لیلی و مجنون هفت اورنگ جامی

بخش ۳۸ – شنیدن مجنون شوهر کردن لیلی را و اضطراب نمودن وی از آن

طبال سرای این عروسی

در پرده عاج و آبنوسی

این طبل گران نوا نوازد

وین پرده سینه کوب سازد

کان زخم دوال خورده عشق

وآوازه بلند کرده عشق

چون از حرم حجاز برگشت

بر خاک حریم یار بگذشت

آن داغ که داشت تازه تر شد

وان باغ که کاشت تازه بر شد

شوری دگرش به جان درآمد

وز بام و درش فغان درآمد

می بست ز تار اشک رودی

می زد ز خراش دل سرودی

می گفت ترانه ای بر آن رود

می جست نشانه ای ز مقصود

چون بر دمنی خرام کردی

یا در طللی مقام کردی

هر کس گفتی که این نشانیست

زان مه که به حسن داستانیست

یعنی لیلی بلای جانت

غارتگر طاقت و توانت

بر خاک دمن جبین نهادی

وز دیده سرشک خون گشادی

کردی ز طلل عزلسرایی

بر هر خس و خار چهره سایی

هر خیمه به منزلی که دیدی

منزل به حریم آن کشیدی

چون گفتندی که لیلی آنجاست

در سایه آن گرفته ماء/واست

آن را حرم دگر گرفتی

وآیین طواف برگرفتی

در بادیه هر کجا نشستی

نامش بر ریگ نقش بستی

سیل مژه اش بر آن گذشتی

چندان کام نام شسته گشتی

شخصی دیدش که خاک می بیخت

وآخر بر فرق خاک می ریخت

گفتا پی چیست خاک بیزی

وز کیست به فرق خاک ریزی

گفتا بیزم به هر زمین خاک

تا بو که بیابم آن در پاک

وانگه که نیابش چو بیزم

از درد به فرق خاک ریزم

سر طلبم ز خاک یا آب

ذوق طلب است و درد نایاب

ور نی که گهر به خاک دیده ست

وان دانه در ز خاک چیده ست

گفتا که ازین طلب یارام

وز محنت روز و شب بیارام

کان تازه گهر کز آرزویش

شد عمر تو صرف جست و جویش

تو جان کندی و دیگری یافت

دل کند ز تو چو بهتری یافت

تو نیز بدار دست ازین کار

وز پهلوی خود بیفکن این بار

یاری که ره وفا نورزد

صد خرمن ازو جوی نیرزد

دستن تو به عهد اوست پابست

واو داده به عهد دیگری دست

تو لیلی گو چو در مکنون

واو بسته زبان ز نام مجنون

دل بسته به یار خوش شمایل

حرف غم تو سترده از دل

از حی ثقیف زنده جانی

با طبع لطیف نوجوانی

بر تو پی شوهری گزیده

خرمهره به گوهری خریده

چون لام الفند هر دو یکجا

تو چون الف ایستاده یکتا

چون ناخن و گوشت هر دو همپشت

تو ناخن چیده از سر انگشت

برخیز و ازین خیال برگرد

زین وسوسه محال برگرد

با تیره دلان صفا چه یعنی

پاداش جفا وفا چه یعنی

خوبان همه چون گل دو رویند

مغرور شده به رنگ و بویند

گل قاعده وفا نورزید

هر کس که پگه تر آمد او چید

با بید چو ارغوان بسازد

با دزد چو باغبان بسازد

دامن چو نهاد در کف خار

تو نیز همش به خار بگذار

گل کان نه تو راست خار بهتر

بگذاشتنش به خار بهتر

هر زن که ز شوی شد رضا جوی

مردی کن و دست ازو فرو شوی

در یک موزه دو پا که دیده ست

یک خانه دو کدخدا که دیده ست

زن کیست فسون سحر و نیرنگ

از راستیش نه بوی نی رنگ

زن صعوه سرخ و زرد بال است

بودن به رضای زن محال است

گر بگذاری شود هوا گرد

ور بفشاری بمیرد از درد

نخلیست ولی ز موم بسته

کز یک جنبش شود شکسته

نی از گل او مشام مشکین

نی میوه او به کام شیرین

بر وی همه شاخ و برگ بستند

جز شاخ وفا کزو شکستند

چون با دگری شود هم آغوش

پیمان تو را کند فراموش

بشکن عهدش چو عهد بشکست

کز عهد شکن بدین توان رست

بگسل کفش از کف نگارین

چون پاک شد از نگار پارین

کرده ست به دست دیگر آهنگ

کف را مده از حنای او رنگ

مجنون ز سماع این ترانه

برخاست به رقص صوفیانه

بانگی بزد و به سر بغلطید

از صرع زده بتر بغلطید

در خاک شده ز خون دل گل

گردید چو مرغ نیم بسمل

از بس که ز یار سنگدل سنگ

می کوفت به سینه با دل تنگ

صد رخنه ازان به کارش افتاد

بر بیهوشیی قرارش افتاد

بردش بدر از سرای تدبیر

بیهوشیی آنچنان گلوگیر

کز لب نفسش گذر نکردی

در آینه ها اثر نکردی

امید ز زندگیش کنده

نشناختیش ز مرده زنده

بعد از دیری که جان نو یافت

جان را به هزار غم گرو یافت

چون بر نفسش گشاده شد راه

بر جای نفس نزد به جز آه

سینه به سنان آه می سفت

وز سینه همی زد آه و می گفت

آه از دل یار سنگدل آه

آه از غم یار دل گسل آه

فریاد که شمع دلفریبان

زد شعله به جان ناشکیبان

افسوس و هزار بار افسوس

کان جیب در لباس ناموس

ناموس مرا به جیب زد چاک

پاشید به فرق نام من خاک

هر عهد که بسته بود بشکست

با آنکه بریده باد پیوست

او جفت کسان و من چنین فرد

او کان دوا و من بدین درد

محرومی ازو گرم جگر سوخت

محظوظی دیگران بتر سوخت

آن داشت مرا چو موی باریک

وین ساخت کنون به مرگ نزدیک

نزدیکی مرگ و دوری یار

سهل است به پیش عاشق زار

یارش که به دست دیگران است

این بار بسی بر او گران است

او عمر به کان کنی به سر برد

نقدینه کان کسی دگر برد

در باغ درخت باغبان کاشت

بر غارتی سپاه برداشت

کو آنکه به هم نشسته بودیم

در بر رخ باد بسته بودیم

تا باد نیاورد به ما روی

وز ما نبرد به دیگران بوی

امروز در آرزوی آنم

کین سوخته جان بر او فشانم

کز من به نسیم آن پریزاد

آرد به طفیل دیگران یاد

ای باد به سوی او گذر کن

وز من به جمال او نظر کن

گو ای دل تو ز من رمیده

با دلبر دیگر آرمیده

روزی که شوی حریف جامش

نقل از لب خود نهی به کامش

یاد آر ز حال تلخکامی

وز درد دل شکسته جامی

زان پیش که در غمت بمیرد

وز وصل تو بهره بر نگیرد

با خاک رود درست پیمان

وز کرده خود شوی پشیمان

...

لیلی و مجنون هفت اورنگ جامی نظر دهید...

بخش ۵۴ – بیمار شدن لیلی از خبر وفات مجنون و نصیحت کردن دوستان مر او را و جواب دادن وی مر ایشان را

لیلی چو ز داغ مرگ مجنون

چون لاله نشست غرقه در خون

شد عرصه دهر بر دلش تنگ

زد ساغر عیش خویش بر سنگ

افتاد در آن کشاکش درد

از راحت خواب و لذت خورد

تابنده مهش ز تاب خود رفت

نورسته گلش ز آب خود رفت

دل را به درون چو غنچه خون کرد

گلگونه ز اشک لاله گون کرد

بی وسمه گذاشت ابروان را

بی شانه کمند گیسوان را

وآخر که تبش به تن درآمد

تاراج گل و سمن درآمد

تب کرد به قصد جانش آهنگ

نگذاشت به رخ ز صحتش رنگ

آمد به کمانی از خدنگی

زد سرخ گلش به زرد رنگی

دینار جمال وی درم شد

نقش درمش نفیر غم شد

تبخاله نهاد بر دلش خال

شد بر ساقش گشاده خلخال

بر بالش نالشش سرآمد

بستر بر وی چو نشتر آمد

بودش بدن ضعیف لاغر

یک رشته ز تار و پود بستر

نیلی گل غم ز باغ او رست

شد رونق سرو و ارغوان سست

بار دل درد پرور او

خم داد قد صنوبر او

آگه چو شدند همدمانش

در خلوت راز محرمانش

کز مردن آن غریب مهجور

بر بستر غم فتاد رنجور

بستند میان به چاره سازیش

گفتند همه به دلنوازیش

کای گلبن باغ کامرانی

وای سرو ریاض زندگانی

دباچه دفتر صباحت

عنوان صحیفه ملاحت

کار تو ره وفا سپردن

در شیوه مهر پا فشردن

آن روز که زنده بود مجنون

زین رنجکده نرفته بیرون

می رفت به جان ره وفایت

نگرفته کسی دگر به جایت

خوش بود وفا سپردن از تو

در مهر قدم فشردن از تو

زیرا که ز مهر مهر زاید

وآیین وفا وفا فزاید

وامروز که رخت بست ازین کوی

وآورد به عالم دگر روی

این مهر و وفا چه سود دارد

وین محنت تو چه راحت آرد

با مرده مزی به سوگواری

کس زنده نشد به سوگواری

زین وسوسه خویش را تهی کن

زین غم دل ریش را تهی کن

بر باد هوا مده جوانیت

مگذر ز صفای زندگانیت

بشنید چو گفت و گوی ایشان

بگشاد نظر به سوی ایشان

کای بی خبران ز آتش من

وز داغ دل بلاکش من

زین شمع سخن که می فروزید

صد باره دل مرا مسوزید

من سوخته فراغ یارم

با سوختن دگر چه کارم

من زنده به بوی قیس بودم

تا قصه مرگ او شنودم

بیزار شدم ز زندگانی

بیگانه ز راحت جوانی

زو بود به باغ عمر برگم

وامروز برای اوست مرگم

زین غم که برآتشم نشانده ست

جز مرگ خلاصیی نمانده ست

وصلش کاینجام دست ازان بست

باشد که در آن جهان دهد دست

خوش آنکه ز غم خلاص گردم

با دوست حریف خاص گردم

با او باشم به کامرانی

در عشرتگاه جاودانی

...

لیلی و مجنون هفت اورنگ جامی نظر دهید...

بخش ۳۹ – زیادت شدن اندوه مجنون از شوهر کردن لیلی و از انسیان بگسستن و با وحشیان پیوستن

آن عاشق از خرد رمیده

زاندیشه نیک و بد رهیده

از مستی عشق بود مجنون

دادش به میان مستی افیون

داغی ز فراق یار بودش

یک داغ دگر بر آن فزودش

لیکن داغی فزون ز هر داغ

آشفت ز عشق داغ بر داغ

واکرد ز انس ناکسان خوی

وآورد به سوی وحشیان روی

از کین کسان چو شست سینه

با او دگری نجست کینه

با وی همه وحش رام گشتند

در انس به وی تمام گشتند

می رفت به کوه و دشت چون شاه

با او سپه وحوش همراه

بنهاده به پای هر درختی

بودش از ریگ و سنگ تختی

چون بر سر تخت خود نشستی

گردش دد و دام حلقه بستی

از پرتو عدل شه بر ایشان

بودند به هم ز صلح کیشان

آهو از گرگ رم نکردی

نخجیر ز شیر غم نخوردی

نخجیر به ره ز لعب سازی

کردی به دم پلنگ بازی

رفتندی چون شدی ره اندیش

گوران چو جنیبتش پس و پیش

بودی چو قدم زدی به هر راه

جاروب کشیش کار روباه

تا بنشاندی ز ره تف و تاب

از اشک خودش زدی گوزن آب

بالای سرش ز چتر داری

زاغان سیه به حق گزاری

ور زانکه شدی گهیش میلی

تا نامه کند به سوی لیلی

آهو قلمش ز ساق دادی

وز جلد سرین ورق گشادی

بردیش به رسم نیکخواهی

از چشم سیاه خود سیاهی

می رفت چنین نشید خوانان

از دیده سرشک لعل رانان

وآهو بچه گان به خیر و خوبی

پیش قدمش به پایکوبی

ناگاه به روضه ای رسیدند

وز دور جماعتی بدیدند

از سبزه به زیر پا بساطی

چون لاله ز جام می نشاطی

مجنون از دور ره بگرداند

زیشان خطر سپه بگرداند

زان قوم یکی شناخت او را

وز ساز ثنا نواخت او را

کای سرور عاشقان شیدا

در روی تو نور عشق پیدا

وی خانه خراب این خرابات

رسته ز قبیله و قرابات

وی راهسپر به پای تجرید

تنها رو تنگنای تفرید

وی فرق دو نیم تیغ اندوه

بنشسته به زیر تیغ چون کوه

سوگند به آنکه مست اویی

نی پا و نه سر ز دست اویی

سوگند به آنکه زندگانی

جز دولت وصل او ندانی

سوگند به لعل آبدارش

سوگند به جعد تابدارش

سوگند به آهوان مستش

جادومنشان می پرستش

سوگند به آن دو ابر مه پوش

کش جای گرفته بر بناگوش

کز ما مگذر بدین روانی

بر ما مشکن ز دل گرانی

دیریست که ما شکسته ای چند

هستیم به وصلت آرزومند

تا گردان است دور عالم

امروز رسیده ایم با هم

نبود پس ازین بریدن ما

معلوم به هم رسیدن ما

پیش آ که به هم دمی برآریم

با یکدیگر غمی گذاریم

مجنون چو نیازمندیش دید

وآیین رضا پسندیش دید

بگذاشت به جای خود سپه را

بر مجلسیان فکنده ره را

پرسید که این چه سرزمین است

کش خاک به نرخ مشک چین است

گفتند نواحی حجاز است

رحلتگه هر که پاکباز است

لیلی صد بار محمل اینجا

رانده ست گرفته منزل اینجا

با همقدمان خود درین جای

مشکین دامان کشیده در پای

این خاک که همچو مشک خوشبوست

از مشک افشانی دامن اوست

مجنون چو شنید این سخن را

بر جای ندید خویشتن را

خود را به زمین چو سایه انداخت

بانگی زد و این نشید پرداخت

کای همنفسان کزین دیارید

وز دلبر من سخن گزارید

جان من و دل فدایتان باد

سر خاک به زیر پایتان باد

اینجا نه هوای کعبه دارم

نی نیت آنکه حج گزارم

مقصوم ازین طواف لیلی ست

باقی همه پیش او طفیلی ست

نتوان چو به کوی او گذشتن

سودی نکند به کعبه گشتن

حج همه عمره دیدن اوست

بی او حج و عمره ام نه نیکوست

تیر وصلش برون ز جعبه

سرگردانیست طوف کعبه

من تشنه او به وادی غم

کی آب خورم ز چاه زمزم

با زمزمه غم ویم شاد

ناید ز زلال زمزمم یاد

آن زمزمه بر زبان چو رانم

از هر مژه زمزمی فشانم

در هر منزل که می زنم گام

زان گام وصال او بود کام

هر جا که نه روی او چراغ است

گر باغ ارم بود که داغ است

لیلی ست ز هر سفر مرادم

نی طالب سلمی و سعادم

تا با غم او شدم هم آغوش

کردم ز دگر بتان فراموش

دانای منازل و مراحل

زین وادی جانگداز هایل

گاهی که شود فسانه پرداز

از پرده چنین برون دهد راز

کان طاق ز لطف و با ستم جفت

از لیلی و جفت چون سخن گفت

جوری که رود ز دوست بر من

آن را مکشاد هیچ دشمن

انداخت مرا به خردسالی

در پنجه عشق لاابالی

بگذشت ز زور پنجه عشق

عمرم همه در شکنجه عشق

امروز که نوبت وصال است

جانم ز فراق در وبال است

آن سکه به نام دیگری شد

وان لقمه به کام دیگری شد

او همدم یار و من چنین دور

او واصل و من غریب و مهجور

این گفت و جبین به خاک مالید

وز سینه چاک چاک نالید

خوناب جگر ز دیده بگشاد

چندانکه ز گریه بی خود افتاد

شب را که ز بی خودی درآمد

گردون به لباس دیگر آمد

شد یکرنگی او دورنگی

با حیله شیریش پلنگی

از حلقه همدمان برون جست

با گور و گوزن خویش پیوست

جان بی جانان رسیده بر لب

شب برد به سر چنانکه هر شب

...

لیلی و مجنون هفت اورنگ جامی نظر دهید...

بخش ۵۵ – صفت خزان و فرو ریختن برگ جمال لیلی از شاخسار حیات و وصیت کردن که وی را در زیر پای مجنون به خاک کنند

چون از نفس خزان درختان

گشتند به باد داده رختان

از خلعت سبز عور ماندند

وز برگ و بهار دور ماندند

گلزار ز هر گل و گیاهی

شد رنگرزانه کارگاهی

بنمود هزار رنگ بی قیل

صباغ فلک ز یک خم نیل

طاووس درخت پر بینداخت

سلطان چمن سپر بینداخت

از پنجره های لاجوردی

کم شد سیهی فزود زردی

بستان ز هوای سرد بفسرد

تب لرزه ز رخ طراوتش برد

گرداب شمر در آن علیلی

قاروره نمایی و دلیلی

شد هر شاخی ز برگ و بر پاک

بر دوش درخت مار ضحاک

از خون خوردن انار خندان

آلوده به خون نمود دندان

به گشت چو عاشقی رخش زرد

از درد نشسته بر رخش گرد

نارنج به شاخ پیش بینا

گوی زر و صولجان مینا

عناب ز برگ زرد پیدا

اشک و رخ عاشقان شیدا

رز کرده گهی ز شاخ انگور

عقد در ناب و ساعد حور

گاه از سر دار طارم تاک

آویخته زنگیان بی باک

گه داده به دست دستبوسان

رنگین انگشت نوعروسان

امرود به شاخ خود نشسته

بر دسته عود گوشه بسته

بادام به عبرت ایستاده

صد چشم به هر طرف نهاده

باغی تهی از گل و شگوفه

بغداد بدل شده به کوفه

بغداد به کوفگی نشانمند

با کرگس و کوف گشته خرسند

در زاویه زوال یابی

عالم ز خزان بدین خرابی

وان غیرت گلرخان بغداد

یعنی لیلی گلی چمن زاد

افتاد به خار خار مردن

تن بنهاده به جان سپردن

گریان شد کای ستوده مادر

پاکیزه فراش پاک چادر

ای مریم مهد مهرجویی

بلقیس سبای نیکخویی

یک لحظه به مهر باش مایل

کن دست به گردنم حمایل

روی شفقت بنه به رویم

بگشا نظر کرم به سویم

زین پیش ز گفت و گوی مردم

بر من نامد تو را ترحم

نگذاشتیم به دوست پیوند

تا فرقت وی به مرگم افکند

مرد او ز غم فراق و من نیز

دل بنهادم به مرگ و تن نیز

روزم بی او به شب رسیده

جانم محمل به لب کشیده

محمل چو ببندد از لبم هم

بهرم فکنی بساط ماتم

بین غرقه به خون نشیمنم را

وز سیل مژه بشو تنم را

از خلعت عصمتم کفن کن

رنگش ز سرشک لعل من کن

زان رنگ ببخش رو سفیدیم

کانست علامت شهیدیم

از آتش سینه مجمرم ساز

وز دود جگر معطرم ساز

بر بند عصابه نیازم

زان ساز به عشق سرفرازم

بر رخ داغم ز دود غم کش

زان نیل سعادتم رقم کش

یاد آر حریف مقبلم را

وآراسته ساز محملم را

روی سفرم به خاک او کن

جایم به مزار پاک او کن

بشکاف زمین به زیر پایش

زن حفره به قبر دلگشایش

نه بر کف پای او سر من

ساز از کف پایش افسر من

تا حشر که در وفاش خیزم

آسوده ز خاک پاش خیزم

مادر چو شنید آرزویش

از درد نهاد رو به رویش

بگریست که ای خجسته فرزند

وز صحبت من گسسته پیوند

زین پیش اگر نه بر مرادت

رفتم دل ازان حزین مبادت

آن روز نبود بی غباری

در کار تو هیچم اختیاری

وامروز که باشد اختیارم

مقصود تو را به جان برآرم

لیلی چو مراد خود روا دید

از ذوق چو تازه گل بخندید

رو سوی دیار یار دیرین

افشاند به خنده جان شیرین

مادر می دید جانفشانیش

می سوخت ز حسرت جوانیش

می کند ز سر به پنجه های موی

می کوفت به کف طپانچه بر روی

روی از ناخن خراش می کرد

ناخن ناخن تراش می کرد

از آه به سینه چاک می زد

بر خویش در هلاک می زد

دستی ننهاد بر دل خویش

جز وقت طپانجه بر دل ریش

بر دل کف راحتش همین بود

تسکین جراحتش همین بود

دل چون ز طپانچه گشتیش تنگ

بر سینه به درد کوفتی سنگ

در سنگ زدن چو گرم گشتی

سنگ از گرمیش نرم گشتی

چون برد به سر به گریه و سوز

روزی که مباد کس بدان روز

آهنگ به ساز رفتنش کرد

ترتیب جهاز رفتنش کرد

زان بیش که خواستی دل او

آراسته ساخت محمل او

بر محمل او چو نخل بستند

از شاخ خزان ورق شکستند

یعنی که گلی بدین لطیفی

شد رهزنش آفت خریفی

نگذشته هنوز نوبهارش

در جان ز خزان خلید خارش

او خفته به هودج عروسی

مادر به رهش به خاکبوسی

او رفته به دوش مهربانان

مادر ز عقب سرشک رانان

او رانده به وصل دوست محمل

مادر ز فراق سنگ بر دل

بردندش ازان قبیله بیرون

یکسر به حظیره گاه مجنون

خاکش به جوار دوست کندند

در خاک چو گوهرش فکندند

پهلوی هم آن دو گوهر پاک

خفتند فراز بستر خاک

شد روضه آن دو کشته غم

سر منزل عاشقان عالم

باران کرم نثارشان باد

سرسبز کن مزارشان باد

ایشان بستند رخت ازین حی

ما نیز روانه ایم در پی

هر دم هوسی نشاید اینجا

جاوید کسی نپاید اینجا

گردون که به عشوه جان ستانیست

زه کرده به قصد ما کمانیست

زان پیش کزین کمان کین توز

بر سینه خوریم تیر دلدوز

آن به که به گوشه ای نشینیم

زین مزرعه خوشه ای بچپینیم

زان خوشه کنم توشه خویش

گیریم ره نجات در پیش

از هستی خود نجات یابیم

وز عمر ابد حیات یابیم

عمری که درین حیات فانیست

برقی ز سحاب زندگانیست

در برق ورق گشاد نتوان

بر نور وی اعتماد نتوان

نور ازل و ابد طلب کن

آن را چو بیافتی طرب کن

آن نور نهفته در گل توست

تابنده ز مشرق دل توست

دل را به خیال گل میارای

وین روزنه را به گل میندای

چون روزنه را به گل ببستی

در ظلمت آب و گل نشستی

شد نور تو زین حجاب مستور

خود گو که چه بهره یابی از نور

ای نور ازل در آرزویت

از ظلمتیان بتاب رویت

ظلمت که حجاب نور باشد

آن به که ز دیده دور باشد

خوش آنکه شوی ز پای تا فرق

چون ذره در آفتاب خود غرق

هر چند نشان خویش جویی

کم یابی اگر چه بیش جویی

دلگرم شوی به آفتابی

خود را همه آفتاب یابی

بی برگی تو شود همه برگ

ایمن گردی ز آفت مرگ

جایی دل تو مقام گیرد

کانجا جز مرگ کس نمیرد

اینست حیات جاودانی

رمزی گفتیم اگر بدانی

...

لیلی و مجنون هفت اورنگ جامی نظر دهید...

بخش ۴۰ – میهمان شدن مجنون شخصی را و هم آواز شدن با مرغی که از جفت خود جدا افتاده بود و ناله و فریاد می کرد

چون زرده بیضه های گردون

آمد سحر از سپیده بیرون

زیر خم طاق لاجوردی

زان زرده زمین گرفت زردی

مجنون پی جست و جوی دلبر

برداشت ز خواب بیخودی سر

لیلی گویان به ره درآمد

تا نوبت چاشتگه سر آمد

می شد چو سموم نیمروزان

افتان خیزان به ریگ سوزان

لب تشنه ز آه دشنه می کرد

بر سینه ز آه دشنه می خورد

می جست چو صید زخم خورده

از صیدگران کناره کرده

ناگه به دهی گذارش افتاد

چون باغ بهشت راحت آباد

در وادی گرم شد پدیدار

از نار خلیل تازه گلزار

گشت از تف خور شده چو زاغی

دیوارنشین طرفه باغی

آمد به نیاز خواجه باغ

کای باز سیاه گشته چون زاغ

منت نه و میهمان من باش

زینت ده آشیان من باش

دیوار نه آشیانه توست

در دیده نشین که خانه توست

غم نیست اگر سیه نهادی

در دیده روشنم سوادی

مجنون ز نیاز آن جوانمرد

جنبید و هوای آشیان کرد

چون ورد عرابیان بیجیف

نحن العرب است و نکرم الضیف

او هم ز کرم کشید خوانی

در پیش گزیده میهمانی

وآماده نهاد بر سر خوان

شهد صافی و مرغ بریان

مجنون نگشاد سوی خوان دست

وز خوردن آن لب و دهان بست

گفتا کاینها طعام من نیست

در خورد گلو و کام من نیست

آیین دد است صید کردن

وز پهلوی کشته لقمه خوردن

بر من همه جانور حرامند

زان رو با من همیشه رامند

دندان کردی به خونشان تیز

ناچار کنند از تو پرهیز

از شیره نحل آیدم قی

قی کرده نحل کی خورم کی

از بیخ نبات های شیرین

شد تلخ به کام ذوق من این

حلوای نبات من همین بس

لیک این نشود خورای هر کس

در چاشتگهان طعامش این بود

شب هم چو رسید شامش این بود

شب رونق روز را چو بشکست

شد خواجه به خانه خواب و دربست

در صحن سراش بود نخلی

آسان خرجی نفیس دخلی

خرجش ز نم سحاب توشه

دخلش سر و شاخ غرق خوشه

هر خوشه رواجبخش خوانها

شیرین کن تلخی دهان ها

خوشه نه که شوشه های زر بود

هر یک سلک عقیق تر بود

رنگش چو عقیق و چاشنی شهد

لب طالب کام او به صد جهد

قدی چو قد شکر دهانان

مرغان ز سرش نشید خوانان

مجنون به خیال قد لیلی

دریافت به وی ز خویش میلی

سر بر قدمش نهاد و بگریست

کز دوست جدا نه خوش توان زیست

خوش آن که ز دوست بهره مند است

وز بوسه به پاش سربلند است

کردم به طلب همه جهان طی

در دستم ازو نه پای نی پی

امروز به درد و سوز من کیست

وز تیره شبی به روز من کیست

او بود درین که مرغی از شاخ

برداشت نوا به ناله گستاخ

می کرد چنان فغانی از درد

کاندر دل سنگ رخنه می کرد

می داد ز پر خراش آواز

چون نوحه گران ترانه ها ساز

از عود شجر که بی وتر بود

هر لحظه به پرده دگر بود

هر دم که ز غم زدی نوایی

از هر پرش آمدی صدایی

گویی که ز ناله های پر حال

موسیقاریش بود هر بال

یا خود چنگی ز ناله زار

رگ های تنش بر آن چو اوتار

در هر نفش استخوان پرهاش

مضراب زننده بر وترهاش

مجنون چو شنید ناله او

شد محنت و غم حواله او

هر چند که ناله زارتر شد

جان و دل او فگارتر شد

آن ناله چو زار شد ز حد بیش

افتاد برون ز طاقت خویش

برجست به فرق خاک ده روفت

تا خواجه و در بر او فرو کوفت

کای خواجه خانه این چه حال است

کز جان خود امشبم ملال است

این مرغ چه درد و سوز دارد

کین ناوک سینه سوز دارد

از ناله او که دردناک است

در سینه من هزار چاک است

زین نغمه غم که می سراید

ترسم جانم ز تن برآید

این نوحه او ز پرده راز

از درد من است قصه پرداز

گفتا دو حمامه مطوق

بودند به صد صفا و رونق

زین نخل گرفته آشیانه

بر طارم شاخ کرده خانه

با هم بودی به خانه دمساز

با هم کردی بر اوج پرواز

با هم رفتی و دانه خوردی

تا چشمه آب ره سپردی

نی هرگزشان ز هم ملالی

نی دیده ز هجر گوشمالی

از دامنشان به گاه و بیگاه

آفات زمانه دست کوتاه

زین پیش به یک دو روز بازی

در شیوه صید حیله سازی

ره یافت به آشیان ایشان

شد تفرقه گر میان ایشان

هر یک به گریز پر گشادند

مهجور ز یکدگر فتادند

این باز آمد به خانه خویش

وان ماند ز آشیانه خویش

معلوم نشد که حال او چیست

در چنگل باز مرد یا زیست

درد دل این ز دوری اوست

وز تفرقه ضروری اوست

مجنون چو شنید این فسانه

از خواجه آن سرا و خانه

بانگی بزد از درون پر تاب

کز زلزله ده درآمد از خواب

بگریست که درد من جز این نیست

زین درد کسی چو من حزین نیست

وانگه سوی نخل رفت و بنشست

بگشاد زبان به آن زبان بست

کای مرجان ساق لعل منقار

لعل تو گهر ز خاک بردار

فندق سر و فستقی پر و بال

همخرقه آسمان مه و سال

یاقوتی چشم عنبرین طوق

سر بر کرده ز چنبر شوق

ناقوسی دیر آشنایی

مزماری بزم بینوایی

چوبک زن کاخ این عماری

کافراخته شد ز چوب کاری

آگاهی بخش شب سیاهان

از غفلت خواب صبحگاهان

یارب که به سابق عنایت

وز لاحق فضل بی نهایت

گم کرده خویش را بیابی

وان دولت پیش را بیابی

ماند دامان این کرامت

موصول به دامن قیامت

من هم با تو درین بلایم

وافتاده ز یار خود جدایم

عمری من و یار خویش با هم

فارغ ز مخالفان عالم

همراز حریم قرب بودیم

در مهد وفا به هم غنودیم

نی در ره ما ز هجر خاری

نه بر رخ ما ز غم غباری

هم بسته زبان پندگویان

هم خسته درون عیبجویان

بودیم به هم دو مغز و یک پوست

پوشیده ز چشم دشمن و دوست

ایام ز سنگ بی وفایی

افکند میان ما جدایی

اکنون از هم نشسته فردیم

بی یکدیگر زبون دردیم

هیهات چه گفتم این دروغ است

خورشید دروغ بی فروغ است

من بر دل ازو چو لاله داغی

زان داغ منش چو گل فراخی

او فارغ و من عظیم مشتاق

او جفت کسان و من ز وی طاق

آن را که به عشقش آشناییست

این غم بتر از غم جداییست

پر قصه درد عالم از من

واو همدم دیگری کم از من

معشوقه به زیر خاره و خار

بهتر که بود به دست اغیار

میوه به زمین فتاده در باغ

زان به که به غارتش برد زاغ

این گفت و ز دیده سیل خون ریخت

خوناب دل از درون برون ریخت

وز خواجه میزبان جدا شد

معلوم نشد که تا کجا شد

...

لیلی و مجنون هفت اورنگ جامی نظر دهید...

بخش ۵۶ – در بی وفایی عالم و سرعت زوال حیات فانی

گیتی که نشیمن زوال است

آسوده دلی در او محال است

ماتمکده ایست تیره و تنگ

در وی ز وفا نه بوی نی رنگ

هر گل که برآید از گل او

چاک است ز خار غم دل او

هر لاله که بردمد ز باغش

باشد ز فنا به سینه داغش

سروش که کله به چرخ ساید

از باد اجل ز پا درآید

گردون که حواله گاه عامه ست

در ماتم خود کبود جامه ست

خورشید کش از فلک حصاریست

از بیم و زوال رعشه داریست

انجم که برین بلند طاقند

درمانده به داغ احتراقند

ارکان که درین سرای پستند

از هم شب و روز درشکستند

گه باد کشد چراغ آتش

گه گردد ازو سموم ناخوش

گه خاک شود بر آب چیره

سازد گهرش چو خویش تیره

گاهی شود آب سیل بی باک

صد چانه زند به سینه خاک

روزی دو سه گر شوند ناکام

در طینت تو به یکدگر رام

آن رام شدن نه جاودانیست

دامی پی مرغ زندگانیست

این دام درد به یکدم از هم

وین مرغ کند ز دامگه رم

زیرک مرغی که پر نینداخت

در حلقه دام کار خود ساخت

بگشاد ز خود رهی نهانی

تا نزهتگاه جاودانی

چون دام ز پیش برگرفتند

وارکان ره خویش برگرفتند

او نیز به جای خویشتن رفت

زین تنگ قفس سوی چمن رفت

بیرون ز مضیق بیم و امید

برداشت نوای عیش جاوید

نادان مرغی که دام نشناخت

بر روضه جان نظر نینداخت

بر دولت خود ببست ره را

معشوقه گرفت دامگه را

از گیسوی دام و خال دانه

شد بند به عشق جاودانه

معشوقه چو روی ازو بپوشید

در قطع ره فراق کوشید

افتاد جدا ز وصل معشوق

بگذشت فغان او ز عیوق

لیکن چو فراق دیدنی بود

فریاد و فغان کجا کند سود

معشوقه گرفته در بغل نی

جز حسرت و درد ازو به دل نی

بختش چو بدین وبال باشد

آسودگیش محال باشد

جامی به کسی مگیر پیوند

کاخر دل ازو ببایدت کند

از خلق جهان جلیس خود شو

زین وحشتیان انیس خود شو

بیگانه شو از برون سرایی

با جوهر خود کن آشنایی

کرده ز برونیان فراموش

با جوهر خویش شو هم آغوش

معشوق ازل که در بر توست

آیینه طلب ز جوهر توست

در هر چه زنی به غیر خود چنگ

بر آینه تو گردد آن زنگ

تا آینه تو غرق زنگ است

نزهتگه وصل بر تو تنگ است

زآیینه خویش زنگ بزدای

راهی به حریم وصل بگشای

چون آینه تو ساده گردد

آن ره بر تو گشاده گردد

چندان تابد لوامع نور

ک آیینه شود هم از میان دور

مغزت یابد رهایی از پوست

از پوست جدا تو مانی و دوست

نی نی که تو نیز هم نمانی

با او باشی ز خود نهانی

...

لیلی و مجنون هفت اورنگ جامی نظر دهید...

بخش ۴۱ – نامه نوشتن لیلی به مجنون و عذر خواستن که شوهر کردن نه اختیار وی بلکه تکلیف مادر و پدر بود

دردانه فروش درج این درج

این گوهر حرف را کند خرج

کان از صدف شرف مهین در

وان نه صدف از فروغ او پر

آن بانوی حجله نکویی

وان بانی کاخ خوبرویی

آن ماه فلک حصاری از وی

وان پر مه و خور عماری از وی

شمع حرم بزرگواری

سیاره برج نامداری

آهوی دمن غزال اطلال

پروین عقد هلال خلخال

چون گوهر سلک دیگری شد

آرایش تاج سروری شد

یعنی جفت مهی چو خود طاق

مشهور به نیکویی در آفاق

پیوسته ز کار خود خجل بود

وز عاشق خویش منفعل بود

ترسید که آن گمانش افتد

واندر خاطر چنانش افتد

کو پشت به دوستار خود کرد

وان جفت به اختیار خود کرد

با صحبت وی گرفت آرام

وز لب شکرش نهاد در کام

بر گنج مراد دست دادش

در دست کلید آن نهادش

تدبیر نیافت غیر ازین هیچ

کان قصه درد پیچ در پیچ

در طی صحیفه مطول

چون زلف سیاه خود مسلسل

تحریر کند به خون دیده

از خامه هر مژه چکیده

عنوان همه درد همچو مضمون

ارسال کند به سوی مجنون

این داعیه چون به خاطر آورد

آن نامه سینه سوز را کرد

آغاز به نام ایزد پاک

تسکین ده بیدلان غمناک

از ابروی نیکوان کمان ساز

وز غمزه خدنگ فتنه انداز

رخساره شاهد گل آرای

مشتاقی جان بلبل افزای

درمان کن درد دردناکان

مرهم نه ریش سینه چاکان

از برق جمال دین و دل سوز

وز صبح وصال دیده افروز

دیباچه نامه چون رقم زد

از صورت حال خویش دم زد

کین نامه که تازه داستانیست

از دلشده ای به دلستانیست

آن مانده به کنج نامرادی

وین رانده فرس به دشت و وادی

آن پای به دامن غرامت

وین روی به کوچه ملامت

نی نی غلطم ز بی زبانی

پیشش به سخن شکر فشانی

یعنی ز من به دام بسته

نزدیک تو ای ز دام جسته

ای رفته ز همدمان سوی دشت

همراه تو نی جز آهوی دشت

از درد تو باشد آهو آگاه

باشد ز سه حرف او دو حرف آه

ای جسته ز محرمان خود دور

از تیزتکیت در حسد گور

کن تیز سوی من این تک و تاز

در گور حسد آتش انداز

ای اشک فشان به هر گوزنی

از بار دل تو کوه وزنی

خود را زین وزن اگر رهاند

پیدا باشد کزو چه ماند

ای زاطلس و خز تو را کناره

پهلوی تو خوش به خار و خاره

از ما کرده کناره چونی

افتاده به خار و خاره چونی

سر با که همی نهی به بالین

همخواب کیی به یک نهالین

بر مهد شبت که می نهد گام

وز شهد لبت که می خورد کام

بپسوده به دست راحتت کیست

مرهم بخش جراحتت کیست

شبها کف پای تو که بیند

خار از کف پای تو که چیند

خوانت که نهد به چاشت یا شام

همخوان تو کیست جز دد و دام

با این همه شکر کن که باری

نبود چو منت به سینه باری

باری چه که کوههای اندوه

هر ذره ازان به جای صد کوه

پند پدر و جفای مادر

درد سر و ماجرای شوهر

روزان و شبان نیم زمانی

دور از نظر نگاهبانی

چون آه کشم نظر به راهت

گوید که برای کیست آهت

ور گریه کنم ز داغ حرمان

گوید که به گریه نیست فرمان

وز خانه نهم چو پای بیرون

گوید که ز در میای بیرون

ور روی نهم به چشمه آب

گوید که ز چشمه روی برتاب

ور جای کنم به عرصه دشت

گوید تا کی چنین توان گشت

دوران چو گلم به ناز پرورد

وز خار ستیزه غنچه ام کرد

شوهر کردن نه کار من بود

کاری نه به اختیار من بود

از مادر و از پدر شد این کار

زیشان به دلم خلید این خار

هر کس که چو گل رخ تو دیده ست

یا بوی تو از صبا شنیده ست

کی دیده به هر کسی کند باز

یا صحبت هر خسی کند ساز

همخوابه من نبوده هرگز

سر بر سر من نسوده هرگز

نی دست که گیرد آستینم

نی پای که بسپرد زمینم

گشته ز من خراب مهجور

قانع به نگاهی آن هم از دور

زین غم روزش شبی ست تاریک

زین رنج تنش چو موی بایک

وز کشمکش غمش ز هر سوی

نزدیک گسستن است آن موی

آن موست حجاب را بهانه

خوش آنکه بر افتد از میانه

تاروی تو بی حجاب بینم

خورشید تو بی سحاب بینم

نامه که شد از حجاب بنیاد

آخر چو به بی حجابی افتاد

زد خاتم مهر اختتامش

از حلقه میم و السلامش

پیچید چو درج عیش عاشق

از دست رفیق ناموافق

بنوشت بر آن ز چشم پرخون

کامرزادش خدای بیچون

کز کلبه غم به کوی هجران

در شهر بلا ز ملک حرمان

پرسد خبری ز عمر سیری

بر شیوه جاندهی دلیری

وان حرف وفا بدو رساند

تا حال اسیر خود بداند

...

لیلی و مجنون هفت اورنگ جامی نظر دهید...

بخش ۵۷ – در نصیحت فرزند ارجمند رزقه الله تعالی سعادالدارین و اوصله من مضیق خیر العلم الی فسح مشاهد العین

از فضل و ادب دهد قبولت

دارد نگه از ره فضولت

شغلی که نباید و نشاید

از پاکی جوهرت نیاید

در کسب کمال بایدت جهد

در به طلبی به سر بری عهد

گرداب طلب وسیع دور است

دریای علوم دور غور است

قانع نشوی به هر چه یابی

از خوب به خوبتر شتابی

لیکن مکش از فراخ درسی

خط بر ورق خدای ترسی

چون فلسفیان دین برانداز

از فلسفه کار دین مکن ساز

پیش تو رموز آسمانی

افسون زمینیان چه خوانی

یثرب اینجا مشو چو دونان

اکسیر طلب ز خاک یونان

گر حرف شناس دین زبون نیست

از سور مدینه ره برون نیست

در نیفه نافه مشک چین است

در ناف مدینه مشک دین است

تا نافه گشای گشته آن ناف

مشک است گرفته قاف تا قاف

ارباب هوا همه زکامند

زان نکهت ازان تهی مشامند

قدوه ز مقیم آن حرم کن

سر در ره اقتدا قدم کن

بر شارع ناقه اش نظر نه

هر جا که قدم نهاد سر نه

زین گونه چو باشی اقتدایی

آخر برساندت به جایی

هشدار که باشد اندرین راه

از حشمت و جاه کند صد چاه

از کور دلی ز ره نیفتی

چون کوردلان به چه نیفتی

هشدار که رهزنان تقدیر

ز سیم و زرند کرده زنجیر

زنجیری سیم و زر نگردی

ساکن نشوی ز رهنوردی

هشدار که هر ز ره فتاده

غولیست میاه ره ستاده

ناگه ندمد به سر فسونت

وز راه نیفکند برونت

ره نیست جز آنکه مصطفی رفت

تا مقعد صدق راست پا رفت

می کن برهش نگاه و می رو

می بین پی او به راه و می رو

زان ره که ز پای او نشان نیست

برگرد که جز هلاک جان نیست

در طبع تو گر قبول پند است

این پند که گفته شد بسنده ست

گفتیم سخنی که گفتنی بود

سفتم گهری که سفتنی بود

از کار بشد زبان و دستم

خاموش شدم قلم شکستم

ای تازه نظر به لوح کونین

چون مردم دیده قرالعین

سال تو اگر چه هفت و هشت است

دل را به هوات بازگشت است

این لطف که در سرشت داری

دارم به خدای امیدواری

کان روز که سربلند گردی

دانا دل و هوشمند گردی

...

لیلی و مجنون هفت اورنگ جامی نظر دهید...

بخش ۴۲ – رسانیدن قاصد نامه لیلی را به مجنون و خواندن وی آن نامه را

نی باد و ز باد گرم روتر

نی سیل و ز سیل تیزدوتر

ننهاده هنوز چشم بر هم

پیوست چو کعبه رو به زمزم

دامن ز غبار ره برافشاند

اشتر به کنار چشمه خواباند

چون خضر به چشمه سار پیوست

خورد آبی و خضروار بنشست

لیلی گفتش که از کجایی

کاید ز تو بوی آشنایی

گفتا که ز خاک پاک نجدم

کحل بصر است خاک نجدم

زان خاک سرشته شد گل من

زان گل شگفد چو گل دل من

لیلی گفتا که تلخکامی

مجنون لقبی و قیس نامی

سرگشته در آن دیار گردد

غمدیده و سوگوار گردد

هیچت به وی آشناییی هست

امکان زبان گشاییی هست

گفتا بلی آشنای اویم

سر در کنف وفای اویم

بسته کمرم به دوستداریش

بگشاده زبان به غمگساریش

هر جا باشم دعاش گویم

تسکین دل از خداش جویم

لیلی گفتا که در چه کار است

گفتا که ز درد عشق زار است

همواره ز مردمان رمیده

با وحش رمیده آرمیده

گه قافیه خوان فراز سنگی

سنگ از جگرش گرفته رنگی

گه زمزمه گو به کنج غاری

بر چهره او غم غباری

لیلی گفتا که ای خردمند

دانی که به عشق کیست در بند

گفتا آری به یاد لیلی

هر دم راند ز دیده سیلی

لیلی جویان به پای خیزد

لیلی گویان سرشک ریزد

از هر چه نهد فلک به خوانش

این نام بود غذای جانش

او را به زبان همین رود نام

واو را ز زبان همین بود کام

لیلی ز مژه سرشک خون ریخت

و اسرار نهان ز دل برون ریخت

گفتا که منم مراد جانش

وان نام من است بر زبانش

از درد من است سینه اش داغ

وز یاد من است خاطرش باغ

سرمایه سوز او منم من

روشن کن روز او منم من

من نیز به جان خراب اویم

بر آتش غم کباب اویم

واو بی خبر از خرابی من

غافل ز جگرکبابی من

جانم به فدات اگر توانی

کز من خبری به وی رسانی

درجی دارم به خون نوشته

بیرون و درون به خون سرشته

خواهم ببری ز روی یاری

آن را و به دست او سپاری

آیین وفا گری کنی ساز

وآری سوی من جواب آن باز

دردی ببری و داغی آری

شمعی بدهی چراغی آری

برخاست به پای آن جوانمرد

کای مجنون را دل از تو پر درد

منت دارم به جان بکوشم

کالای تو را به جان فروشم

هر حرفی ازان به چشم مجنون

جانیست به قدر بلکه افزون

لطفی به ازین همی ندانم

کین ملطفه را به وی رسانم

شد لیلی را درون ز غم شاد

وان نامه ز جیب خویش بگشاد

پیچید در آن به آرزویی

برگ کاهی و تار مویی

یعنی زان روز کز تو فردم

چون مو زارم چو کاه زردم

وانگاه آن را به نامه بر داد

با دلبر نامور فرستاد

چون نامه بر آن گرفته برجست

بر ناقه رهنورد بنشست

شد راحله تاز راه مجنون

مایل به قرارگاه مجنون

آنجا چو رسید بی کم و کاست

بسیار دوید از چپ و راست

از وی اثری نیافت آنجا

زین غم جگرش شکافت آنجا

زد گام به سایه گاه سنگی

کاساید ازان طلب درنگی

دیدش که چو مستی اوفتاده

دستور خرد ز دست داده

در خواب نه لیک چشم بسته

بیدار ولی ز خویش رسته

جسمش اینجا و جان دگر جای

پیدا اینجا نهادن گر جای

از گردش ماه و مهر بیرون

وز دایره سپهر بیرون

از دعوی عاشقی بریده

وز معشوقی عنان کشیده

مستغرق بحر عشق گشته

وز هر چه نه عشق در گذشته

قاصد هر چند حیله انگیخت

تا بود که به وی تواند آمیخت

آن حیله نداشت هیچ سودش

از بانگ بلند آزمودش

برداشت چو حادیان نوایی

در کوه فکند ازان صدایی

لیلی گویان حدی همی کرد

وان دلشده را ندا همی کرد

کرد آن اثری در او سرانجام

وآمد به خود از سماع آن نام

گفتا تو کیی و این چه نام است

زین نام مراد تو کدام است

گفتا که منم رسول لیلی

خاص نظر قبول لیلی

لیلی که بود انیس جانت

بینایی چشم خونفشانت

گفتا که ره ادب نجسته

وز مشک و گلاب لب نشسته

هر دم به زبان چه آری این نام

گستاخ چرا شماری این نام

زد لاف که من زبان اویم

گویا شده ترجمان اویم

اینک به کف نیازم اکنون

از وی رقمی چو در مکنون

خیز و بستان که نامه اوست

یک رشح ز نوک خامه اوست

مجنون چو شنید نام نامه

پا ساخت ز فرق سر چو خامه

پیشش ز سر نیاز بنشست

وان حرف وفا گرفتش از دست

چون بر سر نامه نام او دید

بوسید و به چشم خویش مالید

زد نکهت وصل بر دماغش

بنشاند نسیم آن چراغش

افتاد ز عقل و هوش رفته

خاصیت چشم و گوش رفته

آمد چو ز بی خودی به خود باز

این نغمه شوق کرد آغاز

کین نامه ز غنچه مراد است

زو در دل تنگ صد گشاد است

از خوان وفاست یک نواله

گشته به من گدا حواله

سربسته چو ناف مشکبار است

گویی که ز چین زلف یار است

تعویذ دل رمیدگان است

طومار بلاکشیدگان است

حرزیست به بازوی ارادت

مرقوم به خامه سعادت

وان دم که گشاد نامه را سر

سر برزد ازو نوای دیگر

کین نامه نه نامه نوبهاریست

از باغ امل بنفشه زاریست

نقشیست به کلک دلنوازی

آرایش لوح چاره سازی

دلکش رقمیست نو رسیده

بر صفحه آرزو کشیده

صفهاش کشیده عنبرین مور

ره ساخته بر زمین کافور

هر موری ازان به سوی خانه

برده دل بی دلان چو دانه

زان نامه دلنواز هر حرف

بود از می ذوق و حال یک ظرف

هر جرعه می کزان بخوردی

از جا جستی و رقص کردی

خطهاش نمودی آشکارا

چون سلسله های مشک سارا

هر سلسله ای ازان سلاسل

زنجیر نه هزار عاقل

از خواندن نامه چون بپرداخت

در گردن جای حمایلش ساخت

قاصد چو بدید آن به پا خواست

زو کرد جواب نامه درخواست

گفتا که جواب چون نویسم

بر چهره مگر به خون نویسم

از کاغذ و خامه ام تهی مشت

کاغذ ریگ است و خامه انگشت

قاصد به شتر نشست حالی

شد مرحله کوب آن حوالی

از هر طرفی به جهد بشتافت

شب را به یکی قبیله ره یافت

کار وی ازان قبیله شد راست

چون صبح علم کشید برخاست

شد بر ره آمدن عنان تاب

وآورد پی دبیری اسباب

لیلی چو ز مشکبوی نامه

شد غالیه بند جیب جامه

قاصد جویان ز خیمه برخاست

قد کرد پی برون شدن راست

با یک دو کنیز گام برداشت

چون کبک دری خرام برداشت

بودش خیمه به مرغزاری

نزدیک به خیمه چشمه ساری

جو کرده بر آب سیمگون طشت

آبشخور تشنگان آن دشت

آمد به کنار چشمه و جست

از هر چه نه یار دست خود شست

بنشست ولی ز خود نه آگاه

بنهاد چو چشمه چشم بر راه

تا بو که کسی ز ره درآید

از دست وی آن غرض برآید

ناگاه بدید کز غباری

آمد بیرون شتر سواری

...

لیلی و مجنون هفت اورنگ جامی نظر دهید...

بخش ۵۸ – در ختم کتاب و خاتمه خطاب

هر چند چو بحر تلخکامی

این کام تو را بس است جامی

کز موج معانیت ز سینه

افتاد به ساحل این سفینه

فرخنده تر از سفینه نوح

آرام دل و سکینه روح

از جودت طبع هر جوادی

بر جودی جودش ایستادی

نی نی که ز بحر جود مانده

بر خشک سفینه ایست رانده

با خشک لبی سفینه آسا

لب تر نکند به هفت دریا

از لع همت آفتابیست

وز دفتر دولت انتخابیست

نوباوه باغ زندگانی

سرمایه عیش جاودانی

افسون فسونگران بابل

افسانه عاشقان بیدل

خوش قصه ای از شکسته حالان

نو نکته ای از زبان لالان

مرهم نه داغ دلفگاران

تسکین ده درد بی قراران

مشاطه حسن خوبرویان

دلاله طبع مهرجویان

مرغی ز فضای گلشن راز

از گلبن شوق نغمه پرداز

بر نغمه او سماع جان ها

در جنبش ازو همه روان ها

بازار پریرخان ازو تیز

آه دل عاشقان سحر خیز

بینی ز لطیفه های کارش

خاصیت موسم بهارش

گل را به نشاط خنده آرد

از دیده ابر اشک بارد

سحریست نتیجه سحرها

بحریست خزینه گهرها

شیرین شکریست نو رسیده

از نیشکر قلم چکیده

زین قند چکیده نیم قطره

وز شکر ناب صد قمطره

کو مرغ شکر شکن نظامی

کش دارم ازین شکر گرامی

جلاب خورد ز رشح این جام

شیرین سازد ازین شکر کام

صد بحرش اگر ذخیره باشد

آب در خانه تیره باشد

با کوزه کهنه از زر ناب

تشنه ز سفال نو خورد آب

کو خسرو تختگاه دلی

آن لطف طبیعتش جبلی

تا تحفه تخت و تاجم آرد

وز کشور خود خراجم آرد

از گنج ضمیر نکته انگیز

بر گفته من کند گهر ریز

سبحان الله این چه سوداست

وز دایه طبعم این چه غوغاست

من کیستم و ز من که گوید

زین نوع سخن سخن که گوید

رسمیست که خلق قدر کالا

از پایه وی نهند بالا

خر مهره فروش می زند بانگ

فیروزه دو صد عدد به یک دانگ

فیروزه نهد سفال را نام

تا میل کند طبیعت عام

من نیز سفال ریزه ای چند

کردم با هم به حیله پیوند

گشتم به سفال خود خروشان

بر قاعده گهر فروشان

هر کس که خرد به قول شاباش

پاداش جزای خیر باداش

گر چه نه سخن بلندم افتد

از هر سخن آن پسندم افتد

میل زاغان به بچه خویش

از بچه طوطیان بود بیش

شعری که ز خاطر خردمند

زاید به مثل بود چو فرزند

فرزند به صورت ار چه زشت است

در چشم پدر نکو سرشت است

ای ساخته تیز خامه را نوک

زان کرده عروس طبع را دوک

می کن زان نوک خوشنویسی

زان دوک ز مشک رشته ریسی

می زن رقمی به لوح انصاف

دراعه عیب پوش می باف

چون شعر نکو بود خط نیک

باشد مدد نکوییش لیک

گردد ز لباس خط ناخوب

در دیده عیبجویی معیوب

گر می نشوی نکویی افزای

کم زن پی عیبناکیش رای

بیهوده مسای خامه خویش

آلوده مساز نامه خویش

حرفی که به خط بد نویسی

در وی همه عیب خود نویسی

گر عیب مرا کنی شماری

معیوبی خود بپوش باری

در خوبی خط اگر نکوشی

از بهر خدا ز تیز هوشی

حرفی که نهی به راستی نه

کز هر هنریست راستی به

وان دم که نویسیش سراسر

با نسخه راست کن برابر

چون خود کردی فساد از آغاز

اصلاح به دیگران مینداز

آب دهنت ز طبع بی باک

چون افکندی بپوشش از خاک

کوتاهی این بلند بنیاد

در هشتصد و نه فتاد و هشتاد

ورتو به شمار آن بری دست

باشد سه هزار و هشتصد و شصت

شد عرض ز طبع فکرت اندیش

در طول چهار مه کمابیش

در یک دو سه ساعتی ز هر روز

شد طبع بر این مراد فیروز

گر ساعت ها فراهم آیند

بر یک دو سه هفته کی فزایند

هر چند که قدر این تهی دست

زین نظم شکسته بسته بشکست

زو حقه چرخ درج در باد

ز آوازه او زمانه پر باد

پاکان به نیاز صبحگاهان

آمرزشم از خدای خواهان

...

لیلی و مجنون هفت اورنگ جامی نظر دهید...