دفتر سوم سلسلةالذهب جامی

بخش ۲۰ – حکایت دعا کردن پادشاه ترمذ که تا از کنیزکی که به محبت وی از تدبیر ملک بازمانده بود خلاصی یابد

شاه ترمذ کنیزکی زیبا

داشت دلکش چو نقش بر دیبا

یافت در دل به سوی او میلی

بلکه بر کشت عاقبت سیلی

عشق در دل چو شد قوی بنیاد

رخنه در کار ملک و دین افتاد

یک شبی روی بر زمین مالید

به دعا از دل حزین نالید

کای خداوند آسمان و زمین

بنده حکم تو هم آن و هم این

کارم از دست رفت دستم گیر

دست جان هوا پرستم گیر

پیش ازین داشتم دلی ساده

از هواهای نفس آزاده

نیک از بد بدان شناختمی

کار نیکان به آن بساختمی

دلربایی ببرد آن دل را

به دو صد غم سپرد آن دل را

نقش اویم ز لوح دل بتراش

پاکش از لوح آب و گل بتراش

سر به سر کن زیان و سودش را

به عدم باز بر وجودش را

تا به تدبیر ملک پردازم

کار از کار ماندگان سازم

این بگفت و سرشک خونین ریخت

خاک محرابگه به خون آمیخت

گریه از صاحب دعا بی قیل

بر وجود اجابت است دلیل

بامدادادن که پا به تخت نهاد

بازش آن بت به سینه رخت نهاد

عهد نوروز بود و فصل بهار

دامن گل به کف چو دامن یار

خیمه از حد شهر بیرون زد

سایه بان بر کنار جیحون زد

دید از سبزه بر لب جیحون

گستریده بساط سقلاطون

دست جانان به صد نشاط به دست

شاد و خرم بر آن بساط نشست

آنچه اسباب کامرانی بود

وانچه ز آلات شادمانی بود

گر چه جا بر کنار دریا داشت

همه با یکدگر مهیا داشت

نیمروزان که وقتشان خوش شد

دل سوی بحرشان عنان کش شد

زورقی چون هلال از زر ناب

جمع در وی نشاط را اسباب

پیش شاه و کنیزک آوردند

ماه و خور در هلال جا کردند

شد روان زورق از کناره شط

می برید آب را به سینه چو بط

داشت شاه از نشاط پردازی

همچو بر بط فکنده شهبازی

ناگهان موجی از میان برخاست

زان دو زورق نشین فغان برخاست

رفت زورق به موج آب فرو

شد به مغرب دو آفتاب فرو

شه به حسرت کنیز را بگذاشت

به شنا ره به سوی شط برداشت

چون ازان لجه بر کنار رسید

اثری زان گزیده یار ندید

شد ز صدقی که بود در طلبش

به اجابت قرین دعای شبش

تازه شد رسم پادشاهی او

با همه خلق نیکخواهی او

آری آنجا که حکم هشیاریست

عاشقی ضد مملکتداریست

افتد از عشق ملک در کم و کاست

عشق و شاهی به هم نیاید راست

...

دفتر سوم سلسلةالذهب جامی نظر دهید...

بخش ۳۶ – در بیان آنکه همچنان که پادشاهان را از دانشمندان خوب گفتار نیک کردار ناچار است از وزیر مشیر به رعایت رعایا و عنایت به کافه برایا ناگزیر است

شاه را آنچنان که نیست گزیر

از فقیهی به راه شرع مشیر

از وزیر آنچنان گزیرش نیست

هر کسی لیک دلپذیرش نیست

به وزیری کسی بود در خور

کز همه بعد شه بود برتر

مقبلی مشفقی نکوکاری

نیک کردار و راست گفتاری

دلش از حال دیو و دد آگاه

دستش از مال نیک و بد کوتاه

با صغیران خورد غم پدری

با کبیران زند دم پسری

همه را خویش خویش پندارد

خویش را سینه ریش نگذارد

باشد از وزر اشتقاق وزیر

سر این اشتقاق سهل مگیر

وزر بار وزیر بارکش است

خاطر او به زیر بار خوش است

می کشد بار خلق بر در شاه

می شودشان ز ظلم شاه پناه

می کشد بار شه به ضبط امور

تا نیفتد ز خلق بر شه زور

نکند تیره عالم از توره

نفکند تخم سعی در شوره

از کفایتگری نپیچد سر

بر کفایتگران نبندد در

...

دفتر سوم سلسلةالذهب جامی نظر دهید...

بخش ۲۱ – در بیان غضب که آتش طبع افروختن است و خرمن دین و دنیا سوختن

به غضب جان هیچ کس مخراش

حرف آسایش از دل متراش

غضب آمد خراشگر چو اره

اره است آن بلی ولی دو سره

ناخراشیده خاطر تو نخست

کی بود دلخراشی از تو درست

ز آتشی کز غضب برافروزی

اولا خان و مان خود سوزی

آنچه بر مردم کناره رسد

ز آتشت دود یا شراره رسد

اصل آن در دلت فروخته است

که ازان خرمن تو سوخته است

آب حلمی بزن بر آن آتش

تا نیفتد به دیگران آتش

خشم با دیگران سگی و ددیست

وین سگی و ددی بیخردیست

هر که را از خرد مدد باشد

کی در آن تن دهد که دد باشد

نیش دندان خوک و پنجه گرگ

بهر آزار شد بلای بزرگ

سوی آزارشان چو راهی نیست

پنجه و نیش را گناهی نیست

ز آدمیزاده چون کسی رنجه ست

خوک بی نیش و گرگ بی پنجه ست

خشم خوش باشد از برای خدای

نه ز وسواس نفس بد فرمای

چون برای خدا بود خشمت

از دو بینی جدا بود چشمت

آن نه چشم است غیرت دین است

وز در آفرین و تحسین است

جنبش خشم چون ز نفس بد است

بالش دیو و کاهش خرد است

به که از دیو دل بپردازی

خشم را زیر دست خود سازی

...

دفتر سوم سلسلةالذهب جامی نظر دهید...

بخش ۳۷ – حکایت آن بد سرشت که به صاحب عباد نامه نوشت که فلان مالدار مرده است و از وی مال خطیر مانده و بجز یک طفل صغیر وارثی ندارد و جواب نوشتن صاحب عباد به وی

ابن عباد آن بری ز عناد

یار عباد و سازگار عباد

نام او زیب نامه کرم است

همچو اویی درین گروه کم است

سوی او ساعیی ز خبث سرشت

به سعایت یکی صحیفه نوشت

که فلان آن به مال چون قارون

شد برون زین نشیمن وارون

وارث مال او ز ناکس و کس

طفلکی خردسال مانده و بس

غرضش آنکه دست بگشاید

مال او هر چه هست برباید

شاید او نیز کاسه ای لیسد

یا بر این دوک رشته ای ریسد

آن کریم زمانه خامه کشید

وین حروفش به پشت نامه کشید

کان سفر کرده زین سرای امید

باد مقرون به رحمت جاوید

طفلش ایمن ز حادثات زمن

باد پرورده نبات حسن

مال او نیز باد روز به روز

در فزایش ز دولت فیروز

وانکه اظهار این سعایت کرد

بر ما دعوی کفایت کرد

دل ز شادی تهی و کف ز درم

ابدالدهر خوار باد و دژم

...

دفتر سوم سلسلةالذهب جامی نظر دهید...

بخش ۲۲ – رسیدن پیغمبر صلی الله علیه و سلم به گروهی و از ایشان پرسیدن که در چه کارید و جواب گفتن ایشان

در رهی می گذشت پیغمبر

با گروهی ز دوستان همبر

دید قومی گرفته تیشه به دست

گرد سنگی بزرگ کرده نشست

گفت کین دست و پا خراشیدن

چیست وین سنگ را تراشیدن

قوم گفتند ما جوانانیم

زورمندان و پهلوانانیم

چون به زور آوری کنیم آهنگ

هست میزان زور ما این سنگ

گفت گویم که پهلوانی چیست

مرد دعوی پهلوانی کیست

پهلوان آن بود که گاه نبرد

خشم را زیر پا تواند کرد

خشم اگر کوه سهمگین باشد

پیش او پشت بر زمین باشد

...

دفتر سوم سلسلةالذهب جامی نظر دهید...

بخش ۳۸ – نصیحتی منجی از فضیحت و ملامت مفضی به سلامت

بشنو ای خواجه این حکایت را

بنگر این دانش و درایت را

تو هم آخر ز جنس آدمیی

با ملک در مقام محرمیی

گر قلم می زنی بدینسان زن

گوهر مکرمت ازین کان کن

ور نه بفکن قلم که از مشتت

باد با او فکنده انگشتت

روی نرم و دل درشت که چه

با درفش زمانه مشت که چه

چند بر جاه و مال لرزیدن

چند وزر و وبال ورزیدن

قصه ظالمان که بشنیدی

کیفر ظلم ها که خود دیدی

هیچ ازان اعتبار نگرفتی

ترک این کار و بار نگرفتی

پیش ازان دم که همچو سگ میری

در ره ظلم تیز تگ میری

آدمی گرد و از سگی باز آی

با صفات فرشته دمساز آی

ور نه ترسم که عالم گذران

با تو هم آن کند که با دگران

...

دفتر سوم سلسلةالذهب جامی نظر دهید...

بخش ۲۳ – حکایت شکایت آن پادشاه از استیلای صفت غضب بر وی پیش آن حکیم و معالجه فرمودن حکیم آن را

بود شاهی به فضل و دانش و رای

راحت جان بندگان خدای

همه اخلاق او پسندیده

از ره عقل و دین نلغزیده

لیک خشمش ز حد برون بودی

زیر فرمان آن زبون بودی

از دلش چون غضب زبانه زدی

شعله در خرمن زمانه زدی

زین سبب روز و شب پریشان بود

هر چه می کرد ازان پشیمان بود

خشم با نیکخواه یا بدخواه

از همه کس بد است خاصه ز شاه

خشم کاید ز شه کسان را پیش

آنچنان خشم ناید از درویش

خشم درویش خان و مان سوزد

خشم شه جمله جهان سوزد

خشم آن ناسزاست یا دشنام

خشم این رنج خاص و کشتن عام

خشم آن بر سر زبان باشد

خشم این در گزند جان باشد

شد شبی این حدیث را خوانا

بر حکیمی به کارها دانا

گفت با او حکیم دانش کیش

کای به دانش ز شهریاران بیش

چون زند شعله آتش غضبت

سازد از تاب خویش خشک لبت

با خود اندیشه کن که این عاجز

نیست بیرون ز ملک من هرگز

گردن او همیشه پست من است

زدن و کشتنش به دست من است

در سیاست شتاب کردن چیست

بی فراست عذاب کردن چیست

کشتن زندگان بس آسان است

زنده چون کشته شد چه درمان است

به سفه در شدن به کار که چه

دادن از دست اختیار که چه

اختیاری که داده است خدای

دست ازان چون کشم ز سستی رای

شکر آن را که پادشاه منم

از بد و نیک کینه خواه منم

نیست او را به پادشاهی خویش

دست بر من به کینه خواهی خویش

به که بر حال وی ببخشایم

گردن او ز بند بگشایم

گر ببخشم سزایش از تقصیر

چند روزی در آن کنم تأخیر

بو که روشن شود حقیقت کار

دل نیازاردم ازان آزار

هر سحر چون ز خواب برخیزی

پیشتر زانکه با کس آمیزی

این سبق را به خود مکرر کن

رفتن خود بر آن مقرر کن

تا شود طبع این تکلف تو

به تدبر رود تصرف تو

چند روزی نهاد شاه کریم

بند بر خشم خود به پند حکیم

خشم او شد بدل به خوشنودی

کارش آورد رو به بهبودی

ای خوشا وقت شاه دانش کوش

باز کرده به اهل دانش گوش

کرده آنگه به حکم دانش کار

برگرفته ز خلق عالم بار

...

دفتر سوم سلسلةالذهب جامی نظر دهید...

بخش ۳۹ – حکایت سیاست یعقوب سلطان آن عوان شیرازی را

بود یعقوب بن حسن شاهی

آسمان جمال را ماهی

نوجوانی که نارسیده بسی

بود کارش به غور کار رسی

ملکی از شام تا خراسان داشت

وز بدی ها دلی هراسان داشت

پشت ظلم آوران شکست از وی

صیت نوشیروان نشست از وی

روزی آمد ز خطه شیراز

رقعه ای پر دعای اهل نیاز

که فلان ظالم ستم پیشه

به کف آورده از قلم تیشه

می زند بیخ بندگان خدای

ای خداوند مرحمت فرمای

سوی تبریز خواند آن سگ را

یعنی آن بد نهاد بد رگ را

آه اگر سگ بگیردم دامن

که چه کین بودت این همه با من

کاندر این قصه چون سخن راندی

آن عوان را به نام من خواندی

شاهش القصه پیش خویش نشاند

رقعه سر تا به پای بر وی خواند

گر چه انکار کرد ز اول کار

کرد آخر به آنچه بود اقرار

شاه چاچی کمان نهادبه دست

ناوک جان ستان گشاد ز شست

هدف تیر خشم کرد او را

همچو سگ چار چشم کرد او را

آری آن تیر ازو چو کرد گذر

شد گشاده بر او دو چشم دگر

تا به آنها سزای خود بیند

کار بد را سزای بد بیند

حیف ازان دست و شست و تیر و کمان

که چنان شه ز جور دور زمان

آفت باد بی نیازی یافت

روی ازین صورت مجازی تافت

لطف ایزد نثار جانش باد

فضل حق راحت روانش باد

...

دفتر سوم سلسلةالذهب جامی نظر دهید...

بخش ۲۴ – حکایت آن ساقی که در مجلس نوشیروان گستاخی کرد و عفو کردن نوشیروان آن گستاخی را از وی

بشنو این قصه را که نوشروان

روزی از باده خواست نوش روان

روشن اندیشگان پاک سرشت

ساز کردند مجلسی چو بهشت

ساقیان در نوای نوشانوش

مطربان بر سپهر برده خروش

ساقیی برگرفت ساغر زر

برده تا شاه معدلت گستر

دست او سست شد ز هیبت شاه

خلعت شاه شد ز باده تباه

خاطر شاه را به هم برزد

آتش خشمش از درون سرزد

گفت خواهم چو باده خون تو ریخت

همچو جرعه به خاک راه آمیخت

ساقی از شه چو این وعید شنید

وز وی امضای آن نداشت بعید

برگرفت از میان صراحی را

ریخت بر وی روان صراحی را

زد بر او بانگ کای تباه سیر

چیست این عذر از گناه بتر

گفت شاها چو آمد اول کار

از من این جرم خالی از هنجار

وان نبود آنچنان که بستیزی

به همان جرم خون من ریزی

جرم دیگر بر آن بیفزودم

تخت و تاجت به باده آلودم

تا چو در کشتنم بر آری تیغ

کس نگوید به کشورت که دریغ

کین شهنشاه معدلت پیشه

تافت زین پیشه روی اندیشه

یافت از دور چرخ دیر مدار

دامن عدل او ز ظلم غبار

شد مرا با درون آشفته

کردنی کرده گفتنی گفته

کوتهم شد بر این دقیقه سخن

بعد ازین هر چه بایدت آن کن

شاه گفت ای بر آتشم زده آب

طبع چون آب تو به لطف چو آب

گر چه بود از نخست بد کارت

عذر کار تو خواست گفتارت

عفو کردم جنایت تو تمام

شکر این عفو را بگردان جام

...

دفتر سوم سلسلةالذهب جامی نظر دهید...

بخش ۴۰ – گفتار در احتیاج پادشاهان در مراحل امید و هراس به حکیمان فلک پیمای و منجمان ستاره شناس

هر چه بینی به زیر چرخ کبود

که کند جنبش از عدم به وجود

گر چه اول نموده روی اینجاست

جنبش آن ز عالم بالاست

نیست روزی به نزد ما و شبی

کش نباشد ز آسمان سببی

بی سبب ز آسمان نتابد نور

بی سبب بر زمین نجنبد مور

لاجرم نکته جوی دانش کیش

چرخ پیما به فکر دور اندیش

ز اختلافات گردش افلاک

مختلف وضع ها کند ادراک

بیند از هر یکی جدا اثری

کان اثر را نبیند از دگری

آورد حکم های گوناگون

از برای جهانیان بیرون

زید احکام سعد و نحس شناس

زان به امید جفت زین به هراس

آن به هر دولتش نوید آرد

وین خلل در ره امید آرد

به چنین علم جمله محتاجند

خاصه آنان که صاحب تاج اند

هست در رزم و بزم و گشت و شکار

اختیارات وقتشان در کار

زان کز آسیبشان فتد به مثل

در همه کار و بار خلق خلل

همه عالم تن اند و ایشان دل

کار بر تن ز دل بود مشکل

تا بود دل درون تن به صلاح

به صلاح است تن صباح و رواح

ور فسادی به دل رسد ناگاه

به همه تن فساد یابد راه

ای بسا حکم های روشن و راست

همچو الهام و وحی بی کم و کاست

که جهد از زبان اهل نجوم

صدق آن عاقبت شود معلوم

بنده را روی در خلد آرد

صورت بندگی بجا آرد

دل او زین سرا بگرداند

رخش همت بدان سرا راند

...

دفتر سوم سلسلةالذهب جامی نظر دهید...