قصاید خاقانی

شمارهٔ ۲۱۹ – در مرثیهٔ وحید الدین شروانی

جان سگ دارم به سختی ورنه سگ‌جان بودمی

از فغان زار چون سگ هم فرو ناسودمی

ورنه جانم آهنین بودی به آه آتشین

دیده چون پالونهٔ آهن فرو پالودمی

آه جان فرسا اگر در سینه نشکستی مرا

اینکه جان فرسودم از آه، آسمان فرسودمی

غرقه‌ام در خون و خون چون خشک شد گردد سیاه

خود سیه پوشم که دیدی؟ گرنه خون آلودمی

کوه غم بر جانم و گردون نبخشاید مرا

کاین غم ار بر کوه بودی من بر او بخشودمی

یوسفانم بستهٔ چاه زمین‌اند ار نه من

چشمه‌های خون ز رگ‌های زمین بگشودمی

گوش من بایستی از سیماب چشم انباشته

تا فراق نازنینان را خبر نشنودمی

کاشکی خاقانی آسایش گرفتی ز اشک خون

تا زجان کم کردمی در اشک خون افزودمی

روی من کاهی است خاکین کاش از خون گل شدی

تا به خون دل سر خاک وحید اندودمی

آن زمان کو جان همی داد ار من آنجا بودمی

جان ستانش را به صور آه جان بربودمی

پای در گل چون گل پای آب غم پذرفتمی

خاک بر سر ، بر سر خاک اشک خون پالودمی

گر فدای او برفتم من، چرا جانم نرفت

تا اگر زان بر زیان بودم ازین برسودمی

دیده را از سیل خون افکنده می در ناخنه

بس به ناخن رخ چو زر ناخنی بخشودمی

مویه گر بنشاندمی بر خاک و خود بنشستمی

دست و کلکش را به لفظ مادحان بستودمی

اول از خوناب دل رنگین ازارش بستمی

بعد از آن از زعفران رخ حنوطش سودمی

گر رسیدی دست، غسلش ز آب حیوان دادمی

بل که چون اسکندرش تابوت زر فرمودمی

آنچه مادر بر سر تابوت اسکندر نکرد

من به زاری بر سر تابوت او بنمودمی

یا چو شیرین کو به زهر تلخ بر تابوت شاه

جان شیرین داد، من جان دادمی و آسودمی

هر شبی بر خاکش از خون دانهٔ دل کشتمی

هر سحر خون سیاوشان ازو بدرودمی

واپسین دیدارش از من رفت و جانم بر اثر

گر برفتی در وداعش من ز جان خشنودمی

من غلامی داغ بر رخ بودمش عنبر به نام

ور به معنی بودمی عنبر حنوطش بودمی

چون بدین زودی کفن می‌بافت او را دست چرخ

کاشکی در بافتن، من تار او را پودمی

گیرم آن فرزانه مرد، آخر خیالش هم نمرد

هم خیالش دیدمی در خواب اگر بغنودمی

نی‌نی آن فرزانه را داغ فراقم کشت و بس

گر به عالم داد بودی من به خون ماخوذمی

شد ز من بدرود گر بختیم بودی پیش از آنک

او ز من بدرود رفتی من ز جان بدرودمی

گر دلم دادی که شروان بی‌جمالش دیدمی

راه صد فرسنگ را زین سر بسر پیمودمی

جانم ار در نیم تیمار فراقش نیستی

آخر از جان یتیمانش غمی بزدودمی

گفتی ای باز سپید از دود دل چون می‌رهی

کاش ار باز سپیدم بی‌سیاهی دودمی

...

قصاید خاقانی نظر دهید...

شمارهٔ ۲۰۳ – این قصیدهٔ را تحفة الحرمین و تفاحة الثقلین خوانند در کعبهٔ معظمه انشاد کرده و پیش حظیرهٔ مقدس پیغمبر اکرم به عرض و اتمام آورده است

صبح خیزان بین به صدر کعبه مهمان آمده

جان عالم دیده و در عالم جان آمده

آستان خاص سلطان سلاطین داده بوس

پس به بار عام پیش صفهٔ مهمان آمده

کعبه برکرده عرب‌وار آتشی کز نور آن

شب روان در راه منزل منزل آسان آمده

کعبه استقبالشان فرموده هم در بادیه

پس همه ره با همه لبیک گویان آمده

شب روان چون کرم شب تابند صحرائی همه

خفتگان چون کرم قز زنده به زندان آمده

کعبه برخوانی نشانده فاقه زدگان را به ناز

کز نیاز آنجا سلیمان مور آن خوان آمده

بر سر آن خوان عزت نسر طائر دان مگس

بلکه پر جبرئیل آنجا مگس ران آمده

از برای خوان کعبه ماه در ماهی دو بار

گاه سیمین نان و گه زرین نمکدان آمده

رستهٔ دندان از در سلطان به دست خاصگان

از بن دندان طفیل هفت مردان آمده

پیش دندان از در سلطان به دست خاصگان

دوستکانی سر به مهر خاص سلطان آمده

مصطفی استاده خوان سالار و رضوان طشت‌دار

هدیه دندان مزد خاص و عام یکسان آمده

هم خلال از طوبی و هم آب‌دست از سلسبیل

بلکه دست آب همه تسکین رضوان آمده

آسمان آورده زرین آب‌دستان ز افتاب

پشت خم پیش سران چون آب‌دستان آمده

خضر جلابی به دست از آب‌دست مصطفی

کوست ظلمات عرب را آب حیوان آمده

فاقه پروردان چو پاکان حواری روزه‌دار

کعبه همچون خوان عیسی عید ایشان آمده

یوسفان در پیش خوان کعبه صاع استان چنانک

پیش یوسف قحط پروردان کنعان آمده

خوان کعبه جان موسی را همی ماند که هست

تسع آیاتش به جای سبع الوان آمده

بر سر آن خون دل پاکان چو مرغان بهشت

نیمه‌ای گویا و دیگر نیمه بریان آمده

کعبه در تربیع همچون تخت نرد مهره باز

کعبتین تنها و نراد انسی و جان آمده

نقش یک تنها به روی کعبتین پیدا شده

پس شش و پنج و چهار و سه دو پنهان آمده

هر حسابی کرده بر حق ختم چون نرد زیاد

هر که شش پنجی زده یک بر سر آن آمده

عالمان چون خضر پوشیده، برهنه پا و سر

نعل پی‌شان همسر تاج خضر خان آمده

صوفیان رکوه پر آب زندگانی چون خضر

همچو موسی در عصاشان جان ثعبان آمده

هو و هو گریان مریدان هوی هوی اندر دهان

چون صدف تن غرق اشک و سینه عطشان آمده

ز آه ایشان گه الف چون سوزن عیسی شده

گاه همچون حلقهٔ زنجیر مطران آمده

آتشین حلقه ز باد افسرده و جسته ز حلق

رفته ساق عرش را خلخال پیچان آمده

ز آهشان یک نیمهٔ مسمار در دوزخ شده

باز دیگر نیمه طوق حلق شیطان آمده

ای مربع‌خانهٔ نور از خروش صادقان

چون مسدس خان زنبوران پر افغان آمده

کعبه همچون شاه زنبوران میان‌جا معتکف

عالمی گردش چو زنبوران غریوان آمده

چون مشبک خان زنبوران ز آه عاشقان

بس دریچه کاندرین بام نه ایوان آمده

آفتاب اشتر سواری بر فلک بیمار تن

در طواف کعبه محرم‌وار عریان آمده

خون قربان رفته در زیر زمین تا پشت گاو

گاو بالای زمین از بهر قربان آمده

بر زمین الحمد الله خون حیوان بسته نقش

بر هوا تسبیح گویان جان حیوان آمده

کعبه در ناف زمین بهتر سلاله از شرف

کاندر ارحام وجود از صلب فرمان آمده

کعبه خاتون دو کون او را در این خرگاه سبز

هفت بانو بین پرستار شبستان آمده

صبح و شام او را دو خادم، جوهر و عنبر به نام

این ز روم آن از حبش سالار کیهان آمده

خادمانش بر دو طفلانند اتابک و آن دو را

گاهواره بابل و مولد خراسان آمده

خال مشک از روی گندم‌گون خاتون عرب

عشاقان را آرزوبخش و دلستان آمده

کعبه صرافی، دکانش نیم بام آسمان

بر یکی دستش محک زر ایمان آمده

بر محک کعبه کو جنس بلال آمد به رنگ

هر که را زر بولهب روی است شادان آمده

بر سیاهی سنگ اگر زرت سپید آید نه سرخ

ز آن سپیدی دان سیاهی روی دیوان آمده

سنگ زر شب‌رنگ لیکن صبح‌وار از راستی

شاهد هر بچه کز خورشید در کان آمده

در سیاهی سنگ کعبه روشنائی بین چنانک

نور معنی در سیاهی حرف قرآن آمده

زمزم آنگه چون دهانی آب حیوان در گلو

وان دهان را میم لب چون سین دندان آمده

پیش عیسی‌دم چه زمزم صلیب دلو چرخ

سرنگون بی‌آب چون چاه زنخدان آمده

مصطفی کحال عقل و کعبه دکان شفاست

عیسی آنجا کیست هاون‌کوب دکان آمده

عیسی اینک پیش کعبه بسته چون احرامیان

چادری کان دست ریس دخت عمران آمده

کعبه را از خاصیت پنداشته عود الصلیب

کز دم ابن الله او را ام‌صبیان آمده

از اانتش «همزه» مسمار و «الف» داری شده

بر چینین داری ز عصمت کاف‌ها خوان آمده

گر حرم خون گرید از غوغای مکه حق اوست

کز فلاخشان فراز کعبه غضبان آمده

بر خلاف عادت اصحاب فیل است ای عجب

بر سر مرغان کعبه سنگ‌باران آمده

مکیان چو ماکیانان بر سر خود کرده خاک

چکز خروس فتنه‌شان آواز خذلان آمده

بوقبیس آرامگاه انبیا بوده مقیم

باز عصیان‌گاه اهل بغی و عصیان آمده

کرده عیسی نامی از بالای کعبه خیبری

واندر او مشتی یهودی رنگ فتان آمده

زود بینام از جلال کعبهٔ مریم صفت

خیبر وارون عیسی گرد ویران آمده

من به چشم خویش دیدم کعبه را کز زخم سنگ

اشک‌بار از دست مشتی نابسامان آمده

کرده روح القدس پیش کعبه پرها را حجاب

تا بر او آسیب سنگ از اهل طغیان آمده

بوقبیس از شرم کعبه رفته در زلزال خوف

کعبه را از روی ضجرت رای ثهلان آمده

کعبه در شامی سلب چون قطره در تنگی صدف

یا صدف در بحر ظلمانی گروگان آمده

کعبه قطب است و بنی‌آدم بنات النعش‌وار

گرد قطب آسیمه سر شیدا و حیران آمده

کعبه هم قطب است و گردون راست چون دستاس زال

صورت دستاس را بر قطب دوران آمده

کعبه روغن خانه‌ای دان و روز و شب گاو خراس

گاو پیسه گرد روغن خانه گردان آمده

کعبه شمع و روشنان پروانه و گیتی لگن

بر لگن پروانه را بین مست جولان آمده

کعبه گنج است و سیاهان عرب ماران گنج

گرد گنج آنک صف ماران فراوان آمده

کعبه، شان شهد و کان‌زر درست است ای عجب

خیل زنبوران و مارانش نگهبان آمده

...

قصاید خاقانی نظر دهید...

شمارهٔ ۱۸۷ – در عزلت و فقر و قناعت و تجرید

در ساحت زمانه ز راحت نشان مخواه

ترکیب عافیت ز مزاج جهان مخواه

در داغ دل بسوز و ز مرهم اثر مجوی

با خویشتن بساز و ز هم‌دم نشان مخواه

اندر قمارخانهٔ چرخ و رباط دهر

جنسی حریف و هم‌نفسی مهربان مخواه

گر در دم نهنگ درآیی نفس مزن

ور در دل محیط درافتی کران مخواه

از جوهر زمانه خواص وفا مجوی

وز تنگنای دهر خلاص روان مخواه

از ساغر سپهر تهی کیسه می مخور

وز سفرهٔ جهان سیه‌کاسه نان مخواه

گر خرمن امید سراسر تلف شود

از کیل روزگار تلافی آن مخواه

در ساحت جهان ز جهان یاوری مجوی

در آب غرقه گرد و ز ماهی امان مخواه

دل گوهر بقاست به دست جهان مده

گوگرد سرخ تعبیه در خاکدان مخواه

عزلت تو را به کنگرهٔ کبریا برد

آن سقفگاه را به ازین نردبان مخواه

همت کفیل توست، کفاف از کسان مجوی

دریا سبیل توست، نم از ناودان مخواه

خاصانه چون خزینهٔ خرسندی آن توست

عامانه از فرشتهٔ روزی ضمان مخواه

زان پس که چار صحف قناعت بخوانده‌ای

خود را ز لوح بوطمعی عشر خوان مخواه

چون فقر شد شعار تو برگ و نوا مجوی

چون باد شد براق تو برگستوان مخواه

دل را قرابه‌وار مل اندر گلو مکن

تن را پیاله‌وار کمر بر میان مخواه

در گوشه‌ای بمیر و پی توشهٔ حیات

خود را چو خوشه پیش خسان ده زبان مخواه

بل تا پری ز خوان بشر خواهد استخوان

تو چون فرشته بوی شنو استخوان مخواه

گو درد دل قوی شو و گو تاب تب فزای

زین گل‌شکر مجوی و از آن ناردان مخواه

از بهر تب بریدن خود دست آز را

از نیستان هیچ‌کسی تبستان مخواه

داری کمال عقل پی زور و زر مشو

زرادخانه یافتهٔ دوکدان مخواه

چون شحنهٔ نیاز ز دست تو یاوگی است

ترس از تکین مدار و پناه از طغان مخواه

وحدت گزین و محرمی از دوستان مجوی

تنها نشین و هم‌دمی از دودمان مخواه

چون دیده‌ای که یوسف از اخوان چه رنج دید

هم ناتوان بزی و ز اخوان توان مخواه

سرگشتگی زمان نگر و محنت مکان

آسایش از زمان و فراغ از مکان مخواه

در چار سوی کون و مکان وحشت است خیز

خلوت سرای انس جز از لامکان مخواه

این مرغ عرشی ار طلب دانه‌ای کند

آن دانه جز ز سنبلهٔ آسمان مخواه

خاقانیا زمانه زمام امل گرفت

گر خود عنان عمر بگیرد امان مخواه

...

قصاید خاقانی نظر دهید...

شمارهٔ ۱۷۱ – در عزلت و قناعت و بی‌طمعی

زین بیش آبروی نریزم برای نان

آتش دهم به روح طبیعی به جای نان

خون جگر خورم نخورم نان ناکسان

در خون جان شوم نشوم آشنای نان

با این پلنگ همتی از سگ بتر بوم

گر زین سپس چو سگ دوم اندر قفای نان

در جرم ماه و قرصهٔ خورشید ننگرم

هرگه که دیدها شودم رهنمای نان

از چشم زیبق آرم و در گوش ریزمش

تا نشنوم ز سفرهٔ دو نان صلای نان

گفتم به ترک نان سپید سیه دلان

هل تا فنای جان بودم در فنای نان

نانشان چو برف لیک سخنشان چو ز مهریر

من زادهٔ خلیفه نباشم گدای نان

آن را دهند گرده که او گرد گو دوید

من کیمیای جان ندهم در بهای نان

چون آب آسیا سر من در نشیب باد

گر پیش کس دهان شودم آسیای نان

از قوت در نمانم گو نان مباش از آنک

قوتی است معدهٔ حکما را ورای نان

چون آهوان گیا چرم از صحن‌های دشت

اندیک نگذرم به در ده‌کیای نان

تا چند نان و نان که زبانم بریده باد

کب امید برد امید عطای نان

آدم برای گندمی از روضه دور ماند

من دور ماندم از در همت برای نان

آدم ز جنت آمد و من در سقر شدم

او در بلای گندم و من در بلای نان

یارب ز حال آدم ورنج من آگهی

خود کن عتاب گندم و خود ده جزای نان

تا کی ز دست ناکس و کس زخمها زنند

بر گردهای ناموران گردهای نان

نانم نداد چرخ ندانم چه موجب است

ای چرخ ناسزا نبدم من سزای نان

بر آسمان فرشتهٔ روزی به بخت من

منسوخ کرد آیت رزق از ادای نان

خاقانیا هوان و هوا هم طویله‌اند

تا نشکنند قدر تو، بشکن هوای نان

نانی که از کسان طلبی بر خدا نویس

کاخر خدای جانت به از کدخدای نان

...

قصاید خاقانی نظر دهید...

شمارهٔ ۲۱۸ – در حکمت و قناعت و عزلت

چو گل بیش ندهم سران را صداعی

کنم بلبلان طرب را وداعی

نه از کاس نوشم، نه از کس نیوشم

صبوحی میی، بوالفتوحی سماعی

ز مه جام و ز افلاک صوت اسم و دارم

چو عیسی بر آن صوت و جام اطلاعی

منم گاو دل تا شدم شیر طالع

که طالع کند با دل من نزاعی

ازین شیر طالع بلرزم چو خوشه

که از شیر لرزد دل هر شجاعی

مرا طالع ارتفاعی است دیدم

کز این هفت ده نایدم ارتفاعی

کنم قصد نه شهر علوی که همت

ازین هفت سفلی نمود امتناعی

ولی خانه بر یخ بنا دارد ار من

ز چرخ سدابی گشایم فقاعی

ازین شقه بر قد همت چه برم

که پیمودمش کمتر است از ذراعی

جهان نیز چون تنگ چشمان دور است

ازین تنگ چشمی، ازین تنگ باعی

نه از جاه جویان توان یافت جاهی

نه از صاع خواهان توان یافت صاعی

نه روشندلی زاید از تیره اصلی

نه نیلوفری روید از شوره قاعی

نهم چار بالش در ایوان عزلت

زنم چند نوبت چو میر مطاعی

چو یوسف برآیم به تخت قناعت

درآویزم از چهره زرین قناعی

ندارم دل جمعیت، تفرقه به

ببین تا چه بیند مه از اجتماعی

ز انسان گریزم کدام انس ایمه

که وحشی صفاتی، بهیمی طباعی

من و سایه هم‌زانو و هم‌نشینی

من و ناله هم‌کاسه و هم رضاعی

کنم دفتر عمر وقف قناعت

نویسم بهر صفحه‌ای لایباعی

کرم مرد پس مرثیت گویم او را

ندارم به مدحت دل اختراعی

شب بخل سایه برافکند و اینک

نماند آفتاب کرم را شعاعی

علی‌القطع نپذیرم اقطاع شاهان

من و ترک اقطاع و پس انقطاعی

چو مار و نعامه خورم خاک و آتش

بمیر و نعیمش ندارم طماعی

چو نانند کون سوخته و آب رفته

من از آب و نانشان چه سازم ضیاعی

نه نان است پس چیست؟ نار الجحیمی

نه آب است پس چیست؟ سر الضباعی

ندارم سپاس خسان، چون ندارم

سوی مال و نان پاره میل و نزاعی

به او نشاط شراب آن نیرزد

که آخر خمارم رساند صداعی

کتابت نهادن به هر مسجدی به

که جستن به هر مجلسی اصطناعی

مؤدب شوم یا فقیه و محدث

کاحادیث مسند کنم استماعی

به صف النعال فقیهان نشینم

که در صدر شاهان نماند انتفاعی

ور از فقه درمانم آیم به مکتب

نویسم خط ثلث و نسخ و رقاعی

ولیکن گرفتم که هرگز نجویم

نه ملک و منالی، نه مال و متاعی

نه ترکی و شاقی، نه تازی براقی

نه رومی بساطی، نه مصری شراعی

هم آخر بنگزیرد از نقد و جنسی

که مستغنیم دارد از انتجاعی

نه جامه بباید ز خیر الثیابی

نه جائی بباید به خیر البقاعی

به روزی دو بارم بباید طعامی

به ماهی دو وقتم بباید جماعی

بر این اختصار است دیگر نجویم

معاشی که مفرد بود یا مشاعی

...

قصاید خاقانی نظر دهید...

شمارهٔ ۲۰۲ – مطلع سوم

مهر است یا زرین صدف خرچنگ را یار آمده

خرچنگ ناپروا ز تف، پروانهٔ نار آمده

بیمار بوده جرم خور سرطانش داده زور و فر

معجون سرطانی نگر داروی بیمار آمده

آن کعبهٔ محرم نشان، وان زمزم آتش فشان

در کاخ مه دامن کشان یک مه به پروار آمده

هر سنگ را گر ساحری کرده صبا میناگری

از خشت زر خاوری میناش دینار آمده

شمع روان بین در هوا آتش فشان بین در هوا

بر کرکسان بین در هوا پرواز دشوار آمده

خورشید زرین دهره بین صحرای آتش چهره بین

در مغز افعی مهره بین چون دانهٔ نار آمده

روی سپهر چنبری بگرفت رنگ اغبری

بر آینهٔ اسکندری خاکستر انبار آمده

هر فرش سقلاطون که مه صباغ او بوده سه مه

از آتش گردون سیه چون داغ قصار آمده

آفاق را از جرم‌خور هم قرص و هم آتش نگر

هم مطبخ و هم خوان زر هم میده سالار آمده

گر بلبل بسیار گو، بست از فراق گل گلو

گلگون صراحی بین در او بلبل به گفتار آمده

گر می‌دهی ممزوج ده، کاین وقت می ممزوج به

بر می گلاب ناب نه چون اشک احرار آمده

کافور خواه و بیدتر، در خیش‌خانه باده خور

با ساقی فرخنده فر زو خانه فرخار آمده

ماورد و ریحان کن طلب توزی و کتان کن سلب

وز می گلستان کن دو لب آنجا که این چار آمده

گه‌گه کن از باغ آرزو آن آفتاب زرد رو

پیرامنش ده ماه نو هر سال یک بار آمده

چرخ از سموم گرمگه، زاده و با هر چاشتگه

دفع وبا را جام شه یاقوت کردار آمده

تریاق ما چهر ملک، پور منوچهر ملک

با طاعن مهر ملک طاعون سزاوار آمده

خاقان اعظم چون پدر شاه معظم چون پدر

فخر دو عالم چون پدر وز عالمش عار آمده

گردون دوان در کار او چون سایه در زنهار او

خورشید در دیدار او چون ذره دیدار آمده

از بوس لب‌های سران بر پای اسب اخستان

از نعل اسبش هر زمان یاقوت مسمار آمده

عدلش بدان سامان شده کاقلیم‌ها یکسان شده

سنقر به هندستان شده، طوطی به بلغار آمده

رایش چو دست موسوی در ملک برهانی قوی

دادش چو باد عیسوی تعویذ انصار آمده

شمشیر او قصار کین شسته به خون روی زمین

پیکان او خیاط دین دل‌دوز کفار آمده

سام نریمان چاکرش، رستم نقیب لشکرش

هوشنگ هارون درش، جم حاجب بار آمده

مردان علوی هفت تن، درگاه او را نوبه زن

خصمان سفلی چار زن، پیشش پرستار آمده

باتیغ گردون پیکرش گردون شده خاک درش

وز رای گیتی داورش گیتی نمودار آمده

با دولت شاه اخستان، منسوخ دان هر داستان

کز خسروان باستان در صحف اخبار آمده

تیرش که دستان ساخته، زو رجم شیطان ساخته

عقرب ز پیکان ساخته تنین ز سوفار آمده

او نور و بدخواهانش خاک از ظلمت خاکی چه باک

آن را که حصن جان پاک از نور انوار آمده

بر تیر او پرپری صرصر صفت در صفدری

تیرش چو تیغ حیدری از خلد ابرار آمده

اشرار مشتی بازپس، رانده به کین او نفس

پیکانش چون پر مگس در چشم اشرار آمده

ناکرده مکر مکیان جان محمد را زیان

چون عنکبوتی در میان پروانهٔ غار آمده

ای خانه دار ملک و دین تیغت حصار ملک و دین

بهر عیار ملک و دین رای تو معیار آمده

پیشت صف بهرامیان بسته غلامی را میان

در خانهٔ اسلامیان عدل تو معمار آمده

ای چنبر کوست فلک، کرده زمین بوست فلک

وز خصم منحوست فلک، چون بخت بیزار آمده

نیکان ملت را به دین، یاد تو تسبیح مهین

پیکان نصرت را به کین عزم تو هنجار آمده

بادت ز غایات هنر بر عرش رایات خطر

در شانت آیات ظفر، از فضل دادار آمده

تابع فلک فرمانت را، دربان ملک ایوانت را

سرهای بدخواهانت را هم رمح تو دار آمده

لاف از درت اسلام را فال از برت اجرام را

تا ابلق ایام را از چرخ مضمار آمده

از مدح تو اشعار من رونق فزا در کار من

دولت همیشه یار من با بخت بیدار آمده

من جان سپار مدح تو صورت نگار مدح تو

با آب کار مدح تو الفاظم ابکار آمده

امروز احرار زمن خوانندم استاد سخن

صد عنصری در پیش من شاگرد اشعار آمده

...

قصاید خاقانی نظر دهید...

شمارهٔ ۱۸۶ – در تحقیق و وعظ و ذکر صفای صبح

آوازهٔ رحیل شنیدم به صبح‌گاه

با شبروان دواسبه دویدم به صبح‌گاه

با بختیان همت و با پختگان درد

راه هزار ساله بریدم به صبح‌گاه

رستم ز چار آخور سنگین روزگار

در هشت باغ عشق چریدم به صبح‌گاه

دیدم که گنج خانهٔ غیب است پیش روی

پشت از برای نقب خمیدم به صبح‌گاه

کردم ز سنگ ریزهٔ ره توتیای چشم

تا آنچه کس ندید بدیدم به صبح‌گاه

کشتم به باد سرد چراغ فلک چنانک

بوی چراغ کشته شنیدم به صبح‌گاه

بسیار گرد پردهٔ خاصان برآمدم

آخر درون پرده خزیدم به صبح‌گاه

هر شرب سرد کرده که دل چاشنی گرفت

با بانگ نوش نوش چشیدم به صبح‌گاه

خورشید خاک شد ز پی جرعه یافتن

آن دم که جام جام کشیدم به صبح‌گاه

زان جام جم که تا خط بغداد داشتی

بیش از هزار دجله مزیدم به صبح‌گاه

نتواند آفتاب رفو کردن آن لباس

کاندر سماع عشق دریدم به صبح‌گاه

امروز سرخ روئی من دانی از چه خاست

زان کاتش نیاز دمیدم به صبح‌گاه

خاقانی مسیح سخن را به نقد عمر

دوش از درخت باز خریدم به صبح‌گاه

...

قصاید خاقانی نظر دهید...

شمارهٔ ۱۷۰ – در مذمت مغرضان و حسودان

کژ خاطران که عین خطا شد صوابشان

مخراق اهل مخرقه مالک رقابشان

خلقند پر خلاف و شیاطین مر انس را

ننگند و هم ز ننگ نسوزد شهابشان

بر باطلند از آنکه پدرشان پدید نیست

وز حق نه آدم است و نه عیسی خطابشان

رهبان رهبرند در این عالم و در آن

نه آبشان به کار و نه کاری به آبشان

همچون خزینه خانهٔ زنبور خشک سال

از باد چشمه چشمه دماغ خرابشان

جان‌شان گران چو خاک و سر باد سنجشان

بی‌سنگ چون ترازوی یوالحسابشان

چون قوم نوح خشک نهالان بی‌برند

باد از تنود پیرزنی فتح بابشان

ابلیس وار پیر و جوانند از آنکه کرد

ابلیس هم به پیرو مصحف خطابشان

در مسجدند و ساخته چون مهد کودکان

هم آب خانه در وی و هم جای خوابشان

هم لوح و هم طویله و ارواح مرده را

اجسام دیو و چهرهٔ آدم نقابشان

دلشان گسسته نور چو شمع و ثاقشان

دینشان شکسته نام چو اهل حجابشان

ایشان ز رشک در تب سرد آن‌گهی مرا

کردند پوستین و نکردم عتابشان

هستند از قیاس چو فرسوده هاونی

سر نی و بن همیشه ز سودن خرابشان

این شیشه گردنان در این خیمهٔ کبود

بینام چون قرابه به گردن طنابشان

زنبور نحل و کرم قزند از نیاز و آز

رنج و وبال حاصل تاب و شتابشان

چون دهر کس فروبر و ناکس برآورند

ز آن در وفا چو دهر بود انقلابشان

بیش از بروتشان نگذشته است و نگذرد

اشعارشان چو دعوت نامستجابشان

از آب نطقشان که گشاید فقع که هست

افسرده‌تر ز برف دل چون سدابشان

از طبع خشکشان نتوان یافت شعر تر

نیلوفر آرزو که کند از سرابشان

سحر حلال من چو خرافات خود نهند

آری یکی است بولهب و بوترابشان

کورند زیر طشت فلک لاجرم ز دور

بنماید آفتابهٔ زر آفتابشان

سرسام جهل دارند این خر جبلتان

وز مطبخ مسیح نیاید جوابشان

جایم فرود خویش کنند و روا بود

نفطند و هم به زیر نشیند گلابشان

چون ماهی ارچه کنده زبانند پیش من

چون مار در قفا همه زهر است نابشان

تا خاطرم خزینهٔ گوگر سرخ شد

چون زیبق است در تب سرد اضطرابشان

ایشان ز رشک در تب سرد آنگهی مرا

کردند پوستین و نکردم عتابشان

ایمه جوابشان چه دهم کز زبان چرخ

موتوا بغیظکم نه بس آید جوابشان

تیغ زبانشان نتواند ببرید موی

گر من فسن نسازم ازین سحر نابشان

وین ناوک ضمیر مرا پر جبرئیل

کرد است بی‌نیاز ز پر عقابشان

دلشان ز میوه‌دار حدیثم خورد غذا

انجیر خور غریب نباشد غرابشان

گر نان طلب کنند در من زنند از آنک

بی‌دانهٔ من آب زده است آسیابشان

روباه وار بر پی شیران نهند پی

تا آید از کفلگه گوران کبابشان

گر کرده‌اند بیژن جاه مرا به چاه

هم من به آه صبح بسوزم جنابشان

من رستم کمان کشم اندر کمین شب

خوش باد خواب غفلت افراسیابشان

خاقانیا ز غرش بیهوده‌شان مترس

جز آب و نار هیچ ندارد سحابشان

بر چهرهٔ عروس معانی مشاطه‌وار

زلف سخن بتاب و ز حسرت بتابشان

ای مالک سعیر بر این راندگان خلد

زحمت مکن که زحمت من بس عذابشان

در هفت دوزخ از چه کنی چار میخشان

ویل لهم عقیلهٔ من بس عقابشان

...

قصاید خاقانی نظر دهید...

شمارهٔ ۲۱۷ – در مذمت آب و هوای ری گوید

خاک سیاه بر سر آب و هوای ری

دور از مجاوران مکارم نمای ری

در خون نشسته‌ام که چرا خوش نشسته‌ام

این خواندگان خلد به دوزخ سرای ری

آن را که تن به اب و هوای ری آورند

دل آب و جان هوا شد از آب و هوای ری

ری نیک بد ولیک صدورش عظیم نیک

من شاکر صدور و شکایت فزای ری

نیک آمدم به ری، بد ری بین به جای من

ایکاش دانمی که چه کردم به جای ری

عقرب نهند طالع ری من ندانم آن

دانم که عقرب تن من شد لقای ری

سرد است زهر عقرب و از بخت من مرا

تب‌های گرم زاد ز زهر جفای ری

ای جان ری فدای تن پاک اصفهان

وی خاک اصفهان حسد توتیای ری

از خاص و عام ری همه انصاف دیده‌ام

جور من است ز آب و گل جان گزای ری

میر منند و صدر منند و پناه من

سادات ری، ائمهٔ ری، اتقیای ری

هم لطف و هم قبول و هم اکرام یافتم

ز احرار ری و افاضل ری و اولیای ری

از بس مکان که داده و تمکین که کرده‌اند

خشنودم از کیای ری و ازکیای ری

چون نیست رخصه سوی خراسان شدن مرا

هم باز پس شوم نکشم پس بلای ری

گر باز رفتنم سوی تبریز اجازت است

شکرانه گویم از کرم پادشای ری

ری در قفای جان من افتاد و من به جهد

جان می‌برم که تیغ اجل در قفای ری

دیدم سحرگهی ملک الموت را که پای

بی‌کفش می‌گریخت ز دست و بای ری

گفتم تو نیز؟ گفت چو ری دست برگشاد

بویحیی ضعیف چه باشد به پای ری

...

قصاید خاقانی نظر دهید...

شمارهٔ ۲۰۱ – مطلع دوم

ای با دل سودائیان عشق تو در کار آمده

ترکان غمزت را به جان دلها خریدار آمده

آئینه بردار و ببین آن غمزهٔ سحر آفرین

با زهر پیکان در کمین ترکان خون‌خوار آمده

تو بادی و من خاک تو، تو آب و من خاشاک تو

با خوی آتش‌ناک تو صبر من آوار آمده

دانم که ندهی داد من، روزی نیاری یاد من

بشنو شبی فریاد من، داغ شب تار آمده

ای خون من در گردنت، زین دیر یادآوردنت

وز دست زود آزردنت جانم به آزار آمده

هم خواب خرگوشم دهی، داغ جگر جوشم نهی

ای از تو آغوشم تهی، خوابم همه خار آمده

خاقانی و درد نهان، خون دل از ناخن چکان

وز ناخن غم هر زمان مجروح رخسار آمده

او بلبل است ای دلستان طبعش چو شاخ گلستان

در مجلس شاه اخستان لعل و زرش بار آمده

...

قصاید خاقانی نظر دهید...