قصاید اوحدی

قصیدهٔ شمارهٔ ۹ – وله فی‌طلب الحقایق

این چرخ گرد گرد کواکب نگار چیست؟

وین اختر ستیزه گر کینه کار چیست؟

هان! ای حکیم، هرچه بپرسم ترا، بگوی

تا منکشف شود که درین پود و تار چیست؟

پروردگار نفس بباید شناختن

این نفس خود چه باشد و پروردگار چیست؟

زین سوی لامکان و از آن سوی هفت چرخ

پیوند آن دو واسطهٔ کامکار چیست؟

این طول و عرض چند و زمان و مکان کدام؟

این خط و نقطه چون و محیط و مدار چیست؟

این چار عنصر و سه موالید و شش جهت

این پنج زورق و دو در و یک سوار چیست؟

این جان روشن و تن تاریک را چه حال؟

وین خاک ساکن و فلک بی‌قرار چیست؟

این وصلت و مفارقت و جوهر و عرض

این بهمن و تموز و خزان و بهار چیست؟

این قلب و این لسان و سکوت و کلام چه؟

این طبع و این مزاج و خیال و بخار چیست؟

دریک مگس مجاورت نوش و زهر چون؟

در یک مکان مناسبت گنج و مار چیست؟

اصل فرشته از چه و نسل پری ز که؟

وین آدمی بدین صفت و اعتبار چیست؟

درپای دار این فلک بی‌گناه کش

چندین هزار پیکر ناپایدار چیست؟

آوردنش به عالم و بردن به خاک چند؟

پروردنش به شکر و کردن شکار چیست؟

گوش ملوک از «لمن الملک» چون پرست

باز این نزاع و نخوت واین گیرودار چیست؟

منزل یکی و راه یکی و روش یکی

چندین هزار تفرقه در هر کنار چیست؟

اعداد را چو اصل به غیر از یکی نبود

این عقدهای مختلف اندر شمار چیست

ای نقشبند پیکر معنی، بگوی تا

زین نقشها ارادت صورت‌نگار چیست؟

الهام و وحی و کشف و مقامات و معجزه

در جنبش نبی و ولی آشکار چیست؟

ابلیس و خلد و آدم و حوا و خوشه چه؟

ذبح و خلیل و گلشن و نمرود و نار چیست؟

مصر و عزیز و یوسف و زندان و خواب چه؟

طور و عصا و موسی و سجیل‌خوار چیست؟

سیر براق و مسجد اقصی و جبرییل

طوبی و عرش و سدره و دیدار یار چیست؟

بوجهل را مخالفت احمد از چه خاست؟

و آن عنکبوت و پرده و صدیق و غار چیست؟

این حج و عمره و حرم و کعبه و مقام

وین خلق و سعی و وقفه ور می حجار چیست؟

رومی رخان هفت زمین را چنان طواف

بر گرد آن سرادق زنگی شعار چیست؟

گر دیده‌ای مدینهٔ علم رسول را

باب مدینه و اسد و ذوالفقار چیست؟

مد صراط و وضع ترازو و طی ارض

هول حساب و قول شفاعت گزار چیست؟

رحمت چو در قیاس فزون آمد از غضب

تشویش عبد و خشم خداوندگار چیست؟

از جای آمدن تو اگر واقفی به عقل

در باز گشتن این فزع و زینهار چیست؟

فرمان که می‌دهد به مکافات نیک و بد؟

مخلوق را درین بد و نیک اختیار چیست؟

ای زاهد، ار به سر عبادت رسیده‌ای

شرط نماز و روزهٔ لیل و نهار چیست؟

هر جزو را که باز شمردم حقیقتست

گر راه برده‌ای به حقیقت، به یار، چیست؟

امر رموز «لیسک فی جبتی» چه بود؟

آن گفتن «اناالحق» و منصور و دار چیست؟

برما هزار گونه مباهات می‌کنی

ای مدعی بگو که: یکی از هزار چیست؟

گر جاهلی، ز راهرو کاروان بپرس

ورعارفی، بگوی که تا: اصل کار چیست؟

تا کی دویدنت به یسار از یمین چنان؟

نادیده این قدر که یمین از یسار چیست؟

ما در حصار این فلک تیز گردشیم

وز جان بی‌خبر که: برون از حصار چیست؟

ای پادشاه، اگر نظر لطف می‌کنی

زان روی پرده دور کن، این انتظار چیست؟

با اوحدی ز آتش دوزخ سخن مگوی

در دست این شکسته دل خاکسار چیست؟

باران رحمت تو به هر گوشه می‌رسد

او هم به کوی تست، برو هم ببار، چیست؟

...

قصاید اوحدی نظر دهید...

قصیدهٔ شمارهٔ ۲۵ – وله نورالله قبره

مسلمانان، سلامت به، چو بتوانید، من گفتم

دل بیچارگان از خود مرنجانید، من گفتم

به مال و جاه چندینی نباید غره گردیدن

ز گرد این و آن دامن برافشانید، من گفتم

درین بستان، که دل بستید، اگرتان دسترس باشد

برای خود درخت نیک بنشانید، من گفتم

به گردد حال ازین سامان که می‌بینید و این آیین

شما هم حال‌ها برخود بگردانید، من گفتم

پی نام کسان رفتن به عیب انصاف چون باشد؟

نخستین نامهٔ خود را فرو خوانید، من گفتم

دل درماندگان خستن، خطا باشد، که هم در پی

شما نیز این چنین یک روز درمانید، من گفتم

حدیث اوحدی این بود و تدبیری که می‌داند

تمامست این قدر، باقی شما دانید، من گفتم

...

قصاید اوحدی نظر دهید...

قصیدهٔ شمارهٔ ۴۱ – وله غفرالله ذنوبه

اگر حقایق معنی به گوش جان شنوی

حدیث بی‌لب و گفتار بی‌زبان شنوی

دلت جگر بگرفتست، ورنه راز سپهر

ز ذره ذرهٔ گیتی زمان زمان شنوی

ز ناقلان زمین پند گوش کن، باری

چو آن حضور نداری کز آسمان شنوی

چو پای بستهٔ این قبه گشته‌ای، ناچار

درو هر آنچه بگویی سخن، همان شنوی

به اعتقاد تو بر فعل جز یقینی نیست

گرت به فعل بگویم، به صد زبان شنوی

حدیث با تو به اندازهٔ تو باید گفت

که گر بلند کنم اندکی، گران شنوی

بو اعظان نکنی گوش، غیر آن ساعت

که نام جنت و حلوای رایگان شنوی

به بوی سود کنی ترک خانه، ور نی تو

سفر کجا کنی، ار قصهٔ زیان شنوی؟

حدیث پیر ریایی ز عارفی بررس

که آنچنانکه فراخور بود چنان شنوی

اگر طریق هدایت روی تو، شرط آنست

که هر حدیث که خواهی، ز اهل آن شنوی

و گر نه نان به بهای کلیچه باید خورد

چو وصف آن تو هم از صاحب دکان شنوی

سخن به ریش دراز و به ریش کوته نیست

سخن بزرگ بود کان ز خرده‌دان شنوی

میان بره و گرگ آنزمان بدانی فرق

که کارنامهٔ این گله از شبان شنوی

چو غول نام دلیلی برد، روا نبود

که ریش برکنی، ای خواجه و روان شنوی

تو خود به باغ رو و گوش کن که: سرد بود

اگر فضیلت بلبل ز باغبان شنوی

کسی که فرق نداند میان قالب و جان

حدیث قالبی او چرا به جان شنوی؟

سخن، که از نفس ناتوان شود صادر

یقین بدان تو که: البته ناتوان شنوی

اگر بود خرد پیر با جوانی جفت

روا بود سخن پیر کز جوان شنوی

به رهروی رو و گر مشکلیت هست بپرس

که حل مشکل خود از چنین کسان شنوی

فتوح میطلبی؟ شعر اوحدی میخوان

که این غرض، که تو داری در آن میان شنوی

...

قصاید اوحدی نظر دهید...

قصیدهٔ شمارهٔ ۱۰ – وله ایضا نورالله قبره

مستان خواب را خبری از وصال نیست

دل‌مرده را سماع نباشد چو حال نیست

دینت خدای داد و زبان داد و عقل داد

یاد خدای کن به زبانی که لال نیست

آن جای، آسمان و تو آسوده بر زمین

نتوان بلند پایه پریدن چو بال نیست

آن کو به یاد دوست تواند نشاط کرد

محتاج دیدن لب و رخسار و خال نیست

وان را که نیست چهرهٔ آن ماه در حضور

در مسجدالحرام نمازش حلال نیست

هرچند سالهاست که این راه می‌روی

راهی که سوی او نرود جز ضلال نیست

گر در پی تفرج بستان جنتی

امروز تخم کار، که فردا مجال نیست

آشفتهٔ جمال جمیل بتان شدی

صبرت جمیل باد، که آنها جمال نیست

بیدار باش یک دم و آگاه یک نفس

حاجت به ماه و هفته و ایام و سال نیست

بر نقش روزگار منه دل، که عاقبت

این نقش را که بازکنی جز خیال نیست

گر بایدت به حضرت ایزد وسیلتی

بهتر ز مصطفی و نکوتر ز آل نیست

در مال دل مبند و ز دانش سخن مگوی

کانجا سخن به دانش و حرمت به مال نیست

هستند برشمال و یمین تو ناظران

لیکن ترا نظر به یمین و شمال نیست

بس غره‌ای به دانش و دستان خود، ولی

گر رستمی، ترا گذر از چرخ زال نیست

ملکی که منتقل شود از دیگری به تو

به روی مباش غره، که بی‌انتقال نیست

این سایه ها زوال پذیرند یک به یک

در سایه‌ای گریز، که آنرا زوال نیست

بالی ضرورتست عروج کمال را

و آن بال طاعتست و ترا جز وبال نیست

ای اوحدی، دلی که بدان کوچه راه یافت

بردیگری مبند، که مارا به فال نیست

ای اوحدی، دل ز دوجهان بر خدای بند

کز وی به کام دل برسی وین محال نیست

...

قصاید اوحدی نظر دهید...

قصیدهٔ شمارهٔ ۲۶ – وله فی فضیلة الصبح

چشم صاحب دولتان بیدار باشد صبحدم

عاشقان را نالهای زار باشد صبحدم

آن جماعت را که در سینه ز شوق آتش بود

کارگاه سوز دل بر کار باشد صبحدم

صبحدم باید شدن در کوی او، کز شاخ وصل

هر گلی کت بشکفد بی‌خار باشد صبحدم

کوی او بی‌زحمت ناجنس باشد صبح‌گاه

راه او بی‌زحمت اغیار باشد صبحدم

پرده بردار سعادت وقت صبح از روی و این

آن تواند دید کو بیدار باشد صبحدم

مرده دل در خواب نوشینست و دولت در گذار

شادمان آندل که دولتیار باشد صبحدم

طالبان پرتو خورشید روی دوست را

چشم بر در، روی بر دیوار باشد صبحدم

زنده‌داران شب امید را بر در گهش

دیدها دریای گوهربار باشد صبحدم

روز اگر با عمرو و با زیدست رازی خلق را

راز دل با خالق جبار باشد صبحدم

زنده‌داران شب امید را بر درگهش

دیدها دریای گوهر بار باشد صبحدم

از در رحمت به دست آویزی «هل من سائل»؟

سایلان را کوی حضرت بار باشد صبحدم

گر تو می‌خواهی که بگشاید در احسان او

بر در او رفتنت ناچار باشد صبحدم

گرچه کمیابی کسی در صبحدم ناخفته، لیک

حاضری زانخفتگان بیدار باشد صبحدم

تیر آه دردمندان در کمینگاه دعا

از کمان سینه‌ها طیار باشد صبحدم

هر شبت میگویم این و عقل میگوید: بلی

پند گیرد خواجه، گر هشیار باشد صبحدم

آنکه در خوردن بود روز دراز او به سر

خفته بگذارش، که بس بیمار باشد صبحدم

در شب شهوت گر از گل بستر و بالین کنی

آنچنان بالین و بستر مار باشد صبحدم

دست با هر کس که دادی در میان همچون کمر

باز باید کرد، کان زنار باشد صبحدم

چرخ با صد دیده می‌بیند ترا جایی چنین

آدمی را خود ز خفتن عار باشد صبحدم

اوحدی، گر زان شب بیچارگی خوفیت هست

چارهٔ کار تو استغفار باشد صبحدم

قصهٔ بیدار شو، با خفته‌ای مردانه گو

کین سخن با کاهلان دشوار باشد صبحدم

...

قصاید اوحدی نظر دهید...

قصیدهٔ شمارهٔ ۴۲ – وله ایضا

چرا پنهان شدی از من؟ تو با چندین هویدایی

کجا پنهان توانی شد؟ که همچون روز پیدایی

تو خورشیدی و میخواهی که ناپیدا شوی از من

به مشتی گل کجا بتوان که خورشیدی بیندایی؟

گرم دور از تو یک ساعت گذر بر حلقه‌ای افتد

مرا در حلقها جویی و همچون حلقه بربایی

دمی نزدیک آن باشد که: گردم در تو ناپیدا

زمانی بیم آن باشد که: گردم بی‌تو سودایی

تو چون شیری و ما چون آب، هر گاهی که با ما تو

درآمیزی، به یک ساعت ز ما برخیزد این مایی

جهان را جمله زیبایی من از روی تو می‌بینم

ولی روی ترا مثلی نمی‌بینم به زیبایی

ز بهر دیدن روی تو بینایی نگه دارم

چه میگویم؟ نه آن نوری که در گنجی به بینایی

کسی از کنه اسرار تو آگاهی نمی‌یابد

چه این دوران زیرین و چه نزدیکان بالایی

به وصفت کند ازینم من که: میدانم نه آنی تو

که در تقریر ما گنجی و در تحریر ما آیی

ز بهر طاعت تست این که گردون شد دوتا: آری

به فرمانت روا باشد دوتا گشتن که یکتایی

برای عصمت خوبان خلوت خانهٔ رازت

میان تا روز می‌بندد شب تیره به لالایی

کجا غایب شود غیبی ز علم دوربین تو؟

که هم برغیب علامی و هم بر عیب دانایی

چو دربندی دری بر خلق بگشایی در دیگر

فرو بستن ترا زیبد که در بندی و بگشایی

ز پا افتدگانت را نگفتی: دست میگیرم؟

ز پا افتاده‌ام اینک چه میگویی؟ چه فرمایی؟

چو در باغ تو از لطفت همان امید میباشد

که ناهمواری ما را به لطف خود بپیرایی

ز ما گر خدمتی شایستهٔ حضرت نمی‌آید

برآن در ثابتیم آخر، نه بی‌صبریم و هرجایی

سبک برخاستم از هر چه فرمودی به جان، اکنون

به گوش امر بنشستیم تا دیگر چه فرمایی؟

ترا رحمت فراوانست و ما لرزان ز بی‌برگی

ترا اندیشهٔ عفوست و ما ترسان ز رسوایی

چه آب روی خواهد بود بر خاک درت ما را؟

که بر دشت هوس کردیم چندین بادپیمایی

کجا شایسته دانم شد نظر گاه الهی را؟

که عمر خود تلف کردم به خودرویی و خودرایی

بزرگان خرده میگیرند بر جرمی، که رفت از من

مسلمانان، چه میکردم؟ جوانی بود و برنایی

چو قارون از گرانباری فرو رفتم به خاک، اما

چو عیسی گر دهی بارم سرم بر آسمان سایی

چه کافر نعمتی از من تواند در وجود آمد؟

که فیض خوان جود تست، اگر خونم بپالایی

کریما، سر گران بر من مکن، گر کاهلی کردم

ز بهر آنکه در خدمت نمیدانم سبک پایی

به تاریکی چو درماند روان اوحدی تنها

روان او را برون آور ز تاریکی و تنهایی

به لطف خود فزون گردان، به جود خود زیارت کن

زبانش را سخنگویی، ضمیرش را سخن‌زایی

...

قصاید اوحدی نظر دهید...

قصیدهٔ شمارهٔ ۱۱ – وله علیه الرحمه

نگفتمت که: منه دل برین خراب آباد؟

که بر کف تو نخواهد شد این خراب آباد

دلت ز دام بلا گرچه میرمید، ببین

که: هم به دانه نظر کرد و هم به دام افتاد

به خانه ساختنت میل بود و می‌گفتم:

نگاه دار، که بر سیل می‌نهی بنیاد

چنان شدی تو که مستان به دوش بردندت

که کس ز جام غرور زمانه مست مباد!

تو می‌روی و جهان از پی‌تو می‌گوید

که: خواجه هیچ ندارد، که هیچ نفرستاد

به چوب سرو ترا تخت بند کرد اجل

به جرم آنکه شبی رفته‌ای چو سرو آزاد

ز مکنت تو هم امروز بهره خواهد ساخت

همان کسی که ز بهر تو می‌کند فریاد

تو یاد کن ز خدای خود اندرین ساعت

که ساعت دگرت هیچ کس نیارد یاد

شگفت نیست جهان کز تو یادگار بماند

که یادگار فریدون و ایرجست و قباد

هزاربار خرد با تو بیش گفت که: دل

به حب این وطن عاریت نباید داد

دریغم آید از آن هوشمند دوراندیش

که بی‌وفایی دوران بدید و دل بنهاد

هر آن بصیر که سر جهان ببیند باز

چه آن بصیر برمن، چه کور مادرزاد؟

به مردگان نظر عبرتی کن، ای زنده

که معتبر شمرند این دقیقه مردم راد

ز خاکدان فنا هیچ آبروی مجوی

کزین هوس تو به آتش روی و عمر به باد

به حرص بر دل خود نقش زرمکن شیرین

که آخر از غم شیرین هلاک شد فرهاد

گشاده کن به کرم دست خود، که در گیتی

کلید گنج الهی گشایشست و گشاد

بداد و دادهٔ او شاد باش و شور مکن

که هرچه او دهد آن جمله عدل باشد و داد

کنون به کار خود استادگی نمای، ار نه

چو مرگ دست برآرد، نمی‌توان استاد

سر از قلادهٔ آموختن مپیچ و بدان

که دیگران هم از آموختن شدند استاد

یقین بدان که: تو هم زین جهان بخواهی رفت

اگر به هفت رسد سال عمر و گر هفتاد

ضرورتست که: بنیادهای نیک نهند

برای نام ابد مردمان نیک نهاد

مرا چنین که تو بینی: به چند گونه هنر

اگر ز سیم و زرم بهره نیست، عمر تو باد

ازین حدیث روانم بسی، که بعد از من

کسی نگوید: کای اوحدی، روانت باد!

...

قصاید اوحدی نظر دهید...

قصیدهٔ شمارهٔ ۲۷ – وله غفرالله ذنوبه

سرم خزینهٔ خوفست و دل سفینهٔ بیم

ز کردهٔ خود و اندیشهٔ عذاب الیم

گناه کرده به خروار، هیچ طاعت نه

مگر ببخشدم از لطف خود خدای کریم

ز راه دور فتادم، که غول بود رفیق

ز عقل بهره ندیدم، که دیو بود ندیم

ادیم روی من از پنجهٔ ندم سیهست

بجز ندم نکند کس سیه رخ چو ادیم

بیا، به خود مرو این راه را که در پیشست

گزندهای درشتست و بندهای عظیم

دونیمه شد دلت اندر میان دین و درم

ببین که: برتو چه آید برین دل بدونیم؟

حیات جان عزیزت به نور ایمان بود

عزیز یوسف خود را چرا فروخت به سیم؟

چو کار خویش نکردی بهیچ رویی راست

ضرورتست که روراست میروی به جحیم

ز خط خواجهٔ خود سر نمی‌توان برداشت

به حکم او بنه، ار بنده‌ای، سر تسلیم

بهر حدیث، که خواهی، نصیحتت کردم

هنوز باز نگشتی تو از ضلال قدیم

منزها، به کسانی که وا دل ایشان

بجز مقامهٔ ذکر تو نیست هیچ مقیم

که چون مرا هوس و آز من شکنجه کند

دلم ز پنجهٔ شهوت برون کشی تو سلیم

مرا به خویشتن و عقل خویش باز مهل

که عاجزست ز درمان درد خویش سقیم

ز علم خویشتنم نکته‌ای در آموزان

خلاف علم خلافی، که کرده‌ام تعلیم

ببخش، اگر گنهی کرده‌ام، که نیست عجب

گنه ز بندهٔ نادان و مغفرت ز حکیم

پس از گناه چنان بنده، عذرهای چنین

به پایمردی لطف تو میکنم تقدیم

اگر به دو زخم از راه خلت اندازی

تفاوتی نکند، کآتش است و ابراهیم

تو خود عظیمی، اگر گویم، ارنه، لیکن من

به نام پاک تو خود را همی کنم تعظیم

نه سیم خواهم ونی زر، ولی چو خاک شوم

ز لطف خویش به خاکم همی فرست نسیم

در آن زمان که به حال شکستگان نگری

به اوحدی نظری برکن، ای کریم و رحیم

...

قصاید اوحدی نظر دهید...

قصیدهٔ شمارهٔ ۱۲ – وله فی‌تقلب الاحوال

بس که بعد از تو خزانی و بهاری باشد

شام و صبح آید و لیلی و نهاری باشد

دل نگهدار، که بر شاهد دنیی ننهی

کین نه یاریست که او را غم یاری باشد

تو بدین دولت شش روزهٔ خود غره مباش

کین چنین صید به عمری دوسه بازی باشد

تا به کی قصهٔ مال و زر و بستان و سرای؟

سر خود گیر، که این مشغله فاری باشد

به چنین مملکتی شاد چه باشی؟ که درو

غایت مرتبت تختی و داری باشد

چه روی بر سرخاکی به تکبر؟ که و را

چون تو در هر قدمی چند هزاری باشد

کار خود را تو هم اکنون به قراری باز آر

ور نه فردا نهلندت که قراری باشد

آن چنان زی، که چو توفان اجل موج زند

گرد بر گرد تو از خیر حصاری باشد

تو که امروز چو کژدم همه را نیش زنی

مونس گور تو، شک نیست، که ماری باشد

بر حذر باش ز دود نفس مسکینان

که چنین دود هم از شعلهٔ ناری باشد

خاکساران چنین را به حقارت منگر

تو چه دانی که در آن گرد سواری باشد؟

آن برون آید از آن آتش سوزان فردا

که زرش را هم از امروز عیاری باشد

کشت نا کرده چرا دانه طمع می‌داری؟

آب ناداده زمین را چه بهاری باشد؟

اگر آن گنج گران می‌طلبی رنج ببر

گل مپندار که بی‌زحمت خاری باشد

پرشکار شکرینست جهان، مردی کو

که کمر بندد و در بند شکاری باشد؟

ما نه اینیم که فردا به حسابی باشیم

گر به تحقیق حسابی و شماری باشد

بر اسیران سر کوچه ببخشند مگر

آن کسان را که در آن خانه یساری باشد

اوحدی، رخت ز گرداب اجل بیرون بر

کین نه بحریست که امید کناری باشد

راه خود گم نکند در شب تاریک ضلال

هر کرا همچو خرد مشعله داری باشد

...

قصاید اوحدی نظر دهید...

قصیدهٔ شمارهٔ ۲۸ – وله غفرالله ذنوبه

بار بسیارست و راه دور در پیش، ای جوان

این زمان از محنت پیری بیندیش، ای جوان

کیش بر بستی که نفس دیگری قربان کنی

نفس خود قربان کن و بر گرد ازین کیش، ای جوان

خویش را بیگانه کردن نیست نیکو، بعد ازین

جهد آن کن تا کنی بیگانه را خویش، ای جوان

گر همی خواهی که باشی پیر عهد دیگری

خاطر پیران عهد خود مکن ریش، ای جوان

کامرانی کرده‌ای، از روز ناکامی منال

نوش کم خور، تا نباید خوردنت نیش، ای جوان

چون زبردستان نکن با زیردستان بد، که زود

گرگ موذی را بسوزد کشتن میش، ای جوان

در دو گیتی محتشم کس را مدان، جز کردگار

کین دگرها جمله درویشند، درویش، ای جوان

پیش‌بینان پس‌اندیش از ملامت فارغند

گر پس اندیشیست، اینک گفتم از پیش، ای جوان

مگذر از فرمان خالق، رحم کن برخلق او

کاوحدی چیزی نمیدانست زین بیش، ای جوان

...

قصاید اوحدی نظر دهید...