می‌دانی و می‌دانی که می‌دانم

پسم هر ساعتی گویی نشانی باز ننمایی

گرم باور نمی‌داری نمایم چون که بنمایم

عزیزالدین طغرایی عزیزالدین طغرایی

الا تا گاه درگاهش بود گاهی در افزایش

ذراغ روز و شب همواره در تاریخ پیمایی

از آن کاهش نصیب دشمنش جان کاستن بادا

وزان افزایش او را تا قیامت زینت افزایی

به هر کاری که روی آورده خصمش گفته نومیدی

ترا این کار برناید تو با این کار برنایی

...

قصاید انوری نظر دهید...

قصیدهٔ شمارهٔ ۲۰۷ – در مدح سلیمان شاه

ای ملک ترا عرصهٔ عالم سرکویی

از ملک تو تا ملک سلیمان سرمویی

بی‌موکب جاه تو فلک بیهده تازی

با حجت عدل تو ستم بیهده گویی

خاقانت نخوام که سزاوار خطابت

حرفی نستد هیچ زبانی ز گلویی

تو سایهٔ یزدانی و بی‌حکم تو کس را

از سایهٔ خورشید نه رنگی و نه بویی

مهدی جهانی تو که دجال حوادث

از حال به حالی شده وز خوی به خویی

جز در جهت بارهٔ عدل تو نیفتد

هرکس که اشارت کند امروز به سویی

جز رحمت و انصاف تو هم‌خانه نیابند

هر صادر و وارد که درآیند به کویی

جستند و ز کان تو برآمد گهر ملک

آری نرسد ملک به هر گمشده جویی

بدخواه تو خود را به بزرگی چو تو داند

لیکن مثلست آنکه چناری و کدویی

در نسبت فرمان تو هستند عناصر

چون چار عیال آمده در طاعت شویی

بی‌رای تو خورشید نتابد غم او خور

کو نیز در این کوکبه دارد تک و پویی

با دست تو گر ابر نبارد کم او گیر

جایی که تو باشی که کند یاد چنویی

گفتم که جهان جمله چو گوییست به صورت

گفتند حدیثیست محال از همه رویی

المنة لله که همی بینمش امروز

اندر خم چوگان مراد تو چو گویی

نصرت به‌لب چشمهٔ شمشیر تو بگذشت

آن کرده ز خون حاصل هر معرکه جویی

سقای سر کوی امل خصم ترا دید

فریاد برآورد که سنگی و سبویی

ای خصم ترا حادثه چون سایه ملازم

آن رنگ نیابد به از آن هیچ رکویی

حال بد بدخواه تو مانند پیازیست

مویی نبرد در مزه توییش به تویی

تا هست فلک باعث نرمی و درشتی

تا هست شب آبستن زشتی و نکویی

در ملک تو اوراد زبانها همه این باد

کای ملک ترا عرصهٔ عالم سر کویی

...

قصاید انوری نظر دهید...

قصیدهٔ شمارهٔ ۲۰۸

ای خداوندی که مقصود بنی‌آدم تویی

کارساز دولت و فرمان‌ده عالم تویی

آفرینش خاتمی آمد در انگشت قضا

گر جهان داند وگرنه نقش این خاتم تویی

ماتم سنجر اگر قتل ملکشه تازه کرد

ای ملکشاه معظم سور آن ماتم تویی

ملک مشرق گر ترا شد ملک مغرب هم تراست

شاه ایران گر تویی دارای توران هم تویی

هرکه دارد از تو دارد اسم و رسم خسروی

شاه اعظم شان تست و خسرو اعظم تویی

مور و مار و مرغ و ماهی جمله در حکم تواند

گم مکن انگشتری کاکنون بجای جم تویی

یوسف و موسی و عیسی نیستی لیک از ملوک

شاه یوسف روی و موسی دست و عیسی‌دم تویی

حمله بی‌شرک پذیری جمله بی‌منت دهی

خسروا در یک قبا صد رستم و حاتم تویی

پادشاه نسل آدم تا جهان باشد تو باش

زانکه اهل پادشاهی از بنی آدم تویی

فایض است از رایت و از پرچمت صبح و سحر

آنکه او را صبح رایت وز سحر پرچم تویی

...

قصاید انوری نظر دهید...

قصیدهٔ شمارهٔ ۱۴۹ – در مدح مجدالدین ابوالحسن عمرانی

درآمد موکب عید همایون

که بر صاحب مبارک باد و میمون

سپهر مجد مجدالدین که شاهان

ز مجدش ملک را کردند قانون

عدو بندی که کلکش در دهاده

کند گل را ز خون فتنه گلگون

بکاهد وقت خشمش عمر در مرگ

بغلطد گاه کینش مرگ در خون

ازو دشمن چو دارا از سکندر

ازو حاسد چو ضحاک از فریدون

زهی جود از تو در قوت چو قارن

زهی آز از تو در نعمت چو قارون

عتابش بر زمین بارد صواعق

نهیبش بر زبان آرد شبیخون

امیران تو جباران گیتی

مطیعان تو بیداران گردون

زمانه تیره و رای تو روشن

خلایق تشنه و دست تو جیحون

غلط را سوخت حکمت بر در سهو

چرا را کشت امرت بر در چون

چه عالی همتی یارب که هردم

یکی در آفرینش بینی افزون

ندادی دل به دنیی و به عقبی

نبستی وهم در والا و در دون

قضا تدبیر دور چرخ می‌کرد

که بر ذات تو گشت اقبال مفتون

قدر ساز وجود دهر می‌ساخت

که بر عرش تو شد اقبال مقرون

چو گیرد آتش خشم تو بالا

نیابد از دو عالم نیم کانون

چو از تو بگذری نزدیک آن قوم

نبیند کس مگر محرور و مدفون

چه خیزد آخر از قومی که هستند

غلام آلتی مولای التون

به مردی و مروت کی رسیدند

در انگشت تو این یک مشت مرهون

در آن موقف که از مصروع پیکار

زبان رمح گردان خواند افسون

رساند آتش کوشش حرارت

به ایوان مسیح و جیش ذوالنون

ز پشته پشته گشته ناظران را

نماید کوه کوه اطراف هامون

ز اشک بیدل و خون دلاور

همه میدان کنی جیحون و سیحون

خداوندا ز مدح تست حاصل

رخ رنگ مرا رنگ طبر خون

شنیدستم که پیش تخت اعلی

بزرگی خواند شعر قافیه خون

نه بر وجهی که باشد رونق او

در آخر کرد ذکر آب و صابون

جهان داند که معزولی نیابد

ربیع نطق را در ربع مسکون

هنوز از استماع شعر نیکوست

خرد را گوش درج در مکنون

سزای افتخار آن شعر باشد

که افزون باشدش راوی موزون

ز شعر باطل هر کس زبانم

نمی‌گفته است حقی تا به‌اکنون

همیشه تا که حسن و عشق باشد

مثلها شاهد از لیلی و مجنون

جناب دوستانت باد جنت

طعام دشمنانت باد طاعون

شبت فرخنده و روزت خجسته

خزانت خرم و عهدت همایون

...

قصاید انوری نظر دهید...

قصیدهٔ شمارهٔ ۱۶۵ – در مدح صدر کمال‌الدین محمد

جلال صدر وزارت جمال حضرت شاه

اجل مفضل کامل کمال دین اله

سزای حمد محمد که از محامد او

پیاده بودم فرزین شدم چه فرزین شاه

نظام و رونق و ترتیب داد کار مرا

که بی‌عنایت او بی‌نظام بود و تباه

قضا توان و قدر قدرت و ستاره یسار

فلک عنایت و خورشید رای و کیوان جاه

مثال رفعت گردون به جنب رفعت او

حدیث پستی ماهیست پیش پایهٔ ماه

کلاه داری قدرش به غایتی برسید

که آسمانش سریرست و آفتاب کلاه

ز فوق قدرش گردون نماید اندر تحت

ز اوج جاهش گیتی نماید اندر چاه

به وهم از دل کتم عدم برآرد راز

به کلک بر بد و نیک فلک ببندد راه

چو حل و عقد قلمش آسمان بدید چه گفت

زهی قضا و قدر لا اله الا الله

قضا به قوت باران فتح باب کفش

به خاصیت بدماند ز شوره مهر گیاه

به یک سموم عتابش چو کاه گردد کوه

به یک نسیم نوازش چو کوه گردد کاه

ضمیر فکرتش از سر اختران منهی

صفای خاطرش از راز روزگار آگاه

اگر به رحم کند سوی شور فتنه نظر

وگر به خشم کند سوی شیر شرزه

دهد عنایت او شور فتنه را آرام

کند سیاست او شیر شرزه را روباه

ایا موافق حکم ترا زمانه مطیع

و یا متابع امر ترا ستاره سپاه

بجز تفکر مدح تو نیست در اوهام

بجز حکایت شکر تو نیست در افواه

از آسمانهٔ ایوان کسری اندر ملک

ترا رفیع‌ترست آستانهٔ درگاه

زمان نیابد جز در عدم ترا بدگوی

زمین نیابد جز در شکم ترا بدخواه

امان دهد همه‌کس را ز خصم او چو حرم

حریم حرمت تو چون بدو کنند پناه

تویی که دست حمایت اگر دراز کنی

شود ز دامن که دست کهربا کوتاه

بزرگوارا من بنده را به دولت تو

نماز شام امل گشت بامداد پگاه

اگر نه رای تو بودی به رویم آوردی

سپیدکاری گردون هزار روز سیاه

نظر به چشم کرم کن به هرکه باشد ازآنک

قضا به عین رضا می‌کند سوی تو نگاه

عتاب چون تویی اندر ازای طاعت من

حدیث حملهٔ شیرست و حیلهٔ روباه

مرا اگر به خلاف تو متهم کردند

بر آن دروغ تمامست این قصیده گواه

به خون زرق مرا پیرهن بیالودند

وگرنه پاکتر از گرگ یوسفم به گناه

همیشه تا که بسیطست خاک را میدان

همیشه تا که محیطست چرخ را خرگاه

بسیط این به مراد تو باد در بد و نیک

محیط آن به رضای تو باد بی‌گه و گاه

نتایج قلمت فتنه‌بند و قلعه‌گشای

لطایف سخنت جان فزای و حاسدکاه

ترا به تربیت من زبان چو سوسن تر

مرا به خدمت تو پشت چون بنفشه دوتاه

به کلک مشکل گردون گشای و دشمن‌بند

به عدل حرمت ایمان‌فزای و کفران‌کاه

موافقت چو موالی ندیم شادی و عز

مخالفت چو معادی قرین ناله و آه

...

قصاید انوری نظر دهید...

قصیدهٔ شمارهٔ ۱۸۱ – در مدح امیر اجل فخرالدین ابوالمفاخر معروف به آبی

دو عیدست ما را ز روی دو معنی

هم از روی دین و هم از روی دنیی

همایون یکی عید تشریف سلطان

مبارک دگر عید قربان و اضحی

به صد عید چونین فلک باد ضامن

خداوند ما را ز ایزد تعالی

امیر اجل فخر دین بوالمفاخر

امیری به صورت امیری به معنی

به پیش کف راد او فقر و فاقه

چو پیش زمرد بود چشم افعی

نتابد بر آن آفتاب حوادث

که در سایهٔ عدل او ساخت ماوی

ایا دست تو وارث دست حاتم

و یا کلک تو نایب چوب موسی

کند چرخ بر احترام تو محضر

دهد دهر بر احتشام تو فتوی

ز امن تودر پای فتنه است بندی

ز عدل تو بر دست ظلمست حنی

شود بر خط عز جاه تو ضامن

کشد بر خط رزق جود تو اجری

ز عدلت زمین است چونان که گویی

فرود آمد از آسمان باز عیسی

دهد حزمت اندر وغا امن و سلوت

دهد عزمت اندر بلا من و سلوی

صریر قلمهای تو نفخ صورست

که آید ازو لازم احیاء موتی

به لب هست خاموش وزو عقل گویا

به تن هست لاغر وزو ملک فربی

نهد کشت قدر ترا ماه خرمن

بود آب تیغ ترا روح مجری

ز آب حسامت به سردی ببندد

مزاج عدو چون به گرمی زدفلی

به سبزی و تلخی چون کسنی است الحق

عجب نیست آن خاصیت زاب کسنی

دل حاسد از باد عکس سنانت

چنانست چون طورگاه تجلی

چو تو حکم کردی قضا هم نیارد

که گوید چنین مصلحت هست یانی

اشارات تو حکمهائیست قاطع

چه از روی فرمان چه از روی تقوی

به تشریف و انعام اگر برکشیدت

چه سلطان اعظم چه دستور اعلی

به تشریف آن جز توکس نیست درخور

به انعام این جز تو کس نیست اولی

چو من بنده در وصف انعام و شکرت

کنم نثری آغاز یا شعری انشی

رسد در ثنای تو نثرم به نثره

کشد در مدیح تو شعرم به شعری

عروسان طبعم کنند از تفاخر

ز نعمت تو رفعت ز مدح تو فخری

چو انشا کنم مدحتی گویی احسنت

چو پیدا کنم حاجتی گویی آری

درآریت مدغم دو صد گونه احسان

در احسنت مضمر دوصد گونه حسنی

روا نیست در عقل جز مدحت تو

چو مدحت همی بایدم کرد باری

الا تا که دوران چرخ مدور

کند بر جهان سعد چون نحس املی

همه سعد و نحس فلک باد چونان

که باشد ز دوران چرخت تمنی

به قدرت مباهات اجرام گردون

به قصرت تولای ایوان کسری

...

قصاید انوری نظر دهید...

قصیدهٔ شمارهٔ ۱۹۷

ای کرده ز تیغت فلک تحاشی

فتحت ز حشم نصرت از حواشی

پیروزی و شاهی ترا مسلم

بر جملهٔ آفاق بی‌تحاشی

در بندگی تو سپهر و ارکان

یکسان شده از روی خواجه تاشی

هندوی تو یعنی که جرم کیوان

بهرام فلک را وثاق باشی

پیشانی شیر فلک خراشد

روباه درت آسمان خراشی

از سایهٔ رایت زمانه پوشی

وز دامن همت ستاره پاشی

گر هندسهٔ مدح تو نبودی

قادر که شدی بر سخن تراشی

ای روز جهان از تو عید دولت

آن روز مبادا که تو نباشی

...

قصاید انوری نظر دهید...

قصیدهٔ شمارهٔ ۱۵۰ – در مدح فیروزشاه گفته و التزام آنچه حضرت سلیمان داشته از مراتب جاه و نعمت نموده

کو آصف جم گو بیا ببین

بر تخت سلیمان راستین

پیشش بدل دیو و دام و دد

درهم زده صفهای حور عین

بادی که کشیدی بساط او

بر درگه اعلاش زیر زین

مهری که وحوش و طیور را

در طاعتش آورد بر نگین

از بیم سپاهش سپاه خصم

چون مور نهان گشته در زمین

پای ملخی بیش نی بقدر

در همت او ملک آن و این

بر تخت چو عرش سبای او

از عرش رسولان آفرین

چون صرح ممرد شراب صرف

بی‌ورزش انصاف آب و طین

در سایه پر همای چتر

طی کرده اقالیم ملک و دین

بی‌سابقهٔ وحی جبرئیل

اسرار وجودش همه یقین

بی‌واسطهٔ هدهدش خبر

از جنبش روم و قرار چین

بی‌عهدهٔ عهد پیمبری

آیات کمالش همه مبین

وقتش نشود فوت اگرنه روز

در حال کند از قفا جبین

چون دیو به مزدوری افکند

آنرا که خلافش کند لعین

بر چرخ کشد پایه چون شهاب

آنرا که وفاقش بود قرین

چون رای زند در امور ملک

بحر سخنش را گهر ثمین

چون صف کشد اندر مصاف خصم

شیر علمش را صفت عرین

هم در کتف دایگان رضیع

هم در شکم مادران جنین

از بیعت او مهر بر زبان

وز طاعت او داغ بر سرین

در جنبش جیشش نهفته فتح

چون موم در اجزای انگبین

در دولت خصمش نهان زوال

چون یاس در ایام یاسمین

عزمش به وفاق فلک ضمان

رایش به صلاح جهان ضمین

گر عزم فلک خود بود وفی

گر رای ملک خود بود رزین

سدش نشود رخنه از غرور

حصنی که چو حزمش بود حصین

زورش نکشد طعنه از فتور

حبلی که چو عهدش بود متین

با کوشش او شیر آسمان

شیریست مزور ز پوستین

با بخشش او دست آفتاب

دستی است معطل در آستین

در ملک زمینش نبوده عار

باری چو ملک باشی این چنین

مثل ملک و ملک روزگار

حوت فلک و آب پارگین

با شین شهی آمد از عدم

زان تاجور آمد چو حرف شین

مذکور به فرزند تاج‌بخش

آنجا به فریدون شد آبتین

مشهور به فرزند تاجدار

اینجا به ملک شه طغان تکین

روزی که به مردی کنند کار

وقتی که چو مردان کشند کین

چون زخمه گذارند شستها

آید وتر چرخ در طنین

چون حمله پذیرند پر دلان

آید کرهٔ خاک در حنین

وز نعل سمند و سیاه و بور

چون کار درافتد بهان و هین

در خاره فتد عقدها چو عین

در پشته فتد رخنها چو سین

در مغز عدو حفرها برد

تا گوهر خنجر کند دفین

وز ابر سنان ژاله‌ها زند

تا سودهٔ ناچخ کند عجین

دیدست به کرات بی‌شمار

در معرکها چرخ تیزبین

با بیلک او مرگ همعنان

با رایت او فتح همنشین

چین گره ابروی اجل

در روی املها فکنده چین

دندان سنان آسمان خراش

آغوش کمند آشتی گزین

از خرج عرق سرکشان نزار

وز دخل ورم خستگان سمین

یک طایفه را نعرها بلند

یک طایفه را ناله‌ها حزین

در قلب چنان ورطهٔ خشن

در عین چنان فتنهٔ سجین

از جانب او جز کمان نکرد

در حمله چو بی‌طاقتان انین

وز لشکر او جز اجل نبرد

در خفیه چو بی‌آلتان کمین

رمحش نه عصای کلیم بود

وز خوردن اعدا نشد بطین

عفوش نه دعای مسیح بود

وز کثرت احیا نشد غمین

تا غصه خورد ناقص از تمام

تا طعنه کشد خاین از امین

در غصهٔ این ملک باد رای

در طعنهٔ آن خسروی تکین

ساعات بقای ملک شهور

ایام نفاذ ملک سنین

در بزم شهی یسر بر یسار

در رزم شهان یمن بر یمین

دوران جهان تابع و مطیع

دارای جهان ناصر و معین

...

قصاید انوری نظر دهید...

قصیدهٔ شمارهٔ ۱۶۶ – در مدح فیروزشاه عادل و وصف الحال رفتن به ترمد و ستایش سلطان‌السادة سید ترمد

حبذا بخت مساعد که سوی حضرت شاه

مردمی کرد و رهم داد پس از چندین گاه

بعد ما کز سر حسرت همه روز افکندی

سخن رفتن و نارفتن من در افواه

اندر آمد ز در حجرهٔ من صبحدمی

روز بهمنجنه یعنی دوم از بهمن ماه

سال بر پانصد و سی و سه ز تاریخ عجم

گفت برخیز که از شهر برون شد همراه

چه روی راه تردد قضی‌الامر فقم

چه کنی نقش تخیل بلغ السیل زباه

چون برانگیخت مرا رفت و چراغی بفروخت

بی‌تحاشی چو رفیقی که بود از اشباه

تا که من جامه بپوشیدم و بیرون رفتم

به شتابی که وداعم نه رهی کرد و نه راه

او برون برد به در مفرش و آورد ستور

محملی بست مرا کرد چو شاهی بر گاه

گفت ساکت شو و هشدار و به تعجیل براند

آنچنان کز ره و بی‌راه نبودم آگاه

منتی داشتم از وی که ندارد به مثل

اعمی از چشم و فقیر از زر و عنین از باه

اتفاقا به در رحبه بوفدی برسید

همه اعیان و بزرگان نشابور و هراه

همچنین جملهٔ راهم به سلامت می‌برد

نه در آن طبع ملالت نه در آن طوع اکراه

تا به جایی که مرا داد همی مسحی و کفش

تا به حدی که همی داد خرم را جو و کاه

خوف جیحون مگر اندر سخنم پیدا شد

که حدیثم همه ره بود ز انهار و میاه

رخ به من کرد و مرا گفت کزین جوی مترس

ای ز ناجسته و ناگشته ز جویت آگاه

به شنا کرد مرا گفت که این جوی ببین

ای بسا جسته و من دیده ز جوی و از چاه

اندر آن عهد که تعلیم همی داد آنجا

کند کرت به زبان راند که ماشاء الله

بالله ار نیمهٔ این باشد جیحون صد بار

عبده پیش نبشتستست بدین جوی و فداه

گفتم آری چو چنین است مرا باکی نیست

که ز ما منع نیاید ز شما استکراه

چون به جیحون برسیدیم ز من هوش برفت

گفت لا حول و لا قوة الا بالله

باز از آن ساده دلیهای حکیمان آورد

چه کنم تا نکند مصلحت خویش تباه

رفت و بربست ازاری و به جیحون درجست

دست‌اندازان بگذشت به یک‌دم به شناه

باز بازآمد و گفتا که بدیدی سهلست

درنشین خیز و مکن وقت گذشتن بی‌گاه

کشتی آورد و نشستیم درو هر دو به هم

چون دو یار او همه یاری‌ده و من یاری‌خواه

او چو شیری به یکی گوشهٔ کشتی بنشست

من سر اندر زن و بیرون‌زن همچون روباه

آخرالامر چو کشتی به سلامت بگذشت

جستم از کشتی و آمد به لب کشتی گاه

عرصه‌ای دیدم چون جان و جوانی به خوشی

شادی‌افزای چو جان و چو جوانی غم‌کاه

گفتم ای بخت بهشتست سواد ترمد

گفت راضی مشو از روضهٔ رضوان به گیاه

باش تا شهر ببینی و درو باد ملک

باش تا قلعه ببینی و درو عرض سپاه

تا درین بودم گردی ز در شهر بخاست

گفتم آن چیست مرا گفت جنیبت‌کش شاه

آفرین کردم بر شاه که اندر دو جهانش

آفریننده ز هر حادثه داراد نگاه

آمد القصه و آورد جنیبت پیشم

دیدهٔ من چو در آن شکل و شبه کرد نگاه

استری بود سیه زیر مغرق زینی

راست چون تیره شبی بسته برو یک شبه ماه

بوسه دادم سم و زانو و رکابش هر سه

گفتم ای روز براق از تو چو رنگ تو سیاه

به سعادت به سوی آخر خود باز خرام

که ترا پایه بلندست و مرا ره کوتاه

این همی گفتم و او دست همی کوفت که نی

ترک فرمان به همه روی گناهست گناه

متنبه شدم و قصد عنانش کردم

بخت آنجا به من و پایهٔ من کرد نگاه

گفت ما را به در شاه فراموش مکن

که چو ماهست کنون گرد رکابت پنجاه

گفتم آخر نه همانا که من آن‌کس باشم

که به پاداش چنین سعی کنم باد افراه

کردمش خوشدل و پس پای درآوردم و راند

تا بدان سده که از سدره فزونست به جاه

سدهٔ درگه اعلای خداوند جهان

که سلاطین جهان سجده برندش به جباه

شاه حیدر دل هاشم تبع احمد نام

که ز گردونش سریرست و ز خورشید کلاه

آنکه با خنجر او هست قضا کارافزای

وانکه در حضرت او هست قدر کارآگاه

درشدم جان به طرب رقص‌کنان در پی بخت

گویی اندر سر من هوش نوایی زد و راه

چون ازو حاجب بارم بستد مسکین گفت

آه آمد به سرم آنچه گمان بردم آه

حاجبش گفت معاذالله ازو باز مگرد

ویحک آن رشته همه ساله چنین باد دوتاه

هردو ما را به سر مائده بردند که چشم

تا نشد صایم ما زاغ نگفتند صلاه

چو ز ابرام لبم دست ملک فارغ شد

گفت بختم خنکا موزه بنه کفش بخواه

زین قدم من چو روی گشته و بختم چو ردیف

حالها نیز بگردد ز نسق گاه به گاه

نه کلیمی تو برین کوه که گیری کم تیه

نه عزیزی تو درین مصر که گیری کم چاه

بیتکی چند بخوان لایق این حال و برو

بر غلامان ملک تنگ چه داری خرگاه

همچنان کردم و این شعر ادا کردم و رفت

جان از آن رجعت بر فور پر از واشوقاه

پای یالیت ز پس دست مناجات ز پیش

کای بهستی تو بر هرچه وجودست گواه

بخت بیدار ملک را ملکا دایم دار

تا جهان هرگز ازین خواب نگردد آگاه

...

قصاید انوری نظر دهید...

قصیدهٔ شمارهٔ ۱۸۲ – در مدح سیدالسادات جعفر علوی

ای به درگاه تو بر قصه‌رسان صاحب ری

ره‌نشین سر کوی کرمت حاتم طی

اختران در هوس پایهٔ اعلای سپهر

سوی ایوان تو آورده به علیین پی

و آسمان در طلب واسطهٔ عقد نجوم

روی در رای تو آورده که وی شاهد وی

فلک جاه ترا خارج عالم داخل

قطب تدبیر تو را عروهٔ تقدیر جدی

جاه تست ای ز جهان بیش جهانی که درو

وهم را پر ببرد حیرت و فکرت را پی

چه نبی چون تو کنی یاد پیمبر چه ابی

باز اگر او کند این لطف چه جعفر چه نبی

صاحب و صدر جهانی و جهان زنده به تست

عقل داند که به جان زنده بود قالب حی

ملک را رای تو معمور چنان می‌دارد

که به تدبیر برون برد خرابی از می

صبح را رای تو گر پردهٔ کتمان بدرد

نیز کس چهرهٔ خورشید نبیند بی خوی

نیل خواهد رخ خورشید مگر وقت زوال

قصر میمون ترا ناقص از آن گردد فی

اندر آن معرکه گر حملهٔ شبگیر قضا

عالم عافیت از دست حوادث شد طی

چرخ می‌گفت که برکیست تلافی وجود

همتت دست ببر بر زد و گفتا که علی

خویشتن بر نظرت جلوه همی کرد جهان

آسمان گفت که خود را چکنی رسواهی

التفات تو عنان چست از آن کرد که بود

در ازای نظرت نسیه و نقدش لاشئی

به خلافت پدرت سر چو نیاورد فرود

به وزارت که کند رای ترا قانع کی

وحدت نوع تو بر شخص تو مقصور کند

عقل صرفی که نظیرت ندهد مطلب ای

بر حواشی کمالات تو آید پیدا

گرچه در اصل کشیدند طراز بیدی

بر نکوخواه تو مشکل نشود وحی از خواب

بر بداندیش تو ظاهر نشود رشد از غی

قطره در چشم حسودت نشگفت ار بفسرد

زانکه غم در نفسش تعبیه دارد مه دی

دشمنت کرمک پیله است که بر خود همه سال

کفن خود تند این را به دهان آن از قی

تا زبان زخمه بود چون به حدیث آید عود

تا دهان نغمه بود چون به خروش آید نی

سرو وش در چمن باغ معالی می‌بال

تا جهانی کمر امر تو بندند چو نی

در هر آن دل که ز اقبال تو درد حسدست

داروی بازپسین باد برو یعنی کی

...

قصاید انوری نظر دهید...