جام جم اوحدی

در حقیقت اجابت دعا

گر دعا جمله مستجاب شدی

هر دمی عالمی خراب شدی

تو دعا را اگر ندانی روز

نشوی بر مراد خود پیروز

تا نیابد دل تو راه به غیب

دست حاجت برون می‌آر از جیب

غیب‌دان جز به نور نتوان شد

وقت بین بی‌حضور نتوان شد

گر دلت حاضر و تنت نوریست

هر چه خواهی بخواه، دستوریست

نفس مستجاب آنکس راست

کز خدا جز خدا نجست و نخواست

تو به خود نزد او ندانی شد

تا نخواند کجا توانی شد؟

اوست نزدیک ورنه دوری تو

حاضر او بس، که بیحضوری تو

گر نه راه تقرب او رفتی

با تو «انی قریب» کی گفتی؟

چون در آن قرب محو گردی تو

صورت خویش در نوردی تو

دگرت لذت از جهان نبود

از توسر ازل نهان نبود

به محبت رسی از آن قربت

برهی از مشقت غربت

او ترا سمع و او بصر گردد

او ترا راه و راهبر گردد

او ترا دست گردد و او تیغ

هر چه خواهی نباشد از تو دریغ

نفس او با تو همخطاب شود

سخنت جمله مستجاب شود

غیب را با دلت خطابی هست

زان نظرهات فتح بابی هست

لیک هم آفتیست در هوشت

که نرفت آن خطاب در گوشت

تیر چون از کمان سست آید

از کجا بر هدف درست آید؟

تو که بازوی بیگناهت نیست

سپری جز عطای شاهت نیست

تا عصای تو اژدها نشود

به دعای تو کس رها نشود

چون نه‌ای واقف از دعای بشر

میبری در دعای باران خر

پیش ایزد ببین قبولت هست؟

پس برآور به سوی بالا دست

هر چه در خط عالم اویند

همه تسبیح او همی گویند

هر کسی را به قدر پایهٔ خویش

هست حدی که نگذرد زان بیش

کس به تسبیح او نیابد راه

مگر از لهجهٔ کلام‌الله

هر زبان، گر چه گفتگو داند

حق تسبیح او هم او داند

اندرین نکته چون نکردی سیر

نبری ره به سر منطق طیر

هر کرا از درش سؤالی هست

هر یکی را زبان حالی هست

ورد رنجور چیست؟ «یا شافی»

وان بیچاره؟ « انه کافی »

مرغ یا ز آب و دانه گوید راز

یا ز پیکان و سنگ و چنگل باز

مور از آسیب سیل و آفت سم

طلب ارزن و جو و گندم

گر ازین در بود عبارت تو

کس نپیچد سر از اشارت تو

در جهان اسم اعظم او داند

و آن بود کوت بر زبان راند

هر که با نامش آشنا گردید

حاجتش سربسر روا گردید

تا نگویی سخن مناسب حال

نشود هیچ مستجاب سؤال

هر چه خواهی به قدر حاجت خواه

تا بدان در دهند بازت راه

چو فزونت دهند ز آن تو نیست

هم نکوتر، کزان زیان تو نیست

تو که زر داری و درم خواهی

پر تمنا کنی، نه کم خواهی

دو بسازی سرای و بس نکنی

تا بچار دگر هوس نکنی

گر بلندت کند نیایی زیر

ور فزونت دهد نگردی سیر

چون به حاجت چنین سرایی تو

بهلد تا همی درایی تو

حال آن طفل و حالت تو یکیست

در بزرگی و خردی ارچه شکیست

کانگبینش دهی شکر خواهد

ور چه شیرین کنی دگر خواهد

چون ز حد بگذرد فغان و خروش

بر دهانش زنی شود خاموش

این حسابت کجا شود روزی؟

چون ز داننده‌ای نیاموزی

0
...

0
جام جم اوحدی نظر دهید...

در معذرت و فروتنی خود و تاریخ کتاب

خاطر پاک ساکنان قبور

« روح الله روحهم بالنور »

همه پرداختند پیش از من

اندرین باب نظم بیش از من

چه نویسد کسی بدان پاکی ؟

وانگهی ناکسی چو من خاکی ؟

لیکن ارواح زندهٔ ایشان

داده نیرو به بندهٔ ایشان

اگرش قطره‌ایست در کوزه

هم از آن بحرهاست در یوزه

روح ایشان مرا چو محرم داشت

هیچ محرومم از کرم نگذاشت

به ادب دیده‌ام عبارتشان

نشدم بی‌ادب به غارتشان

دلم ما ز خاطر فسردهٔ خود

چونکه خرسند شد به خردهٔ خود

گرد وزر و پی وبال نگشت

در سخن بر کسی عیال نگشت

لاجرم یافت بیش از اندازه

فیض بر فیض و تازه بر تازه

گر نگویم که: زهر یا قندست

داند آن کش دلی خردمندست

تحفه‌هاییست کن فکانی این

فیضهاییست آسمانی این

سقطی نیست اندرین گفته

عقد دریست پر بها سفته

گنج معنیست اینکه پاشیدم

نه کتابی که بر تراشیدم

چون ز تاریخ برگرفتم فال

هفتصد رفته بود و سی‌وسه سال

که من این نامهٔ همایون‌فر

عقد کردم به نام این سرور

چون به سالی تمام شد بدرش

ختم کردم به لیلة القدرش

شب او قدر باد و روزش عید

چشم بدخواه از آنکمال بعید

0
...

0
جام جم اوحدی نظر دهید...

در صفت ارشاد پیر

اول استاد، پس گهر سفتن

تا نباید به درد سر خفتن

مرد را کاوستاد یار شود

زود باشد که مرد کار شود

در عزش به رخ فراز کند

چشم او را به نور باز کند

بیضه وارش به زیر بال کشد

بر سرش سایهٔ کمال کشد

میکند کم ز قدر قوت بدن

قوت روح میدهد به سخن

نهلد در حجاب ذاتش را

نه به دست خلل صفاتش را

به روش دل قویش گرداند

تا چو خود معنویش گرداند

شب و روزش چنین به اصل و به فرع

پرورش میکند به مایهٔ شرع

نبرد زو نظر به سر و به جهر

هر دمش میدهد ز معنی بهر

در ترقیش پایه بر پایه

میرساند به نور از سایه

چون ازین رنجها شود بهتر

به دگر گنجها شود رهبر

به لباسی دگر بر آید مرد

به وجودی دگر بزاید مرد

جسم را کرده از ریاضت صلب

روح را کرده مطمن‌القلب

بر سر نفس او به سرحد صدق

متمکن شود به مقعد صدق

این بود راضی، آن بود مرضی

برهد شیخ از آن گران قرضی

حد و مد و تعرف این باشد

رسم رشد و تصرف این باشد

کودک نفس را ز رنج هوا

نکند جز چنین طبیب دوا

گر چنین رهبری شود یارت

زین منازل برون برد بارت

هر چه در جسم درد و داغ شود

روح را روغن چراغ شود

جز به سعی تن و به تقوی دل

کی رسد طالب اندرین منزل؟

گر به این حال نفس گردد هست

یا دهد رتبتی چنینش دست

این بود سر نشانهٔ ثانیش

که تو تولید مثل میخوانیش

اندرین دور ازین وجودی پاک

نتوان یافتن مگر در خاک

0
...

0
جام جم اوحدی نظر دهید...

در اعتقاد خود گوید

با چنین فقر و این تهی دستی

وندرین خاکساری و پستی

پشت گرمم بدانکه بی‌کم و کاست

اعتقادی درست دارم و راست

به رسول و کلام و وحی و ملک

به شب قربت و عروج فلک

به بهشت و بدوزخ و بالم

به سماوات و عرش و لوح و قلم

به ترازو و عرصهٔ عرصات

به عبور مجردان ز صراط

به کرامات و معجز و بولی

به ابوبکر و عمر و بعلی

به شب اولین گور و عذاب

به وقوف و بحشر و نشر و حساب

به خدایی که واحدست و صبور

به خدایی که قادرست و غفور

بی‌زن و بی‌شریک و فرزندست

او به کس، کس باو نه مانندست

حی و قیوم و بر وعدل و علیم

خالق و رازق و قدیر و قدیم

بود و هست و بود ولی بیچون

از جسد فرد و از جهت بیرون

ز اختر و چرخ و عقل و جان برتر

وز خیال و ضمیر و فکر به در

ملک انس و جان علی‌الاطلاق

« ابدی الظهور والاشراق »

حکم او عدل و وعدهٔ او راست

بجز و هرچه بود و هست و اوراست

پادشاها، به ذات اکرم تو

به صفات و به اسم اعظم تو

که ز ایمان مکن تهی دستم

بر همینم بدار تا هستم

0
...

0
جام جم اوحدی نظر دهید...

در شرح حال اهل زرق و تلبیس

همه روی زمین نفاق گرفت

مردمی ترک اتفاق گرفت

از حقیقت به دست کوری چند

مصحفی ماند و کهنه گوری چند

کور با کس سخن نمیگوید

سر قرآن کسی نمی‌جوید

روح قرآن بر آسمان بردند

نقد تحقیق ازین میان بردند

روز بد را علامت این باشد

پیش نیکان قیامت این باشد

در جهان نیست صاحب دردی

بی‌ریا دم نمیزند مردی

شرع را یک تن خلف بنماند

روش و سیرت سلف بنماند

روی گیتی پر از صلف شد و لاف

همه زرقست و شید قاف به قاف

اهل زرق و نقاق هم پشتند

صادقان را به خون دل کشتند

راستی را نشانه نیست پدید

راستی در زمانه نیست پدید

مرد معنی ازین میان دورست

به حجاب خمول مستورست

چشم اخلاص و صدق خفته بماند

چهرهٔ مردمی نهفته بماند

بی‌خطر نیست کار سیر امروز

دیده ور شو که نیست خیر امروز

اهل مکر و حیل بکوشیدند

به ریا روی دین بپوشیدند

سخن صدق سر بلاف آورد

دین چو سیمرغ رو به قاف آورد

طالبی، چشم و گوش باش، ای دل

با چنینها بهوش باش، ای دل

که بسی دام و دانه در راهست

گذرت جمله بر سر چاهست

چو نهنگند باز کرده دهان

همه در نیل غرق و گشته نهان

تا نهنگت به کام در نکشد

دست غولت به دام در نکشد

پیر شیاد دانه پاشیده

گرد او چند ناتراشیده

ریش را شانه کرده، پره زده

سرکه بر روی نان و تره زده

پنج شش جا نهاده حلقهٔ ذکر

سر خود را فرو کشیده به فکر

تا که می‌آورد ز در خوانی؟

یا که سازد برنج و بریانی؟

سخنی از درون بدر نکند

کش تخلص به نام زر نکند

کم بری زر، ز زرق نپذیرد

پر بری، زود در بغل گیرد

گر چه گوید که: هیچ نستانم

ندهد باز اگر دهی، دانم

دل آنرا که درد این کارست

جستجوی دلیل ناچارست

زنده‌ای کو؟ که بنده باشیمش

سر به فرمان فگنده باشیمش

چند ازین هایهوی بی‌دردان؟

زنگ مردی و بوی نامردان؟

همچو گردون کبود جامه شده

صید را گرگ این تهامه شده

از برون خرقه‌های صابونی

وز درون صدهزار مابونی

چون بیابند نو ارادت را

کار بندند عرف و عادت را

جامهٔ زرق و شید زرد کنند

بر دلش حب مال سرد کنند

ببرندش به دعوتی دو سه گرم

تا در افتد زنان خلق به شرم

پس به رمزش درآورند از خواب

کای پسر، وقت میرود، دریاب

گر مریدی کجاست سفرهٔ آش؟

ور نداری درین میانه مباش

دردمند از دم عزیمت خوان

که: دم نقد را غنیمت دان

به فریب وخیم و دانهٔ خام

ساده دارا درافگنند به دام

از میانشان برون رود درویش

ناخن اندر قفا و سر در پیش

روی در روی ننگ و نام کند

از در و کوچه اقچه وام کند

درمی چند را بلاو دهد

پیر و همخرقه را پلاو دهد

ببرد شیخ را به مهمانی

با مریدان سخت پیشانی

صوفیان سفره را فراز کشند

آستین از دو دست باز کشند

همه در هم خورند کین فرضست

خود نگویند کز کجا قرضست؟

کودکان ناشتا، پدر مدیون

مخور این نان و آش، خون خور خون

فقر بیرون ز ازرقست و کبود

نام آتش چرا نهی بردود؟

حقه خالی و بوالعجب عورست

جرم او نیست، دیده‌ها کورست

شب کس را کجا کند چون روز؟

پیر محراب کوب منبر سوز

شیخ باید که سیم و زر سوزد

تا ازو دیگری نیاموزد

گر ندانی تو این درم سوزی

زان بهشتی چرانیاموزی؟

کو به عمری چنین کتابی ساخت

پس به پیلی درم یخ آبی ساخت

بنگر پیل مات درویشان

شاه را طرح دادن ایشان

شیخ ما آنچنان بزرگانند

نه چنین روبهان و گرگانند

متصرف شدی، شکاری کن

قلعه‌ای برگشای و کاری کن

تو کت این گاوهای پروارند

لاغران را مکش، که مردارند

ایکه اندر فریب ایشانی

در فریب تواند، تا دانی

گر دهندت به دست بر بوسه

کاه پیشت نهند و سنبوسه

گه به باغ و به خانه خوانندت

گاه پیش ملک دوانندت

خواجه رنجور شد، عیادت کن

به شود، حرمتش زیادت کن

آن نیامد ببین که: حالش چیست

وین درآمد، نگر سالش چیست؟

دست بگذار تاش می‌بوسند

تن بهل، تا درو همی دوسند

شعر خوانند، تا تو شور کنی

مدح گویند، تا غرور کنی

گر نیایی به رقص، سرد شوند

ور برقصی، به عیب مرد شوند

این یکی از سفر رسید، ببین

وان سفر میکند، چنین منشین

نروی از در تو باز استند

بروی جمله در مجاز استند

با رفیقانت ار به مهمانی

ببرد دوستی به پنهانی

زان میان گر بود مریدی کم

« فقنا ربنا» زکین شکم

تو چو اشتر مهارشان داده

تن خود را به کارشان داده

روز و شب چون درین بلا باشی

کی توانی که با خدا باشی؟

خاص خودشان مکن که عامند این

دانه‌شان پر مخور، که دامند این

رد عام و قبول عامی چیست؟

گر تمامی تو ناتمامی چیست؟

گوسفندی به سفره سازندت

بعد از آن همچو بز ببازندت

از برای تو گر چه مشت زنند

گر بلغزی ترا درشت زنند

لوت خوردی و زله بر بستی

در گمانی که رفتی و رستی

این جماعت بهشت میخواهند

خانهٔ نقره‌خشت میخواهند

حور و غلمان و جوی شیر و شراب

میوه‌های شگرف و مرغ و کباب

گر توانی تو بر گشای این بند

ورنه بنشین، به ریش خویش مخند

چون ندانی که این بهشت کجاست؟

مردمان را چه خوانی از چپ و راست؟

تو که پولی نمیتوانی هشت

چون زند همت تو زرین خشت؟

گر بپرسم به خود فرو مانی

نیک ترسم تو بد فرومانی

به تو پندار مردمان دگرست

خلق را بر دلت گمان دگرست

که سخن با خدا همیگویی

حکم داری بر آنچه میجویی

هر کرا بر کشی بهشتی شد

وانکه را رد کنی به زشتی شد

به شب و روز خواب و خوردت نیست

جز دل گرم و آه سردت نیست

در قبولت به این همی کوشند

ورنه نامت باقچه نفروشند

فقر اگر خوردنست و گاییدن

هرزه‌ای چند بر دراییدن

همه را بهتر از تو هست این حال

بر سر جاه و ملک و شوکت و مال

برو، ای خواجه، چارهٔ خود کن

رقعه بر دلق پارهٔ خود کن

زهر مارست گنج بردن تو

وین برنج و ترنج خوردن تو

اینکه گفتی که مرشدست مفید

برساند مراد را به مرید

فارغست او ازین ستایش تو

زانکه رسوا شد از نمایش تو

میفروشی، که خود بهاش خوری

میپزی دیگ او، که آش خوری

میوه تا کی خوری ز باغ کسان؟

چه فروغت دهد چراغ کسان؟

نام مردم فروختن تا چند؟

چوب همسایه سوختن تا چند؟

هست حال شما درین بازار

حال آن ترکمان و آن طرار

آنکه از خود مگس نداند راند

به بهشتت کجا تواند خواند؟

وانکه از خشم دشمنان سوزد

چون رخ دوستان برافروزد؟

بر وی این نام را به زور مبند

کمرش بر میان عور مبند

پیش ما چیست نشر این نامه؟

صلواتی میان هنگامه

چشم صد کون خر بخواهی بست

تا بلیسی تو در میانجی دست

به نصیحت نکو نمیگردی

کار من نیست چوب بد مردی

پر شد این شهر و ده ز آفاتت

مگر ایزد کند مکافاتت

دیگ اهل هنر بجوشانی

هنر و نام او بپوشانی

تا مبادا که سربلند شود

به دیار تو ارجمند شود

بدهد شرح شهر سوزی تو

یا کند قصد رزق و روزی تو

اهل داند ترا بخواند شیخ

جز مقلد ترا که داند شیخ؟

0
...

0
جام جم اوحدی نظر دهید...

دعا و ختم کتاب

یارب، این نوبر نو آیین را

زادهٔ عقل و دادهٔ دین را

به تراز قبول نوری بخش

خاطرم را ازو سروری بخش

توشهٔ راه هوشمندان کن

قسمت مردم سخندان کن

به رخش تازه‌دار جانم را

شرمساری مده روانم را

روی او را به چشم بد منمای

به رخش چشم بی‌هنر مگشای

بر دل اهل ذوق راهش ده

وز قبول نفوس جاهش ده

زو بر انداز پردهٔ پوشش

تا چو گوهر کنند در گوشش

مرسان باد حاسدش به ترنج

همچو گنجش رها مکن در کنج

جام جم را ز عکس او ده شرم

مجلس عاشقان بدو کن گرم

جلوه‌ای ده ز رونق و نورش

خاصه در دستگاه دستورش

شهرتش ده به کنیت سامی

مهلش در خمول گم‌نامی

مدهش جز به دست خوشخویان

گوش دارش ز سنگ بدگویان

در جهانش به لطف گردان کن

روزی دست شیرمردان کن

گر درو سهو یا خطایی هست

تو ببخشای چون عطایی هست

ناظران را ازو حیاتی بخش

اوحدی نیز را نجاتی بخش

دل او را به ذکر عادت کن

کار او ختم بر سعادت کن

0
...

0
جام جم اوحدی نظر دهید...

در منع تقلید

پی تقلید رفتن از کوریست

در هر کس زدن ز بیزوریست

من درین کوچه خانه‌ای دارم

هم ازین دام و دانه‌ای دارم

گر به سالوس دام باز کشم

سر خورشید در نماز کشم

میتوانم به وقت زراقی

مار این زخم را شدن راقی

لیکن از اهل راز میترسم

زان نظرهای باز میترسم

به ادب رو، که دیده‌ها بیناست

پیش رخ بین و منگر از چپ و راست

ای برادر، چو با خرد یاری

نظری کن به نور بیداری

نقد خود زیر پای خلق مریز

زین فضولان راهزن بگریز

خویش را زین غرور باز آور

روی در قبلهٔ نیاز آور

دل بهر یافه و مجاز مده

راه هنگامه گیر باز مده

چند منقاد هر خسی باشی؟

جهد آن کن که خود کسی باشی

غول در ده مهل، که راه کند

ده ده او را که ده تباه کند

هر چه داننده گوید از جاییست

پی نادان مرو، که خود راییست

طرقی را مگوی علت خویش

گر چه حب‌الملوک دارد پیش

حب لولی گر از شکر باشد

حبةالقلب را بتر باشد

آنچه بینی کزو شکم برود

این نگه کن که: روح هم برود

سخن ما مبین، که پنهانست

تو سخن دان، نبوده‌ای ، زانست؟

میوهٔ نارسیده را چه کنی؟

سخن چیده چیده را چه کنی؟

لب برین کوزه نه، چو خواهی کام

زر به این نظم ده، چو جویی نام

در پی در روی به دریا بار

زانکه در را شناختی مقدار

اهل دل را غلط شناخته‌ای

زان غلط بود هر چه باخته‌ای

سر ایزد چه پرسی از خراز؟

از دم جبرییل پرس این راز

آنکه نانت خورد زبون تو اوست

و آنکه دنیات خواست دون تو اوست

اندرو گر کرامتی بودی

وز تجرد علامتی بودی

رفتنش بر در تو بودی عار

بر در خود ترا ندادی بار

عارف کردگار زر چکند؟

ولی‌الله بار و خر چه کند؟

هوش خود را به هر ترانه مده

جز ره کدخدا به خانه مده

آنچه در دور ما امیرانند

صید این جمع گول گیرانند

گر بیابند زنگیی خسته

زنگ و قابی دو بر گلو بسته

قاب قوسین جای او دانند

چرخ را زیر پای او دانند

دیگ فقر آن کسان که جوشیدند

پیش ازین زهرها بنوشیدند

باز قومی ز کارها جستند

رنگ آنها به خویش در بستند

نام آنها شدست ازینها بد

کاشکی نامشان نبودی خود

چون به این جامه در شدند اوباش

شد در آفاق مکر ایشان فاش

غیرتم دل گرفت و دامن نیز

گفتم: ای روزگار با من نیز

چند بینیم و چشم خوابانیم؟

گفت: کای اوحدی شتابانیم

رنگ بدعت بسی نماند، باش

تا شود رنگ مبدا ما فاش

نقش نقش رسول و یارانست

حب ایشان گزین، که کار آنست

نرخ سالوس لاش خواهد شد

دور کشفست، فاش خواهد شد

هر که گردن بپیچد از در او

گر سپهرست، خاک بر سر او

نقش صدیق مینمایم راست

به دیارش رو و ببین که کجاست؟

در زمان صحابه و یاران

آن بزرگان و آن نکوکاران

نام شیخ و سماع و خرقه نبود

دین به هفتاد و چند فرقه نبود

بر چهل مرد بود پیرهنی

بلکه چل روح بود در بدنی

کرده بودند پی ز دنیا گم

«سیدالقوم» بود « خاد مهم»

تن به ریگ روان نهفتندی

راز دل را به کس نگفتندی

روی مردان به راه باید، راه

چیست؟ این خانهٔ کبود و سیاه

گر ز من ریش و شانه خواهی جست

جنگ داری، بهانه خواهی جست

هر که دریافت سر آل عبا

خواه در خرقه باش و خواه قبا

بی‌نشانیست رنگ درویشان

چه کنی رنگ جامهٔ ایشان؟

رنگ پوشی ز بهر نام بود

نام جویی ز فکر خام بود

بنده را نام جستن از هوسست

داغ آن خواجه نام بنده بسست

بنده را نام بندگیش تمام

به ازین بنده را چه باشد نام؟

فکر باید که بی‌غلط باشد

جامه سهلست، اگر سقط باشد

سخنی کز حضور گردد فاش

قایلش هر که هست، اگر سقط باشد

سخنی کز حضور گردد فاش

قایلش هر که هست، گو: میباش

چون درخت سخن رسید به بار

ننشینیم تا بود دستار

میوه گر نغز و پخته و نوریست

گر بیفتد ز شاخ دستوریست

سخنی کان به راه دارد روی

گفتنش را اجازتست، بگوی

سخن آن راست کو سخن سنجد

چه زنی تن که: شیخ میرنجد؟

آنکش این نیست پس چه میداند؟

ور مرا هست کس چه میداند؟

ره به هنجار من کجا یابی؟

زانکه بیدارم و تو در خوابی

سخن ما ز بهر گفتن بود

گهر ما ز بهر سفتن بود

هم بباید سخن بگفت آخر

مشک را چون توان نهفت آخر؟

مشک ما خالصست و بوی کند

عاشق مست های و هوی کند

تو که حلوا خوری و بریانی

خلق را در سخن نگریانی

ما که خون خورده‌ایم پیوسته

مشک شد خون خورده آهسته

اوحدی شست سال سختی دید

تا شبی روی نیک بختی دید

سر گفتار ما مجازی نیست

بازکن دیده، کین به بازی نیست

سالها چون فلک بسر گشتم

تا فلک وار به دیده‌ور گشتم

بر سر پای چله داشته‌ام

چون نه از بهر زله داشته‌ام

از برون در میان بازارم

وز درون خلوتیست با یارم

کس نبیند جمال سلوت من

ره ندارد کسی به خلوت من

تا دل من به دوست پیوستست

سورها گرد سر من بستست

دل من مست گشت و در بیمم

که: بدانند حال ازین نیمم

آنچه گفتم مگر به مستی بود

غلطست این، که عین هستی بود

من چه دانم به راه داشتنت؟

او تواند نگاه داشتنت

باز ازین دیو عشوه ده لاحول

من و نزدیک او درستی قول

کیستم من که دم توانم زد؟

یا درین ره قدم توانم زد؟

گشته با هیبتش فصیحان لال

چون منی را چه قیل باشد و قال؟

عاجزی، مفلسی،تهی‌دستی

خاکساری، فروتنی، پستی

عمر خود در هوس تلف کرده

نام خود رند و ناخلف کرده

با چنین کاس و کیسهٔ لاغر

سخن از جام گویم و ساغر

اگر از باده جام پر دارم

زیبدم، زانکه جام در دارم

گر چه تاریخ دان این شهرم

همچو تقویم کهنه بی‌بهرم

سالها اشک دیده پالودم

روزها از طلب نیاسودم

عقل عنقای مغربم میخواند

چرخ زالم چنین به گوشه نشاند

به جوانی چو زال پیر شدم

که چو سیمرغ گوشه‌گیر شدم

هم چو فاروق زهر نوشم من

زانکه تریاک میفرشم من

زهر من کس ندید، من خوردم

که ستم بین و زهر پروردم

آنکه زین زهر شد مرا ساقی

« عنده رقیتی و تریاقی»

0
...

0
جام جم اوحدی نظر دهید...

در خطر مخلصان و نازکی آداب عبودیت و وقت آزمایش‌های حق سبحانه

مخلصانی که در مراقبتند

در هراس خلاف عاقبتند

لهجهٔ خشم او نداند کس

مخلصان راست این هدایت و بس

هر کرا میکشد به خنجر خشم

اول او را زبان ببندد و چشم

روی مجرم بپوشد او به وفا

تیغ قهرش در آورد ز قفا

با تف خشم او چه کفر و چه دین؟

با عتابش چه آسمان، چه زمین؟

تا ز خشمش بجاست یک ذره

نتوان شد به عدل خود غره

چونکه با نیستی شدی دمساز

اگر آن نیستی ببینی باز

زان نظر در گناهت اندازد

خشم گیرد به چاهت اندازد

روز صلحت به دست مدح دهد

شب خشمت به تیغ قدح دهد

آنکه مدح تو گفت مجبورست

وآنکه قدح تو کرد معذورست

گر ستایش کنند شاد مشو

ور نکوهند از آن به باد مشو

تو چه دانی؟ که آزمایش اوست

غیر گوید ولی نمایش اوست

حسن او را لطیفه‌ها باشد

درد او را وظیفه‌ها باشد

زین دو وزن تو باز خواهد جست

تا ببیند که محکمی یا سست؟

تا ترا مدح دیگری ساقیست

از طبیعت هنوز پر باقیست

عارفی کونه از هوا شنود

این دو قول از یکی نوا شنود

بر گمارنده اوست ایشان را

جمع کن خاطر پریشان را

با کسی کو ازین شماره بود

هیچ دانی ترا چه چاره بود؟

کردن کار و کار نادیدن

جز رخ آن نگار نادیدن

یا در آن زلف پیچ پیچ مبین

یا نظرها ببند و هیچ مبین

اوحدی، غم چو ناگزیر تو شد

عشق آن چهره در ضمیر تو شد

یار نازک دلست، بارش بر

گل بچینی تو، رنج خارش بر

گر براند، برو چه درمانست؟

ور بخواند، بیا که فرمانست

گرت از چپ دواند و گر راست

آنچنان رو که خاطر او خواست

گر ز روی ادب دهد رنجت

به از آن کز غضب دهد گنجت

گه بود کز عضب کند شاهت

برد از تخت باز در چاهت

غضب او نهفته باشد و نرم

تا در آزارش افتی از آزرم

غضبش را بدان وزان به هراس

ادبش هم ببین، بدار سپاس

0
...

0
جام جم اوحدی نظر دهید...

دور سوم در شرح معاد خلایق و احوال آخرت

مرکب راه را فرو کش تنگ

که برون شد ز شهر پیش آهنگ

سخن هول آن دو راه مگوی

پیش کوران حدیث چاه مگوی

شب تاریک و دیو و بیغوله

راه تاریک و دوله بر دوله

رفتنی کیست اندرین گوشه؟

گو: منه رخ به راه بی‌توشه

تا جوازی مگر به دست کند

چارهٔ امن و باز رست کند

ساقی، از جام جم شرابم ده

نقل اگر نیست، هم شرابم ده

در چنین حیرت و تهی‌دستی

مهر بی نیست جز می و مستی

کاروان رفت و کارسازی نیست

غم خورم، غم، که کار بازی نیست

گذرم بر سر دو راه آمد

روز تشویش و اشتباه آمد

راه من تا کدام خواهد بود؟

روز عرضم چه نام خواهد بود؟

به چپم راه میدهد، یار است؟

اندرین ره ز من چه خواهد خواست

کیسهٔ خالی و دلی خواهان

دیده بر دستگاه همراهان

میروم شرمسار و سر در پیش

زاد راهی نکرده از کم و بیش

خاک بهتر فراش و بالش من

که ز بار گناه نالش من

دیده سرمایهٔ نکوکاران

اشک حسرت ز دیدها باران

از چه باید جفای کس بر من؟

زرد رویی، که هست،بس بر من

گر چه صد پی به خاکم اندازد

سر نگون در مغاکم اندازد

خویش را از زمین برانگیزم

وز در رحمتش درآویزم

اندرین حال عجر و پیری خود

شرمسارم ز سهل گیری خود

سالها من که یاد او کردم

هم به امید داد او کردم

داد من چیست؟ راه دادن او

بر در خود پناه دادن او

چون منی را چه پیشداری دست؟

که قلم برگرفته‌ای از مست

بیخودی را چه اختیار بود؟

که چنین موجب غبار بود؟

گر چه خالی ز برگ و ساز آمد

نه به حکم تو رفت و باز آمد؟

کار در دست بنده خود چه بود؟

همه از تست وز تو بد چو بود؟

بر تو ما اعتماد آن داریم

که ببخشی، چو دست پیش آریم

علم رحمت ار برافرازی

سایه بر جرم کس نیندازی

چیست پیش تو حرم ایندو سه مور

نزد عفو تو سر مشتی عور؟

چون تویی وانگهی تفحص کار

رحمت محض و اینحساب و شمار؟

از گناه ار چه چرک ناک شویم

چون به دریا رسیم پاک شویم

از من و روز و شب گنه جستن

وز تو در یک نظر فرو شستن

میدهد در تنم گواهی دل

که نگویی سخن ز مشتی گل

کی مرا این خیال غره کند؟

کافتابم حساب ذره کند؟

پیش جان بخشی چنین کرمی

از غباری که گوید و ز نمی؟

بنده‌ای را چه دستگاه بود؟

که سزاوار پادشاه بود؟

اگرش رد کنی، هلاک شود

ور قبول، از گناه پاک شود

ای که هر درد را دوا دانی

ناتوانم ز درد نادانی

زان چنان حکمتی روا نبود

که چنین درد را دوا نبود

گر تو توفیقمان دهی، رستیم

ور نه، بس مفلس و تهی‌دستیم

نرود در خیال موجودی

اینچنین صرفه از چنان جودی

چه ازین یک دو مشت خاک آید؟

که سزاوار چون تو پاک آید؟

به یمین و شمالمان مدوان

جز به کوی وصالمان مدوان

نشود در بهشت انبوهی

که بهر ذره در شود کوهی

پیش تو ذره‌ایست هفت زمین

ذره‌ای چیست از یسار و یمین؟

چه بگویم؟ که: وا کدام ببخش

ای تمامی ترا تمام، ببخش

بده، ای کردگار بخشنده

پادشاهی، مگیر بر بنده

مگر آندم که روز آن باشد

اوحدی نیز در میان باشد

0
...

0
جام جم اوحدی نظر دهید...

مثال

هم چو شمع از غمت بسوزاند

گه کشد، گاه برفروزاند

اعتبارت کند به هر مویی

بازگرداندت به هر رویی

گه سرت را بکار برگیرد

گاه پروانه بر سرت میرد

گه بنام خودت نگار کند

گاهت از ریسمان به دار کند

گاه با شهد هم‌نشین کندت

گاه با شاهدان قرین کندت

گه به بالین مردگان باشی

گاه پیش فسردگان باشی

گاه خندی، ولی ز پنداری

گاه گریی، ولی به صد زاری

گه سرافراز و گاه پست شوی

گاه ناچیز و گاه هست شوی

گاه لافی زنی ز سربازی

گاهت آن زر که هست در بازی

گاه زهرت دهند و گاهی نوش

گه زبان آوری و گه خاموش

گاه اندر تبی و گه در تاب

گاه در بزم و گاه در محراب

چو ببیند که هیچ دم نزنی

وندران سوز و گریه کم نزنی

نخوری هیچ و فیض ریزانی

خود نخفتی و خفته خیزانی

گاه در پرده‌ای چو مستوران

گه برافگنده پرده از دوران

گاه از سوز سینه در ویلی

گه ز خاصان قایم‌اللیلی

سال و مه سودت از زیان باشد

دایمت خرقه در میان باشد

عادتت کمزنی و شب خیزی

روشت بخشش و گهر ریزی

در تو هر نقش را پذیرایی

متشمر به لطف و گیرایی

مؤمنان را به پیشوایی فرد

کافران را به خانه سوزی مرد

سینه پر سوز و هیچ آهی نه

دیده پر گریه و گناهی نه

بشناسد که در روش رستی

نکند در نمودنت سستی

پرده از روی کار برگیرد

دل طریقی دگر ز سر گیرد

از چپ و راست عشق در تازد

خانهٔ عقل را براندازد

بر تو آن علمها وبال شود

عملت جمله پایمال شود

به صفت جوهری دگر گردی

مس نماند، تمام زر گردی

غیرت او بشست و شوی از تو

نهلد در وجود بوی از تو

چون ترا از تویی کند فانی

برساند به نشائت ثانی

جنبش اینجا نماند و رفتار

سخن اینجا نماند و گفتار

نه تو آن حال باز دانی گفت

نزخود آن بیخودی توانی رفت

نه کسی تاب دیدنت دارد

نه کس آوار شنیدنت یارد

هر که روی تو دید، مست شود

وانکه بویت شنید، هست شود

بر زمین بگذری، سما گردد

در مگس بنگری، هما گردد

متصل گردد این اثر در ذات

هم چو تاثیر مهر در ذرات

به خلافت رسی ز یک نظرش

در زمان و زمین و خشک و ترش

عشق زاید ز استقامت تو

علم روحانی از علامت تو

صاحب امر و اختیار شوی

گاه پنهان، گه آشکار شوی

گاه با قهر و سرکشی باشی

گاه با لطف و با خوشی باشی

در تب و تاب عشق و ظلمت و نور

چون که از راستی نگشتی دور

نیستی بخشدت ز تاب رخش

محو گردی در آفتاب رخش

به چنین دوست تحفه جان باید

دل به شکرانه در میان باید

تو ازین عهده گر برون آیی

در نگر تا به شکر چون آیی؟

یار کن شکر با شکیبایی

تا به زینت رسی و زیبایی

0
...

0
جام جم اوحدی نظر دهید...