سلامان و ابسال جامی

بخش ۱۷ – آگاه شدن شاه از گریختن سلامان و دیدن او در آیینهٔ گیتی‌نمای

شه چو شد آگاه بعد از چند گاه

ز آن فراق جانگداز از عمرکاه،

ناله بر گردون رسانیدن گرفت

وز دو دیده خون چکانیدن گرفت

گفت کز هر جا خبر جستند باز

کس نبود آگاه ز آن پوشیده‌راز

داشت شاه آیینه‌ای گیتی نمای

پرده ز اسرار همه گیتی گشای

چون دل عارف نبود از وی نهان

هیچ حالی از بد و نیک جهان

گفت کن آیینه را دارید پیش !

تا در آن بینم رخ مقصود خویش

چون بر آن آیینه افتادش نظر

یافت از گم گشتگان خود خبر

هر دو را عشرت کنان در بیشه دید

وز غم ایام بی‌اندیشه دید

با هم از فکر جهان بودند دور

وز همه اهل جهان یکسر نفور

هر یکی شاد از لقای دیگری

هیچشان غم نی برای دیگری

شاه چون جمعیت ایشان بدید

رحمتی آمد بر ایشانش پدید

بی‌ملامت کردن خاطر خراش

هر چه دانستی ز اسباب معاش،

یک سر مویی فرو نگذاشتی

جمله را آنجا مهیا داشتی

ای خوش آن روشندل پاکیزه‌رای

کاورد شرط مروت را به جای

هر کجا بیند دو همدم را به هم

خورده جام شادی و غم را به هم

اندر آن اقبالشان یاری کند

واندر آن دولت مددکای کند

نی که از هم بگسلد پیوندشان

وافکند بر رشتهٔ جان بندشان

هر چه بر ارباب آفات آمده‌ست

یکسر از بهر مکافات آمده‌ست

نیک کن! تا نیک پیش آید تو را

بد مکن! تا بد نفرساید تو را

شاه یونان چون سلامان را بدید

کو به ابسال و وصالش آرمید،

عمر رفت و زین خسارت بس نکرد

وز ضلالت روی خود واپس نکرد،

ماند خالی ز افسر شاهی سرش،

تا که گردد سر، بلند از افسرش،

بر سلامان قوت همت گماشت

تا ز ابسال‌اش به کلی بازداشت

لحظه لحظه جانب او می‌شتافت

لیک نتوانستی از وی بهره یافت

تشنه را زین سخت‌تر چبود عذاب

چشمه پیش چشم و لب محروم از آب؟

بر سلامان چون شد این محنت دراز

شد در راحت به روی وی فراز

شد بر او روشن که آن هست از پدر

تا مگر ز آن ورطه‌اش آرد بدر

ترس ترسان در پدر آورد روی

توبه کار و عذرخواه و عفو جوی

آری آن مرغی که باشد نیک‌بخت

آخر آرد سوی اصل خویش رخت

0
...

0
سلامان و ابسال جامی نظر دهید...

بخش ۱۸ – رسیدن سلامان پیش پدر و اظهار شعف کردن وی

چون پدر روی سلامان را بدید

وز فراق عمر کاه او رهید،

بوسه‌های رحمتش بر فرق داد

دست مهر از لطف بر دوشش نهاد

کای وجودت خوان احسان را نمک!

چشم انسان را جمالت مردمک!

روضهٔ جان را نهال نوبری

آسمان را آفتاب دیگری

باغ دولت را گل نوخاسته

برج شاهی را مه ناکاسته

عرصهٔ آفاق لشکرگاه توست

سرکشان را روی در درگاه توست

پای تا سر لایق تختی و تاج

نیست تاج و تخت را بی تو رواج

تاج را مپسند بر فرق خسان!

تخت را در زیر پای ناکسان!

ملک، ملک توست، بستان ملک خویش!

ملک را بیرون مکن از سلک خویش!

دست ازین شاهد پرستی باز کش!

شاهی و شاهدپرستی نیست خوش

دور کن حنای این شاهد ز دست!

شاه باید بود یا شاهدپرست

0
...

0
سلامان و ابسال جامی نظر دهید...

بخش ۱۹ – تنگدل شدن سلامان از ملامت پدر و در آتش رفتن با ابسال

کیست در عالم ز عاشق خوارتر؟

نیست کار از کار او، دشوارتر

نی غم یار از دلش زایل شود

نی تمنای دلش حاصل شود

مایهٔ آزار او بی گاه وگاه

طعنهٔ بدخواه و پند نیک‌خواه

چون سلامان آن نصیحت‌ها شنید

جامهٔ آسودگی بر خود درید

خاطرش از زندگانی تنگ شد

سوی نابود خودش آهنگ شد

چون حیات مرد، نی درخور بود

مردگی از زندگی خوشتر بود

روی با ابسال در صحرا نهاد

در فضای جان‌فشانی پا نهاد

پشته پشته هیزم از هر جا برید

جمله را یک جا فراهم آورید

جمع شد ز آن پشته‌ها کوهی بلند

آتشی در پشتهٔ کوه او فکند

هر دو از دیدار آتش خوش شدند

دست هم بگرفته در آتش شدند

شه نهانی واقف آن حال بود

همتش بر کشتن ابسال بود

بر مراد خویشتن همت گماشت

سوخت او را و سلامان را گذاشت

بود آن غش بر زر و این زر خوش

زر خوش خالص بماند و سوخت غش

چون زر مغشوش در آتش فتد

گر شکستی اوفتد بر غش فتد

کار مردان دارد از مردان نصیب

نیست این از همت مردان غریب

پیش صاحب همت، این ظاهر بود

هر که بی‌همت بود، منکر بود

0
...

0
سلامان و ابسال جامی نظر دهید...

بخش ۲۰ – بازماندن سلامان از ابسال و زاری کردن بر دوری وی

باشد اندر دار و گیر روز و شب

عاشق بیچاره را حالی عجب

هر چه از تیر بلا بر وی رسد

از کمان چرخ، پی در پی رسد

ناگذشته از گلویش خنجری

از قفای او در آید دیگری

گر بدارد دوست از بیداد دست

بر وی از سنگ رقیب آید شکست

ور بگردد از سرش سنگ رقیب

یابد از طعن ملامتگر نصیب

ور رهد زینها بریزد خون به تیغ

شحنهٔ هجرش به صد درد و دریغ

چون سلامان کوه آتش برفروخت

واندر او ابسال را چون خس بسوخت

رفت همتای وی و یکتا بماند

چون تن بی‌جان از او تنها بماند

نالهٔ جانسوز بر گردون کشید

دامن مژگان ز دل در خون کشید

دود آهش خیمه بر افلاک زد

صبح از اندهش گریبان چاک زد

ز آن گهر دیدی چو خالی مشت خویش

کندی از دندان سر انگشت خویش

روز و شب بی‌آنکه همزانوش بود

از تپانچه بودی‌اش زانو کبود

هر شب آوردی به کنج خانه روی

با خیال یار خویش افسانه گوی

کای ز هجر خویش جانم سوخته!

وز جمال خویش چشمم دوخته!

عمرها بودی انیس جان من

نوربخش دیدهٔ گریان من

خانه در کوی وصالت داشتم

دیده بر شمع جمالت داشتم

هر دو ما با یکدگر بودیم و بس!

کار نی کس را به ما، ما را به کس!

دست بیداد فلک کوتاه بود

کار ما بر موجب دلخواه بود

کاش چون آتش همی افروختم!

تو همی ماندی و من می‌سوختم!

سوختی تو من بماندم، این چه بود؟

این بد آیین با من مسکین چه بود؟

کاشکی من نیز با تو بودمی!

با تو راه نیستی پیمودمی!

از وجود ناخوش خود رستمی!

عشرت جاوید در پیوستمی!

0
...

0
سلامان و ابسال جامی نظر دهید...

بخش ۲۱ – عاجز شدن شاه از تدبیر کار سلامان و مشورت با حکیم

چون سلامان ماند ز ابسال اینچنین

بود در روز و شبش حال اینچنین

محرمان آن پیش شه گفتند باز

جان او افتاد از آن غم در گداز

گنبد گردون عجب غمخانه‌ای‌ست!

بی‌غمی در آن دروغ افسانه‌ای‌ست!

چون گل آدم سرشتند از نخست

شد به قدش خلعت صورت درست،

ریخت بالای وی از سر تا قدم

چل صباح ابر بلا، باران غم

چون چهل بگذشت روزی تا به شب

بر سرش بارید باران طرب

لاجرم از غم کس آزادی نیافت

جز پس از چل غم، یکی شادی نیافت

شه، سلامان را در آن ماتم چو دید

بر دلش صد زخم رنج و غم رسید

چارهٔ آن کار نتوانست هیچ

بر رگ جان اوفتادش تاب و پیچ

کرد عرض رای بر دانا حکیم

کای جهان را قبلهٔ امید و بیم!

هر کجا درمانده‌ای را مشکلی‌ست

حل آن اندیشهٔ روشندلی‌ست

سوخت ابسال و سلامان از غمش

کرده وقت خویش وقف ماتمش

نی توان ابسال را آورد باز

نی سلامان را توان شد چاره‌ساز

گفتم اینک مشکل خود پیش تو

چاره‌جوی از عقل دوراندیش تو

رحمتی فرما! که بس درمانده‌ام

در کف صد غصه مضطر مانده‌ام

داد آن دانا حکیم او را جواب

کای نگشته رایت از رای صواب!

گر سلامان نشکند پیمان من

و آید اندر ربقهٔ فرمان من،

زود باز آرم به وی ابسال را

کشف گردانم به وی این حال را

چند روزی چارهٔ حالش کنم

جاودان دمساز ابسال‌اش کنم

از حکیم این را سلامان چون شنید

زیر فرمان وی از جان آرمید

خار و خاشاک درش رفتن گرفت

هر چه گفت از جان پذیرفتن گرفت

خوش بود خاک در کامل شدن

بندهٔ فرمان صاحبدل شدن

بشنو این نکته! که دانا گفته است

گوهری بس خوب و زیبا سفته است:

«رخنه کز نادانی افتد در مزاج،

یابد از دانا و دانایی علاج!»

0
...

0
سلامان و ابسال جامی نظر دهید...

بخش ۲۲ – منقاد شدن سلامان حکیم را

چون سلامان گشت تسلیم حکیم

زیر ظل رافتش شد مستقیم

شد حکیم آشفتهٔ تسلیم او

سحرکاری کرد در تعلیم او

باده‌های دولت‌اش را جام ریخت

شهدهای حکمت‌اش در کام ریخت

جام او ز آن باده، ذوق‌انگیز شد

کام او ز آن شهد، شکر ریز شد

هر گه ابسال‌اش فرایاد آمدی

وز فراق او به فریاد آمدی،

چون بدانستی حکیم آن حال را

آفریدی صورت ابسال را

یک دو ساعت پیش چشمش داشتی

در دل او تخم تسکین کاشتی

یافتی تسکین چو آن رنج و الم

رفتی آن صورت به سر حد عدم

همت عارف چو گردد زورمند

هر چه خواهد، آفریند بی‌گزند

لیک چون یک دم از او غافل شود

صورت هستی از او زایل شود

گاه گاهی چون سخن پرداختی

وصف زهره در میان انداختی

زهره گفتی شمع جمع انجم است

پیش او حسن همه خوبان گم است

گر جمال خویش را پیدا کند

آفتاب و ماه را شیدا کند

نیست از وی در غنا کس تیزتر

بزم عشرت را نشاط‌انگیزتر

گوش گردون بر نوای چنگ اوست

در سماع دایم از آهنگ اوست

چون سلامان گوش کردی این سخن

یافتی میلی به وی از خویشتن

این سخن چون بارها تکرار یافت

در درون آن میل را بسیار یافت

چون ز وی دریافت این معنی حکیم

کرد اندر زهره تاثیری عظیم

تا جمال خود تمام اظهار کرد

در دل و جان سلامان کار کرد

نقش ابسال از ضمیر او بشست

مهر روی زهره بر وی شد درست

حسن باقی دید و از فانی برید

عیش باقی را ز فانی برگزید

چون سلامان از غم ابسال رست

دل به معشوق همایون‌فال بست،

دامنش ز آلودگی‌ها پاک شد

همتش را روی در افلاک شد

تارک او گشت در خور تاج را

پای او تخت فلک‌معراج را

شاه یونان شهریاران را بخواند

سرکشان و تاجداران را بخواند

جشنی آنسان ساخت کز شاهنشهان

نیست در طی تواریخ جهان

بود هر لشکرکش و هر لشکری

حاضر آن جشن از هر کشوری

ز آنهمه لشکر کش و لشکر که بود

با سلامان کرد بیعت هر که بود

جمله دل از سروری برداشتند

سر به طوق بندگی افراشتند

شه مرصع افسرش بر سر نهاد

تخت ملکش زیر پای از زر نهاد

هفت کشور را به وی تسلیم کرد

رسم کشورداری‌اش تعلیم کرد

کرد انشا در چنان هنگامه‌ای

از برای وی وصیت‌نامه‌ای

بر سر جمع آشکارا و نهفت

صد گهر ز الماس فکرت سفت و گفت:

0
...

0
سلامان و ابسال جامی نظر دهید...

بخش ۲۳ – وصیت کردن شاه سلامان را

«ای پسر ملک جهان جاوید نیست

بالغان را غایت امید نیست

پیشوا کن عقل دین‌اندوز را!

مزرع فردا شناس امروز را!

هر عمل دارد به علمی احتیاج

کوشش از دانش همی گیرد رواج

آنچه خود دانی، روش می‌کن بر آن!

وآنچه نی، می‌پرس از دانشوران!

هر چه می‌گیری و بیرون می‌دهی،

بین که چون می‌گیری و چون می‌دهی!

کیسهٔ مظلوم را خالی مکن!

پایهٔ ظالم به آن عالی مکن!

آن فتد در فاقه و فقر شگرف

وین کند آن را به فسق و ظلم صرف

عاقبت این شیوه گردد شیونت

خم شود از بار هر دو، گردنت

جهد کن! تا هر خطا و هر خلل

گردد از عدلت به ضد خود بدل

خود تو منصف شو چو نیکو بندگان

چیست اصل کار؟ گله یا شبان؟

باید اندر گله سرهنگان تو را

بهر ضبط گله یکرنگان تو را

چون سگ گله ترا سر در کمند

لیک سگ بر گرگ، نی بر گوسفند

بر رمه باشد بلایی بس بزرگ

چون سگ درنده باشد یار گرگ

از وزیران نیست شاهان را گریز

لیک دانا و امین باید وزیر

داند احوال ممالک را تمام

تا دهد بر صورت احسن نظام

مهربانی با همه خلق خدای

مشفقی با حال مسکین و گدای

لطف او مرهم نه هر سینه‌ریش

قهر او کینه کش از هر ظلم‌کیش

منبهی باید تو را هر سو بپای

راست‌بین و صدق‌ورز و نیک‌رای

تا رساند با تو پنهان از همه

داستان ظلم و احسان از همه

قصه کوته، هر که ظلم آیین کند

وز پی دنیات ترک دین کند،

نیست در گیتی ز وی نادان‌تری

کس نخورد از خصلت نادان، بری

کار دین و دینی خود را تمام

جز به دانایان میفکن! والسلام!

0
...

0
سلامان و ابسال جامی نظر دهید...

بخش ۲۴ – مراد ازین قصه تنها صورت قصه نیست

باشد اندر صورت هر قصه‌ای

خرده‌بینان را ز معنی حصه‌ای

صورت این قصه چون اتمام یافت

بایدت از معنی آن کام یافت

کیست از شاه و حکیم او را مراد؟

و آن سلامان چون ز شه بی‌جفت زاد؟

کیست ابسال از سلامان کامیاب؟

چیست کوه آتش و دریای آب؟

چیست ملکی کآن سلامان را رسید؟

چون وی از ابسال دامان را کشید؟

چیست زهره کآخر از وی دل ربود؟

زنگ ابسال‌اش ز آیینه زدود؟

شرح او را یک به یک از من شنو!

پای تا سر گوش باش و هوش شو!

0
...

0
سلامان و ابسال جامی نظر دهید...

بخش ۲۵ – در بیان مقصود

صانع بیچون چو عالم آفرید

عقل اول را مقدم آفرید

ده بود سلک عقول، ای خرده‌دان!

و آن دهم باشد مؤثر در جهان

کارگر چون اوست در گیتی تمام

عقل فعال‌اش از آن کردند نام

اوست در عالم مفیض خیر و شر

اوست در گیتی کفیل نفع و ضر

روح انسان زادهٔ تاثیر اوست

نفس حیوان سخرهٔ تدبیر اوست

زیر فرمان وی‌اند اینها همه

غرق احسان وی‌اند اینها همه

چون به نعت شاهی او آراسته‌ست

راهدان، از شاه او را خواسته‌ست

پیش دانا راهدان بوالعجب

فیض بالا را حکیم آمد لقب

هست بی‌پیوندی جسم‌اش مراد

آنکه گفت این از پدر بی‌جفت زاد

زاده‌ای بس پاکدامان آمده‌ست

نام او ز آن رو سلامان آمده‌ست

کیست ابسال؟ این تن شهوت پرست

زیر احکام طبیعت گشته پست

تن به جان زنده‌ست، جان از تن مدام

گیرد از ادراک محسوسات کام

هر دو ز آن رو عاشق یکدیگرند

جز به حق از صحبت هم نگذرند

چیست آن دریا که در وی بوده‌اند

وز وصال هم در آن آسوده‌اند؟

بحر شهوت‌های حیوانی‌ست آن

لجهٔ لذات نفسانی‌ست آن

عالمی در موج او مستغرق‌اند

واندر استغراق او دور از حق‌اند

چیست آن ابسال در صحبت قریب

و آن سلامان ماندن از وی بی‌نصیب؟

باشد آن تاثیر سن انحطاط

طی شدن آلات شهوت را بساط

چیست آن میل سلامان سوی شاه

و آن نهادن رو به تخت عز و جاه؟

میل لذت‌های عقلی کردن است

رو به دارالملک عقل آوردن است

چیست آن آتش؟ ریاضت‌های سخت

تا طبیعت را زند آتش به رخت

سوخت ز آن آثار طبع و جان بماند

دامن از شهوات حیوانی فشاند

لیک چون عمری به آتش بود خوی

گه گه‌اش درد فراق آمد به روی

ز آن «حکیم‌اش» وصف حسن زهره گفت

کرد «جان»اش را به مهر زهره جفت،

تا به تدریج او به زهره آرمید

وز غم ابسال و عشق او رهید

چیست آن زهره ؟ کمالات بلند

کز وصال او شود جان ارجمند

ز آن جمال عقل، نورانی شود

پادشاه ملک انسانی شود

با تو گفتم مجمل این اسرار را

مختصر آوردم این گفتار را

گر مفصل بایدت فکری بکن

تا به تفصیل آید اسرار کهن

هم بر این اجمال‌کاری، این خطاب

ختم شد، والله اعلم بالصواب

0
...

0
سلامان و ابسال جامی نظر دهید...

بخش ۱۲ – تمتع یافتن سلامان و ابسال از صحبت یکدیگر

چون سلامان مایل ابسال شد

طالع ابسال فر خفال شد

یافت آن مهر قدیم او نوی

شد بدو پیوند امیدش قوی

فرصتی می‌جست در بیگاه و گاه

یابد اندر خلوت آن ماه، راه

تا شبی سویش به خلوت راه یافت

نقد جان بر دست، پیش او شتافت

همچو سایه زیر پای او فتاد

وز تواضع رو به پای او نهاد

شه سلامان نیز با صد عز و ناز

کرد دست مرحمت سویش دراز

چون قبا تنگ اندر آغوشش گرفت

کام جان از چشمهٔ نوشش گرفت

داشت شکر آن یکی، شیر این دگر

شد به هم آمیخته شیر و شکر

روز دیگر بر همین دستور بود

چشم‌زخم دهر از ایشان دور بود

روز هفته، هفته شد مه، ماه سال

ماه و سالی خالی از رنج و ملال

همتش آن بود کن عیش و طرب

نی به روز افتد ز یکدیگر، نه شب

لیک دور چرخ می‌گفت از کمین:

نیست داب من که بگذارم چنین !

ای بسا صحبت که روز انگیختم،

چون شب آمد سلک آن بگسیختم!

وای بسا دولت که دادم وقت شام،

صبحدم را نوبت او شد تمام!

0
...

0
سلامان و ابسال جامی نظر دهید...