جام جم اوحدی

در معنی سماع

عاشقی کو سخن باو شنود

هر چه وارد شود نکو شنود

آن زمانت رسد سراندازی

کانچه داری جزو براندازی

دف چه باید؟ که زخم پنجه خورد

نی ز دست و ز دم شکنجه خورد

تا تو در چرخ وای وای زنی

همچو مصروع دست و پای زنی

لب آن از دمیدن آبله کرد

کف این از کفیدنش گله کرد

تو اگر واصلی وسیلت چیست؟

و گرت حالتیست حیلت چیست؟

سهل وجدی و حالتی باشد

که بسازی و آلتی باشد

این تفاوت ز بهر خام بود

پخته را یک نفس تمام بود

چه تواند چونی تهی مغزی؟

صفت صورت چنان نغزی

صفت او زبان حال کند

چه بود ناله‌ای که نال کند؟

زود بر خود چو دف بدری پوست

گر تجلی کند حقیقت دوست

شتر مست را علف چه بود؟

عاشق چنگ و نای و دف چه بود؟

لایزالیست حالت ایشان

بیمقالی مقالت ایشان

داده در سر و در ملا دل و هوش

به زبانی ز بی‌زبانی گوش

بوی بادی که آن ز نجد آید

سنگ اگر بشنود به وجد آید

دوست بی‌ترجمان سخن گوید

لب او بی‌زبان سخن گوید

ز لبش گر سخن نیوش آیی

بی‌سخن تا ابد به جوش آیی

دف قوال را دریدی تو

ز چه برمیجهی؟ چه دیدی تو؟

با چنین آش و شربت و بریان

چیست آن چشم خیرهٔ گریان؟

خود نپرسی که از چه مالست این؟

از حرامست یا حلالست این؟

چشم بر هم نهی، فرو مالی

بر هوا میجهی و مینالی

شمع و قندیل و نای و دف باید

لوت و بریان چهار صف باید

بر نهالی نهاده بالش را

تا تو یاد آوری جمالش را

زین سماعت چه چیز نظم شود؟

بجزین لوتها که هضم شود؟

اینکه در شعر میگرایی گوش

مدتی بر سماع قرآن کوش

تا ز هر نکته بشنوی رازی

که بجز آز ما مورز آزی

سخن پخته جوی و گوشش کن

نفس ار خام زد خموشش کن

میوهٔ پخته خور، که بیرنجست

میوهٔ خام اصل قولنجست

نفس عاشقان بسوز بود

وین دگرها چو شمع روز بود

سخنی کان ز اهل درد آید

همچو جان در ضمیر مرد آید

پی به تحقیق ذات نابرده

ره به اسم و صفات نابرده

آنچه تقدیس را شعار بود

و آنچه تنزیه را بکار بود

حق الهام را ندانسته

دفع وسواس نا توانسته

ضبط ناکرده پیش دل به درست

تا بانجام کار خود ز نخست

کی میسر شود ز عالم مجد

که درآید سر مرید به وجد؟

این سماعی، که عرف و عاداتست

پیش ما مانع سعاداتست

تا نمیری ز حرص و شهوت و آز

نشود گوش آن سماعت باز

قوت دل را ز تن چو عور کند

به سماع چنان چه شور کند؟

روح چون در جمال حق پیوست

جنبش پای چون بماند و دست؟

در بدایت سماع بد نبود

در نهایت سماع خود نبود

آن که از جام وصل مست شود

کی به جنبش دراز دست شود؟

پیش جمعی که این سماع رواست

مینماید که بر سبیل دواست

زانکه طالب پس از ریاضت سخت

که برون آورد ز خلوت رخت

آن وقایع که بود کم باشد

جانش از فقد آن دژم باشد

هم زادمان ذکر خسته بود

هم ز حرمان خود شکسته بود

منقبض گردد از تغیر حال

رنج بیند ز وحشت و ز ملال

اگرش رای شیخ فرماید

که: سماع سخن کند، شاید

تا از آن واردات یاد کند

دل خود زان حضور شاد کند

تو که سودای زلف داری و خال

زین سماعت چه وجد باشد و حال

ز سماع آنکه این خبر دارند

هر یکی مشربی دگر دارند

جنبش آنکه این خبر دارند

هر یکی مشربی دگر دارند

جنبش آنکه نفس او ملکیست

چرخ باشد، که جنبش فلکیست

میل بالاست نقش بر بستن

زین جهان و جهانیان رستن

در چنان بیخودی سرافشانی

نفی غیر خداست، تا دانی

هیات نفس تا کدام بود؟

جنبش شخص از آن مقام بود

لا ابالی نظر به این نکند

سر این حال را یقین نکند

هر کجا نغمه‌ایست یا سازی

بم و زیر و دف و خوش آوازی

خانهٔ خوب و مردم از هر دست

زاهد و رند و پیر و کودک و مست

زن و نظاره‌ای پر از در و بام

پیش ایشان سماع دارد نام

گر چه اینجا همه سراندازیست

حال درویش حد اینبازیست

زانکه هست این روش زنان را نیز

بر سر کوچه کودکان را نیز

مپسند این سماع در دانش

بی‌زمان و مکان و اخوانش

عارفی راست این سماع حلال

که بود واقف از حقیقت حال

...

جام جم اوحدی نظر دهید...

در بیان علومی که همراه نفس شوند

در قیامت کجا رود با نفس؟

علم هر بوالفضول و هر با خفس

علم نفسست و عقل و علم‌اله

کز جهان با تو میشود همراه

وین سه علم ار کنی به عقل نظر

از کلام و حدیث نیست به در

علم کان جز حدیث و قرآنست

سر بسر ساز و آلت نانست

جان ازین علم نقش گیرد و بس

چه کند علم ترهات و هوس؟

حاصل این سه علم ارچه بسیست

زود دریابد، ار به خانه کسیست

جان بسیطست و این سه علم بسیط

تو فرو رفته در وجیز و وسیط

زینت عقل چیست؟ دانش و داد

شرف نفس؟ خلق خوب نهاد

زین سه هم با تو نقل باید کرد

نفس را نیز عقل باید کرد

و آن دو را در میان چو واسطه نیست

به حقیقت دو نیستند، یکیست

گر نداری سر صداع و نبرد

گرد این ثالث ثلاثه مگرد

نفس و عقلند کدخدای فلک

زین دو شاید شد آشنای فلک

این دو فرمانده، ار ندانندت

به فلک بر شوی، برانندت

زین سه علم آنکه هست بیگانه

ندهندش بر آسمان خانه

اگر این جا شناختی رستی

ورنه، جان میکن اندرین پستی

پی این زاد رو، که زاد اینست

روح را توشهٔ معاد اینست

هر که او آشنا نشد با نجم

همچو شیطان کند شهابش رجم

دیو چون استراق سمع کند

آتشش احتراق جمع کند

تا چو آن آتش اندرو افتد

سر معلق‌زنان فرو افتد

رفتن دیو تا هوا باشد

جای او برفلک کجا باشد؟

فلکی چون نبود همراهش

برنیامد کلاه ازین چاهش

تو به بادی چو یخ فروبندی

به تفی آخ واخ فرو بندی

چون توانی گذشت ازین دو نهنک؟

مگر آنشب که خورده باشی بنک

اعتدال ار ز زر بیاموزی

در اثیر اوفتی، برافروزی

قلب را سوختن یقین باشد

وین اثیر از برای این باشد

نقد آنکس که خالص آمد تفت

از خلاص اثیر بیرون رفت

راه گردون پر آتش اندازیست

پس تو پنداشتی که بربازیست؟

گرنه پیش این زبانه‌ها بودی

آسمان آشیانه‌ها بودی

چون سمندر نگشته آتش‌خوار

چون روی بر سپهر آتش بار؟

ای چو روباه، نزد شیر مرو

پیش او باش حق دلیر مرو

گذرت بر اثیر خواهد بود

راه بر زمهریر خواهد بود

سرد و گرم این دم ار نورزی تو

زین بسوزی وزان بلرزی تو

طاقت هیچ سرد و گرمت نیست

به فلک میروی و شرمت نیست

تا تنت همچو جان نگردد پاک

نتوانی گذشت بر افلاک

چون شود جمع نور با سایه

چه سپهر و چه نردبان پایه؟

آنکه از آب و خاک مایه نداشت

برفلک شد، که هیچ سایه نداشت

سایه زایل شود چو نور آمد

غیب بگریخت چون حضور آمد

هر کرا عقل و روح دایه بود

تن او را کدام سایه بود؟

نور بر سایه چون زیادت شد

غیب در کسوت شهادت شد

...

جام جم اوحدی نظر دهید...

در صفت عارف و عرفان

از در معرفت مگردان روی

کام جویی، به شهر عرفان پوی

کندرین گرد شهسوارانند

علم او را خزانه دارانند

به امانت ز حق پیام رسان

سخن او به خاص و عام رسان

لطف حق درج در شمایلشان

حرز و تعویذ حق حمایلشان

نفسی جز به یاد حق نزنند

جز به فرمان حق نطق نزنند

عون عصمت حصارشان گشته

روح و رحمت نثارشان گشته

گر درآید به یادشان جز دوست

بدرانند یاد خود را پوست

جز رخ او بهر چه در نگرند

گر چه طاعت بود، گنه شمرند

به ادب گشته مستقیم احوال

دیده ور گشته در طریق کمال

پشت بر کار این جهان کرده

آن جهان سود و این زیان کرده

برده خود را به گوشه‌ای بی‌برگ

روح تسلیم کرده پیش از مرگ

عشق آن دلستان به قوت درد

اشکشان سرخ کرده، رخشان زرد

دیده بر مرصد بشارت او

گوش بر رمز و بر اشارت او

گفته تکبیرسست پیوندی

بر جهان و بر آرزومندی

در صفتهای او نظر کرده

ز انجم و آسمان گذر کرده

در خرابی بود عمارتشان

وز سر نیستی امارتشان

رخ پر از گرد و موی آشفته

ترک دنیا و آخرت گفته

حنظل از دست دوست باز خورند

ور تو شکر دهی به ناز خورند

نه تبسم به جاه و مال کنند

نه نشاط از نظام حال کنند

بی‌نشان در نشست و خاست همه

از کژی دور و گشته راست همه

بر نپیچند رخ ز شارع شرع

گوش دارند اصل او با فرع

هر چه‌شان دور دارد از در دوست

گر بهشتست، خاک بر سر اوست

نظر از منزلی بلند کنند

ناپسند جهان پسند کنند

چون کسی اندرین اصول رسد

زود در پایهٔ وصول رسد

جام انس و لقاش نوشانند

خلعت اصطفاش پوشانند

تا شود در حضور و غیبت او

همه دلها ملا ز هیبت او

یکدم از کار حق نپردازد

چشم بر کار خود بیندازد

از فلک هر چه میرسد به ظهور

بر دل او کند نخست عبور

بگشاید ز فیض حاصل او

چشمهٔ علم غیب بر دل او

هر چه از فیض او براندوزد

به دگر طالبان در آموزد

گر سخن سخت گوید و گر سست

به خدا گوید آنچه گوید رست

هر کسی را که یافت قابل آن

زودش آورد در مقابل آن

مرد کو هر مقام را دانست

وارد خاص و عام را دانست

راه را جبرییل داند شد

راهرو را دلیل داند شد

هر چه داند در آن ارادت حق

باز گوید هم از افادت حق

گر چه دانست، لاف بس نزند

بی‌اجازت دلش نفس نزند

گاه پیدا کند خدای او را

تا بدانند اهل رای او را

گه بپوشد ز دیگرانش رخ

تا نبینند منکرانش رخ

به خودش هر دم انتباه کند

نهلد کش ریا تباه کند

زانکه شرک از ریا پدید آید

در هر فتنه را کلید آید

چون شود نفس او ز شرک تهی

رخ نهد کار نفس او به بهی

سر او چون تمام نور شود

مورد و مصدر امور شود

نور گیرد دلش به مایهٔ ذکر

پرورشها کند به دایهٔ ذکر

دل چو چندی درین مجاهده شد

نظرش لایق مشاهده شد

در تجلی به نور غرق شود

فرق او پای و پای فرق شود

صفت او ازو فرو شویند

ز صفاتی دگر سخن گویند

بر دلش داوری گذر نکند

جز به روی یکی نظر نکند

تا به جایی رسد که خود نبود

نقش نیک و نشان بد نبود

جز دوام حضور نشناسد

غیر از اشراق نور نشناسد

در نهایت رسد بدایت او

پر شود عالم از هدایت او

شقه‌های غطا براندازد

تحفه‌های عطا در اندازد

بلکه خود هر دو سر شوند یکی

بنماند دگر غبار شکی

چون دویی دور شد ز دیده و گوش

نیست ببیننده بهتر از خاموش

مرد را جمله دل چو دیده شود

قیل و قال از کجا شنیده شود؟

پردلانی که این حقایق را

باز دیدند و این دقایق را

پشت بر کار این جهان کردند

آن جهان سود و این زیان کردند

آنکه بر خویشتن کشید قلم

نکشد بار بوق و طبل و علم

جان ایزدپرست را به ضمیر

نگذرد یاد پادشاه و امیر

هر که با کردگار کاری داشت

در دل خویش غیر او نگذاشت

از کلیم آنکه او بپرهیزد

به گلیم تو کی فرو خیزد؟

گفته: «هذا فراق یا موسی»

چون رود در جوال با موسی؟

نظری زین بلندبینان بس

چه نظر؟ کالتفات اینان بس

هر چه داری به راهشان انداز

خویش را در پناهشان انداز

پیش اینان بجز نیاز مبر

شوخی و امتحان و آز مبر

بنده نامان پادشاه اینند

تاج بخشان بی‌کلاه اینند

جام ایشان به سفله مست مده

دامن حبشان ز دست مده

جان عارف به قرب اوست غنی

چکند یاد این جهان دنی؟

چون نباشد ز جام عزت مست

خنجر قربتی چنان در دست

صاحب تخت و مالک تاجست

به لباس دگر چه محتاجست؟

هر که با این صفت نگردد جفت

او به خلوت نرفت و ذکر نگفت

سر توحید ازین گروه شنو

ورنه سرگشته در بدر میرو

...

جام جم اوحدی نظر دهید...

درصفت بهشت و مراتب آن

چون بمیری ازین جواهر خمس

عقل و نفست نپاید اندر رمس

در این نه مقوله بسته شود

دل ازین چار قید رسته شود

برهی از سه بعد و از شش حد

اوحدی‌وش رخ آوری به احد

این تخیل نماند و احساس

وین تکاپوی منهیان حواس

دیدهٔ روح بی‌سبل گردد

مشکل نفس جمله حل گردد

هرچه خواهی میسرت باشد

وآنچه جویی برابرت باشد

در جهانی رسی سراسر جان

وندرو کاردار عقل و روان

لبشان بی‌زبان سخن پیوند

چهره بی‌عشوه شاهد و دلبند

همه یکرنگ و هیچ رنگی نه

همه صلح و هراس جنگی نه

جامها پر ز شهد و شیر وشراب

باغها پردرخت و میوه و آب

باغ مینو گشاده در درهم

شاخ مینا کشیده سر در هم

شربت آینده نزد رنجوران

میوه ریزنده بر سر دوران

هرچه جان کشته پیش دل رسته

چشم جان دیده هرچه دل جسته

دور نزدیک و سخت نرم شده

زشت زیبا و سرد گرم شده

همه از مردن و هلاک ایمن

دل و جانها ز ترس و باک ایمن

نه ز اندوه رخ بریزد رنگ

نه ز انبوه خانه گردد تنگ

فارغ از رنج ناملایم و ضد

ایمن از ازدحام دشمن وند

بر سر دوشها تراز بقا

در کف هوشها جواز لقا

بر بساط بقا چو دلبندان

وز نشاط لقا چو گل خندان

باغهایی به دست خود کشته

بر زمینی ز عنبر آغشته

گه شراب بقا چشانندش

گه به باع لقا کشانندش

گه کند در جمال حور نظر

گه ز کوثر کنندش آبشخور

ملکش در نوازش آرد و ناز

میکند در جهان جان پرواز

حلم او انگبین ناب شود

علم گه شیر و گه شراب شود

حله پوشد، که سترپوشی کرد

باده نوشد، که خشم نوشی کرد

پیشش آرند میوه‌های بهشت

از درخت عمل که اینجا کشت

تیر انصاف در کمان آرند

جان به شکرانه در میان آرند

رنج‌بینان به راحتی برسند

ره‌نشینان به ساحتی برسند

چون شوی دور ازین سرای هوس

با تو همراه علم باشد بس

عملت میبرد علم در پیش

علم خود را جدا مدار از خویش

گر طلب میکنی بهشت بقا

نزنی جز در بهشت لقا

در بهشت خدا علف نبود

هرچه خواهد شدن تلف نبود

وآنچه از خوردنیست نام او را

گرچه باشد، مشو غلام او را

بادهٔ او رحیق مختومست

ختمش از مشک او نه از مومست

شیر علمست و باده معرفتش

شهد شیرین تعقل صفتش

در زمین شیر و انگبین گویی

چون روی بر فلک همین گویی

تو کزین گونه غره‌باشی و غرق

ز آسمان تا زمین برتوچه فرق؟

رو به دیدار روح دل خوش کن

گندم و میوه را برآتش کن

در بهشتی که سفرهٔ نانست

پی‌منه، کان بهشت دونانست

گرتو از بهر باغ در کاری

در ده این باغ‌ها بسی داری

بی عمل در بهشت رفت آدم

آدمی بی‌عمل درآید هم

باغ دیدار جوی و آب لقا

باغ انگور و میوه را چه بقا؟

میزبان را چو با تو میل بود

خوردن میوه خود طفیل بود

جای خود در بهشت باقی کن

رخ در آن بزمگاه ساقی کن

دست جز بر در قبول مکش

داس در گندم فضول مکش

آدمت را که خواب جهل بود

امر« لاتقرابا» ش سهل نمود

گر بدان نکته دست رد نزدی

در ره «اهبطو» ش حد نزدی

چه دهی دل بدین شمامهٔ شوم؟

دست کش سوی میوه معلوم

کار حوا بجز هوا نبود

ز آدم این بیخودی روا نبود

آن بهشتی که اندرو علفست

لایق مدخلان ناخلفست

اندر آن عالم این ستمها نیست

وین بد و نیک و بیش و کمها نیست

فارغست از تزاحم و تنگی

نیست رنگی بغیر یکرنگی

عالم وحدتست عالم نور

عالم کثرت این سرای غرور

جای شخص مجرد روحی

نبود جز بهشت سبوحی

برتفاوت بود مراتب خلد

دور از اندازه نیست راتب خلد

هشت جنت ز بهر این آمد

از حکیمان بما چنین آمد

هر یکی را ز ما بهشتی هست

قصر و ایوان و آب و کشتی هست

تو ببین نیک تا چه کاشته‌ای؟

چه به روز پسین گذاشته‌ای؟

نکنی رخ به خانه‌های بهشت

گرنه از زر بود بنا را خشت

زر فرستی برای خشت زنان

چند ازین زر؟ زهی سرشت زنان!

نه به اخلاص میکنی کاری

زان درختت نمیدهد باری

تو که در بند قلیه و نانی

کی رسی در بهشت رحمانی؟

خوردن اینجا روا نمیدارند

در بهشت آش و سفره چون آرند؟

در بهشت ار خوری جو و گندم

همچو آدم کنی ره خود گم

ریستن گیردت ز خوردن زشت

به درت باید آمدن ز بهشت

عاقلان مردن از اجل گیرند

عاشقان پیش ازین اجل میرند

بی‌گناهی بپوی مردانه

که گنه‌کار ترسد از خانه

مرگ نیکان حیات جان باشد

مرگ بر بدکنش زیان باشد

گر بترسد ز مرگ بدکاره

نتوان کرد عیب بیچاره

دل او میدهد گواهی راست

که اجل داد او بخواهد خواست

...

جام جم اوحدی نظر دهید...

در توحید

بینش اوست غایت عرفان

دانش او سرایت عرفان

نرسد کس به کنه معرفتش

مگر از باز جستن صفتش

احدیت نشان ذاتش دان

صمدیت در صفاتش دان

احدست او نه از طریق شمار

صمدست او ولی ندارد یار

صفت از ذات دور نتوان کرد

شرح این جز به نور نتوان کرد

او ازین، این ازو جدا نبود

گر نباشد چنین خدا نبود

ذات او از صفت بدر دیدن

کی توانی به چشم سر دیدن؟

صفتش را به دل نشاید یافت

در صفاتش خلل نشاید یافت

در صفاتش چو از صفا نگری

هر چه بود او بود چو وانگری

دوربینان رخش چنین دیدند

به صفت در شدند و این دیدند

هر کرا هست بویی از صفتش

بپرستند اهل معرفتش

از برای صفات او باشد

بر در هر که گفتگو باشد

صفت اوست جان و مردم جسم

صفت اوست گنج و خلق طلسم

ذات ما را صفات اوست حیات

چون حیات صفات خلق از ذات

هر که او زین صفات عور شود

همچو چشمی بود که کور شود

هر کجا قدرتست قادر هست

بی‌شرابی کجا توان شد مست؟

هر کجا حسن بیش، غوغا بیش

چون بدین جا رسی مرو زین پیش

عالمی زان جمال شیدا گشت

که نه پوشیده شد، نه پیدا گشت

گشت ظاهر که دل درو بندی

ماند باطن که در نپیوندی

دل به تحقیق حال او نرسد

جان به کنه جلال او نرسد

ذات او جز به نام نتوان دید

صفتش را تمام نتوان دید

گر چه با او به جان همی کوشند

بیشتر در گمان همی کوشند

صفت و ذات او قدیمانند

نه صفت را نه، ذات را، مانند

همه گیتی به ذات او قایم

ذات او با صفات او دایم

صفتش در هزار و یک پردست

وز حساب آن هزار و یک فردست

سالها زحمتست و کار ترا

تا یکی گردد آن هزار ترا

دانش ذات جز بدو نتوان

وان به تقلید و گفتگو نتوان

صفتش را به فکر داند مرد

وندرین باب فکر باید کرد

با قدم چون حدث ندیم شود

کی حدث پردهٔ قدیم شود؟

ذات را غیر چون بپوشاند؟

دیگ را آب چون بجوشاند؟

نور خورشید از آنکه شد چیره

دیدنش دیده را کند خیره

جستجویش به کو و کی نکنند

بکش این پای تات پی نکنند

احدست او نه از طریق عدد

احدی فارغ از تکلف حد

عقل و ادراک آفریدهٔ اوست

دیدن عقل هم به دیدهٔ اوست

نتوان دیدنش به آلت چشم

نیست بر دیدنش حوالت چشم

نور چون گردد از نهایت فرد

بکماهیش ضبط نتوان کرد

حال آن نور و دیدهٔ اوباش

آفتابست و دیدهٔ خفاش

نی، چه گفتم؟ چه جای این سازست؟

دوست پیدا و دیده‌ها بازست

در تو و دیدن تو خیری نیست

ورنه در کاینات غیری نیست

نیست، گر نیک بنگری، حالی

در جهان ذره‌ای ازو خالی

سخن عشق کم خریدارست

ورنه معشوق بس پدیدارست

حاصل این حروف و دمدمه اوست

همه محتاج او و خود همه اوست

تا ز توحید او نگردی مست

ندهد رتبت وصولت دست

زمره‌ای کین اصول میدانند

این نظرها وصول میخوانند

ورنه مخلوق چون خدا گردد؟

بجزین مایه کاشنا گردد

نور او قاهرست و سوزنده

زو دگر نورها فروزنده

آتشی کش تو بر فروخته‌ای

وندرو خشک و تر بسوخته‌ای

چونکه از نور داشت قوت و هنگ

کرد با خویش جمله را یکرنگ

تا تو همرنگ آن پری نشوی

از هلاک و فنا بری نشوی

زر خالص چو رنگ نوری داشت

تن او از هلاک دوری داشت

...

جام جم اوحدی نظر دهید...

حکایت

شد غلام ملک به می خوردن

بشدند از پیش به پی کردن

یافتندش به کنج میخانه

مفلس و عور و مست و دیوانه

پس بگفتند پند و هیچ نگفت

میکشیدند و او دگر میخفت

رند کی میگذشت آشفته

بارها خانه پدر رفته

دید کان گیرو ده مجازی نیست

گفت: خشم ملوک بازی نیست

بهلیدش چنانکه مست افتد

که بلا بیند ار به دست افتد

خواجه هر چند پر هنر داند

جرم خود بنده نیکتر داند

قصهٔ این پسر بپرس ازمن

کین خمارش به از خمار شکن

آنچه گفتیم حال دانا بود

که به علم و بدین توانا بود

...

جام جم اوحدی نظر دهید...

در تحقیق زیارت قبور

نور با جان اگر چه همرنگست

با تنش نیز صحبتی تنگست

سوی این روشنی همی پویند

این زیارت که خلق میگویند

گر ازین نور اثر ندیدی عام

استخوان را چگونه بردی نام؟

تن پاک ار ز جان جدا باشد

نه که بی‌رحمت خدا باشد

نافه از مشک اگر تهی سازند

بوی خوش چون دهد نیندازند

گل که با گل نشست خویشی یافت

بر سر آمد که قدر و بیشی یافت

صدف آخر نه هم ز صحبت در

گشت غزاز رنگ چهرهٔ غر؟

مسجدی کندرو نماز کنند

درش از احترام باز کنند

قالبی از سر نیاز و یقین

سالها سر نهاده بر خط دین

عقل را کرده بنده فرمانی

با دل و جان درست پیمانی

گر چه از دیده‌ها نهان گردد

خاک او قبلهٔ جهان گردد

روح او حاضرست و داننده

کام هر کس بدو رساننده

تو که در حق مرده این گویی

زندگان را چرا نمیجویی؟

به مقامات عارفان کن کار

به کرامات واصلان اقرار

...

جام جم اوحدی نظر دهید...

در معارج ارواح و ابدان و عذاب ایشان

ورندارد ز دین و دانش بهر

از تنش جان جدا کنند به قهر

در جهان جای او حجیم بود

آبش از جرعهٔ حمیم بود

تنگ ماند برو جهان فراخ

رخ فرا میکند به هر سوراخ

گرد او دودهای ظلمانی

از مزاجات جهل و نادانی

او در آن دودهای آتش ریز

میرود چشم بسته، افتان خیز

عور ماند، که پرده در بودست

خوار ماند، که عشوه‌گر بودست

گه رود با روان غمناکان

گه درآید به گور ناپاکان

به هوا بر شود، بسوزندش

بر زمین بگذرد، بدوزندش

کور و در دست او عصایی نه

عور و بر دوش او کسایی نه

تن او قوت مار و طعمهٔ مور

او همی بین و میگذر از دور

نه ز پس راه یابد و نه ز پیش

نه به بیگانه در رسد، نه به خویش

رخ به راه آورد، قفاش زنند

باز گردد، به صد جفاش زنند

نه گریزندگیش را پایی

نه ستیزندگیش را رایی

جان او در تموز و یخ‌بندان

زنده، لیکن فتاده در زندان

دل او بی‌ضیا و نور و فروغ

گوش او بر گزاف و فحش و دروغ

ظلمت ظلم بر وی اندوده

چرک بر چرک و دوده بر دوده

تهمت و جهل و حسرت و خواری

فرقت و گمرهی و بی‌یاری

کرده پهنای خاک تنگ برو

چرخ باریده شوک و سنگ برو

جانش از نور علم عاری و عور

تن ز ظلمت بمانده در گل گور

زان و حل قوت گذشتن نه

به عمل راه باز گشتن نه

گرد بر گرد او ز مظلمه‌ها

برقهای جهنده از دمه‌ها

صحبتش با بدان و نیکی نه

سر او پر خمار و سیکی نه

کارش از دست رفته، سر در پیش

دیده احوال خویش و رفته ز خویش

چون در آید سرش ز غفلت نوم

بشناسد که : «لیس ظلم الیوم»

دوزخ نقد مفسدان اینست

نسیه خور صد هزار چندینست

این چنین مرگ مرگ عام بود

وینچنین مرده ناتمام بود

روح ازین گنبدش بدر نشود

بلکه زین چاه بر زبر نشود

روی تحقیق ازو نهان گردد

آرزومند این جهان گردد

هر به یک چند در لباس خیال

اندر آید به خواب اهل و عیال

بنماید به عجز صورت خویش

عرضه دارد همی ضرورت خویش

تا بدانند جنس رازش را

معنی حاجت و نیازش را

دو سه نانش به زور بفرستند

یا چراغی به گور بفرستند

بعد ازو گر یکی ز صد بدهند

صدقات آن بود که خود بدهند

هرچه بیش از کفاف داری تو

ندهی، بر گزاف داری تو

پیش از آن کت اجل کند در خواب

خویشتن را به زندگی دریاب

تا نباید بلابه و زاری

مال خود خواستن بدین خواری

حق ایزد نداده‌ای به خوشی

تا مکافات آن چنین بکشی

از تو کرد او به صد زبان خواهش

تو ندادی به گوش خود راهش

اهل حاجت که داری از چپ و راست

لب ایشان بدان زبان گویاست

حق و ادرار خویش میطلبند

نه ز انصاف بیش میطلبند

شکر انعام او به دانش کن

نظری هم به بندگانش کن

آنچه بینی که دون و بدکارند

بر ایزد نه روزیی دارند؟

گر چنینش خوری، رسی به صواب

ور نه بعد از تو خود خورند اصحاب

بتو پیش از تو گر زری دادند

دان که از بهر دیگری دادند

گر تو دادیش یافتی جنت

ور نه او خود ربود بی‌منت

...

جام جم اوحدی نظر دهید...

در تصدیق کرامات اولیا

قوت نفس را مقاماتست

سر آن معجز و کراماتست

نفس چندانکه هست بالاتر

در کرامات و کشف والاتر

از کدورت دلت چو گردد دور

رختت از ظلمت آورند به نور

غیب دان جز به نور نتوان شد

وقت بین بیحضور نتوان شد

دل در آن نور چون مقیم شود

حرکات تو مستقیم شود

باشدت حکم بر وجود و عدم

لیک بیحکم بر نیاری دم

خواهشت چون برای او باشد

تو نباشی، رضای او باشد

تا نگیری صفات روحانی

تا نگردی ز پا و سر فانی

قربت خود کجا دهد شاهت؟

به ولایت کجا بود راهت؟

به محبت چو مبتلا باشی

گاه و بیگاه در بلا باشی

بی‌ولایت ز خوف نتوان رست

تا ولی نیستی تو خوفی هست

به ولایت چو دل ستوده شود

در هیبت برو گشوده شود

چون رسی در مقام محبوبی

زو نبیند دل تو جز خوبی

صورتت صورت فرشته شود

زیر پایت زمین نوشته شود

بر سر آبها روان گردی

غیب گویی و غیبدان گردی

از نظرها نهان توانی شد

مقتدای جهان توانی شد

نگذارد ز لطف صانع تو

که شود هیچ چیز مانع تو

تو مسلم شوی به سلطانی

گه نوازی و گاه رنجانی

آوری اسب قربت اندر زین

به اجابت شود دعات قرین

...

جام جم اوحدی نظر دهید...

خطاب به خواجه غیاث‌الدین محمد

ای شب و روز عالم از تو بساز

شب و روزی به کار ما پرداز

شب نگاهی درین معانی کن

روز لطفی چنانکه دانی کن

حبذا از چنان دل افروزی !

اتفاق چنین شب و روزی

صاحبا، در شب سعادت خواب

مکن و روز نیک را دریاب

که وجودت به جود فربه باد

روزت از روز و شب ز شب به باد

تحفه کین مفلس فقیر آورد

در پذیر، ارچه بس حقیر آورد

تو که بر فرق آسمان تاجی

به متاع زمین چه محتاجی ؟

گر علومست در نوشتهٔ تست

ور سلوکست سر گذشتهٔ تست

نه بدان آورندت اینها پیش

که شود دانشت به اینها بیش

سخن از خواندنت به کام رسد

چون به نام تو شد به نام رسد

کاملی را که بنگری از دور

گرچه خامل بود، شود مشهور

صوت صیت تو در جهانگیری

بر صدای فلک کند میری

قید اقبال در سر قلمت

مرکز فتح سایهٔ علمت

مستی خواجگان همنامت

در دو گیتی ز جرعهٔ جامت

بر تو خوردی ازین جهانداری

که بزرگی ز آسمان داری

بدعا خواستست شاه ترا

زان پرستد همی سپاه ترا

با تو همراه کرده‌اند از غیب

سروری، چون کف کلیم از جیب

ای همه ناز و نوشها بتو خوش

ناز ما نیز وقتها میکش

طرفه باشد چو موی بر دیبا

ناز کردن ز روی نازیبا

من درین سالها که بی توشه

کرده بودم زاین و آن گوشه

ارغنون غمت نواخته‌ام

بدعای تو سر فراخته‌ام

خانه پرور ز سایه گوید و نور

عاشقانرا چه غیبت و چه حضور؟

مردم این جهان و مرد تویی

نوش داروی اهل درد تویی

آن مبین کم سریست یا پاییست؟

بشنو کین سخن هم از جاییست

گر قبول اوفتد رهینم و شاد

و گرش رد کنی، بقای تو باد

نه که هر مهره‌ای گهر باشد

کار درویش ما حضر باشد

چشم کردی بروی هرکس باز

نظری هم بدین غریب انداز

من چگویم : چه کن؟ تو میدانی

مددم کن بهر چه بتوانی

نظری کن به حال من زین به

زانکه من هم رعیتم در ده

ده نشینی چه دیگ جوشاند ؟

جامهٔ مدح در که پوشاند ؟

این چنین فضل و خلق باید و خوی

تا توان باخت در معانی گوی

از تو گیرد سخن فروغ چو شمع

که بر تست کل معنی جمع

مصر جامع تویی معانی را

پادشاهی و پهلوانی را

هرکجا این چنین کمالی هست

نطق را اندرو مجالی هست

تا کنونم نبوده ممدوحی

آب توفان آز را نوحی

چون رسید این سفینه بر جودی

عرضه افتد به لحن داودی

در زبور سخن مناجاتم

مشتمل بر فنون حاجاتم

بنوازم به قدر و اندازه

تا برون آورم تر و تازه

از نورد سخن نسیجی چند

وز رصدگاه فضل زیجی چند

گرچه از سیرت هنر پوشی

تن فرو داده‌ام به خاموشی

دگر اندر خروشم آوردند

همچو دریا به جوشم آوردند

سخن اوحدی، که میدانی

اندرین روزگار ارزانی

کم به دیوان برند مانندش

ور مدون شود، بخوانندش

هر مگس انگبین چه داند کرد؟

جز مگس انگبین تواند خورد؟

مگسی انگبین چو ماه کند

مگسی دیگرش تباه کند

این سخنهای بکر پرورده

مهل امروز در پس پرده

شعر نوری ز عرش زاینده است

زان چو عرش استوار و پاینده است

فیض باید به آسمان قایم

تا بماند چو آسمان دایم

گرچه فوجی به شعر مشهورند

پیش عقل از حساب ما دورند

اندرین جام کن به لطف نگاه

تا ببینی چو بیژنم در چاه

ای که کیخسرو زمانی تو

کی روا باشد ار ندانی تو؟

بیژن شیر خفته در زندان

کنده گرگین بی‌هنر دندان

داری این جام و این گلستان را

بدر افگن سفال مستان را

چون چراغیست این صحیفهٔ نور

شده نزدیک ازو منور و دور

کش برافروختم به روغن روح

آخر شب به بزمهای صبوح

هر کرا باشد این چنین گنجی

برده باشد به حاصلش رنجی

...

جام جم اوحدی نظر دهید...