سلامان و ابسال جامی

بخش ۶۵ – در بیان چهار خصلت که از شرایط سلطنت است

هست شرط پادشاهی چار چیز

حکمت و عفت شجاعت جود نیز

نیست حکمت کز پی نفس لئیم

سخره حکم زنی گردد کریم

نیست از عفت که مرد هوشمند

دامن آلاید به یاری ناپسند

از شجاعت نیست کش سازد زبون

قحبه ای از ربقه مردی برون

نیست از جود آنکه نتواند گذشت

زانچه گرد آن جز از خست نگشت

هر که با این چار خصلت یار نیست

از عروس ملک برخوردار نیست

آنچه در هر چار ازو افتد خلل

در دل خود کی دهد شاهش محل

حرف حکمت را بر این کردم تمام

وانچه می بایست گفتم والسلام

0
...

0
سلامان و ابسال جامی نظر دهید...

بخش ۶۶ – تنگدل شدن سلامان از ملامت پدر و روی در صحرا نهادن و آتش افروختن و با ابسال به هم به آتش درآمدن و سوخته شدن ابسال و سالم ماندن سلامان

کیست درعالم ز عاشق زارتر

نیست کار از کار او دشوارتر

نی غم یار از دلش زایل شود

نی تمنای دلش حاصل شود

مایه آزار او بیگاه و گاه

طعنه بدخواه و پند نیکخواه

چون سلامان آن نصیحت ها شنید

جامه آسودگی بر خود درید

خاطرش از زندگانی تنگ شد

سوی نابود خودش آهنگ شد

چون حیات مردنی در خور بود

مردگی از زندگی خوشتر بود

روی با ابسال در صحرا نهاد

در فضای جانفشانی پا نهاد

پشته پشته هیمه از هر جا برید

جمله را یکجا فراهم آورید

جمع شد زان پشته ها کوهی بلند

آتشی در پشته و کوه او فکند

هر دو از دیدار آتش خوش شدند

دست هم بگرفته در آتش شدند

شه نهانی واقف آن حال بود

همتش بر کشتن ابسال بود

بر مراد خویشتن همت گماشت

سوخت او را و سلامان را گذاشت

بود آن غش بر زر و این زر خوش

زر خوش خالص بماند و سوخت غش

چون زر مغشوش در آتش فتد

گر شکستی اوفتد بر غش فتد

کار مردان دارد از یزدان نصیب

نیست این از همت مردان غریب

پیش صاحب همت این ظاهر بود

هر که بی همت بود منکر بود

0
...

0
سلامان و ابسال جامی نظر دهید...

بخش ۶۷ – حکایت آن منافق و آن مؤمن صادق که ردای وی را در ردای خود پیچیده در کوره آتش نهاد و ردای منافق بسوخت و ردای مؤمن سالم بماند

دین پرستی کوره آتش به پیش

گرم چون آتش به کسب و کار خویش

با منافق شیوه ای در دین دو رنگ

از پی اثبات دین برداشت جنگ

آن منافق گفت باآن دین پرست

هان بیار ار حجتی داری به دست

زو ردایش را طلب کرد از نخست

در ردای خویشتن پیچید چست

در میان کوره آتش نهاد

در ردای خصم دین آتش فتاد

ماند سالم زان ردای مرد دین

هین ببین خاصیت نور یقین

کان درونی سوخت چون خاشاک و خس

وانچه بیرون بود سالم ماند و بس

0
...

0
سلامان و ابسال جامی نظر دهید...

بخش ۶۸ – بازماندن سلامان از ابسال و زاری کردن بر مفارقت او

باشد اندر دار و گیر روز و شب

عاشق بیچاره را حالی عجب

هر چه از تیر بلا بر وی رسد

از کمان چرخ پی در پی رسد

ناگذشته از گلویش خنجری

از قفای آن درآید دیگری

گر بدارد دوست از بیداد دست

بر وی از سنگ رقیب آید شکست

ور بگردد از سرش سنگ رقیب

یابد از طعن ملامتگو نصیب

ور رهد زینها برزید خون به تیغ

شحنه هجرش به صد درد و دریغ

چون سلامان کوه آتش برفروخت

واندر او ابسال را چون خس بسوخت

رفت همتای وی و یکتا بماند

چون تن بیجان از او تنها بماند

ناله جانسوز بر گردون کشید

دامن مژگان ز دل در خون کشید

دود آهش خیمه بر افلاک زد

صبح ز اندوهش گریبان چاک زد

بس که از غم سینه کندن کرد ساز

سینه ناخن ناخنش شد همچو باز

بر وی از ناخن ز بس آزار جست

یک سر ناخن نماند از وی درست

سنگ می زد بر دل و بی هیچ شک

بود آن نقد وفایش را محک

چون به دل بنشست ازان سنگش غبار

نقد او آمد برون کامل عیار

چون ازو دست تهی کردی نشست

کندی از حسرت به دندان پشت دست

چون ندیدی پنجه اندر پنجه یار

پنجه خود کردی از دندان فگار

زان گهر دیدی چو خالی مشت خویش

کندی از دندان سرانگشت خویش

آن شکر لب را ندیدی چون به جای

نیشکر آیین شدی انگشت خای

روز و شب بی آنکه همزانوش بود

از طپانچه بودیش زانو کبود

هر شب آوردی به کنج خانه روی

با خیال یار خویش افسانه گوی

کای ز هجر خویش جانم سوخته

وز جمال خویش چشمم دوخته

عمرها بودی انیس جان من

نوربخش دیده گریان من

خانه در کوی وصالت داشتم

دیده بر شمع جمالت داشتم

هر دو از دیدار هم بودیم شاد

وز وصال یکدگر در صد گشاد

هر دو ما با یکدگر بودیم و بس

کار نی کس را به ما ما را به کس

دست بیداد فلک کوتاه بود

کارها بر موحب دلخواه بود

شب همی خفتیم در آغوش هم

رازگویان روز سر در گوش هم

در میان ما کسی را راه نی

ناکسی از حال ما آگاه نی

کاش چون آتش همی افروختم

تو همی ماندی و من می سوختم

سوختی تو من بماندم این چه بود

این بد آیین با من مسکین چه بود

کاشکی من نیز با تو بودمی

با تو راه نیستی پیمودمی

از وجود ناخوش خود رستمی

عشرت جاوید در پیوستمی

0
...

0
سلامان و ابسال جامی نظر دهید...

بخش ۶۹ – حکایت آن اعرابی اشتر گم کرده که میگفت کاشکی من نیز با اشتر خویش گم گشتمی تا هر که وی را یافتی مرا نیز با وی یافتی

آن عرابی چون شد اشتر در شتاب

از شتر افتاد چشمی مست خواب

از سبکباری شتر چون یاریی

دید کرد آغاز خوش رفتاریی

چون عرابی بامداد از خواب خاست

پی نبرد اصلا که آن اشتر کجاست

گفت واویلا که گم گشت اشترم

ماند خاطر از خیال او پرم

کاش با او گشتمی من نیز گم

تا نرفتی بر سرم این اشتلم

هر کجا او رفت با او رفتمی

تا ازین دوری به یکسو رفتمی

هر که آن گم گشته را وایافتی

با من آواره یکجا یافتی

0
...

0
سلامان و ابسال جامی نظر دهید...

بخش ۷۰ – شنیدن پادشاه حال سلامان را و عاجز ماندن از تدبیر کار او و در تدبیر آن به حکیم رجوع کردن

چون سلامان ماند از ابسال اینچنین

بود در روز و شبش حال اینچنین

محرمان آن پیش شه گفتند باز

جان او افتاد ازان غم در گداز

داشت با ابسال صد اندوه بیش

آمدش بی او غمی چون کوه پیش

با ویش غم بود و بی وی نیز هم

از ضمیر او نشد ناچیز غم

گنبد گردون عجب غمخانه ایست

بی غمی در وی دروغ افسانه ایست

چون گل آدم سرشتند از نخست

شد به قدش خلعت صورت درست

ریخت بالای وی از سر تا قدم

چل صباح ابر بلا باران غم

چون چهل بگذشت روزی تا به شب

بر سرش بارید باران طرب

لاجرم از غم کس آزادی نیافت

جز پس از چل غم یکی شادی نیافت

چون بود باران شادی ختم کار

گیرد آخر کار بر شادی قرار

لیک داند آن که دانش پرور است

کین قرار اندر سرای دیگر است

شه سلامان را در آن ماتم چو دید

بر دلش صد زخم رنج و غم رسید

چاره آن کار نتوانست هیچ

بر رگ جان اوفتادش تاب و پیچ

کرد عرض رای آن دانا حکیم

کای جهان را قبله امید و بیم

هر کجا درمانده ای را مشکلیست

حل آن ز اندیشه روشندلیست

در جهان امروز روشندل تویی

بند سای قفل هر مشکل تویی

سوخت ابسال و سلامان از غمش

کرده وقت خویش وقف ماتمش

نمی توان ابسال را آورد باز

نی سلامان را توان شد چاره ساز

گفتم اینک مشکل خود پیش تو

چاره جوی از عقل دور اندیش تو

رحمتی فرما که بس درمانده ام

در کف صد غصه مضطر مانده ام

داد آن دانا حکیم او را جواب

کای نگشته رایت از راه صواب

گر سلامان نشکند پیمان من

وآید اندر ربقه فرمان من

زود باز آرم به وی ابسال را

کشف گردانم ز وی این حال را

چند روزی چاره حالش کنم

جاودان دمساز ابسالش کنم

از حکیم این را سلامان چون شنید

زیر فرمان وی از جان آرمید

خار و خاشاک درش رفتن گرفت

هر چه گفت از جان پذیرفتن گرفت

خوش بود خاک در کامل شدن

بنده فرمان صاحبدل شدن

بشنو این نکته که دانا گفته است

گوهری بس خوب و زیبا سفته است

باش دانا بی لجاج و بی ستیز

یا که اندر سایه دانا گریز

رخنه کز نادانی افتد در مزاج

یابد از دانا و دانایی علاج

0
...

0
سلامان و ابسال جامی نظر دهید...

بخش ۷۱ – منقاد شدن سلامان حکیم را و تدبیر کار او کردن

چون سلامان گشت تسلیم حکیم

زیر ظل رأفت او شد مقیم

شد حکیم آشفته تسلیم او

سحر کاری کرد در تعلیم او

باده های دولتش در جام ریخت

شهدهای حکمتش در کام ریخت

جام او زان باده ذوق انگیز شد

کام او زین شهد شکر ریز شد

هر گه ابسالش فرا یاد آمدی

وز فراق او به فریاد آمدی

چون بدانستی حکیم آن حال را

آفریدی صورت ابسال را

یک دو ساعت پیش چشمش داشتی

در دل او تخم تسکین کاشتی

یافتی تسکین چو آن رنج و الم

رفتی آن صورت به سر حد عدم

همت عارف چو گردد زورمند

هر چه خواهد آفریند بی گزند

لیک چون یکدم ازو غافل شود

صورت هستی ازو زایل شود

گاه گاهی چون سخن پرداختی

وصف زهره در میان انداختی

زهره گفتی شمع جمع انجم است

پیش او حسن همه خوبان گم است

گر جمال خویش را پیدا کند

آفتاب و ماه را شیدا کند

نیست از وی در غنا کس تیزتر

بزم عشرت را نشاط انگیزتر

گوش گردون پر نوای چنگ اوست

در سماع دایم از آهنگ اوست

چون سلامان گوش کردی این سخن

یافتی میلی به وی از خویشتن

این سخن چون بارها تکرار یافت

در درون آن میل را بسیار یافت

چون ز وی دریافت این معنی حکیم

کرد اندر زهره تأثیری عظیم

تا جمال خود تمام اظهار کرد

در دل و جان سلامان کار کرد

نقش ابسال از ضمیر او بشست

مهر روی زهره بر وی شد درست

حسن باقی دید و از فانی پرید

عیش باقی را ز فانی برگزید

0
...

0
سلامان و ابسال جامی نظر دهید...

بخش ۷۲ – بیعت دادن پادشاه ارکان دولت خود را با سلامان و تسلیم کردن تخت و تاج را به وی

افسر شاهی چه خوش سرمایه است

تخت سلطانی چه عالی پایه است

هر سری لایق به آن سرمایه نیست

هر قدم شایسته این پایه نیست

چرخ سا پایی سزد این پایه را

عرش سا فرقی شد این سرمایه را

چون سلامان از غم ابسال رست

دل به معشوق همایون فال بست

دامنش ز آلودگی ها پاک شد

همتش را روی در افلاک شد

تارک او گشت در خور تاج را

پای او تخت فلک معراج را

شاه یونان شهریاران را بخواند

سرکشان و تاجداران را بخواند

جشنی آنسان ساخت کز شاهنشهان

نیست در طی تواریخ جهان

بود هر لشکر کش و هر لشکری

حاضر آن جشن از هر کشوری

زان همه لشکرکش و لشکر که بود

با سلامان کرد بیعت هر که بود

جمله دل از سروری برداشتند

سر به طوق بندگی افراشتند

شه مرصع افسرش بر سر نهاد

تخت ملکش زیر پای از زر نهاد

هفت کشور را به وی تسلیم کرد

رسم لشکر داریش تعلیم کرد

کرد انشا در چنان هنگامه ای

از برای وی وصیتنامه ای

بر سر جمع آشکارا نی نهفت

صد گهر ز الماس فکرت سفت و گفت

0
...

0
سلامان و ابسال جامی نظر دهید...

بخش ۷۳ – وصیت کردن پادشاه سلامان را

لطف او مرهم نه هر سینه ریش

قهر او کینه کش هر ظلم کیش

نی بدی در سیرت و صورت ددی

پیش ارباب خرد نابخردی

چون سگ مسلخ همه آلودگی

خوی او ز آلودگی آسودگی

تا دهان خود بیالاید به خون

خواهد اندر ذبح گاوی را زبون

منهیی باید تو را هر سو به پای

راست بین و صدق ورز و نیک رای

تا رساند با تو پنهان از همه

داستان ظلم و احسان از همه

آن که باشد از وزیر اندر نفیر

پرسش او را میفکن با وزیر

همه به خود تفتیش کن آن حال را

ساز عالی پایه اقبال را

آن که بهر تو کفایت می کند

ظلم بر شهر و ولایت می کند

آن کفایت نی سعایت کردن است

هیمه دوزخ به هم آوردن است

کافی است آری و از وی دور نیست

کو کند آخر ده خود را دویست

خط کافی چون چنین وافر شود

نفس او طغیان کند کافر شود

هست پیش زیرکان ارجمند

حکم کافر بر مسلمان ناپسند

قصه کوته هر که ظلم آیین کند

وز پی دنیات ترک دین کند

نیست در گیتی ز وی نادانتری

کس نخورد از خصلت نادان بری

کار دین و دنیی خود را تمام

جز به دانایان میفکن والسلام

ای پسر ملک جهان جاوید نیست

بالغان را غایت امید نیست

پیشوا کن عقل دین اندوز را

مزرع فردا شناس امروز را

پیش ازان کاید به سر این کشتزار

دولت جاوید را تخمی بکار

هر عمل دارد به علمی احتیاج

کوشش از دانش همی گیرد رواج

آنچه خود دانی روش می کن بر آن

وانچه نی می پرس از دانشوران

هر چه می گیری و بیرون می دهی

بین که چون می گیری و چون می دهی

هر چه می گیری به حکم دین بگیر

نی به حکم مدبری دین ناپذیر

هر کجاگیری به حکم دین فره

آن فره را هم به حکم دین بده

کیسه مظلوم را خالی مکن

پایه ظالم به آن عالی مکن

آن فتد در فاقه و فقر شگرف

وین کند آن را به فسق و ظلم صرف

عاقبت این شیوه گردد شیونت

خم شود از بار هر دو گردنت

رو متاب از راههای مستقیم

کین بود دستور شاهان قدیم

او به دوزخ رفت تو در پی مرو

هیمه دوزخ به سان وی مشو

جهد کن تا هر خطا و هر خلل

گردد از عدلت به ضد خود بدل

نی که از تو عدل گیرد رنگ ظلم

خرد گردد جام عدل از سنگ ظلم

تو شبانی و رعیت چون رمه

در شبانی دور باش از دمدمه

در شبانی شیوه دیگر مگیر

وز شبانان قدر خود برتر مگیر

خود تو منصف شو چون نیکو مذهبان

چیست اصل کار گله با شبان

باید اندر گله سرهنگان تو را

بهر ضبط گله یکرنگان تو را

چون سگ گله تو را سر در کمند

لیک سگ بر گرگ نی بر گوسفند

بر رمه باشد بلای بس بزرگ

چون سگ درنده باشد یار گرگ

از وزیران نیست شاهان را گزیر

لیک دانا و امین باید وزیر

داند احوال ممالک را تمام

تا دهد بر صورت احسن نظام

باشد اندر ملک و مال شه امین

ناورد بر غیر حق خود کمین

زآنچه باشد قسمت شاه و حشم

از رعیت نی فزون گیرد نه کم

مهربانی بر همه خلق خدای

مشفقی بر حال مسکین و گدای

0
...

0
سلامان و ابسال جامی نظر دهید...

بخش ۷۴ – اشارت به آنکه مراد از این قصه صورت قصه نیست بلکه مقصود از آن معنی دیگر است که بیان کرده خواهد شد

باشد اندر صورت هر قصه ای

خرده بینان را ز معنی حصه ای

صورت این قصه چون اتمام یافت

بایدت از معنی آن کام یافت

وضع این را راهدانی کرده است

کو به سر کار راه آورده است

زان غرض نی قیل و قال ما و توست

بلکه کشف سر حال ما و توست

کیست از شاه و حکیم او را مراد

وان سلامان چون ز شه بی جفت زاد

کیست ابسال از سلامان کامیاب

چیست کوه آتش و دریای آب

چیست ملکی کان سلامان را رسید

چون وی از ابسال دامان را کشید

کیست زهره کآخر از وی دل ربود

زنگ ابسالش ز آیینه زدود

شرح اینها یک به یک از من شنو

پای تا سر گوش باش و هوش شو

0
...

0
سلامان و ابسال جامی نظر دهید...