قصاید انوری

قصیدهٔ شمارهٔ ۲۰۶ – در مدح عزیزالدین طغرائی

خرد را دوش می‌گفتم که ای اکسیر دانایی

همت بی‌مغز هشیاری همت بی‌دیده بینایی

چه گویی در وجود آن کیست کو شایستگی دارد

که تو با آب روی خویش خاک پای او شایی

کسی کاندر جهان بی‌هیچ استکمال از غیری

جهانی کامل آمد خود به استقلال و تنهایی

زمان در امتثال امر و نهی او چنان واله

که ممکن نیست در تعجیل او گنج شکیبایی

زمین در احتمال بار حلم او چنان عاجز

که صد منزل هزیمت شد از آن سوی توانایی

در آمد شد به چین دامن همت فرو رفته

غبار نیستی پذرفتن از گردون مینایی

چنان عالی نهاد آمد ز رفعت پایهٔ قدرش

که گردونیست بیرون از نهم گردون خضرایی

نظام عالم از تایید قدر او پدید آمد

وگرنه غوطه دادستی جهان را موج رسوایی

ز حسن یوسف آرایش به مصر چرخ چارم در

دل خورشید با یک خانمان درد زلیخایی

به جذب همت ار دور زمان را باز گرداند

کند امروز بر عکس توالی باز فردایی

گر از حزمش قضا سدی کشیدی بر جهان شامل

نکردی روزگار اندر حریمش عمر فرسایی

وگر بر آسمان حلمش به حشمت سایه افکندی

زمان را دست بودی بر زمین در پای بر جایی

حریم حرمتش در ایمنی آن خاصیت دارد

که از روی تقرب گر به خاکش رخ بیالایی

به خاک پای او یعنی ردای گردن گردون

که از ننگ تصرف کردن گردون برآسایی

هوا با آب گفتا گرد خیل موکب او شو

اگر خواهی که چون آتش سراندر آسمان سایی

بهار دولت او آن هوای معتدل دارد

که گردون خرف را تازه کرد ایام برنایی

به دست آرد ضمیرش ز آفرینش نسخهٔ روشن

اگر یک لحظه در خلوت‌سرای فکرتش آیی

نه از موجست قلزم را شبانروزی تب لرزه

ز طبع اوست تا چون می‌کند کانی و دریایی

ز بس کز غصهٔ طبعش تفکر می‌کند شبها

شدست اندر عروق لجهٔ او ماده سودایی

ببیند بی‌نظر نرگس بگوید بی‌لغت سوسن

اگر طبعش بیاموزد صبا را عالم‌آرایی

اگرنه فضلهٔ طبعش جهان را چاشنی بودی

صبا در نقش بستان کی زدی نیرنگ زیبایی

چو نیسان گر کنار خاک پرگوهر کند شاید

چو سوسن محض آزادی نه چون گل عین رعنایی

زنطقش در خوی خجلت روان صاحب وصابی

ز دستش در طی نسیان رسوم حاتم طایی

قضا هر ساعتی با دست او گوید نه تو گفتی

که در بخشش نه دینی مطلبی دارم نه دنیایی

ولیکن در کرم واجب بود درویش بخشودن

چو کان درویش گشت از تو چرا بر وی نبخشایی

چو این اوصاف نیکو حصر کردم با خرد گفتم

برین دعوی که برخیزد درین معنی چه فرمایی

خرد زان طیره گشت الحق مرا گفتا که با من هم

به گز مهتاب پیمایی به گل خورشیداندایی

عجب‌تر اینکه می‌دانی و می‌دانی که می‌دانم

پسم هر ساعتی گویی نشانی باز ننمایی

گرم باور نمی‌داری نمایم چون که بنمایم

عزیزالدین طغرایی عزیزالدین طغرایی

الا تا گاه درگاهش بود گاهی در افزایش

ذراغ روز و شب همواره در تاریخ پیمایی

از آن کاهش نصیب دشمنش جان کاستن بادا

وزان افزایش او را تا قیامت زینت افزایی

به هر کاری که روی آورده خصمش گفته نومیدی

ترا این کار برناید تو با این کار برنایی

...

قصاید انوری نظر دهید...

قصیدهٔ شمارهٔ ۲۰۷ – در مدح سلیمان شاه

ای ملک ترا عرصهٔ عالم سرکویی

از ملک تو تا ملک سلیمان سرمویی

بی‌موکب جاه تو فلک بیهده تازی

با حجت عدل تو ستم بیهده گویی

خاقانت نخوام که سزاوار خطابت

حرفی نستد هیچ زبانی ز گلویی

تو سایهٔ یزدانی و بی‌حکم تو کس را

از سایهٔ خورشید نه رنگی و نه بویی

مهدی جهانی تو که دجال حوادث

از حال به حالی شده وز خوی به خویی

جز در جهت بارهٔ عدل تو نیفتد

هرکس که اشارت کند امروز به سویی

جز رحمت و انصاف تو هم‌خانه نیابند

هر صادر و وارد که درآیند به کویی

جستند و ز کان تو برآمد گهر ملک

آری نرسد ملک به هر گمشده جویی

بدخواه تو خود را به بزرگی چو تو داند

لیکن مثلست آنکه چناری و کدویی

در نسبت فرمان تو هستند عناصر

چون چار عیال آمده در طاعت شویی

بی‌رای تو خورشید نتابد غم او خور

کو نیز در این کوکبه دارد تک و پویی

با دست تو گر ابر نبارد کم او گیر

جایی که تو باشی که کند یاد چنویی

گفتم که جهان جمله چو گوییست به صورت

گفتند حدیثیست محال از همه رویی

المنة لله که همی بینمش امروز

اندر خم چوگان مراد تو چو گویی

نصرت به‌لب چشمهٔ شمشیر تو بگذشت

آن کرده ز خون حاصل هر معرکه جویی

سقای سر کوی امل خصم ترا دید

فریاد برآورد که سنگی و سبویی

ای خصم ترا حادثه چون سایه ملازم

آن رنگ نیابد به از آن هیچ رکویی

حال بد بدخواه تو مانند پیازیست

مویی نبرد در مزه توییش به تویی

تا هست فلک باعث نرمی و درشتی

تا هست شب آبستن زشتی و نکویی

در ملک تو اوراد زبانها همه این باد

کای ملک ترا عرصهٔ عالم سر کویی

...

قصاید انوری نظر دهید...

قصیدهٔ شمارهٔ ۲۰۸

ای خداوندی که مقصود بنی‌آدم تویی

کارساز دولت و فرمان‌ده عالم تویی

آفرینش خاتمی آمد در انگشت قضا

گر جهان داند وگرنه نقش این خاتم تویی

ماتم سنجر اگر قتل ملکشه تازه کرد

ای ملکشاه معظم سور آن ماتم تویی

ملک مشرق گر ترا شد ملک مغرب هم تراست

شاه ایران گر تویی دارای توران هم تویی

هرکه دارد از تو دارد اسم و رسم خسروی

شاه اعظم شان تست و خسرو اعظم تویی

مور و مار و مرغ و ماهی جمله در حکم تواند

گم مکن انگشتری کاکنون بجای جم تویی

یوسف و موسی و عیسی نیستی لیک از ملوک

شاه یوسف روی و موسی دست و عیسی‌دم تویی

حمله بی‌شرک پذیری جمله بی‌منت دهی

خسروا در یک قبا صد رستم و حاتم تویی

پادشاه نسل آدم تا جهان باشد تو باش

زانکه اهل پادشاهی از بنی آدم تویی

فایض است از رایت و از پرچمت صبح و سحر

آنکه او را صبح رایت وز سحر پرچم تویی

...

قصاید انوری نظر دهید...

قصیدهٔ شمارهٔ ۱۴۸ – در مدح یکی از بزرگان

ای ز کلک توراست کار جهان

صاحب و صدر و افتخار جهان

گوهرت روی کائنات وجود

مسندت پشت شهریار جهان

نظرت حافظ نظام امور

قلمت محور مدار جهان

مسرع عزم تو برید قضا

بارهٔ حزم تو حصار جهان

کار معمار عدل شامل تست

حفظ بیان استوار جهان

هردم از جاه نو شوندهٔ تو

نومرادیست در کنار جهان

خارج از ظل رایت تو نماند

هیچ دیار در دیار جهان

از وقوفت نهان نیارد شد

نه نهان و نه آشکار جهان

جنبش رایت تو داند داد

بکم از هفته‌ای قرار جهان

بر محک جلالت تو زدند

مهر تا کم شد از عیار جهان

گر جهان خواستار تو نبدی

نشدی امن خواستار جهان

گر بداند که اختیار تو چیست

همه آن باشد اختیار جهان

رو که سیمرغ همت تو نشد

به فریب امل شکار جهان

گر نظر کردیی به آفاقش

در میان آمدی کنار جهان

کم کند گر خدای چرخ سخات

بکم از مدتی کنار جهان

دشمنت کز عداد مردم نیست

ناردش چرخ در شمار جهان

کیست او تا چو مردمان بندد

ناقهٔ خویش در قطار جهان

تا سپهر از مدار خالی نیست

بر تو بادا مدار کار جهان

بر مراد تو دار و گیر قضا

بر بساط تو کار و بار جهان

حافظت باد هرکجا باشی

گاه و بیگاه کردگار جهان

بودن اندر جهان شعار تو باد

تا گذشتن بود شعار جهان

...

قصاید انوری نظر دهید...

قصیدهٔ شمارهٔ ۱۶۴ – مدح کمال‌الدین ابوالمحاسن نصر

کمال کل ممالک جمال حضرت شاه

ابوالمحاسن نصر آن نصیر دین اله

امیر عادل و صدر اجل مهذب دین

که فخر بالش صدرست و عز مسند و جاه

نظام داد همه کارهاء معظم من

اگرچه بود از این بیش بی‌نظام و تباه

سپهر رفعت و خورشید روزگار که هست

مدار جنبش قدرش ورای گردش ماه

گشاده هیبت او از میان فتنه کمر

نهاده حشمت او بر سر زمانه کلاه

ز فوق قدرش گردون بمانده اندر تحت

ز اوج جاهش کیوان بمانده اندر چاه

به وهم از دل کتم عدم برآرد راز

به کلک بر بد و نیک فلک ببندد راه

چه حل و عقد قلمش آسمان بدید چه گفت

زهی قضا و قدر لا اله الا الله

به باد قهر ببرد ز سنگ خاره سکون

به آب لطف برآرد ز شوره مهر گیاه

به یک سموم عتابش چو کاه گردد کوه

به یک نسیم نوازش چو کوه گردد کاه

صمیم فکرتش از سر اختران منهی

صفای خاطرش از راز روزگار آگاه

اگر به رحم کند سوی شور و فتنه نظر

وگر به خشم کند سوی شیر شرزه نگاه

دهد عنایت او شور و فتنه را آرام

کند سیاست او شیر شیرزه را روباه

ایا موافق امر ترا زمانه مطیع

ایا متابع حکم ترا ستاره سپاه

ز همت تو سخا مستعار دارد جود

ز رفعت تو فلک مستفاد دارد جاه

تویی که عدل تو گر دست را دراز کند

شود ز دامن که دست کهربا کوتاه

بجز تفکر مدح تو نیست در اوهام

بجز حکایت جود تو نیست در افواه

از آسمانهٔ ایوان کسری اندر قدر

ترا رفیع‌ترست آستانهٔ درگاه

زمان نیابد جز در عدم ترا بدگوی

زمین ندارد جز در شکم ترا بدخواه

امان دهد همه‌کس را ز خصم همچو حرم

حریم حرمت او چون بدو کنند نگاه

بزرگوارا این بنده را به دولت تو

نماز شام امل گشت بامداد پگاه

اگر نه رای تو بودی برویم آوردی

سپیدکاری گردون هزار روز سیاه

مرا اگر به خلاف تو متهم کردند

بران دروغ تمامست این قصیده گواه

به خون زرق بیالود خصم پیرهنم

وگرنه پاکتر از گرگ یوسفم به گناه

همیشه تاکه بسیط است صحن این میدان

هماره تا که محیطست سقف این خرگاه

موافقت چو موالی ندیم شادی و عیش

مخالفت چو معادی قرین ناله و آه

یکی موافق رای تو باد در بد و نیک

دگر مسخر حکم تو باد بی‌گه و گاه

به کلک مشکل گردون‌گشای و دشمن‌بند

به عدل حرمت ایمان‌فزای و کفر به کاه

...

قصاید انوری نظر دهید...

قصیدهٔ شمارهٔ ۱۸۰ – در مدح صاحب جلال الدین احمد مخلص

ای رایت دولت ز تو بر چرخ رسیده

وی چشم وزارت چو تو دستور ندیده

بر پایهٔ تو پای توهم نسپرده

بر دامن تو دست معالی نرسیده

با قدر تو اوج زحل از دست فتاده

با کلک تو تیر فلک انگشت گزیده

در نظم جهان هرچه صریر قلمت گفت

از روی رضا گوش قضا جمله شنیده

اعجاز تو در شرع وزارت نه به حدیست

کز خلق بمانند یکی ناگرویده

ای مردم آبی شده بی‌باس تو عمری

در دیدهٔ احرار جهان مردم دیده

دی خانه فروش ستم آنرا که برانداخت

انصاف تو امروز به جانش بخریده

از خنصر چپ عقد ایادیت گرفته

اطفال در آن عهد که ابهام مکیده

آرام زمین بر در حزم تو نشسته

تعجیل زمان در ره عزم تو دویده

تخم غرض بخت تو بر خاره برسته

مرغ عمل خصم تو از بیضه پریده

بر خاک درت ملک گویی که از آرام

طفلی است در آغوش رقیبی غنویده

درکام جهان آب شد از تف ستم خشک

جز آب حیات از سر کلکت نچکیده

گردون که یکی خوشه چنش ماه نو آمد

تا سنبله از خرمن اقبال تو چیده

آنجا که گران گشت رکاب سخط تو

از بوالعجبی فتنه عنان باز کشیده

بی‌آب رخ طالع مه‌پرور تو ماه

تا عهد تو چون ماهی بی‌آب طپیده

پشتی شده در نیک و بد ابنای جهان را

هر پشت که در صدر تو یک روز خمیده

دندان خزان کند بر آن شاخ که بر وی

یکبار نسیمی ز رضای تو وزیده

زنبور خزر فضلهٔ لطف تو سرشته

آهوی ختن کشتهٔ خلق تو چریده

در عهد نفاذ تو ز پستان پلنگان

آهو بره در خواب‌ستان شیر مکیده

شیر فلک آن شیر سراپردهٔ دوران

در مرتبه با شیر بساطت نچخیده

می‌بینم از این مرتبه خورشید فلک را

چون شبپره در سایهٔ حفظ تو خزیده

بدخواه تو چون کرم بریشم کفن خویش

از دوک زبان بر سرو بر پای تنیده

بر چرخ ممالک ز شهاب قلم تست

بر یکدگر افتاده دو صد دیو رمیده

کورا که تب و لرزه‌اش از بیم تو دارد

یک چاشنی از شربت قهر تو چشیده

غور تو نه بحریست کزو عبره توان کرد

گیرم که جهان پر شود از خیک دمیده

تو در چمن دولت و در باغ وزارت

چون ابر خرامیده و چون سرو چمیده

دیروز به جای پدر و جد تو بودست

مسعود علی آن دو ملک‌شان بگزیده

امروز اگر نوبت ایشان به تو آمد

نشگفت عطاییست سزاوار و سزیده

تا تار شب و روز چنان نیست کز ایشان

سهم رسن پیسه خورد مار گزیده

خصم تو چو شب باد همه جای سیه‌روی

وز حادثه چون صبح دوم جامه دریده

رخسار چو آبی ز عنا گرد گرفته

دل در برش از نایبه چون نار کفیده

هر ساعتش از غصه گلی تازه شکفته

وان غصه چو خارش همه در دیده خلیده

...

قصاید انوری نظر دهید...

قصیدهٔ شمارهٔ ۱۹۶ – در مدح ناصرالدین طوطی‌بک

ای رفته به فرخی و فیروزی

باز آمده در ضمان به‌روزی

بر لالهٔ رمح و سبزهٔ خنجر

در باغ مصاف کرده نوروزی

چون تیر نهاده کار عالم را

یک ساعت در کمان تو گوزی

تو ناصر دینی و ازین معنی

یزدان همه نصرتت کند روزی

در حمله درنده‌ای و دوزنده

صف می‌دری و جگر همی دوزی

پروانه سمندر ظفر باشد

چون مشعلهٔ سنان بیفروزی

فرزین بنهی به طرح رستم را

آنجا که به لعب اسب کین‌توزی

صد شه به پیاده پی براندازد

آنرا که تو بازیی بیاموزی

می‌ساز به اختیار من بنده

تا خرمن فتنها همی سوزی

ای روز مخالفانت شب گشته

می خور به مراد خود شبانروزی

...

قصاید انوری نظر دهید...

قصیدهٔ شمارهٔ ۱۴۹ – در مدح مجدالدین ابوالحسن عمرانی

درآمد موکب عید همایون

که بر صاحب مبارک باد و میمون

سپهر مجد مجدالدین که شاهان

ز مجدش ملک را کردند قانون

عدو بندی که کلکش در دهاده

کند گل را ز خون فتنه گلگون

بکاهد وقت خشمش عمر در مرگ

بغلطد گاه کینش مرگ در خون

ازو دشمن چو دارا از سکندر

ازو حاسد چو ضحاک از فریدون

زهی جود از تو در قوت چو قارن

زهی آز از تو در نعمت چو قارون

عتابش بر زمین بارد صواعق

نهیبش بر زبان آرد شبیخون

امیران تو جباران گیتی

مطیعان تو بیداران گردون

زمانه تیره و رای تو روشن

خلایق تشنه و دست تو جیحون

غلط را سوخت حکمت بر در سهو

چرا را کشت امرت بر در چون

چه عالی همتی یارب که هردم

یکی در آفرینش بینی افزون

ندادی دل به دنیی و به عقبی

نبستی وهم در والا و در دون

قضا تدبیر دور چرخ می‌کرد

که بر ذات تو گشت اقبال مفتون

قدر ساز وجود دهر می‌ساخت

که بر عرش تو شد اقبال مقرون

چو گیرد آتش خشم تو بالا

نیابد از دو عالم نیم کانون

چو از تو بگذری نزدیک آن قوم

نبیند کس مگر محرور و مدفون

چه خیزد آخر از قومی که هستند

غلام آلتی مولای التون

به مردی و مروت کی رسیدند

در انگشت تو این یک مشت مرهون

در آن موقف که از مصروع پیکار

زبان رمح گردان خواند افسون

رساند آتش کوشش حرارت

به ایوان مسیح و جیش ذوالنون

ز پشته پشته گشته ناظران را

نماید کوه کوه اطراف هامون

ز اشک بیدل و خون دلاور

همه میدان کنی جیحون و سیحون

خداوندا ز مدح تست حاصل

رخ رنگ مرا رنگ طبر خون

شنیدستم که پیش تخت اعلی

بزرگی خواند شعر قافیه خون

نه بر وجهی که باشد رونق او

در آخر کرد ذکر آب و صابون

جهان داند که معزولی نیابد

ربیع نطق را در ربع مسکون

هنوز از استماع شعر نیکوست

خرد را گوش درج در مکنون

سزای افتخار آن شعر باشد

که افزون باشدش راوی موزون

ز شعر باطل هر کس زبانم

نمی‌گفته است حقی تا به‌اکنون

همیشه تا که حسن و عشق باشد

مثلها شاهد از لیلی و مجنون

جناب دوستانت باد جنت

طعام دشمنانت باد طاعون

شبت فرخنده و روزت خجسته

خزانت خرم و عهدت همایون

...

قصاید انوری نظر دهید...

قصیدهٔ شمارهٔ ۱۶۵ – در مدح صدر کمال‌الدین محمد

جلال صدر وزارت جمال حضرت شاه

اجل مفضل کامل کمال دین اله

سزای حمد محمد که از محامد او

پیاده بودم فرزین شدم چه فرزین شاه

نظام و رونق و ترتیب داد کار مرا

که بی‌عنایت او بی‌نظام بود و تباه

قضا توان و قدر قدرت و ستاره یسار

فلک عنایت و خورشید رای و کیوان جاه

مثال رفعت گردون به جنب رفعت او

حدیث پستی ماهیست پیش پایهٔ ماه

کلاه داری قدرش به غایتی برسید

که آسمانش سریرست و آفتاب کلاه

ز فوق قدرش گردون نماید اندر تحت

ز اوج جاهش گیتی نماید اندر چاه

به وهم از دل کتم عدم برآرد راز

به کلک بر بد و نیک فلک ببندد راه

چو حل و عقد قلمش آسمان بدید چه گفت

زهی قضا و قدر لا اله الا الله

قضا به قوت باران فتح باب کفش

به خاصیت بدماند ز شوره مهر گیاه

به یک سموم عتابش چو کاه گردد کوه

به یک نسیم نوازش چو کوه گردد کاه

ضمیر فکرتش از سر اختران منهی

صفای خاطرش از راز روزگار آگاه

اگر به رحم کند سوی شور فتنه نظر

وگر به خشم کند سوی شیر شرزه

دهد عنایت او شور فتنه را آرام

کند سیاست او شیر شرزه را روباه

ایا موافق حکم ترا زمانه مطیع

و یا متابع امر ترا ستاره سپاه

بجز تفکر مدح تو نیست در اوهام

بجز حکایت شکر تو نیست در افواه

از آسمانهٔ ایوان کسری اندر ملک

ترا رفیع‌ترست آستانهٔ درگاه

زمان نیابد جز در عدم ترا بدگوی

زمین نیابد جز در شکم ترا بدخواه

امان دهد همه‌کس را ز خصم او چو حرم

حریم حرمت تو چون بدو کنند پناه

تویی که دست حمایت اگر دراز کنی

شود ز دامن که دست کهربا کوتاه

بزرگوارا من بنده را به دولت تو

نماز شام امل گشت بامداد پگاه

اگر نه رای تو بودی به رویم آوردی

سپیدکاری گردون هزار روز سیاه

نظر به چشم کرم کن به هرکه باشد ازآنک

قضا به عین رضا می‌کند سوی تو نگاه

عتاب چون تویی اندر ازای طاعت من

حدیث حملهٔ شیرست و حیلهٔ روباه

مرا اگر به خلاف تو متهم کردند

بر آن دروغ تمامست این قصیده گواه

به خون زرق مرا پیرهن بیالودند

وگرنه پاکتر از گرگ یوسفم به گناه

همیشه تا که بسیطست خاک را میدان

همیشه تا که محیطست چرخ را خرگاه

بسیط این به مراد تو باد در بد و نیک

محیط آن به رضای تو باد بی‌گه و گاه

نتایج قلمت فتنه‌بند و قلعه‌گشای

لطایف سخنت جان فزای و حاسدکاه

ترا به تربیت من زبان چو سوسن تر

مرا به خدمت تو پشت چون بنفشه دوتاه

به کلک مشکل گردون گشای و دشمن‌بند

به عدل حرمت ایمان‌فزای و کفران‌کاه

موافقت چو موالی ندیم شادی و عز

مخالفت چو معادی قرین ناله و آه

...

قصاید انوری نظر دهید...

قصیدهٔ شمارهٔ ۱۸۱ – در مدح امیر اجل فخرالدین ابوالمفاخر معروف به آبی

دو عیدست ما را ز روی دو معنی

هم از روی دین و هم از روی دنیی

همایون یکی عید تشریف سلطان

مبارک دگر عید قربان و اضحی

به صد عید چونین فلک باد ضامن

خداوند ما را ز ایزد تعالی

امیر اجل فخر دین بوالمفاخر

امیری به صورت امیری به معنی

به پیش کف راد او فقر و فاقه

چو پیش زمرد بود چشم افعی

نتابد بر آن آفتاب حوادث

که در سایهٔ عدل او ساخت ماوی

ایا دست تو وارث دست حاتم

و یا کلک تو نایب چوب موسی

کند چرخ بر احترام تو محضر

دهد دهر بر احتشام تو فتوی

ز امن تودر پای فتنه است بندی

ز عدل تو بر دست ظلمست حنی

شود بر خط عز جاه تو ضامن

کشد بر خط رزق جود تو اجری

ز عدلت زمین است چونان که گویی

فرود آمد از آسمان باز عیسی

دهد حزمت اندر وغا امن و سلوت

دهد عزمت اندر بلا من و سلوی

صریر قلمهای تو نفخ صورست

که آید ازو لازم احیاء موتی

به لب هست خاموش وزو عقل گویا

به تن هست لاغر وزو ملک فربی

نهد کشت قدر ترا ماه خرمن

بود آب تیغ ترا روح مجری

ز آب حسامت به سردی ببندد

مزاج عدو چون به گرمی زدفلی

به سبزی و تلخی چون کسنی است الحق

عجب نیست آن خاصیت زاب کسنی

دل حاسد از باد عکس سنانت

چنانست چون طورگاه تجلی

چو تو حکم کردی قضا هم نیارد

که گوید چنین مصلحت هست یانی

اشارات تو حکمهائیست قاطع

چه از روی فرمان چه از روی تقوی

به تشریف و انعام اگر برکشیدت

چه سلطان اعظم چه دستور اعلی

به تشریف آن جز توکس نیست درخور

به انعام این جز تو کس نیست اولی

چو من بنده در وصف انعام و شکرت

کنم نثری آغاز یا شعری انشی

رسد در ثنای تو نثرم به نثره

کشد در مدیح تو شعرم به شعری

عروسان طبعم کنند از تفاخر

ز نعمت تو رفعت ز مدح تو فخری

چو انشا کنم مدحتی گویی احسنت

چو پیدا کنم حاجتی گویی آری

درآریت مدغم دو صد گونه احسان

در احسنت مضمر دوصد گونه حسنی

روا نیست در عقل جز مدحت تو

چو مدحت همی بایدم کرد باری

الا تا که دوران چرخ مدور

کند بر جهان سعد چون نحس املی

همه سعد و نحس فلک باد چونان

که باشد ز دوران چرخت تمنی

به قدرت مباهات اجرام گردون

به قصرت تولای ایوان کسری

...

قصاید انوری نظر دهید...