لیلی و مجنون جامی

بخش ۱۳ – وصف تابستان و به سفر حج رفتن لیلی و همراه شدن مجنون با قافلهٔ وی

سیاح حدود این ولایت

نظام عقود این حکایت

زین قصه روایت اینچنین کرد

کن خاک‌نشیمن زمین گرد

چون ماند ز طوف کوی لیلی

وز گام‌زدن به سوی لیلی

آشفته و بی‌قرار می‌گشت

شوریده به هر دیار می‌گشت

روزی که سموم نیم‌روزی

برخاست به کوه و دشت‌سوزی،

شد دشت ز ریگ و سنگ پاره

طشتی پر از اخگر و شراره

حلقه شده مار از او به هر سوی

ز آن سان که بر آتش اوفتد موی

گر گور به دشت رو نهادی

گامی به زمین او نهادی،

چون نعل ستور راه‌پیمای

پر آبله گشتی‌اش کف پای

گیتی ز هوای گرم ناخوش

تفسان چو تنوره‌ای ز آتش

هر چشمه به کوه زو خروشان

سنگین دیگی پر آب جوشان

کردی ماهی ز آب، لابه

با روغن داغ، روی تابه

هر تختهٔ سنگ داشت بر خوان

نخجیر کباب و کبک بریان

از سایه گوزن دل بریده

در سایهٔ شاخ خود خزیده

بی‌چاره پلنگ در تب و تاب

در پای درخت سایه نایاب

افتاده چو سایهٔ درختی

ظلمت لختی و نور لختی

گشته به گمان سایه، نخجیر

ز آسیمه‌سری به وی پنه گیر

مجنون رمیده در چنین روز

انگشت شده ز بس تف و سوز

زو شعلهٔ دل زبانه می‌زد

آتش به همه زمانه می‌زد

آرام نمی‌گرفت یک جای

می‌سوخت مگر بر آتش‌اش پای

ناگاه چو لاله داغ بر دل

بالای تلی گرفت منزل

انداخت به هر طرف نگاهی

از دور بدید خیمه‌گاهی

برجست و نفیر آه برداشت

ره جانب خیمه‌گاه برداشت

آنجا چو رسید از کناری

بیرون آمد شترسواری

بر وی سر ره گرفت مجنون

کای طلعت تو به فال، میمون!

این قافله روی در کجای‌اند؟

محمل به کجا همی گشایند؟

گفتا: «همه روی در حجازند

در نیت حج بسیج سازند»

پرسید: «در آن میان ز خیلی»

گفتا: «لیلی و آل لیلی!»

مسکین چو شنید از وی این نام

زین گفت و شنو گرفت آرام

از گرد وجود خویشتن پاک

افتاد بسان سایه بر خاک

بعد از چندی ز خاک برخاست

از هستی خویش پاک برخاست

لیلی می‌راند محمل خویش

مجنون از دور با دل ریش

می‌رفت رهی به آن درازی

با محمل او به عشقبازی

لیلی چو به عزم خانه برخاست

خانه به جمال خود بیاراست،

چشمش سوی آن رمیده افتاد

خون جگرش ز دیده افتاد

بگریست که: «ای فراق دیده!

درد و غم اشتیاق چونی

در کشمکش فراق چونی؟

در آتش اشتیاق دیده!

«من بی‌تو چه دم زنم که چونم؟

اینک ز دو دیده غرق خونم!

روزان و شبان در آرزویت

تنها منم و خیال رویت»

مجنون به زبان بی‌زبانی

هم زین سخنان چنانکه دانی،

می‌گفت و ز بیم ناکس و کس،

چشمی از پیش و چشمی از پس

غم بی حد و فرصتی چنین تنگ

کردند به طوف کعبه آهنگ

لیلی به طواف خانه در گرد،

مجنون ز قفاش سینه پر درد

آن، سنگ سیاه بوسه می‌داد،

وین یک، به خیال خال او شاد

آن برده دهان به آب زمزم،

وین کرده به گریه دیده پر نم

آن روی به مروه و صفا داشت،

وین جای به ذروهٔ وفا داشت

آن در عرفات گشته واقف،

وین واقف آن، در آن مواقف

آن روی به مشعر حرامش،

وین در غم شعر مشکفامش

آن تیغ به دست در منی تیز،

وین بانگ زده که: خون من ریز!

آن کرده به رمی سنگ آهنگ،

وین داشته سر به پیش آن سنگ

آن کرده وداع خانه بنیاد،

وین کرده ز بیم هجر فریاد

لیلی چو از آن وداع پرداخت

مسند به درون محمل انداخت

مجنون به میانه فرصتی جست

جا کرد به پیش محملش چست

هر دو به وداع هم ستادند

وز درد ز دیده خون گشادند

کردند وداع یکدگر را

چون تن که کند وداع، سر را

...

لیلی و مجنون جامی نظر دهید...

بخش ۱۴ – عاشق شدن جوانی از ثقیف به لیلی و نکاح کردن آن دو

گوهر کش این علاقهٔ در

ز آن در کند این علاقه را پر

کان هودجی مراحل ناز

و آن حجلگی عماری راز،

چون بارگی از حرم برون راند

حادی به حداگری فسون خواند

هر کعبهٔ روی به قصد منزل

می‌راند به صد شتاب محمل

از حی ثقیف نازنینی

خورشیدرخی قمر جبینی

در خاتم مهتری‌ش انگشت

سردار قبیله پشت بر پشت

با محمل او مقابل افتاد

ز آنجا هوسی‌ش در دل افتاد

بر پردهٔ محملش نظر داشت

بادی بوزید و پرده برداشت

در پرده بدید آفتابی

بل کز رخش آفتاب، تابی

زلفین نهاده بر بناگوش

کرده شب و روز را هم آغوش

چشمش به نگاه جادوانه

نیرنگ و فریب جاودانه

چون دید ز پرده روی آن ماه

رفت آگهی‌اش ز جان آگاه

شد ملک دلش شکاری عشق

وافتاد ز زخم کاری عشق

هر چند که مرد چاره داند،

کی چارهٔ کار خود تواند؟

دورست زبه پیش دانش‌اندیش

از کارد، تراش دستهٔ خویش

آورد به دست کاردانی

افسون‌سخنی فسانه‌خوانی

پیش پدر وی‌اش فرستاد

دعوی‌ها کرد و وعده‌ها داد

گفتا: «به نسب بزرگوارم!

چون تو نسب بزرگ دارم!

وادی وادی ز میش تا بز

با چوپانان راد گربز،

از اشتر و اسب گله گله

خادم نر و ماده یک محله،

هر چیز طلب کنی، بیارم

در پای تو ریزم آنچه دارم

داماد نی‌ام تو را و فرزند،

هستم به قبول بندگی، بند»

چون شد پدرش ز خوان آن پیر

زین طعمهٔ پاک، چاشنی‌گیر

آن تازه‌جوان پسندش افتاد

بی تاب و گره به بندش افتاد

گفتا که: «جمال او ندیده

فرزند من است و نور دیده!»

رفت و طلبید مادرش را

آن قدر شناس گوهرش را

او نیز به این سخن رضا داد

وین داعیه را به سینه جا داد

گفتا که: «مناسب است و لایق،

این کار به حال هر دو عاشق

لیلی چو به این شود هم آغوش،

از یار کهن کند فراموش

مجنون چو ازین خبر برد بوی،

در آرزوی دگر کند روی

ما هم برهیم در میانه،

از گفت و شنید این فسانه،

لیکن چو به لیلی این سخن گفت

ز اندیشه چو زلف خود برآشفت

از شعلهٔ این غم‌اش جگر سوخت

رنگ سمنش چو لاله افروخت

نی تاب خلاف رای مادر

بیرون‌شدن از رضای مادر،

نی‌طاقت ترک یار دیرین

سر تافتن از قرار دیرین

نگشاد دهن به چاره کوشی

گفتند: رضاست این خموشی!

دادند به خواستگار پیغام

تا در پی این غرض زند گام

دلداده چو این پیام بشنید

کار دو جهان به کام خود دید

آرایش مجلس طرب کرد

اشراف قبیله را طلب کرد

هر یک به مقام خود نشستند

مه را به ستاره عقد بستند

خلقی همه شاد، غیر لیلی

خندان به مراد، غیر لیلی

از خنده ببست درج گوهر

وز گریه گشاد لؤلؤ تر

وآن تشنه‌جگر ستاده از دور

بر آب نظر نهاده از دور

روزی دو سه چون به صبر بنشست

شوق آمد و پشت صبر بشکست

شد همبر نخل راستینش

زد دست هوس در آستینش

زد بانگ که: «خیز و دور بنشین!

زین تازه رطب صبور بنشین!

خوش نیست ز پاشکسته شاخی

میدان هوس بدین فراخی!

آن کس که فگار خار اوی‌ام

دل‌خسته در انتظار اوی‌ام،

صبر و دل و دین فدای من کرد

جان را هدف بلای من کرد،

در بادیه از من است دل تنگ

در کوه ز من زند به دل سنگ،

آهو به خیال من چراند

جامه به هوای من دراند،

از من نفسی نبوده غافل

وز من به کسی نگشته مایل،

یک بار ندیده سیر، رویم

گامی نزده دلیر، سویم

راضی‌ست به سایه‌ای ز سروم

خرسند به پری از تذروم

ز آن سایه نکردم‌اش سرافراز

وین پر سوی او نکرده پرواز

پیمان وفای اوست طوقم

غالب به لقای اوست شوقم

چون با دگری در آورم سر؟

وز وصل کسی دگر خورم بر؟

مغرور مشو به حشمت خویش!

می‌دار نگاه، عزت خویش!

سوگند به صنع صانع پاک!

اعجوبه‌نگار تختهٔ خاک،

که‌ت بار دگر اگر ببینم

دست آورده در آستینم،

بر روی تو آستین فشانم

بر فرق تو تیغ کین برانم

بر کین تو گر نباشدم دست

خود دست به کشتن خودم هست

خود را بکشم به تیغ بیداد

وز دست جفات گردم آزاد»

بیچاره چو این وعید و سوگند

بشنید از آن لب شکر خند،

دانست که پای سعی کندست

وآن ناقهٔ بی‌زمام تندست

چون بود به دام او گرفتار

وز بیم مفارقت دل‌افگار،

ناچار به درد و داغ او ساخت

با بوی گلی ز باغ او ساخت

هر لحظه ز وصل فرقت آمیز

وز راحت‌های محنت‌انگیز،

بیخ املی‌ش کنده می‌شد

صد ره می‌مرد و زنده می‌شد

تا بود همیشه کارش این بود

سرمایهٔ روزگارش این بود

و آن روز که مرد هم بر این مرد

زاد ره آن جهان هم این برد

...

لیلی و مجنون جامی نظر دهید...

بخش ۱۵ – شنیدن مجنون شوهر کردن لیلی را

طبال سرای این عروسی

در پردهٔ عاج و آبنوسی،

این طبل گران نوا نوازد

وین پردهٔ سینه کوب سازد

کن زخم دوال خوردهٔ عشق

و آوازه بلند کردهٔ عشق،

چون از سفر حجاز برگشت

بر خاک حریم یار بگذشت،

آن داغ که داشت تازه‌تر شد

وآن باغ که کاشت تازه‌بر شد

شخصی دیدش که خاک می‌بیخت

وآخر بر فرق خاک می‌ریخت

گفتا: «پی چیست خاک‌بیزی؟

وز کیست به فرق خاک ریزی؟»

گفتا: « بیزم به هر زمین خاک

تا بو که بیابم آن در پاک»

گفتا که: از این طلب بیارام!

وز محنت روز و شب بیارام!

کن تازه گهر کز آرزویش

شد عمر تو صرف جست و جویش،

تو جان کندی و دیگری یافت

دل کند ز تو چو بهتری یافت

تو نیز بدار دست ازین کار!

وز پهلوی خود بیفکن این بار!

یاری که ره وفا نورزد

صد خرمن از او جوی نیرزد

تو لیلی گو چو در مکنون!

و او بسته زبان ز نام مجنون

دل بسته به یار خوش‌شمایل

حرف غم تو سترده از دل

از حی ثقیف، زنده‌جانی

با طبع لطیف، نوجوانی

بر تو پی شوهری گزیده

خرمهره به گوهری خریده

چون لام‌الفند هر دو یک جا

تو چون الف ایستاده تنها

برخیز و ازین خیال برگرد!

زین وسوسهٔ محال برگرد!

خوبان همه همچو گل دوروی‌اند

مغرور شده به رنگ و بوی‌اند

زن صعوهٔ سرخ زرد بال است

بودن به رضای زن محال است

مجنون ز سماع این ترانه

برخاست به رقص صوفیانه

بانگی بزد و به سر بغلتید

از صرع زده بستر بغلتید

در خاک شده ز خون دل گل

گردید چو مرغ نیم‌بسمل

از بس که ز یار سنگدل، سنگ

می‌کوفت به سینه با دل تنگ،

صد رخنه از آن به کارش افتاد

بر بیهوشی قرارش افتاد

کز لب نفسش گذر نکردی

در آینه‌ها نظر نکردی

بعد از دیری که جان نو یافت

جان را به هزار غم گرو یافت

چون بر نفسش گشاده شد راه

بر جای نفس نزد بجز: آه!

آن عاشق از خرد رمیده

ز اندیشهٔ نیک و بد رهیده،

از مستی عشق بود مجنون

دادش به میان مستی افیون

وا کرد ز انس ناکسان خوی

و آورد به سوی وحشیان روی

با وی همه وحش رام گشتند

در انس به وی تمام گشتند

می‌رفت به کوه و دشت چون شاه

با او چو سپه، وحوش همراه

چون بر سر تخت خود نشستی

گردش دد و دام حلقه بستی

می‌رفت چنین نشیدخوانان

از دیده سرشک لعل رانان

...

لیلی و مجنون جامی نظر دهید...

بخش ۱۶ – نامه نوشتن لیلی به مجنون

آن بانوی حجلهٔ نکویی

و آن بانوی کاخ خوبرویی

چو گوهر سلک دیگری شد

آسایش تاج سروری شد،

پیوسته ز کار خود خجل بود

وز عاشق خویش منفعل بود

تدبیر نیافت غیر ازین هیچ

کن قصهٔ درد پیچ در پیچ

تحریر کند به خون دیده

از خامهٔ هر مژه چکیده

عنوان همه درد همچو مضمون

ارسال کند به سوی مجنون

این داعیه چون به خاطر آورد

آن نامهٔ سینه‌سوز را کرد

آغاز به نام ایزد پاک

تسکین ده بیدلان غمناک

دیباچهٔ نامه چون رقم زد،

از صورت حال خویش دم زد

کای رفته ز همدمان سوی دشت!

همراه تو نی جز آهوی دشت!

از ما کرده کناره چونی؟

افتاده به خار و خاره چونی؟

شب‌ها کف پای تو که بیند؟

خار از کف پای تو که چیند؟

خوانت که نهد به چاشت یا شام؟

همخوان تو کیست جز دد و دام؟

با اینهمه شکر کن! که باری

نبود چو من‌ات به سینه باری

دوران چو گل‌ام به ناز پرورد

وز خار ستیزه غنچه‌ام کرد

شوهر کردن نه کار من بود

کاری نه به اختیار من بود

از مادر و از پدر شد این کار

ز ایشان به دلم خلید این خار

هر کس که چو گل رخ تو دیده‌ست

یا بوی تو از صبا شنیده‌ست،

کی دیده به هر کسی کند باز؟

با صحبت هر خسی کند ساز؟

همخوابهٔ من نبوده هرگز

سر بر سر من نسوده هرگز

گشته ز من خراب، مهجور

قانع به نگاهی، آن هم از دور

زین غم، روزش شبی‌ست تاریک

زین رنج، تنش چو موی باریک

وز کشمکش غم‌اش ز هر سوی

نزدیک گسستن است آن موی

آن موست حجاب را بهانه

خوش آنکه برافتد از میانه

تا روی تو بی‌حجاب بینم

خورشید تو بی‌سحاب بینم

نامه که شد از حجاب، بنیاد

آخر چو به بی‌نقابی افتاد،

زد خاتم مهر، اختتامش

از حلقهٔ میم، والسلامش

قاصد جویان ز خیمه برخاست

قد کرد پی برون‌شدن راست

بودش خیمه به مرغزاری

نزدیک به خیمه، چشمه‌ساری

بنشست ولی نه از خود آگاه

بنهاد چو چشمه چشم بر راه

ناگاه بدید کز غباری

آمد بیرون، شترسواری

دامن ز غبار ره برافشاند

اشتر به کنار چشمه خواباند

لیلی گفتش که:«از کجایی؟

کید ز تو بوی آشنایی!»

گفتا که: «ز خاک پاک نجدم

کحل بصرست خاک نجدم»

لیلی گفتا که:«تلخکامی،

مجنون لقبی و قیس نامی

سرگشته در آن دیار گردد

غمدیده و سوگوار گردد

هیچ‌ات به وی آشنایی‌ای هست؟

امکان زبان‌گشایی‌ای هست؟»

گفتا: «بلی آشنای اوی‌ام

سر در کنف وفای اوی‌ام

هر جا باشم دعاش گویم

تسکین دل از خداش جویم»

لیلی گفتا که: «در چه کارست؟»

گفتا که:«ز درد عشق زارست!

همواره ز مردمان رمیده

با وحش رمیده آرمیده»

لیلی گفتا که:«ای خردمند!

دانی که به عشق کیست دربند؟»

گفتا:« آری، به یاد لیلی

هر دم راند ز دیده سیلی»

لیلی ز مژه سرشک خون ریخت

و اسرار نهان ز دل برون ریخت

گفتا که: «منم مراد جانش

و آن نام من است بر زبانش

جانم به فدات! اگر توانی

کز من خبری به وی رسانی،

آیین وفا گری کنی ساز

و آری سوی من جواب آن باز،

دردی ببری و داغی آری

شمعی ببری، چراغی آری»

برخاست به پای، آن جوانمرد

کای مجنون را دل از تو پردرد!

منت دارم، به جان بکوشم

کالای تو را به جان فروشم

شد لیلی را درون ز غم شاد

وآن نامه ز جیب خویش بگشاد

پیچید در آن به آرزویی

برگ کاهی و تار مویی

یعنی: ز آن روز کز تو فردم،

چون مو زارم، چو کاه زردم!

چون نامه‌بر آن گرفت، برجست

بر ناقهٔ رهنورد بنشست

شد راحله‌تاز راه مجنون

مایل به قرارگاه مجنون

آنجا چو رسید بی‌کم و کاست

بسیار دوید از چپ و راست

دیدش که چو مستی اوفتاده

دستور خرد به باد داده

در خواب نه، لیک چشم بسته

بیدار، ولی ز خویش رسته

از گردش ماه و مهر بیرون

وز دایرهٔ سپهر بیرون

مستغرق بحر عشق گشته

وز هر چه نه عشق در گذشته

قاصد هرچند حیله انگیخت

تا بو که به وی تواند آمیخت

آن حیله نداشت هیچ سودش

از بانگ بلند آزمودش

برداشت چو حادیان نوایی

در کوه فکند ازآن صدایی

لیلی گویان حدا همی کرد

و آن دلشده را ندا همی کرد

کرد آن اثری در او سرانجام

و آمد به خود از سماع آن نام

گفتا:«تو که‌ای و این چه نام است؟

زین نام مراد تو کدام است؟»

گفتا که: «منم رسول لیلی

خاص نظر قبول لیلی»

گفتا که: «ره ادب نجسته

وز مشک و گلاب لب نشسته،

هر دم به زبان چه آری این نام؟

گستاخ، چرا شماری این نام؟»

زد لاف که:« من زبان اوی‌ام

گویا شده ترجمان اوی‌ام

خیزان، بستان! که نامهٔ اوست

یک رشحه ز نوک خامهٔ اوست»

مجنون چو شنید نام نامه

پا ساخت ز فرق سر چو خامه

چون بر سر نامه نام او دید،

بوسید و به چشم خویش مالید

افتاد ز عقل و هوش رفته

خاصیت چشم و گوش رفته

آمد چو ز بی‌خودی به خود باز

این نغمهٔ شوق کرد آغاز

کاین نامه که غنچهٔ مرادست

زو در دل تنگ صد گشادست

حرزی‌ست به بازوی ارادت

مرقوم به خامهٔ سعادت

تعویذ دل رمیدگان است

تومار بلا کشیدگان است

وآن دم که گشاد نامه را سر،

سر برزد از او نوای دیگر

کاین نامه نه نامه، نوبهاری‌ست

وز باغ امل بنفشه‌زاری ست

دلکش رقمی‌ست نورسیده

بر صفحهٔ آرزو کشیده

صف‌هاست کشیده عنبرین مور

ره ساخته بر زمین کافور

هر موری از آن به سوی خانه

برده دل بیدلان چو دانه

ز آن نامهٔ دلنواز هر حرف

بود از می ذوق و حال یک ظرف

هر جرعهٔ می کز آن بخوردی

از جا جستی و رقص کردی

از خواندن نامه چون بپرداخت

در گردن جان حمایل‌اش ساخت

قاصد چو بدید آن به پا خاست

زو کرد جواب نامه درخواست

مجنون چو به نامه در، قلم زد

در اول نامه این رقم زد:

«دیباچهٔ نامهٔ امانی

عنوان صحیفهٔ معانی

جز نام مسببی نشاید

کز وی در هر سبب گشاید

مطلق‌گردان دست تقدیر

زنجیری‌ساز پای تدبیر

آن را که به وصل چاره سازد،

سر برتر از آسمان فرازد

و آن را که ز هجر سینه سوزد،

صد شعله به خرمنش فروزد»

چون بست زبان ازین سرآغاز

گشت از دل ریش رازپرداز

کاین هست صحیفهٔ نیازی

ز آزرده دلی به دلنوازی

آن دم که رسید نامهٔ تو

پر عطر وفا ز خامهٔ تو

بر دیدهٔ خون‌فشان نهادم

در سینه به جای جان نهادم

هر حرف وفا ز وی که خواندم

از دیده سرشک خون فشاندم

در وی سخنان نوشته بودی

صد تخم فریب کشته بودی

غمخواری من بسی نمودی

غم‌های مرا بسی فزودی

گیرم که تو دوری از کم و کاست

نید به زبان تو بجز راست،

مسکین عاشق چو بدگمان است

هر لحظه اسیر صد گمان است

هر شبهه به پیش او دلیلی‌ست

هر پشهٔ مرده زنده پیلی‌ست

مرغی که به بام یار بیند

کو دانه ز بام یار چیند،

ز آن مرغ به خاطرش غباری‌ست

کز غیر به دوست نامه آری‌ست

گفتی که: به بوسه دل ندارم

وز فکر کنار بر کنارم!

این درد نه بس که صبح تا شام

هم‌صحبت توست کام و ناکام؟

گفتی که: ز درد پایمال است

وز غصه به معرض زوال است

خواهد ز میانه زود رفتن

بر باد هوا چو دود رفتن!

گر او برود تو را چه کم، یار؟

کالای تو را چه کم خریدار؟

ممکن بود از تو کام هر کس

محروم از آن همین منم، بس!

آن را که تو دوست داری، ای دوست!

گر دوست ندارمش نه نیکوست

با هر که تو دوستدار اویی

از من نسزد بجز نکویی

عاشق که برای دوست کاهد

آن به که رضای دوست خواهد

از خواهش خویش رو بتابد

در راه مراد او شتابد

هر چند که من نه از تو شادم،

یک بار نداده‌ای مرادم،

خاطر ز زمانه شاد بادت!

گیتی همه بر مراد بادت!

دمسازی دوستان تو را باد!

ور من میرم تو را بقا باد!

...

لیلی و مجنون جامی نظر دهید...

بخش ۱۷ – بیمار شدن شوهر لیلی و وفات یافتن وی

نیرنگ‌زن بیاض این راز

صورتگری اینچنین کند ساز

کان کعبهٔ بی‌نظیر منظر

چون صورت چین بدیع‌پیکر

با شوهر خود چو سرکشی کرد،

پاداش خوشی‌ش ناخوشی کرد،

مسکین زین غم ز پا درافتاد

بیمار به روی بستر افتاد

آن وصل، بلای جان او شد

سوداندیشی، زیان او شد

می‌بود ز خاطر غم اندیش

بیماری او زمان زمان بیش

چون یک دو سه روز بود رنجه

مسکین به شکنج این شکنجه

ناگاه عنایت ازل دست

بگشاد و، بر او شکنجه بشکست

از کشمکش نفس رهاندش

وز تنگی این قفس جهاندش

جان داد به درد و جاودان زیست

آن کو ندهد به درد جان کیست

در بودن، درد و در سفر درد

آوخ ز جهان درد بر درد

لیلی که ز درد و داغ مجنون

می‌داشت دلی چو غنچه پر خون،

از مردن شو، بهانه برساخت

وز خون، دل خویشتن بپرداخت

عمری به لباس سوگواری

بنشست به رسم عده‌داری

عشقش به درون نه داشت خانه،

شد ماتم شوهرش بهانه

عمری به دراز، گریه و آه

می‌کرد و زبان خلق کوتاه!

...

لیلی و مجنون جامی نظر دهید...

بخش ۱۸ – شکستن لیلی کاسهٔ مجنون را و رقص کردن وی از ذوق آن

چون یک چندی بر این برآمد

دودش ز دل حزین برآمد

بگرفت به کف شکسته‌جامی

می‌زد به حریم دوست گامی

آن دلشده چون رسید آنجا،

صد دلشده بیش دید آنجا

بر دست گرفته کاسه یا جام

در یوزه‌گرش ز خوان انعام

هر کس ز کف چنان حبیبی

می‌یافت به قدر خود نصیبی

مجنون از دور چون بدیدش

عقل از سر و، جان ز تن رمیدش

چون نوبت وی رسید، بی‌خویش

آورد او نیز جام خود پیش

لیلی وی را چو دید و بشناخت

کارش نه چو کار دیگران ساخت

ناداده نصیب از آن طعام‌اش

کفلیز زد و شکست جامش

مجنون چو شکست جام خود دید

گویا که جهان به کام خود دید

آهنگ سماع آن شکست‌اش

چون راه سماع ساخت مست‌اش

می‌بود بر آن سماع، رقاص

می‌زد با خود ترانه‌ای خاص

کالعیش! که کام شد میسر!

عیشی به تمام شد میسر!

همچون دگران نداد کامم

وز سنگ ستم شکست جامم

با من نظری‌ش هست تنها

ز آن جام مرا شکست تنها

صد سر فدی شکست او باد!

جانها شده مزد دست او باد!

...

لیلی و مجنون جامی نظر دهید...

بخش ۱۹ – در انتظار لیلی ایستادن مجنون و آشیان کردن مرغ بر سر وی

رامشگر این ترانهٔ خوش

دستان زن این سرود دلکش

بر عود سخن چنین کشد تار

کن مانده به چنگ غم گرفتار،

روزی به هوای نیمروزی

از تاب حرارت تموزی،

ره برده به خیمهٔ ذلیلان

یعنی که به سایهٔ مغیلان

برساخت از آن نظاره گاهی

می‌کرد به هر طرف نگاهی

ناگاه بدید قومی از دور

ز ایشان در و دشت گشته معمور

کردند به یک زمان در آن جای

صد خیمه و بارگاه بر پای

ز آن خیمه گه‌اش نمود ناگاه

با جمع ستارگان یکی ماه

کز خیمه هوای گشت کردند

ز آن مرحله رو به دشت کردند

آن دم که به پیش هم رسیدند

یکدیگر را تمام دیدند

مسکین مجنون چه دید؟ لیلی!

با او ز زنان قوم خیلی

چشمش چو بر آن سهی‌قد افتاد

بی‌خود برجست و بی‌خود افتاد

شد کالبدش ز هوش خالی

لیلی به سرش دوید حالی

بنهاد سرش به زانوی خویش

خونابه فشان ز سینهٔ ریش

ز آن خواب خوش از گلاب‌ریزی

زود آوردش به خواب خیزی

دیدند جمال یکدگر را

بردند ملال یکدگر را

هر راز کهن که بود گفتند

هر در سخن که بود سفتند

در وقت وداع کاندرین باغ

کس سوخته‌دل مباد ازین داغ

مجنون گفتا که:«ای دل‌افروز!

کامروز میان صد غم و سوز

بگذاشتی اندر این زمین‌ام،

من بعد کی و کجات بینم؟»

گفتا که: «به وقت بازگشتن

خواهم هم ازین زمین گذشتن

گر زآنکه درین مقام باشی،

از دیدن من به کام باشی»

این رفت ز جای و او به جا ماند

چون مرده‌تنی ز جان جدا ماند

بر موجب وعده‌ای که بشنید

از منزل خویشتن نجنبید

در حیرت عشق آن دلارای

ننشست درخت‌وار از پای

می‌بود ستاده چون درختی

مرغان به سرش نشسته لختی

یک‌جا چو درخت پاش محکم

مو رفته چو شاخه‌هاش در هم

عهدی چو گذشت در میانه

مرغی به سرش گرفت خانه

مویش چو بتان مشک‌برقع

از گوهر بیضه شد مرصع

برخاست ز بیضه‌ها به پرواز

مرغان سرود عشق پرداز

یک‌چند براین نسق چو بگذشت

لیلی به دیار خویش برگشت

آمد چو به آن خجسته‌منزل

وز ناقه فروگرفت محمل،

آمد به سر رمیده مجنون

دیدش ز حساب عقل بیرون

هر چند نهفته دادش آواز

نمد به وجود خویشتن باز

زد بانگ بلند کای وفا کیش!

بنگر به وفا سرشتهٔ خویش!

گفتا :«تو که‌ای و از کجایی؟

بیهوده به سوی من چه آیی؟

گفتا که: «منم مراد جانت!

کام دل و رونق روانت!

یعنی لیلی که مست اویی

اینجا شده پای‌بست اویی»

گفتا: «رو! رو! که عشقت امروز

در من زده آتشی جهان‌سوز

برد از نظرم غبار صورت

دیگر نشوم شکار صورت!

عشق‌ام کشتی به موج خون راند

معشوقی و عاشقی برون ماند

لیلی چو شنید این سخن‌ها

از صبر و قرار ماند تنها

دانست یقین، که حال او چیست

بنشست و به های‌های بگریست

گفت: «ای دل و دین ز دست داده!

در ورطهٔ عشق ما فتاده!

نادیده ز خوان ما نوایی!

افتاده به جاودان‌بلایی!

مشکل که دگر به هم نشینیم

وز دور جمال هم ببینیم»

این گفت و ره وثاق برداشت

ماتم گری فراق برداشت

از سینه به ناله درد می‌رفت

می‌رفت و به آب دیده می‌گفت:

«دردا! که فلک ستیزه کارست

سرچشمهٔ عیش، ناگوارست

ما خوش خاطر دو یار بودیم

دور از غم روزگار بودیم

از دست خسان ز پا فتادیم

وز یکدیگر جدا فتادیم

او دور از من، به مرگ نزدیک

من دور از وی، چو موی باریک

او، کرده به وادی عدم روی

من، کرده به تنگنای غم خوی

او، بر شرف هلاک، بی من

افتاده به خون و خاک، بی من

من، درصدد زوال، بی او

ناچیزتر از خیال، بی او

امروز بریدم از وی امید

دل بنهادم به هجر جاوید»

این گفت و شکسته دل ز منزل

بر نیت کوچ، بست محمل

مجنون هم ازین نشیمن درد

منزل به نشیمن دگر کرد

چون وعدهٔ دوست را به سر برد

بار خود از آن زمین به در برد

برخاست چنانکه بود از آغاز

با گور و گوزن گشت دمساز

...

لیلی و مجنون جامی نظر دهید...

بخش ۲۰ – مرگ مجنون

طغراکش این فراق‌نامه

این رشحه برون دهد ز خامه

کز بر عرب یکی عرابی

مقبول خرد به خردهٔابی

سرزد ز دلش هوای مجنون

طیاره ز حله راند بیرون

بر عامریان گذشت از آغاز

جست از همه کس نشان او باز

گفتند که: یک دو روز بیش است،

کز وی دل این قبیله ریش است

نی دیده کسی ز وی نشانی

نی نیز شنیده داستانی!

برخاست عرابی و شتابان

رو کرد ز حله در بیابان

چون یک دو سه روز جستجو کرد

نومید به راه خویش رو کرد

ناگاه نمود زیر کوهی

جمع آمده وحشیان گروهی

شد تیز به سویشان روانه

مجنون را دید در میانه

با آهوکی سفید و روشن

همچون لیلی به چشم و گردن

بر بالش خاک و بستر خار

جان داده ز درد فرقت یار

همخوابه چو دیده ماجرایش

او نیز بمرده در وفایش

گردش دد و دام حلقه بسته

شاخ طرب همه شکسته

از سینهٔ آهو آه‌خیزان

وز چشم گوزن اشک‌ریزان

کردش چو نگاه در پس پشت

بر ریگ نوشته دید ز انگشت

کوخ! که ز داغ عشق مردم!

بر بستر هجر جان سپردم!

شد مهر زمانه سرد بر من

کس مرحمتی نکرد بر من

یک زنده، غذا چو من نخورده

یک مرده، به روز من نمرده

بشکست شب صبوری‌ام پشت

و ایام به تیغ دوری‌ام کشت

کس کشتهٔ بی‌دیت چو من نیست

محروم ز تعزیت چو من نیست

نی بر سر من گریست یاری

نی شست ز روی من غباری

نز دوست کسی سلامی آورد

در پرسش من پیامی آورد

شد شیشهٔ چرخ بر دلم تنگ

زد شیشهٔ زندگی‌م بر سنگ

تا حشر خلد به هر دل ریش

این شیشهٔ ریزه‌ریزه چون نیش

چون اهل حی این خبر شنیدند

بر خود همه جامه‌ها دریدند

از فرق عمامه‌ها فکندند

مو ببریدند و چهره کندند

یکسر همه اهل آن قبیله

از صدق درون، برون ز حیله

گشتند روان به جای آن کوه

بر سینه هزار کوه اندوه

دل پر غم و درد و دیده پر خون

راه آوردند سوی مجنون

هر کس ره ماتمی دگر زد

بر دل رقم غمی دگر زد

آن خورد دریغ بر جوانی‌ش

وین کرد فغان ز ناتوانی‌ش

آن گفت ز طبع نکته‌زای‌اش

وین گفت ز نظم جانفزای‌اش

ز آن شور و شغب چو بازماندند

چون مه به عماری‌اش نشاندند

همخوابهٔ مرده را ز یاری

با او کردند هم‌عماری

اظهار بزرگواری‌اش را

عامرنسبان عماری‌اش را

بر گردن و دوش جای کردند

رفتن سوی حله رای کردند

در هر گامی که می‌نهادند

صد چشمه ز چشم می‌گشادند

در هر قدمی که می‌بریدند

صد ناله ز درد می‌کشیدند

از دجلهٔ چشمشان به هر میل

شط بر شط بود، نیل در نیل

آهسته همی‌زدند گامی

فریادکنان به هر مقامی

چون نغمهٔ درد و غم سرایان

آمد ره دورشان به پایان،

خونابهٔ غم کشیدگان‌اش

شستند به آب دیدگان‌اش

چاک افکندند در دل خاک

جا کرد به خاک با دل چاک

و آن دم که شدند مهربانان

دامن ز غبار او فشانان

هر یک به مقام خویشتن باز

مجروح ز دور چرخ ناساز،

در ریخت ز دشت و در دد و دام

کردند به خوابگاهش آرام

در پرتو آن مزار پر نور

گشتند ددان ز خوی بد، دور

آری، عاشق که پاکبازست،

عشقش نه ز عالم مجازست

قلبی ببرد ز جان قلاب

گردد مس قلب او زر ناب

مجنون که به خاک در، نهان شد

گنج کرم همه جهان شد

هر کس ز غمی فتاده در رنج

زد دست طلب به پای آن گنج

ز آن گنج کرم مراد خود یافت

گر یک دو مراد جست، صد یافت

روی همه، در حظیره‌اش بود

چشم همه، بر ذخیره‌اش بود

شد روضهٔ جان، حظیرهٔ او

رضوان ابد، ذخیرهٔ او

آرند که صوفی‌ای صفا کیش

برداشت به خواب پرده از پیش

مجنون بر وی شد آشکارا

با او نه به صواب مدارا

گفت: «ای شده از خرابی حال،

بر نقش مجاز، فتنه سی سال!

چون کرد اجل نبرد با تو،

معشوق ازل چه کرد با تو؟»

گفتا: «به سرای عزت‌ام خواند

بر صدر سریر قرب بنشاند

گفت: ای به بساط عشق گستاخ!

شرم‌ات نمد که چون درین کاخ،

خوردی می ما ز جام لیلی،

خواندی ما را به نام لیلی؟

بر من چو در عتاب بگشود

با من بجز این عتاب ننمود»

جامی! بنگر! کز آفرینش

هر ذره به چشم اهل بینش

از زخم ازل، شکسته‌جامی‌ست

گرداگردش نوشته نامی‌ست

در صاحب نام، کن نشان گم!

در هستی وی، شو از جهان گم!

تا بازرهی ز هستی خویش

وز ظلمت خودپرستی خویش

جایی برسی کز آن گذر نیست

جز بی‌خبری از آن خبر نیست

با تو ز جهان بی‌نشانی

گفتیم نشان، دگر تو دانی!

...

لیلی و مجنون جامی نظر دهید...

بخش ۲۱ – وصف خزان و مرگ لیلی

لیلی چو ز باغ مرگ مجنون

چون لاله نشست غرقه در خون،

شد عرصهٔ دهر بر دلش تنگ

زد ساغر عیش خویش بر سنگ

افتاد در آن کشاکش درد

از راحت خواب و لذت خورد

تابنده مهش ز تاب خود رفت

نورسته گلشن ز آب خود رفت

بی‌وسمه گذاشت، ابروان را

بی‌شانه، کمند گیسوان را

تب، کرد به قصد جانش آهنگ

نگذاشت به رخ ز صحت‌اش رنگ

آمد به کمانی از خدنگی

زد سرخ گلش به زردرنگی

تبخاله نهاد بر لبش خال

شد بر ساقش گشاده خلخال

چون از نفس خزان، درختان

گشتند به باد داده رختان

از خلعت سبز عور ماندند

وز برگ بهار دور ماندند

گلزار ز هر گل و گیاهی

شد رنگرزانه کارگاهی

طاووس درخت پر بینداخت

سلطان چمن سپر بینداخت

بستان ز هوای سرد بفسرد

تب‌لرزه ز رخ طراوتش برد

شد هر شاخی ز برگ و بر، پاک

بر دوش درخت مار ضحاک

از خون خوردن، انار خندان

آلوده به خون نمود دندان

به گشت چو عاشقی رخش زرد

از درد نشسته بر رخش گرد

بادام به عبرت ایستاده

صد چشم به هر طرف نهاده

باغی تهی از گل و شکوفه

بغداد شده بدل به کوفه

و آن غیرت گلرخان بغداد

یعنی لیلی گل چمن‌زاد

افتاده به خارخار مردن

تن بنهاده به جان سپردن

گریان شد کای ستوده مادر!

پاکیزه فراش پاک‌چادر!

یک لحظه به مهر باش مایل!

کن دست به گردنم حمایل!

روی شفقت بنه به رویم!

بگشا نظر کرم به سویم!

زین پیش به گفتگوی مردم،

بر من نمد تو را ترحم

نگذاشتی‌ام به دوست پیوند

تا فرقت وی به مرگم افکند

از خلعت عصمت‌ام کفن کن!

رنگش ز سرشک لعل من کن!

ز آن رنگ ببخش رو سفیدی‌م!

کنست علامت شهیدی‌م

روی سفرم به خاک او کن!

جایم به مزار پاک او کن!

بشکاف زمین زیر پایش!

زن حفره به قبر دلگشایش!

نه بر کف پای او سرم را!

ساز از کف پایش افسرم را!

تا حشر که در وفاش خیزم،

آسوده ز خاک پاش خیزم

رو سوی دیار یار دیرین

افشاند به خنده جان شیرین

او خفته به هودج عروسی

مادر به رهش به خاک‌بوسی

بردندش از آن قبیله بیرون

یکسر به حظیره‌گاه مجنون

خاکش به جوار دوست کندند

در خاک چو گوهرش فکندند

شد روضهٔ آن دو کشتهٔ غم

سر منزل عاشقان عالم

ایشان بستند رخت ازین حی

ما نیز روانه‌ایم از پی

گردون که به عشوه جان‌ستانی‌ست

زه کرده به قصد ما کمانی‌ست

زآن پیش کزین کمان کین توز

بر سینه خوریم تیر دلدوز،

آن به که به گوشه‌ای نشینیم

زین مزرعه خوشه‌ای بچینیم

نور ازل و ابد طلب کن!

آن را چو بیافتی، طرب کن!

آن نور نهفته در گل توست

تابنده ز مشرق دل توست

خوش آنکه شوی ز پای تا فرق

چون ذره در آفتاب خود غرق

هرچند نشان ز خویش جویی

کم یابی اگر چه بیش جویی

دلگرم شوی به آفتابی

خود را همه آفتاب یابی

بی‌برگی تو همه شود برگ

ایمن گردی ز آفت مرگ

جایی دل تو مقام گیرد

کآنجا جز مرگ کس نمیرد

جامی! به کسی مگیر پیوند!

کآخر دل از آن ببایدت کند

بیگانه شو از برون‌سرایی!

با جوهر خود کن آشنایی!

ز آیینه خویش زنگ بزدای!

راهی به حریم وصل بگشای!

...

لیلی و مجنون جامی نظر دهید...

بخش ۲۲ – در ختم کتاب و خاتمهٔ خطاب

هر چند چو بحر تلخکامی،

این کار تو را بس است، جامی!

کز موج معانی‌ات ز سینه

افتاد به ساحل این سفینه

مرهم‌نه داغ دلفگاران

تسکین‌ده درد بیقراران

شیرین شکری‌ست نورسیده

از نیشکر قلم چکیده

شعری که ز خاطر خردمند

زاید، به مثل بود چو فرزند

فرزند به صورت ارچه زشت است

در چشم پدر نکوسرشت است

ای ساخته تیز خامه را نوک!

ز آن کرده عروس طبع را دوک!

می‌کن ز آن نوک، خوش‌نویسی!

ز آن دوک ز مشک رشته‌ریسی!

می‌زن رقمی به لوح انصاف!

دراعهٔ عیب پوش می‌باف!

چون شعر نکو بود، خط نیک

باشد مدد نکویی‌اش، لیک

گردد ز لباس خط ناخوب

در دیدهٔ عیب‌جوی، معیوب

حرفی که به خط بدنویسی،

در وی همه عیب خود نویسی

در خوبی خط اگر نکوشی،

از بهر خدا ز تیزهوشی،

حرفی که نهی، به راستی نه!

کز هر هنری است راستی به

و آن دم که نویسی‌اش، سراسر

با نسخهٔ راست کن برابر!

چون خود کردی فساد از آغاز،

اصلاح به دیگران مینداز!

کوتاهی این بلندبنیاد،

در هشتصد و نه فتاد و هشتاد

ور تو به شمار آن بری دست

باشد سه هزار و هشتصد و شصت

شد عرض ز طبع فکرت‌اندیش

در طول چهار مه، کم و بیش

در یک دو سه ساعتی ز هر روز

شد طبع بر این مراد، فیروز

هر چند که قدر این تهی‌دست

زین نظم شکسته‌بسته بشکست،

زو حقهٔ چرخ، درج در باد!

ز آوازهٔ او زمانه پر باد!

...

لیلی و مجنون جامی نظر دهید...