سلسلةالذهب جامی

بخش ۱۹ – در ختم دفتر دوم سلسله الذهب

بود در دل چنان، که این دفتر

نبود از نصف اولین کمتر

لیک خامه از جنبش پیوست

چون بدین جا رسید سر بشکست

چرخ اگر باز بگذرد ز ستیز

سازدم گزلک عزیمت تیز،

دهم از سر، تراش آن خامه

برسانم به مقطع، این نامه

ورنه آن را که خاطر صافی‌ست

اینقدر هم که گفته شد کافی‌ست

هم برین حرف، این خجسته کلام

ختم شد، والسلام والاکرام!

...

سلسلةالذهب جامی نظر دهید...

بخش ۲۱

بود در مرو شاه جان زالی

همچون زال جهان کهنسالی

روزی آمد ز خنجر ستمی

بر وی از یک دو لشکری المی

از تظلم زبان چو خنجر کرد

روی در رهگذار سنجر کرد

دید کز راه می‌رسد سنجر

برده از سرکشی به کیوان سر

بانگ برداشت کای پریشان کار

کوش خود سوی سینه‌ریشان دار!

گوش سنجر چو آن نفیر شنید

بارگی سوی گنده‌پیر کشید

گفت کای پیرزن! چه افتادت

که ز گردون گذشت فریادت؟

گفت: «من رنجکش یکی زال‌ام

کمتر از صد به اندکی سال‌ام

خفته در خانه‌ام سه چار یتیم

دلشان بهر نیم نان به دو نیم

غیر نان جوین نخورده طعام

کرده شیرین دهان ز میوه به نام

با من امسال گفت و گو کردند

وز من انگور آرزو کردند

سوی ده جستم از وطن دوریی

تن نهادم به رنج مزدوری

دستم اینک چو پنجهٔ مزدور

ز آبله پر، چو خوشهٔ انگور

چون ز ده دستمزد خود ستدم

پر شد از آرزویشان سبدم

با دل خرم و لب خندان

رو نهادم به سوی فرزندان

یک دو بیدادگر ز لشکر تو

در ره عدل و ظلم یاور تو

بر من خسته غارت آوردند

سبدم ز آرزو تهی کردند

این چه شاهی و مملکتداری‌ست؟

در دل خلق، تخم غم کاری‌ست؟

دست از عدل و داد داشته‌ای

ظالمان بر جهان گماشته‌ای

گرچه امروز نیست حد کسی

که برآرد ز ظلم تو نفسی،

چون هویدا شود سرای نهفت

چه جواب خدای خواهی گفت؟

دی نبودت به تارک سر، تاج

وز تو فردا اجل کند تاراج

به یک امروزت این سرور، که چه؟

در سر این نخوت و غرور، که چه؟

قبهٔ چتر تو گشت بلند

سایهٔ ظلم بر جهان افگند

تو نهاده به تخت، پشت فراغ

میوهٔ عیش می‌خوری زین باغ

بیوگان در فغان ز میوه‌بری

تو گشاده دهان به میوه‌خوری

چشم بگشا! چون عاقبت‌بینان

بنگر حال زار مسکینان!»

شاه سنجر چون حال او دانست

صبر بر حال خویش نتوانست

دست بر رو نهاد و زار گریست!!!

گفت با خود که این چه کارگری‌ست؟

تف برین خسروی و شاهی ما!!

تف برین زشتی و تباهی ما!!

شرم ما باد از این جهانداری!!

شرم ما باد از این جهانخواری!!

ما قوی شاد و دیگران ناشاد!!

ما خوش آباد و ملک، ناآباد!!

...

سلسلةالذهب جامی نظر دهید...

بخش ۲۲ – رسیدن پیامبر (ص) به گروهی و سخن گفتن با ایشان

در رهی می‌گذشت پیغمبر

با گروهی ز دوستان، همبر

دید قومی گرفته تیشه به دست

گرد سنگی بزرگ، کرده نشست

گفت کاین دست و پا خراشیدن

چیست؟ و این سنگ را تراشیدن؟

قوم گفتند: «ما جوانانیم

زورمندان و پهلوانانیم

چون به زورآوری کنیم آهنگ

هست میزان زور ما این سنگ»

گفت: «گویم که پهلوانی چیست؟

مرد دعوی پهلوانی کیست؟

پهلوان آن بود که گاه نبرد

خشم را زیر پا تواند کرد!

خشم اگر کوه سهمگین باشد

پیش او پشت بر زمین باشد»

...

سلسلةالذهب جامی نظر دهید...

بخش ۲۳ – گفتار در فضیلت جود و کرم

پیش سوداییان تخت جلال

نیست جز تاج جود، راس‌المال

گر نه سرمایه تاج جود کنند

کی ز سودای خویش سود کنند؟

معنی جود جیست؟ بخشیدن!

عادت برق چیست؟ رخشیدن!

برق رخشان، کند جهان روشن

جود و احسان، جهان جان روشن!

پرتو برق هست تا یک دم

پرتو جود، تا بود عالم!

گرچه یک مرد در زمانه نماند،

وز جوانمرد جز فسانه نماند،

تا بود دور گنبد گردان،

ما و افسانهٔ جوانمردان!

رفت حاتم ازین نشیمن خاک

ماند نامش کتابهٔ افلاک

هر چه داری ببخش و، نام برآر

به نکویی و نام نیک گذار!

زآنکه زیر زمردین طارم

نام نیکو بود حیات دوم

هر چه دادی، نصیب آن باشد

وآنچه نی، حظ دیگران باشد

بهرهٔ خود به دیگران چه دهی؟

مال خود بهر دیگران چه نهی؟

...

سلسلةالذهب جامی نظر دهید...

بخش ۲۴ – حکایت حاتم و بند از پای اسیری گشادن و بر پای خود نهادن

حاتم آن بحر جود و کان عطا

روزی از قوم خویش ماند جدا

اوفتادش گذر به قافله‌ای

دید اسیریی به پای سلسله‌ای

پیشش آمد اسیر، بهر گشاد

خواست زو فدیه تا شود آزاد

حاتم آنجا نداشت هیچ به دست

بر وی از بر آن رسید شکست

حالی از لطف پای پیش نهاد

بند او را به پای خویش نهاد

ساخت ز آن بند سخت، آزادش

اذن رفتن بجای خود دادش

قوم حاتم ز پی رسیدندش

چون اسیران به بند دیدندش

فدیهٔ او ز مال او دادند

پای او هم ز بند بگشادند

...

سلسلةالذهب جامی نظر دهید...

بخش ۲۵ – معالجه کردن بوعلی سینا آن صاحب مالیخولیا را

بود در عهد بوعلی سینا

آن به کنه اصول طب بینا

ز آل بویه یکی ستوده خصال

شد ز ماخولیا پریشانحال

بانگ می‌زد که:«کم بود در ده

هیچ گاوی بسان من فربه

آشپز گر پزد هریسه ز من

گرددش گنج سیم، کیسه ز من

زود باشید حلق من ببرید!

به دکان هریسه‌پز سپرید!»

صبح تا شام حال او این بود

با حریفان مقال او این بود

نگذشتی ز روز و شب دانگی

که چو گاوان نبودی‌اش بانگی

که: «بزودی به کارد یا خنجر

بکشیدم که می‌شوم لاغر!»

تا به جایی رسید کو نه غذا

خوردیی از دست هیچ کس، نه دوا

اهل طب راه عجز بسپردند

استعانت به بوعلی بردند

گفت: «سویش قدم نهید از راه

مژده‌گویان! که بامداد پگاه

می‌رسد بهر کشتن‌ات به شتاب

دشنه در دست، خواجهٔ قصاب»

رفت ازین مژده زو گرانیها

کرد اظهار شادمانیها

بامدادان که بوعلی برخاست

شد سوی منزلش که: «گاو کجاست؟»

آمد و خفت در میان سرای

که، «منم گاو، هان و هان، پیش آی!»

بوعلی دست و پاش سخت ببست

کارد بر کارد تیز کرد و نشست

برد قصاب‌وار کف، سوی‌اش

دید هنجار پشت و پهلویش

گفت کاین گاو لاغر است هنوز

مصلحت نیست کشتن‌اش امروز

چند روزی‌ش بر علف بندید!

یک زمان‌اش گرسنه مپسندید!

تا چو فربه شود، برانم تیغ

نبود افسوس ذبح او و، دریغ

دست و پایش ز بند بگشادند

خوردنیهاش پیش بنهادند

هر چه دادندش از غذا و دوا

همه را خورد بی‌خلاف و ابا

تا چو گاوان از آن شود فربه

شد خود او از خیال گاوی، به!

...

سلسلةالذهب جامی نظر دهید...

بخش ۲۶ – خاتمهٔ کتاب

جامی! از شعر و شاعری بازآی!

با خموشی ز شعر دمساز آی!

شعر، شعر خیال بافتن است

بهر آن شعر، مو شکافتن است

به عبث، شغل مو شکافی چند؟

شعرگویی و شعربافی چند؟

هست همت چو مغز و کار چو پوست

کار هر کس به قدر همت اوست

نه، چه گفتم؟ چه جای این سخن است؟

رای دانا ورای این سخن است

کار، فرخنده گشته از فرهنگ

کارگر را در او چه تهمت و ننگ؟

همت مرد چون بلند بود

در همه کار ارجمند بود

کار کید ز کارخانهٔ خیر

در دو عالم بود نشانهٔ خیر

مدح دونان به نغز گفتاری

خرده‌دان را بود نگونساری

همه ملک جهان، حقیر بود

زآنکه آخر فناپذیر بود

با دهانی ز قیل و قال خموش

می‌کنم از زبان حال، خروش

آن خروشی که گوش جان شنود

بلکه اهل خرد به آن گرود

بر همین نکته ختم شد مقصود

لله‌الحمد والعلی والجود

...

سلسلةالذهب جامی نظر دهید...

بخش ۱۳ – تمثیل

قطره چون آب شد به تابستان

گشت آن آب سوی بحر روان

وز روانی خود به بحر رسید

خویشتن را ورای بحر ندید

هستی خویش را در او گم ساخت

هیچ چیزی به غیر آن نشناخت

گاه او را عیان به صورت موج

دید، هم در حضیض و هم در اوج

متراکم شد آن بخار و، از آن

متکاون شد ابر در نیسان

متقاطر شد ابر و باران گشت

رونق افزای باغ و بستان گشت

قطره‌ها چون به یکدگر پیوست

سیل شد بر رونده راه ببست

سیل هم کف‌زنان، خروش‌کنان

تافت یکسر به سوی بحر، عنان

چون به دریا رسید، کرد آرام

شد درین دوره سیر بحر، تمام

قطره این را چو دید، نتوانست

کردن انکار دیده و، دانست

کوست موج و بخار و سیل و سحاب

اوست کف، اوست قطره، اوست حباب

هیچ جز بحر در جهان نشناخت

عشق با هر چه باخت، با او باخت

از چب و راست چون گشاد نظر

غیر دریا ندید چیز دگر

همچنین عارفان عشق آیین

در جهان نیستند جز حق بین

دیدهٔ جمله مانده بر یک جاست

لیکن اندر نظر تفاوتهاست

...

سلسلةالذهب جامی نظر دهید...

بخش ۱۴ – حکایت آن زن که سی سال در مقام حیرت بر یک جای بماند

در نواحی مصر شیرزنی

همچو مردان مرد خودشکنی

به چنین دولتی مشرف شد

نقد هستی تمامش از کف شد

شست از آلودگی به کلی دست

نه به شب خفت و، نی به روز نشست

قرب سی سال ماند بر سر پای

که نجنبید چون درخت از جای

خفته مرغش به فرق، فارغبال

گشته مارش به ساق پا خلخال

شست و شو داده موی او باران

شانه کرده صبا چو غمخواران

هیچ گه ز آفتاب عالمتاب

سایه‌بانش نگشته غیر سحاب

لب فروبسته از شراب و طعام

چون فرشته نه چاشت خورده نه شام

همچو مور و ملخ ز هر طرفی

دام و دد گرد او کشیده صفی

او خوش اندر میانه واله و مست

ایستاده به پا، نه نیست، نه هست

چشم او بر جمال شاهد حق

جان به توفان عشق، مستغرق

دل به پروازهای روحانی

گوش بر رازهای پنهانی

زن مگوی‌اش! که در کشاکش درد

یک سر موی او به از صد مرد!

مرد و زن مست نقش پیکر خاک

جان روشن بود از اینها پاک

کردگارا ، مرا ز من برهان!

وز غم مرد و فکر زن، برهان!

مردی‌ای ده! که رادمرد شوم

وز مرید و مراد، فرد شوم

غرقه گردم به موج لجهٔ راز

هرگز از خود نشان نیابم باز

...

سلسلةالذهب جامی نظر دهید...