سبحة‌الابرار جامی

بخش ۱ – مناجات

ای حیات دل هر زنده دلی

سرخ رویی ده هر جا خجلی

چاشنی‌بخش شکر گفتاران

کار شیرین کن شیرین کاران

بر فرازندهٔ فیروزه‌رواق

شمسهٔ زرکش زنگاری‌تاق

تاج به سر نه زرین‌تاجان

عقده بند کمر محتاجان

جرم بخشندهٔ بخشاینده

در بر بر همه بگشاینده

ابر سیرابی تفتیده‌لبان

خوان خرسندی روزی‌طلبان

گنج جان‌سنج به ویرانهٔ جسم

حارس گنج به صد گونه طلسم

دیرپروای به خود بسته دلان

زود پیوند دل از خود گسلان

قفل حکمت نه گنجینهٔ دل

زنگ ظلمت بر آیینهٔ دل

مرهم داغ جگر سوختگان

شادی جان غم اندوختگان

نقد کان از کمر کوه گشای

صبح عیش از شب اندوه نمای

مونس خلوت تنهاشدگان

قبلهٔ وحدت یکتاشدگان

تیر باران فکن، از قوس قزح

از صفا باده ده، از لاله قدح

پردهٔ عصمت گل پیرهنان

حلهٔ رحمت خونین کفنان

خانهٔ نحل ز تو چشمهٔ نوش

دانهٔ نخل ز تو شهد فروش

لب پر از خنده ز تو غنچه به باغ

داغ بر سینه ز تو لالهٔ راغ

غنچه‌سان تنگدل باغ توایم

لاله سان سوختهٔ داغ توایم

هر چه غیر تو رقم کردهٔ توست

گرچه پروردهٔ تو، پردهٔ توست

چند بر طلعت خود پرده نهی؟

پرده بردار که بی‌پرده، بهی!

تازه‌رس قافلهٔ بازپسان،

به قدمگاه کهن بازرسان!

بانگ بر سلسلهٔ عالم زن!

سلک این سلسله را بر هم زن!

عرش را ساق بجنبان از جای!

در فکن پایهٔ کرسی از پای!

بر خم رنگ فلک سنگ انداز!

رخنه‌اش در خم نیرنگ انداز!

رنگ او تیرگی است و تنگی

به ز رنگینی او بیرنگی

هست رنگ همه زین رنگرزی

دست نیلی شده ز انگشت گزی

مهر و مه را بفکن طشت ز بام!

تا برآرند به رسوائی نام

پردهٔ پرده‌نشینان ندرند

وز سر پرده‌دری در گذرند

کمر بستهٔ جوزا بگشای!

گوهر عقد ثریا بگشای!

زهره را چنگ طرب‌زن به زمین!

چند باشد به فلک بزم‌نشین؟

چار دیوار عناصر که به ماه

سرکشیده‌ست ازین مرحله گاه،

مهره مهره بکن‌اش از سر هم!

شو از آن مهره‌کش سلک عدم!

آب را بر سر آتش بگمار!

تا شود آگه، از او دود بر آر!

ز آتش قهر ببر تری آب!

بهر بر عدمش ساز سراب

باد را خاک سیه ریز به فرق!

خاک را کن ز نم توفان غرق!

نامزد کن به زمین زلزله‌ها

ساز از آن عالیه‌ها سافله‌ها!

گاو را ذبح کن از خنجر بیم!

پشت ماهی ببر از اره دو نیم!

هر چه القصه بود زنگ نمای،

همه ز آئینهٔ هستی بزدای!

تا به مشتاقی افزون ز همه

بنگرم روی تو بیرون ز همه

نور پاکی تو و، عالم سایه

سایه با نور بود همسایه

حق همسایگی‌ام دار نگاه!

سایه‌وارم مفکن خوار به راه!

معنی نیک سرانجامی را،

جام صورت بشکن جامی را!

باشد از سایگیان دور شود

ظلمت سایگی‌اش نور شود

آرد از رنگ به بیرنگی روی

یابد از گلشن بیرنگی بوی

0
...

0
سبحة‌الابرار جامی نظر دهید...

بخش ۱۷ – حکایت ابراهیم و پیر آتش پرست

پیری از نور هدا بیگانه

چهره پر دود، ز آتش‌خانه

کرد از معبد خود عزم رحیل

میهمان شد به سر خوان خلیل

چون خلیل آن خللش در دین دید

بر سر خوان خودش نپسندید

گفت: «با واهب روزی، بگرو!

یا ازین مائده برخیز و برو!»

پیر برخاست که: «ای نیک‌نهاد!

دین خود را به شکم نتوان داد!»

با لب خشک و دهان ناخورد

روی از آن مرحله در راه آورد

آمد از عالم بالا به خلیل

وحی کای در همه اخلاق جمیل!

گرچه آن پیر نه در دین تو بود

منع‌اش از طعمه نه آیین تو بود

عمر او بیشتر از هفتادست

که در آن معبد کفر افتاده‌ست

روزی‌اش وانگرفتم روزی

که: نداری دل دین‌اندوزی!

چه شود گر تو هم از سفرهٔ خویش

دهی‌اش یک دو سه لقمه کم و بیش؟

از عقب داد خلیل آوازش

گشت بر خوان کرم دمسازش

پیر پرسید که: «ای لجهٔ جود!

از پی منع، عطا بهر چه بود؟»

گفت با پیر، خطابی که رسید

و آن جگر سوز عتابی که شنید

پیر گفت: « آنکه کند گاه خطاب

آشنا را پی بیگانه عتاب،

راه بیگانگی‌اش چون سپرم؟

ز آشنایی‌ش چرا برنخورم؟»

رو در آن قبلهٔ احسان آورد

دست بگرفت‌اش و ایمان آورد

0
...

0
سبحة‌الابرار جامی نظر دهید...

بخش ۲ – سبب نظم جوهر آبدار سبحةالابرار

شب که زد تیرگی مهرهٔ گل

قیرگون خیمه ز مخروطی ظل

چون مشبک قفس مشکین رنگ

گشت بر مرغ دلم عالم تنگ

بر خود این تنگ‌قفس چاک زدم

خیمه بر طارم افلاک زدم

عالمی یافتم، از عالم، پیش

هر چه اندیشه رسد، ز آن هم بیش

عقل، معزول ز گردآوری‌اش

وهم، عاجز ز مساحت گری‌اش

نور بر نور، چراغ حرمش

فیض بر فیض، سحاب کرمش

سنگ بطحاش گهروار همه

ابر صحراش گهربار همه

برسرم گوهر و در چندان ریخت

که مرا رشتهٔ طاقت بگسیخت

حیفم آمد که از آن گنج نهان

نشوم بهره‌ور و بهره‌فشان

گوش جان را صدف در کردم

جیب دل را ز گهر پر کردم

بازگشتم به قدمگاه نخست

عزم بر نظم گهر کرده درست

هر چه ز آنجا گهر و در رفتم

همه ز الماس تفکر سفتم

بس سحرها که به شام آوردم

شام‌ها همچو شفق خون خوردم

مرسله مرسله بر هم بستم

عقد بر عقد به هم پیوستم

سبحه‌ای شد پی ابرار، تمام

خواندمش سبحةالابرار به نام

می‌رسد عقد عقودش به چهل

هر یک از دل گره جهل گسل

اربعین است که درهای فتوح

زو گشاده‌ست به خلوتگه روح

گرت این سبحهٔ اقبال و شرف

افتد از گردش ایام به کف،

طوق گردن کن و آویزهٔ گوش!

به دو صد عقد در آن را مفروش!

بو که چون سبحه در آئی به شمار

رسدت دست به سر رشتهٔ کار

چرخ کحلی سلب ازرق‌پوش

همچو ابنای زمان زرق‌فروش

سبحهٔ عقد ثریا در دست

خواست بر گوهر این سبحه، شکست

گفتم این رشتهٔ گوهر به کفت

که بود نقد بلورین صدفت،

گرچه بس لامع و نورافشان است،

نور این سبحه دو صد چندان است

نور آن روی زمین را بگرفت

نور این کشور دین را بگرفت

نور آن چشم جهان روشن کرد

نور این دیدهٔ جان روشن کرد

گرچه آن گوهر بحر کهن است،

این نور آیین در درج سخن است

گرچه در سلک زمان آن پیش است،

چون درآری به شمار این بیش است

گرچه آن را نرسد دست کسی،

بهره‌ور گردد ازین دست بسی

گرچه آن هموطن ماه و خورست

این به خورشید ازل راهبرست

0
...

0
سبحة‌الابرار جامی نظر دهید...

بخش ۱۸ – حکایت خوابیدن ابوتراب نسفی در میدان جنگ

بوتراب آن گهر بحر شرف

کبرو یافت از او خاک نسف

با خود آن دم که جهادی‌ش نماند

مرکب جهد سوی اعدا راند

چون شد از هر دو طرف صفها راست

بانگ جنگ‌آوری از صفها خاست،

آمد از بارگی خویش به زیر

با دلی همچو دل شیر، دلیر

زیر پهلو ز ردا فرش انداخت

تیغ همخوابه، سپر بالین ساخت

شد میان دو صف آنگونه به خواب

که شنیدند نفیرش اصحاب

مدت خواب چو گشت‌اش سپری

از سپر جست سرش دورتری

پشتی لشکر بیداران شد

رخنه‌بند صف همکاران شد

سائلی گفت که: «در روز نبرد

که ز هیبت بدرد زهرهٔ مرد،

دارم از خواب تو بسیار شگفت!»

شیخ خندان شد از آن نکته و گفت:

«گر بود ایمنی‌ات روز مصاف

کم ز شب‌های عروسی و زفاف،

ز قدمگاه توکل دوری

قائمی بر قدم مغروری

مرد را که‌ش نه به دل زنگ شکی‌ست

بستر خواب و صف جنگ یکی‌ست

کار اگر مشکل اگر آسان است،

همه با فضل ازل یکسان است

چون تو را عقد یقین آمد سست

هر چه آید به تو از سستی توست»

0
...

0
سبحة‌الابرار جامی نظر دهید...

بخش ۳ – در شرح سخن

ای قوی ربقهٔ اخلاص به تو

خلعت لطف سخن خاص به تو

بحر معنی ز سخن پرگهرست

هر یک آویزهٔ گوش دگرست

در بلورین صدف چرخ کهن

نیست والا گهری به ز سخن

سخن آواز پر جبریل است

روح‌بخش دم اسرافیل است

سخن از عرش برین آمده است

بهر پاکان به زمین آمده است

نیست در کان گهری بهتر از این

یا در امکان هنری بهتر از این

نامهٔ کون به وی طی شده است

آدمی، آدمی از وی شده است

فضل کلک و شرف نامه به اوست

عقل را گرمی هنگامه به اوست

گر نبودی سخن تازه‌رقم

نشدی لوح و قلم، لوح و قلم

قلم و لوح به کار سخن‌اند

روز و شب نقش نگار سخن‌اند

به سخن زنده شود نام همه

به سخن پخته شود خام همه

طبع ما خرم از اندیشهٔ اوست

خرم آن کس که سخن پیشهٔ اوست

شب که از فکر سخن پشت خم‌ایم

فرق را کرده رفیق قدم‌ایم

حلقهٔ خاتم صدق‌ایم و یقین

دل نگین، حرف سخن نقش نگین

زیر این دایرهٔ بی سر و بن

نتوان مدح سخن جز به سخن

مدح‌گویان که فلک معراج‌اند،

گاه مدحت به سخن محتاج‌اند

حامل سر ودیعت، سخن است

رهبر راه شریعت، سخن است

جلوهٔ حسن ز وصافی اوست

سکهٔ عشق ز صرافی اوست

سخن از چشمهٔ جان گیرد آب

زر رخشان ز شرر یابد تاب

آب آن، روضهٔ دین افروزد

تاب این، خرمن ایمان سوزد

ای بسا قفل درین کاخ دو در

که کلیدش نتوان ساخت ز زر

لب به افسون سخن آلایند

آن گره در نفسی بگشایند

0
...

0
سبحة‌الابرار جامی نظر دهید...

بخش ۱۹ – در عشق

ای دلت شاه سراپردهٔ عشق

جان تو زخم بلاخوردهٔ عشق

عشق پروانهٔ شمع ازل است

داغ پروانگی‌اش لم یزل است

بیقراری سپهر از عشق است

گرم رفتاری مهر از عشق است

خاک یک جرعه از آن جام گرفت

که درین دایره آرام گرفت

دل بی‌عشق، تن بی‌جان است

جان از او زندهٔ جاویدان است

گوهر زندگی از عشق طلب!

گنج پایندگی از عشق طلب!

عشق هر جا بود اکسیر گرست

مس ز خاصیت اکسیر، زرست

عشق نه کار جهان ساختن است

بلکه نقد دو جهان باختن است

عشق نه دلق بقا دوختن است

بلکه با داغ فنا سوختن است

عاشق آن دان که ز خود بازرهد!

نغمهٔ ترک خودی سازدهد

نه ره دولت دنیا سپرد

نه سوی نعمت عقبا نگرد

قبلهٔ همت او دوست بود

هر چه جز دوست همه پوست بود

آنچه با دوست دهد پیوندش

شود از فرط محبت بندش

ترک خشنودی اغیار کند

به رضای دل او کار کند

هر دم‌اش حیرت دیگر زاید

هر نفس شوق دگر افزاید

0
...

0
سبحة‌الابرار جامی نظر دهید...

بخش ۴ – حکایت شیخ مصلح‌الدین سعدی شیرازی، رحمةالله، که چون این بیت بگفت که: «برگ درختان سبز، در نظر هوشیار» «هر ورقی دفتری‌ست معرفت کردگار» یکی از اکابر در خواب دید که جمعی از ملائکه طبق‌های نور از بهر نثار وی می‌بردند:

سعدی آن بلبل «شیراز سخن»

در گلستان سخن دستان زن

شد شبی بر شجر حمد خدای

از نوای سحری سحرنمای

بست بیتی ز دو مصراع به هم

هر یکی مطلع انوار قدم

جان از آن مژدهٔ جانان می‌یافت

بر خرد پرتو عرفان می‌تافت

عارفی زنده‌دلی بیداری

که نهان داشت بر او انکاری

دید در خواب که درهای فلک

باز کردند گروهی ز ملک

رو نمودند ز هر در زده صف

هر یک از نور نثاری بر کف

پشت بر گنبد خضرا کردند

رو درین معبد غبرا کردند

با دلی دستخوش خوف و رجا

گفت کای گرم روان! تا به کجا؟

مژده دادند که: «سعدی به سحر

سفت در حمد، یکی تازه گهر

نقد ما کان نه به مقدار وی است

بهر آن نکته ز اسرار وی است»

خواب‌بین عقدهٔ انکار گشاد

رو بدان قبلهٔ احرار نهاد

به در صومعهٔ شیخ رسید

از درون زمزمهٔ شیخ شنید

که رخ از خون جگر تر می‌کرد

با خود آن بیت مکرر می‌کرد

0
...

0
سبحة‌الابرار جامی نظر دهید...

بخش ۲۰ – سؤال و جواب ذوالنون با عاشق مفتون

والی مصر ولایت، ذوالنون

آن به اسرار حقیقت مشحون

گفت در مکه مجاور بودم

در حرم حاضر و ناظر بودم

ناگه آشفته جوانی دیدم

نه جوان، سوخته جانی دیدم

لاغر و زرد شده همچو هلال

کردم از وی ز سر مهر سؤال

که: «مگر عاشقی؟ ای شیفته مرد!

که بدین گونه شدی لاغر و زرد؟»

گفت: «آری به سرم شور کسی‌ست

که‌ش چو من عاشق رنجور بسی‌ست»

گفتمش: «یار به تو نزدیک است

یا چو شب روزت از او تاریک است؟

گفت: «در خانهٔ اوی‌ام همه عمر

خاک کاشانهٔ اوی‌ام همه عمر»

گفتمش: «یک‌دل و یک‌روست به تو

یا ستمکار و جفاجوست به تو؟»

گفت: «هستیم به هر شام و سحر

به هم آمیخته چون شیر و شکر»

گفتمش: « … جا افتاده … »

« … جا افتاده … »

لاغر و زرد شده بهر چه‌ای؟

سر به سر درد شده بهر چه‌ای؟»

گفت: «رو رو، که عجب بی‌خبری!

به کزین گونه سخن درگذری

محنت قرب ز بعد افزون است

جگر از هیبت قرب‌ام خون است

هست در قرب همه بیم زوال

نیست در بعد جز امید وصال

آتش بیم دل و جان سوزد

شمع امید روان افروزد

0
...

0
سبحة‌الابرار جامی نظر دهید...

بخش ۵ – در استدلال بر وجود آفریدگار

ای درین کارگه هوش‌ربای

روز و شب چشم نه و گوش‌گشای!

نه به چشم تو ز دیدن اثری

نه به گوش‌ات ز شنیدن خبری،

چند گاهی ره آگاهان گیر!

ترک همراهی بیراهان گیر!

پرده از چشم جهان بین کن باز!

بنگر پیش و پس و شیب و فراز!

بین که این دایرهٔ گردان چیست!

دور او گرد تو جاویدان چیست!

بر سرت چتر مرصع که فراشت!

بر وی این نقش ملمع که نگاشت!

مهر را نورده روز که کرد!

ماه را شمع شب‌افروز که کرد!

کیست میزان نه دکان سپهر!

کفه سازندهٔ آن از مه و مهر!

عین ممکن به براهین خرد

نتواند که شود هست به خود

چون ز هستی‌ش نباشد اثری،

چون به هستی رسد از وی دگری؟

ذات نایافته از هستی، بخش

چون تواند که بود هستی‌بخش؟

نقش، بی‌خامهٔ نقاش که دید؟

نغمه، بی‌زخمهٔ مطرب که شنید؟

ناید از ممکن تنها چون کار

حاجت افتاد به واجب ناچار

او به خود هست و جهان هست بدو

نیست دان هر چه نپیوست بدو!

جنبش از وی رسد این سلسله را

روی در وی بود این قافله را

همه را جنبش و آرام ازوست

همه را دانه ازو دام ازوست

او برد تشنگی تشنه، نه آب

او دهد شادی مستان، نه شراب

غنچه در باغ نخندد بی او

میوه بر شاخ نبندد بی او

از همه ساده کن آیینهٔ خویش!

وز همه پاک بشو سینهٔ خویش!

تا شود گنج بقا سینهٔ تو

غرق نور ازل آیینهٔ تو

طی شو وادی برهان و قیاس

تو بمانی و دل دوست‌شناس

دوست آنجا که بود جلوه‌نمای

حجت عقل بود تفرقه‌زای

چون نماید به تو این دولت روی،

رو در آن آر و، به کس هیچ مگوی!

زآنکه از گوهر عرفان خالی

به بود کیسهٔ استدلالی

0
...

0
سبحة‌الابرار جامی نظر دهید...

بخش ۲۱ – حکایت پیر خارکش

خارکش پیری با دلق درشت

پشته‌ای خار همی برد به پشت

لنگ‌لنگان قدمی برمی‌داشت

هر قدم دانهٔ شکری می‌کاشت

کای فرازندهٔ این چرخ بلند!

وی نوازندهٔ دل‌های نژند!

کنم از جیب نظر تا دامن

چه عزیزی که نکردی با من

در دولت به رخم بگشادی

تاج عزت به سرم بنهادی

حد من نیست ثنایت گفتن

گوهر شکر عطایت سفتن

نوجوانی به جوانی مغرور

رخش پندار همی‌راند ز دور

آمد آن شکرگزاری‌ش به گوش

گفت کای پیر خرف گشته، خموش!

خار بر پشت، زنی زین سان گام

دولتت چیست، عزیزی‌ت کدام؟

عمر در خارکشی باخته‌ای

عزت از خواری نشناخته‌ای

پیر گفتا که: «چه عزت زین به

که نی‌ام بر در تو بالین نه؟

کای فلان! چاشت بده یا شام‌ام

نان و آبی (که) خورم و آشامم

شکر گویم که مرا خوار نساخت

به خسی چون تو گرفتار نساخت

به ره حرص شتابنده نکرد

بر در شاه و گدا بنده نکرد

داد با اینهمه افتادگی‌ام

عز آزادی و آزادگی‌ام»

0
...

0
سبحة‌الابرار جامی نظر دهید...