غزلیات اوحدی

برون کردی مرا از دل چو دل با دیگری داری

برون کردی مرا از دل چو دل با دیگری داری
کجا یاد آوری از من؟ که از من بهتری داری

چه محتاجی به آرایش؟ که پیش نقش روی تو
کس از حیرت نمی‌داند که بر تن زیوری داری

من مسکین سری دارم، فدای مِهر توست، ار چه
تو صد چون من به هر جایی و هر جایی سری داری

نشاید پر نظر کردن به رویت، کان سعادت را
مبارک ناظری باید، که نیکو منظری داری

نثار توست سیم اشک من، لیکن کجا باشد؟
بر ِ تو سیم را قدری، که خود سیمین بری داری

شکایت کردم از جور تو یاران را و گفتندم
برو بارَش به جان می‌کش، که نازک دلبری داری

چو فرهاد، اوحدی، دانم که روزی بر سر کویت
ببازد جان شیرین را، که شیرین شکری داری

0
...

0
عاشقانه, غزلیات اوحدی نظر دهید...

غزل شمارهٔ ۸۸۶

ای نسیم سحر، چه میگویی؟

از بت من خبر چه میگویی؟

به جز آن کم ز غم بخواهد کشت

چه شنیدی؟ دگر چه میگویی؟

میدهم در بهای وصلش جان

میبری، یا مبر، چه میگویی؟

با تو بار سفر دل من بود

چیست بار سفر؟ چه میگویی؟

من از آن لب سخن همی پرسم

تو حدیث شکر چه میگویی؟

گذری میکند بجانب من؟

یا ندارد گذر؟ چه میگویی؟

به جز احوال آن نگار مگوی

اوحدی را ز هر چه میگویی

0
...

0
غزلیات اوحدی نظر دهید...

غزل شمارهٔ ۸۸۷

بخوابم دوش پرسیدی، ببیداری چه میگویی؟

دلت را چیست در خاطر چه سرداری؟ چه میگویی؟

من از مستی نمیدانم حدیث خویشتن گفتن

تو در باب من مسکین که هشیاری، چه میگویی؟

مرا گفتی که: زاری کن، که فریادت رسم روزی

کنون چون زاریم دیدی، ز بیزاری چه میگویی؟

دمی خواهم که سوی من قدم را رنجه گردانی

اجابت میکنی؟ یا عذر می‌آری؟ چه میگویی؟

به شهر اندر دلی چند از هوس خالی همی بینم

ز خوبان اندرین کشور تو عیاری، چه میگویی؟

دلم بردی و میگویی: خبر زان دل نمیدارم

چه گویند: این حکایت خبر داری، چه میگویی؟

منت در راه می‌افتم چو خاک ره ز مسکینی

تو با افتاده‌ای چو من، ز جباری چه میگویی؟

شب تاریک پرسیدی که: بی من چون همی باشی؟

زهی! روز من از هجرت شب تاری، چه میگویی؟

مرا گویی: صبوری ورز و ترکم کن، حکایت بین

به خونم تشنه‌ای یا خود تو پنداری چه میگویی

پس از صد وعده کم دادی ترا امروز می‌بینم

بیاور بوسه، گردن را چه میخاری؟ چه می‌گویی؟

سخن یا گوهرست آن، قند یا شکر، چه می‌خایی؟

حکایت میکنی، یا شهد می‌باری؟ چه میگویی؟

شبی میخواهم و جایی که خلوت با تو بنشینم

میسر میشود؟ یا خود نمی‌یاری؟ چه میگویی؟

گرفتم بر رخ زرد و دم سردم نبخشودی

درین فریاد و آب چشم و بیداری چه میگویی؟

درین شهر اوحدی را میفروشم من به یک بوسه

کسی دیگر ببینم؟ یا خریداری؟ چه میگویی؟

0
...

0
غزلیات اوحدی نظر دهید...

غزل شمارهٔ ۸۴۹

به نشاط باده چو صبح‌دم سوی بوستان گذری کنی

بسر تو کین دل‌خسته را به نسیم خود خبری کنی

ز شمایل تو خجل شود رخ سرخ لاله سحرگهی

که چو گل شکفته ز عکس می به چمن چمان گذری کنی

برود فروغ روی مه چو نگه کند به جبین تو

بچکد عرق ز جبین گل چو به روی او نظری کنی

ز فراز قامت نازنین رخ نور گستر نازکت

چو صنوبریست که بر سرش به مهندسی قمری کنی

خنک آنزمان که به شیوه با من دل شکسته ز چابکی

سخن عتاب درافگنی و کرشمه با دگری کنی

دلم از غم تو کباب شد، جگرم بسوخت، چه دلبری

که همیشه عربده با دلی و ستیزه با جگری کنی؟

صنما،ز دیدهٔ مرحمت به سرشک دیدهٔ من نگر

گرت احتشام رها کند که نظر به سیم و زری کنی

به امید وصل تو زار شد دلم ارنه نیست ضرورتی

که بهر زه عمر عزیز در سر کار عشوه گری کنی

همه روز روشن اوحدی شب تیره شد ز فراق تو

تو به وصل خود چه شود اگر شب تیره را سحری کنی؟

0
...

0
غزلیات اوحدی نظر دهید...

غزل شمارهٔ ۸۶۵

شاخ ریحانی تو، یا برگ گل سوری؟ بگوی

آفتابی؟ یا پری، یا چهرهٔ نوری؟ بگوی

با چنان بالا و دیدار بهشتی کان تست

از چه ما را کرده‌ای در دوزخ ای حوری، بگوی

دیگران را چون مجالی میدهی نزدیک خود

از من آشفتهٔ بیدل چرا دوری؟ بگوی

چون که با ما باده خوردی قصهٔ رفتن مگوی

یا چو با مستان نشستی ترک مستوری بگوی

ای که ما را سرزنش کردی که: این آشوب چیست؟

با شراب سرخ صاف صرف انگوری بگوی

عقل معذورم کجا دارد،که در فصلی چنین

ترک جام باده گویم؟ گر تو معذوری بگوی

اوحدی، گر پند خواهی دادن این آشفته را

آن سخن را، این زمان مستم، به مخموری بگوی

0
...

0
غزلیات اوحدی نظر دهید...

غزل شمارهٔ ۸۸۱

ای نافهٔ چینی ز سر زلف تو بویی

ماه از هوست هر سرمه چون سر مویی

شوق تو ز بس جامه که بر ما بدرانید

نی کهنه رها کرد که پوشیم و نه نویی

از بادهٔ وصل تو روا نیست که دارد

هر کس قدحی در کف و ما کشتهٔ بویی

من شیشهٔ خود بر سر کوی تو شکستم

کز سنگ تو بیرون نتوان برد سبویی

مجموع تو در خانه و مرد و زن شهری

هر یک ز فراق تو پراگنده به سویی

یک روز برون آی، که هستند بسی خلق

در حسرت دیدار تو بر هر سر کویی

چون اوحدی از هر دو جهان روی بتابیم

آن روز که روی تو ببینم و چه رویی؟

0
...

0
غزلیات اوحدی نظر دهید...

غزل شمارهٔ ۸۵۰

هر قصه می‌نیوشی و در گوش میکنی

پیمان ما چه شد که فراموش میکنی؟

این سخت گفتنت همه با من ز بهر چیست؟

چون من در آتشم تو چرا جوش میکنی؟

بر دشمنان خود نپسندد کس این که تو

با دوستان بی‌تن و بی‌توش میکنی

در خاک و خون ز هجر تو فریاد میکنم

ایدون مرا ببینی و خاموش میکنی

همچون علم به بام برآورد نام ما

سودای آن علم که تو بر دوش میکنی

تا غصهای تست در آغوش دست من

آیا تو با که دست در آغوش میکنی؟

ده شیشه زهر در رگ و پی میکند مرا

هر جام می که با دگری نوش میکنی

گفتی که: اوحدی ز چه بیهوش میشود؟

رویش همی نمایی و بیهوش میکنی

0
...

0
غزلیات اوحدی نظر دهید...

غزل شمارهٔ ۸۶۶

عاشقم، از عشق من گر به گمانی بگوی

چاره ندانم که چیست؟ آنچه تو دانی بگوی

منتظرم تا مگر پیش من آیی شبی

گر بتوانی بیا ور نتوانی بگوی

من به دلم یار تو، باز تو گر یار من

هم به دلی کو نشان؟ ور به زبانی بگوی

دوش بر آن بوده‌ای تا بخوری خون من

بی‌خبرم خون مخور، هر چه بر آنی بگوی

جان و دلی زین جهان دارم اگر زانکه تو

در پی اینی ببر، بر سر آنی بگوی

چند بگویی: ترا من برسانم به کام؟

آنچه پذیرفته‌ای چون برسانی بگوی

بیش مزن تیغ غم بر جگر اوحدی

ترک نه‌ای، ترک این سخت کمانی بگوی

0
...

0
غزلیات اوحدی نظر دهید...

غزل شمارهٔ ۸۸۲

زهی! حسن ترا گل خاک کویی

نسیم عنبر از زلف تو بویی

رخت بر سوسن و گل طعنه‌ها زد

که بود این ده زبانی، آن دو رویی

نیامد در خم چوگان خوبی

به از سیب زنخدان تو گویی

سر زلفت ز بهر غارت دل

پریشانست هر تاری به سویی

شدی جویای بالای تو گر سرو

توانستی که بگذشتی ز جویی

ز زلفت حلقه‌ای جستم، ندادی

چه سختی می‌کنی با من به مویی؟

دل سخت تو چون دید اوحدی گفت:

بدین سنگم بباید زد سبویی

0
...

0
غزلیات اوحدی نظر دهید...

غزل شمارهٔ ۸۵۱

باز به قول کیست این جور و ستم که میکنی؟

وین دل و دیدهٔ مرا پر تف و نم که میکنی؟

رنج دل شعیف من گشت فزون ز عشق تو

چون نشود فزون؟ از آن پرسش کم که میکنی

حال دل شکسته را باز پدید میکند

بر رخ زعفران و شم رنگ به قم که میکنی

دوش به طنز گفته‌ای: شاد شو از وصال من

شاد کجا شویم؟ از آن چاره غم که میکنی

طرفه نباشد ار بتو شهر خراب میشود

زین همه قتل و غارت، ای طرفه صنم، که میکنی

مرهم ریش سینه و داروی درد میشود

خنجر «لا» که میزنی، ناز «نعم» که میکنی

روی تو گفت: کاوحدی حسن مرا غلام شد

چون نشوم غلام آن لطف و کرم که میکنی؟

0
...

0
غزلیات اوحدی نظر دهید...