مقطعات انوری

شمارهٔ ۴۹۱ – نصیحت

تو اگر شعر نگویی چه کنی خواجه حکیم

بی‌وسیلت نتوانی که بدرها پویی

من اگر شعر نگویم پی کاری گیرم

که خلاصی دهد از جاهلی و بدخویی

من همه شب ورق زرق فرو می‌شویم

تو همه روز رخ آز به خون می‌شویی

قیمت عمر من و عمر تو یکسان نبود

کانچه من جویم از این عمر تو آن کی جویی

باد رنگین بدل عمر که در خانه نهند

بوی آن می‌برم الحق تو همانا اویی

ضایع از عمر من آنست که شعری گویم

حاصل از عمر تو آنست که شعری گویی

...

مقطعات انوری نظر دهید...

شمارهٔ ۴۷۶ – در موعظه

ای خواجه مکن تا بتوانی طلب علم

کاندر طلب راتب هر روز بمانی

رو مسخرگی پیشه کن و مطربی آموز

تا داد خود از کهتر و مهتر بستانی

نی گوشهٔ کنجی و کتابی بر عاقل

بهتر ز بسی گنج و بسی کامروانی

گر بی‌خردان قیمت این ملک ندانند

ای عقل خجل نیستم از تو که تو دانی

فرعون و عذاب ابد و ریش مرصع

موسی کلیم‌الله و چوبی و شبانی

...

مقطعات انوری نظر دهید...

شمارهٔ ۴۷۷ – این قطعه در شکایت از ملکشاه و نظام‌الملک گفت و متغیر شدند و فتوحی آنرا جواب گفت

کار کار ملک و دوران دوران وزیر

این ز آصف بدل و آن ز سلیمان ثانی

عالمی از کرم این همه در آسایش

امنی از قلم آن همه در آسانی

جود ایشان رقم رغبت روزی بخشی

عدل ایشان علم کسوت آبادانی

تا جهان بیعت فرمان بری ایشان کرد

هیچ مختار نزد یک دم بی‌فرمانی

غرض چرخ کمالیست که ایشان دارند

چون برآید برهد زین همه سرگردانی

حبذا عرصهٔ ملکی که درو جغد همی

بی‌دریغا نبرد آرزوی ویرانی

مرحبا بسطت جاهی که درو منقطع‌اند

مسرع سایه و خورشید ز بی‌پایانی

نگذرد روزی بر دولت ایشان به مثل

که نه بر مهرهٔ گردن بودش پیشانی

در چنین دولت و من یکتن قانع به کفاف

بیم آنست که آبم ببرد بی‌نانی

نظم و نثری که مرا هست در این ملک مگیر

که از آن روی به صد عاطفتم ارزانی

ملک مصر چه باید که ز اهل کنعان

بی‌خبر باشد خاصه که بود کنعانی

معتبر گر سخنست آنکه از آن مجموعست

خازن خاص ملک دارد اگر بستانی

بس بخوانی نه بر آن شکل که طوطی الحمد

بلکه تفتیش معانی کنی ار بتوانی

هم تو اقرار کنی کانوری از روی سخن

روح پاکیزه برد از سخن روحانی

در حضورست از این نقش یقین می‌شودم

خاصه با مهره در ششدر بی‌سامانی

گر مرا معطی دینار ازین خواهد بود

بی‌نیازند و مرا فاقهٔ جاویدانی

تو که پوشیده همی بینی از دور مرا

حال بیرون و درونم نه همانا دانی

طاق بوطالب نعمه‌ست که دارم ز برون

وز درون پیرهن بلحسن عمرانی

انوری این چه پریشانی و بی‌خویشتنی است

هیچ دانی که سخن بر چه نسق می‌رانی

بر سر خوان قناعت شده همکاسهٔ عقل

چند پرسی چو طفیلی خبر مهمانی

پسر سهل گدا گر شنود حال آرد

کایت کدیه چو عباس خوشک می‌خوانی

...

مقطعات انوری نظر دهید...

شمارهٔ ۴۷۸ – فتوحی شاعر بفرمودهٔ شاه و وزیر جواب حکیم را گفت

انوری ای سخن تو به سخا ارزانی

گر به جانت بخرند اهل سخن ارزانی

در سر حکمت و فطنت ز کرامت عقلی

در تن دانش و رامش به لطافت جانی

حجت حقی و مدروس ز تو باطل شد

ازحدالدینی و در دهر نداری ثانی

به گرانمایگی و جود روانی و خرد

وز روان و خرد ار هیچ بود به زانی

گفتی اندر شرف و قدر فزون از ملکم

باری اندر طمع و حرص کم از انسانی

غایت همتت ار کردت سلطان سخن

آیت کدیه چو ارذال چرامی‌خوانی

پیش خاصان مطلب نام ز حکمت چندین

چون خسان در طلب جامه و بند نانی

زاب حکمت چو همی با ملکان ننشینی

آتش حرص چرا در دل و جان بنشانی

نفس را باز کن از شهوت نفسانی خوی

تا دمت در همه احوال بود روحانی

از پس آنکه به یک مهر دو الف ملکی

داشت در بلخ ملکشاه به تو ارزانی

وز پس آنکه هزار دگرت داد وزیر

قرض آن پیر سرخسی شده ترکستانی

وز پس آنکه ز انعام جلال‌الوزراء

به تو هر سال رسد مهری پانصدگانی

ای به دانایی معروف چرا می‌گویی

در ثنایی که فرستادی از نادانی

طاق بوطالب نعمه‌ست که دارم ز برون

وز درون پیرهن بوالحسن عمرانی

چه بخیلی که به چندین رز و چندین نعمت

طاقی و پیرهنی کرد همی نتوانی

پانزده سال فزون باشد تا کشته شدست

بوالحسن آنکه ز احسانش سخن می‌رانی

پیرهن کهنهٔ او گرت به جایست هنوز

پس مخوان پیرهنش گو زره و خفتانی

باقی عمر بس آن پیرهن و طاق ترا

شاید ار ندهی ابرام و دگر نستانی

کدیه و کفر در اشعار شعارست ترا

کفر در مدحی و در کدیه همه کفرانی

با قضا و قدر استاخ چرایی تو چنین

گر قضا و قدر حکم خدا می‌دانی

مغز فضل و حکم و محض معالی مانند

گرز دیوان خود این یک دو ورق گردانی

نعمت آنراست زیادت که همه شکر کند

تو نه‌ای از در نعمت که همه کفرانی

صفت کفر به شعر تو در افزود چنانک

بق‌بق از فاضلی و طنطنه از خاقانی

بر تو ار چند در انواع سخن تاوان نیست

اندرین شعر شکایت ز در تاوانی

گر به فرمان سخنی گفتم مازار از من

زانکه کفرست در این حضرت نافرمانی

...

مقطعات انوری نظر دهید...

شمارهٔ ۴۷۹ – در موعظه

پیشی ز هنر طلب نه از مال

اکنون باری که می‌توانی

هان تا به خیال بد چو دونان

در حال حیوة این جهانی

افزون نکنی برانچه داری

قانع نشوی بدانچه دانی

مشغول مشو به تن نه اینی

فارغ منشین ز جان نه آنی

گر جانت به علم در ترقی است

آنک تو و ملک جاودانی

ورنه چو به مرگ جهل مردی

هرگز نرسی به زندگانی

دانی چه قیاس راست بشنو

بر خود چه کتاب عشوه خوانی

زین سوی اجل ببین که چونی

زان سوی اجل چنان بمانی

...

مقطعات انوری نظر دهید...

شمارهٔ ۴۸۰

هر آنگه که چون من نیایم نخوانی

چنان باشد ایدون که آیم برانی

نخوانی مرا چون نخوانی کسی را

که مدح تو خواند چو او را بخوانی

کرا همسر خویش چون من گزینی

کرا همبر خویش چون من نشانی

ندیمی مرا زیبد از بهر آن را

که آداب آن نیک دانم تو دانی

اگر نامه باید نوشتن نویسم

به کلک و بنان دیبهٔ خسروانی

وگر شعر خواهی که گویم بگویم

هم از گفتهٔ خود هم از باستانی

وگر نرد و شطرنج خواهی ببازم

حریفانه سحر حلال از روانی

وگر هزل خواهی سبک روح باشم

نباشد ز من بر تو بیم گرانی

ز مطرب غزل آرزو در نخواهم

نگویم فلانی دگر یا همانی

نه چشمم چراگه کند روی ساقی

نه گوشم بدزدد حدیث نهانی

معربد نباشم که نیکو نباشد

که می را بود جز خرد قهرمانی

یکی کم خورم خوش روم سوی خانه

غلامی بود مر مرا رایگانی

...

مقطعات انوری نظر دهید...