دفتر دوم سلسلةالذهب جامی

بخش ۶۴ – به هم رسیدن شیخ سری قدس سره و تاجر و خریداری کردن شیخ سری تحفه را از وی

تحفه و شیخ در سخن بودند

رازگوی نو و کهن بودند

تاجر دین و دل ز دست شده

در لگدکوب غصه پست شده

ناگهانی ز در درون آمد

سوی آن بندی زبون آمدی

شیخ را چون بدید خرم شد

دلش از کار تحفه بی غم شد

گفت شاید به یمن همت او

سهل گردد بلا و محنت او

بعد تسلیم چهره نمناک

بهر تعظیم شیخ سود به خاک

شیخ گفت که این حد من نیست

کین کنیزک ز من به این اولیست

پس ازان شیخ رو به تاجر کرد

رغبت بیع تحفه ظاهر کرد

کرد تاجر فغان که واویلاه

که شد احوال من ز فقر تباه

نیست در دستت آن گشاد ای شیخ

که توانی بهاش داد ای شیخ

از درم شد بهاش بیست هزار

کی برآید ز دستت این مقدار

همه مالم ز دست شد بیرون

در بهای کنیزک و اکنون

نه کنیزک به دست نی مالم

محرمی کو که پیش او نالم

شیخ رفت و به خانه دانگی نه

جز دعا را غریو و بانگی نه

دست برداشت کای اله کریم

ایزد فرد و پادشاه قدیم

آبرو بخش اشک ریختگان

خاک ذلت به چهره بیختگان

کارساز فتادگان از کار

بار بردار ماندگان در بار

مانده در بار تحفه است دلم

سخنی گفته ام وز آن خجلم

کار من تنگ شد ز تنگدلی

سرخروییم ده درین خجلی

در گنجینه کرم بگشای

قیمت تحفه ام کرم فرمای

شیخ را بود رو به خاک نیاز

که برآمد ز سوی در آواز

در چو بگشاد دید کرده مقام

بر درش خواجه ای و چار غلام

همه بر آستان او زده صف

هر یکی شمع و بدره ای در کف

اذن خواهان درآمدند از در

بر زمین نیازمندی سر

پنج بدره ز سیم پاک عیار

هر یکی در شمار پنج هزار

پیش شیخ زمانه بنهادند

بر سر پای خدمت استادند

شیخ پرسیدشان ز صورت حال

خواجه فرمود در جواب سؤال

که مرا شب به خواب بنمودند

صورت فقر شیخ و فرمودند

که دلش بهر تحفه دربار است

قیمت تحفه را طلبگار است

قیمت تحفه بر به خدمت شیخ

تا شوی بهره ور ز همت شیخ

شیخ با خواجه بامداد پگاه

رو نهادند سوی تحفه به راه

چون رسیدند از قضا تاجر

نیز شد بی توقفی حاضر

عرضه کردند بدره ها بر وی

گفت من کی فروشم او را کی

قیمت تحفه هست ازان افزون

کش بدینها کنم ز دل بیرون

می فزودند در بها ز کرم

تا رسید آن به چل هزار درم

گفت تاجر ز دیده ریزان آب

که شبم گفت کردگار به خواب

که بود تحفه برگزیده ما

او خود و غیر خود رمیده ما

خط آزادیش بلا اکراه

می دهم خالصا لوجه الله

غیر او هر چه دارم از زر و سیم

به فقیران همی کنم تسلیم

همه را می دهم برای خدای

بو که حاصل کنم رضای خدای

خواجه چون گوش کرد آن سخنان

دست بر رو نهاد گریه کنان

گفت گویا که خالق معبود

نیست از کار و بار من خشنود

که مرا ساخت زین شرف نومید

سوخت جانم به حسرت جاوید

به کف من ز ملک و مال اکنون

هر چه هست آمدم ازان بیرون

همه کردم سبیل راه خدای

که خدایم بس است در دو سرای

تحفه از بند بندگی چو رهید

از سر و بر هر آنچه بود کشید

جای اطلس پلاس ساخت لباس

موی مشکین نهفت در کرباس

پا نهاد از حریم بقعه بیرون

چون پری شد به ستر غیب درون

شیخ با آن دو تن ز دنبالش

متحیر ز صورت حالش

پرس پرسان چو آمدند پدر

نه خبر یافتند ازو نه اثر

هر سه کردند متفق با هم

روی در بادیه به عزم حرم

خواجه در ره به درد و داغ بمرد

تن به بوم استخوان به زاغ سپرد

مغز سر طعمه کلاغان ساخت

دیده منقارگاه زاغان ساخت

تاجر و شیخ پا بیفشردند

ریگ کوبان به کعبه پی بردند

با دل بی غش و درونه صاف

شیخ می کرد گرد خانه طواف

آمد آواز ناله ایش به گوش

کش برآمد ز جان خسته خروش

وز پی ناله نکته ایش نهفت

شد شنیده که بیدلی می گفت

کای چراغ شب سیه روزان

مایه شادی غم اندوزان

آگهی بخش جهان آگاهان

رهنمای فتاده از راهان

درد عشقت شفای بیماری

زخم تو مرهم دل افگاری

هر که از شوق توست در تب و تاب

نشود جز به وصل تو سیراب

هر که زد در محبت تو نفس

مونس جان او تو باشی و بس

از غمت هر که بی قرار آمد

تا نبیند تو را نیارامد

چون مناجات او سری بشنید

سوی آن چون سرشک خویش دوید

سر برآورد کای سری چونی

کاندرین درد بادت افزونی

شیخ گفتا کیی تو باز نمای

که فتادم ز ناله تو ز پای

گفت تن زن که هست رسوایی

ناشناسی پس از شناسایی

تحفه ام من خلاص کرده تو

صد نوا یافته ز پرده تو

شیخ دیدش به خاک افتاده

چشم ها در مغاک افتاده

سر و سیمین او خلال شده

ماه رخسار او هلال شده

الف قامتش چو نون گشته

طره سرکشش نگون گشته

چشمی و صد هزار قطره خون

لبی و صد هزار ناله فزون

شیخ گفتا که تحفه حال بگوی

وصف احسان ذوالجلال بگوی

چون ز یار و دیار ببریدی

از کرم های او چها دیدی

تحفه گفت از هزار تاریکی

داد بارم به قرب و نزدیکی

بر سریر محبتم بنشاند

وزدو صد رنج و محنتم برهاند

شیخ گفتا که آن ستوده شیم

کت خریدی به چل هزار درم

بود همراه ما به راه حجاز

در غمت مرد رو به خاک نیاز

تحفه گفتا که آن گرانمایه

در جنان با من است همسایه

دادش آنها خدا که کم دیده

دیده و گوش نیز نشنیده

شیخ گفتا که آن کریم نهاد

که تو را کرد از کرم آزاد

بر امیدت درین طوافگه است

چشم بنهاده هر طرف به ره است

تحفه پنهان ره دعاش سپرد

بر در کعبه اوفتاد و بمرد

ناگهان تاجر از عقب برسید

تحفه را اوفتاده مرده بدید

او هم از بیدلی به خاک افتاد

پیش آن پاک جان پاک بداد

هر دو را شیخ گور کرد و کفن

بعد حج رو نهاد سوی وطن

رحمت حق نثار ایشان باد

جای ما در جوار ایشان باد

...

دفتر دوم سلسلةالذهب جامی نظر دهید...

بخش ۶۵ – قصه ملاقات ذوالنون مصری قدس الله تعالی سره در حرم مکه با آن کنیزک و مقالات ایشان با یکدیگر

لقمه ماهی فنا ذوالنون

سالی آمد به عزم حج بیرون

گفت دیدم که در میان طواف

رفت نوری به آسمان ز مطاف

پشت خود را به خانه بنهادم

واندر آن داد فکر می دادم

ناله ای ناگهم رسیده به گوش

که برآمد ز من فغان و خروش

در پی ناله برگرفتم راه

دیدم آنجا کنیزکی چون ماه

اندر استار کعبه آویزان

اشک خونین ز هر مژه ریزان

برگرفته نوا که یا مولای

لیس الا هواک جوف حشای

کیست مقصود من تو دانی وبس

نیست محبوب من به غیر تو کس

آه ازین اشک سرخ و چهره زرد

که مرا در غم تو رسواکرد

سینه ام شد ز درد عشق تو تنگ

چه عجب گر به سینه کوبم سنگ

با دلی گرم و سینه ای بریان

گشتم از درد یاریش گریان

در مناجات باز لب بگشود

کای خداوند کارساز ودود

به حق آنکه دوستدار منی

در همه کار و بار یار منی

که به محض کرم بیامرزم

از گنه گر چه کوه البرزم

شیخ چون این سخن شنید ازو

گفت ازینسان مگوی بلکه بگو

به حق آنکه دوستدار توام

در همه کار و بار یار توام

چه وقوفت بود ز یاری او

یا ز آیین دوستداری او

گفت شیخا جماعتی هستند

که ز جام هوای او مستند

اول او دوست داشت ایشان را

پس به دل مهر کاشت ایشان را

نکنی فهم این سخن الا

که بخوانی «فسوف یأتی الل

ه بقوم یحبهم و یحب

ونه » ای حبیب گشته محب

گر نه او دوست داردت ز نخست

کی بود دوستداری از تو درست

عشق او تخم عشق ما و شماست

خواستگاری نخست از وی خاست

عشق او شخص و عشق ما سایه

سایه از شخص می برد مایه

تا نه شخص است ایستاده به پای

بهر اثبات سایه ژاژ مخای

ما نبودیم و خواست از وی بود

ما ازآن خواست یافتیم وجود

شیخ گفتا که ای به فهم لطیف

از چه روی چنین ضعیف و نحیف

گفت مست محبت مولا

هست دایم مریض در دنیا

چون دوای محب او درد است

به امید شفا نه در خورد است

تا نیابد ز دوست بوی وفا

زان مرض نیستش امید شفا

گفت با شیخ بعد ازان کای شیخ

که نه روشن بود جهان بی شیخ

به قفا وانگر چون وا نگرید

گر چه مالید چشم هیچ ندید

باز چون رو به جانب او تافت

اثری زو بجز خیال نیافت

ماند حیران که مرغ سان چون رفت

که به یکدم ز دام بیرون رفت

...

دفتر دوم سلسلةالذهب جامی نظر دهید...

بخش ۶۶ – قصه آن جوان معشوق و پیر عاشق

بود شوخی نشسته بر لب بام

با فروزان رخی چو ماه تمام

بر شکسته کلاه گوشه ناز

گشته نازش هلاک اهل نیاز

پیری آمد سفید موی شده

پشتی از بار دل دو توی شده

روی خود را به خاک می مالید

وز دل دردناک می نالید

کای پسر از تو سینه چاک شدم

رحمتی کز غمت هلاک شدم

پیش ازان کز غمت بمیرم زار

حاجت من به یک نگاه برآر

گفت با او پسر به عشوه گری

من که باشم که تو به من نگری

در برابر نگر برادر من

که به خوبیست صد برابر من

پیر مسکین چو آن طرف نگریست

تا ببیند که در برابر کیست

دست زد آن به خون خلق دلیر

وز لب بامش اوفکند به زیر

کان که ما را به عشق نام برد

در رخ دیگری چرا نگرد

جامی از غیر دوست دیده بدوز

ور نه از دیده خون فشان شب و روز

گر نه از وصل بهره ور باشی

باری از هجر نوحه گر باشی

...

دفتر دوم سلسلةالذهب جامی نظر دهید...

بخش ۶۷ – مناجات شیخ ابوعلی دقاق قدس سره بر بالای منبر

کشته عشق بوعلی دقاق

آن در آیین عشقبازی طاق

روزی این درد از دلش زد سر

به مناجات گفت در منبر

کای خداوند آسمان و زمین

نه مکان از تو خالی و نه مکین

جلوه گر در بلند و پست تویی

قصه کوتاه هر چه هست تویی

از تو با خلق لافها زده ام

در چندین گزافها زده ام

روز محشر که سازیم زنده

مکن از روی خلق شرمنده

گر ندانی سزای خویشتنم

کسوت صوفیان مکن ز تنم

که اگر مؤمنم و گر گبرم

نیست از زی صوفیان صبرم

در کفم رکوه و عصایی نه

در بوادی دوزخم سر ده

تا به هر وادیی که روی آرم

نوحه جانگداز بردارم

بر خود از درهای گوناگون

ریزم از دیده آب و از دل خون

چون نباشد به قربتم فرمان

پرورم جان به نوحه حرمان

...

دفتر دوم سلسلةالذهب جامی نظر دهید...

بخش ۶۸ – به بام برآمدن وی قدس سره هر آخر روز و با آفتاب خطاب کردن

هم ز وی آورند کآخر کار

چون شد این درد بر دلش بسیار

چهره خور چو زرد فام شدی

شیخ دین بر کنار بام شدی

اشک چون ریختی گهر سفتی

رو به خورشید کردی و گفتی

کای جهانگرد آسمان پیمای

شب تاریک کاه روز افزای

ز اول بامداد کز سر کوه

سر زدی با هزار فر و شکوه

تا به اکنون که کردی از تگ و پوی

زرد رو در دیار فرقت روی

تیغ آهیخته زیر پا دیدی

کوههای بلند ببریدی

بس بیابان ژرف پی در پی

که به یک قرص گرم کردی طی

از بسی بحرها به زورق زر

برگذشتی ز موج ناشده تر

ده به ده کو به کو شهر به شهر

یافتند از فروغ فیض تو بهر

هیچ جا دلشکسته ای دیدی

وز خود و خلق رسته ای دیدی

کش ازین غم به دل بود دردی

یا ازین راه بر رخش گردی

سخنان گفتی اینچنین بسیار

تا شدی آفتاب نادیدار

بعد ازان آمدی فرو از بام

همچنان بی قرار و بی آرام

بی قراری عشق بی تمکین

جز به مردن نباشدش تسکین

بلکه آنان که مست این جام اند

چون بمیرند هم نیارامند

...

دفتر دوم سلسلةالذهب جامی نظر دهید...

بخش ۶۹ – دیدن بعضی اصحاب بعد از وفات وی را قدس سره به خواب

هم ز وی آورند کز اصحاب

دید شخصیتش بعد مرگ به خواب

که بسی شور و بی قراری داشت

گریه و اضطراب و زاری داشت

گفت شیخا چه حالت است تو را

که ز مردن ملالت است تو را

گویی از حال خود نه خرسندی

که بدین عالم آرزومندی

گفت آری بس آرزومندم

که به دنیا برد خداوندم

نه پی جاه و مال و زینت و زر

نه پی وعظ و مجلس و منبر

بلکه از بهر آنکه تا پیوست

جز عصایی نباشدم در دست

به همه کویها درآرم سر

یک به یک خانه را بکوبم در

صاحب خانه را دهم آواز

کای پی هیچ مانده از همه باز

عمر بگذشت در پریشانی

بنگر کز چه باز می مانی

جامی انفاس عمر مغتنم است

انقطاع حیات دمبدم است

کار امروز را مباش اسیر

بهر فردا ذخیره ای برگیر

روز عمرت به وقت عصر رسید

عصر تو تا نماز شام کشید

خفتن خواب مرگ نزدیک است

موج گرداب مرگ نزدیک است

پیش ازین همچو سینه تاریکان

منشین بی خبر ز نزدیکان

...

دفتر دوم سلسلةالذهب جامی نظر دهید...

بخش ۷۰ – در ذکر موت و اهوال آن

صرصر مرگ را ببین چه فن است

سر شکن بیخ کن ثمر فکن است

شاخ پیوندها شکسته اوست

بیخ امیدها گسسته اوست

وی فکنده ست ازین درخت بلند

میوه نارسیده فرزند

چند کردن به حول و قوت فخر

کثمود الذین جابوا الصخر

رو به قرآن بخوان که باد چه کرد

یا جنود ثمود و عاد چه کرد

دست بگسل ز نقل و باده و جام

یاد کن زان که ریزدت در کام

ساقی مرگ جام تلخ مذاق

حین یلتف ساقکم بالساق

پیش از آن دم که بر سر بستر

پیچدت پایها به یکدیگر

پای ازین تنگنای بیرون نه

رخت ازین تیره جای بیرون نه

آن بود پا برون نهادن تو

رخت از اینجا برون نهادن تو

که ببری ز غیر حق پیوند

نهی از بندگیش بر خود بند

الم مرگ قطع پیوند است

زانچه اکنون دلت به آن بند است

بندها را چو بگسلی امروز

به همین قطع و اصلی امروز

چون بمیری ز خویش پیش از مرگ

نخوری زخم نیش بیش از مرگ

...

دفتر دوم سلسلةالذهب جامی نظر دهید...

بخش ۷۱ – اشارة الی قوله علیه السلام من اراد ان ینظر الی میت یمشی علی وجه الارض فلینظر الی ابن ابی قحافه

بود ازین گونه مرده بوبکر

رسته از کید زرق و حیله و مکر

زان چو دیدش نبی که می پیمود

ره درین تیره خاکدان فرمود

هر که خواهد ز خلق کهنه و نو

نگرد مرده روان گو رو

آهوی مشک نافه را بنگر

پسر بو قحافه را بنگر

او چنین مرده و گروه شقاق

می زنندش ز جهل طعن نفاق

کان صدق و نفاق یعنی چه

غرق وصل و فراق یعنی چه

بود آیینه تمام صفا

عکس بینندگان در او پیدا

هر که سویش ز نیک و بد می دید

اندر او عکس روی خود می دید

طعنه بر وی ز جان پر کینه

طعن زشتان بود بر آیینه

زشت ننهد ز بد سرشتی خویش

جز بر آیینه عیب زشتی خویش

...

دفتر دوم سلسلةالذهب جامی نظر دهید...

بخش ۷۲ – حکایت بر سبیل تمثیل

زنگی روی چون در دوزخ

بینیی همچو موری مطبخ

ننمودی به پیش رویش زشت

لاف کافوری ار زدی انگشت

چشم ها گرد و چشمخانه مغاک

گردکان در کوی فتاده ز خاک

دو لبش طبع کوب و دل رنجان

همچو بر روی هم دو بادنجان

دهنش در خیال فرزانه

فرجه ای ز کدوی پر دانه

دید آیینه ای به ره برداشت

بر تماشای خویش دیده گماشت

هر چه از عیب خود معاینه دید

همه را از صفات آینه دید

گفت اگر روی بودیت چو من

صد کرامت فزودیت چو من

خواری تو ز بد سرشتی توست

بر ره افکندنت ز زشتی توست

اگرش چشم تیزبین بودی

گفت و گویش نه اینچنین بودی

عیبها را همه ز خود دیدی

طعن آیینه کم پسندیدی

مرد دانا به هر چه در نگرد

عیب بگذارد و هنر نگرد

هست در عیبها هنر بینی

از میان صدف گهر چینی

بر هنر هر که عیب بگزیند

از میان گهر صدف چیند

...

دفتر دوم سلسلةالذهب جامی نظر دهید...

بخش ۵۷ – مشورت کردن پدر ریا با ریا در خواستگاری کردن وی از برای عیینه

این سخن گفت و از زمین برخاست

غضب آمیز و خشمگین برخاست

چون درآمد به خانه ریا گفت

کز چه رو خاطرت چنین آشفت

گفت از آن رو که جمعی از انصار

به هوایت کشیده اند قطار

همه یکدل به دوستداری تو

یکزبان بهر خواستگاری تو

گفت انصاریان کریمانند

در حریم کرم مقیمانند

بهر ایشان پیمبر مختار

خواسته ست از خدای استغفار

از برای چه دوستدارانند

وز هوای که خواستگارانند

گفت بهر یگانه ای ز کرام

عالی اندر نسب عیینه به نام

گفت من هم شنیده ام خبرش

نسبتی نیست با کسی دگرش

چون کند وعده در وفا کوشد

وز جفای زمانه نخروشد

هر چه آید به دست او بدهد

چشم بر دست دیگران ننهد

پدرش گفت می خورم سوگند

به خدایی که نبودش مانند

که تو را هیچگه به وی ندهم

نقد وصلت به دامنش ننهم

واقفم از فسانه تو و او

زانچه بوده میانه تو و او

گفت باری مرا چه بازار است

که ازان خاطر تو دربار است

نه خیالی ز روی من دیده ست

نه گیاهی ز باغ من چیده ست

لیک چون سبق یافت سوگندت

به اجابت نمی کنم بندت

قوم انصار پاکدینانند

در زمان و زمین امینانند

بر مقالاتشان مگردان پشت

رد ایشان مکن به قول درشت

مکن از منع کامشان پر زهر

گر نمی بایدت گران کن مهر

نرخ کالا ز حد چو در گذرد

رغبت از جان مشتری ببرد

گفت احسنت خوب گفتی خوب

کم فتد نکته اینچنین مرغوب

آنگه آمد برون و با ایشان

گفت کای زمره وفاکیشان

کرد ریا قبول این پیوند

لیکن او گوهریست بی مانند

مهر او هم به قدر او باید

تا سر او به آن فرو آید

باشد او گوهری جهان افروز

کیست قایم به قیمتش امروز

...

دفتر دوم سلسلةالذهب جامی نظر دهید...