قصاید خاقانی

شمارهٔ ۲۱۸ – در حکمت و قناعت و عزلت

چو گل بیش ندهم سران را صداعی

کنم بلبلان طرب را وداعی

نه از کاس نوشم، نه از کس نیوشم

صبوحی میی، بوالفتوحی سماعی

ز مه جام و ز افلاک صوت اسم و دارم

چو عیسی بر آن صوت و جام اطلاعی

منم گاو دل تا شدم شیر طالع

که طالع کند با دل من نزاعی

ازین شیر طالع بلرزم چو خوشه

که از شیر لرزد دل هر شجاعی

مرا طالع ارتفاعی است دیدم

کز این هفت ده نایدم ارتفاعی

کنم قصد نه شهر علوی که همت

ازین هفت سفلی نمود امتناعی

ولی خانه بر یخ بنا دارد ار من

ز چرخ سدابی گشایم فقاعی

ازین شقه بر قد همت چه برم

که پیمودمش کمتر است از ذراعی

جهان نیز چون تنگ چشمان دور است

ازین تنگ چشمی، ازین تنگ باعی

نه از جاه جویان توان یافت جاهی

نه از صاع خواهان توان یافت صاعی

نه روشندلی زاید از تیره اصلی

نه نیلوفری روید از شوره قاعی

نهم چار بالش در ایوان عزلت

زنم چند نوبت چو میر مطاعی

چو یوسف برآیم به تخت قناعت

درآویزم از چهره زرین قناعی

ندارم دل جمعیت، تفرقه به

ببین تا چه بیند مه از اجتماعی

ز انسان گریزم کدام انس ایمه

که وحشی صفاتی، بهیمی طباعی

من و سایه هم‌زانو و هم‌نشینی

من و ناله هم‌کاسه و هم رضاعی

کنم دفتر عمر وقف قناعت

نویسم بهر صفحه‌ای لایباعی

کرم مرد پس مرثیت گویم او را

ندارم به مدحت دل اختراعی

شب بخل سایه برافکند و اینک

نماند آفتاب کرم را شعاعی

علی‌القطع نپذیرم اقطاع شاهان

من و ترک اقطاع و پس انقطاعی

چو مار و نعامه خورم خاک و آتش

بمیر و نعیمش ندارم طماعی

چو نانند کون سوخته و آب رفته

من از آب و نانشان چه سازم ضیاعی

نه نان است پس چیست؟ نار الجحیمی

نه آب است پس چیست؟ سر الضباعی

ندارم سپاس خسان، چون ندارم

سوی مال و نان پاره میل و نزاعی

به او نشاط شراب آن نیرزد

که آخر خمارم رساند صداعی

کتابت نهادن به هر مسجدی به

که جستن به هر مجلسی اصطناعی

مؤدب شوم یا فقیه و محدث

کاحادیث مسند کنم استماعی

به صف النعال فقیهان نشینم

که در صدر شاهان نماند انتفاعی

ور از فقه درمانم آیم به مکتب

نویسم خط ثلث و نسخ و رقاعی

ولیکن گرفتم که هرگز نجویم

نه ملک و منالی، نه مال و متاعی

نه ترکی و شاقی، نه تازی براقی

نه رومی بساطی، نه مصری شراعی

هم آخر بنگزیرد از نقد و جنسی

که مستغنیم دارد از انتجاعی

نه جامه بباید ز خیر الثیابی

نه جائی بباید به خیر البقاعی

به روزی دو بارم بباید طعامی

به ماهی دو وقتم بباید جماعی

بر این اختصار است دیگر نجویم

معاشی که مفرد بود یا مشاعی

...

قصاید خاقانی نظر دهید...

شمارهٔ ۲۰۲ – مطلع سوم

مهر است یا زرین صدف خرچنگ را یار آمده

خرچنگ ناپروا ز تف، پروانهٔ نار آمده

بیمار بوده جرم خور سرطانش داده زور و فر

معجون سرطانی نگر داروی بیمار آمده

آن کعبهٔ محرم نشان، وان زمزم آتش فشان

در کاخ مه دامن کشان یک مه به پروار آمده

هر سنگ را گر ساحری کرده صبا میناگری

از خشت زر خاوری میناش دینار آمده

شمع روان بین در هوا آتش فشان بین در هوا

بر کرکسان بین در هوا پرواز دشوار آمده

خورشید زرین دهره بین صحرای آتش چهره بین

در مغز افعی مهره بین چون دانهٔ نار آمده

روی سپهر چنبری بگرفت رنگ اغبری

بر آینهٔ اسکندری خاکستر انبار آمده

هر فرش سقلاطون که مه صباغ او بوده سه مه

از آتش گردون سیه چون داغ قصار آمده

آفاق را از جرم‌خور هم قرص و هم آتش نگر

هم مطبخ و هم خوان زر هم میده سالار آمده

گر بلبل بسیار گو، بست از فراق گل گلو

گلگون صراحی بین در او بلبل به گفتار آمده

گر می‌دهی ممزوج ده، کاین وقت می ممزوج به

بر می گلاب ناب نه چون اشک احرار آمده

کافور خواه و بیدتر، در خیش‌خانه باده خور

با ساقی فرخنده فر زو خانه فرخار آمده

ماورد و ریحان کن طلب توزی و کتان کن سلب

وز می گلستان کن دو لب آنجا که این چار آمده

گه‌گه کن از باغ آرزو آن آفتاب زرد رو

پیرامنش ده ماه نو هر سال یک بار آمده

چرخ از سموم گرمگه، زاده و با هر چاشتگه

دفع وبا را جام شه یاقوت کردار آمده

تریاق ما چهر ملک، پور منوچهر ملک

با طاعن مهر ملک طاعون سزاوار آمده

خاقان اعظم چون پدر شاه معظم چون پدر

فخر دو عالم چون پدر وز عالمش عار آمده

گردون دوان در کار او چون سایه در زنهار او

خورشید در دیدار او چون ذره دیدار آمده

از بوس لب‌های سران بر پای اسب اخستان

از نعل اسبش هر زمان یاقوت مسمار آمده

عدلش بدان سامان شده کاقلیم‌ها یکسان شده

سنقر به هندستان شده، طوطی به بلغار آمده

رایش چو دست موسوی در ملک برهانی قوی

دادش چو باد عیسوی تعویذ انصار آمده

شمشیر او قصار کین شسته به خون روی زمین

پیکان او خیاط دین دل‌دوز کفار آمده

سام نریمان چاکرش، رستم نقیب لشکرش

هوشنگ هارون درش، جم حاجب بار آمده

مردان علوی هفت تن، درگاه او را نوبه زن

خصمان سفلی چار زن، پیشش پرستار آمده

باتیغ گردون پیکرش گردون شده خاک درش

وز رای گیتی داورش گیتی نمودار آمده

با دولت شاه اخستان، منسوخ دان هر داستان

کز خسروان باستان در صحف اخبار آمده

تیرش که دستان ساخته، زو رجم شیطان ساخته

عقرب ز پیکان ساخته تنین ز سوفار آمده

او نور و بدخواهانش خاک از ظلمت خاکی چه باک

آن را که حصن جان پاک از نور انوار آمده

بر تیر او پرپری صرصر صفت در صفدری

تیرش چو تیغ حیدری از خلد ابرار آمده

اشرار مشتی بازپس، رانده به کین او نفس

پیکانش چون پر مگس در چشم اشرار آمده

ناکرده مکر مکیان جان محمد را زیان

چون عنکبوتی در میان پروانهٔ غار آمده

ای خانه دار ملک و دین تیغت حصار ملک و دین

بهر عیار ملک و دین رای تو معیار آمده

پیشت صف بهرامیان بسته غلامی را میان

در خانهٔ اسلامیان عدل تو معمار آمده

ای چنبر کوست فلک، کرده زمین بوست فلک

وز خصم منحوست فلک، چون بخت بیزار آمده

نیکان ملت را به دین، یاد تو تسبیح مهین

پیکان نصرت را به کین عزم تو هنجار آمده

بادت ز غایات هنر بر عرش رایات خطر

در شانت آیات ظفر، از فضل دادار آمده

تابع فلک فرمانت را، دربان ملک ایوانت را

سرهای بدخواهانت را هم رمح تو دار آمده

لاف از درت اسلام را فال از برت اجرام را

تا ابلق ایام را از چرخ مضمار آمده

از مدح تو اشعار من رونق فزا در کار من

دولت همیشه یار من با بخت بیدار آمده

من جان سپار مدح تو صورت نگار مدح تو

با آب کار مدح تو الفاظم ابکار آمده

امروز احرار زمن خوانندم استاد سخن

صد عنصری در پیش من شاگرد اشعار آمده

...

قصاید خاقانی نظر دهید...

شمارهٔ ۱۸۶ – در تحقیق و وعظ و ذکر صفای صبح

آوازهٔ رحیل شنیدم به صبح‌گاه

با شبروان دواسبه دویدم به صبح‌گاه

با بختیان همت و با پختگان درد

راه هزار ساله بریدم به صبح‌گاه

رستم ز چار آخور سنگین روزگار

در هشت باغ عشق چریدم به صبح‌گاه

دیدم که گنج خانهٔ غیب است پیش روی

پشت از برای نقب خمیدم به صبح‌گاه

کردم ز سنگ ریزهٔ ره توتیای چشم

تا آنچه کس ندید بدیدم به صبح‌گاه

کشتم به باد سرد چراغ فلک چنانک

بوی چراغ کشته شنیدم به صبح‌گاه

بسیار گرد پردهٔ خاصان برآمدم

آخر درون پرده خزیدم به صبح‌گاه

هر شرب سرد کرده که دل چاشنی گرفت

با بانگ نوش نوش چشیدم به صبح‌گاه

خورشید خاک شد ز پی جرعه یافتن

آن دم که جام جام کشیدم به صبح‌گاه

زان جام جم که تا خط بغداد داشتی

بیش از هزار دجله مزیدم به صبح‌گاه

نتواند آفتاب رفو کردن آن لباس

کاندر سماع عشق دریدم به صبح‌گاه

امروز سرخ روئی من دانی از چه خاست

زان کاتش نیاز دمیدم به صبح‌گاه

خاقانی مسیح سخن را به نقد عمر

دوش از درخت باز خریدم به صبح‌گاه

...

قصاید خاقانی نظر دهید...

شمارهٔ ۱۷۰ – در مذمت مغرضان و حسودان

کژ خاطران که عین خطا شد صوابشان

مخراق اهل مخرقه مالک رقابشان

خلقند پر خلاف و شیاطین مر انس را

ننگند و هم ز ننگ نسوزد شهابشان

بر باطلند از آنکه پدرشان پدید نیست

وز حق نه آدم است و نه عیسی خطابشان

رهبان رهبرند در این عالم و در آن

نه آبشان به کار و نه کاری به آبشان

همچون خزینه خانهٔ زنبور خشک سال

از باد چشمه چشمه دماغ خرابشان

جان‌شان گران چو خاک و سر باد سنجشان

بی‌سنگ چون ترازوی یوالحسابشان

چون قوم نوح خشک نهالان بی‌برند

باد از تنود پیرزنی فتح بابشان

ابلیس وار پیر و جوانند از آنکه کرد

ابلیس هم به پیرو مصحف خطابشان

در مسجدند و ساخته چون مهد کودکان

هم آب خانه در وی و هم جای خوابشان

هم لوح و هم طویله و ارواح مرده را

اجسام دیو و چهرهٔ آدم نقابشان

دلشان گسسته نور چو شمع و ثاقشان

دینشان شکسته نام چو اهل حجابشان

ایشان ز رشک در تب سرد آن‌گهی مرا

کردند پوستین و نکردم عتابشان

هستند از قیاس چو فرسوده هاونی

سر نی و بن همیشه ز سودن خرابشان

این شیشه گردنان در این خیمهٔ کبود

بینام چون قرابه به گردن طنابشان

زنبور نحل و کرم قزند از نیاز و آز

رنج و وبال حاصل تاب و شتابشان

چون دهر کس فروبر و ناکس برآورند

ز آن در وفا چو دهر بود انقلابشان

بیش از بروتشان نگذشته است و نگذرد

اشعارشان چو دعوت نامستجابشان

از آب نطقشان که گشاید فقع که هست

افسرده‌تر ز برف دل چون سدابشان

از طبع خشکشان نتوان یافت شعر تر

نیلوفر آرزو که کند از سرابشان

سحر حلال من چو خرافات خود نهند

آری یکی است بولهب و بوترابشان

کورند زیر طشت فلک لاجرم ز دور

بنماید آفتابهٔ زر آفتابشان

سرسام جهل دارند این خر جبلتان

وز مطبخ مسیح نیاید جوابشان

جایم فرود خویش کنند و روا بود

نفطند و هم به زیر نشیند گلابشان

چون ماهی ارچه کنده زبانند پیش من

چون مار در قفا همه زهر است نابشان

تا خاطرم خزینهٔ گوگر سرخ شد

چون زیبق است در تب سرد اضطرابشان

ایشان ز رشک در تب سرد آنگهی مرا

کردند پوستین و نکردم عتابشان

ایمه جوابشان چه دهم کز زبان چرخ

موتوا بغیظکم نه بس آید جوابشان

تیغ زبانشان نتواند ببرید موی

گر من فسن نسازم ازین سحر نابشان

وین ناوک ضمیر مرا پر جبرئیل

کرد است بی‌نیاز ز پر عقابشان

دلشان ز میوه‌دار حدیثم خورد غذا

انجیر خور غریب نباشد غرابشان

گر نان طلب کنند در من زنند از آنک

بی‌دانهٔ من آب زده است آسیابشان

روباه وار بر پی شیران نهند پی

تا آید از کفلگه گوران کبابشان

گر کرده‌اند بیژن جاه مرا به چاه

هم من به آه صبح بسوزم جنابشان

من رستم کمان کشم اندر کمین شب

خوش باد خواب غفلت افراسیابشان

خاقانیا ز غرش بیهوده‌شان مترس

جز آب و نار هیچ ندارد سحابشان

بر چهرهٔ عروس معانی مشاطه‌وار

زلف سخن بتاب و ز حسرت بتابشان

ای مالک سعیر بر این راندگان خلد

زحمت مکن که زحمت من بس عذابشان

در هفت دوزخ از چه کنی چار میخشان

ویل لهم عقیلهٔ من بس عقابشان

...

قصاید خاقانی نظر دهید...

شمارهٔ ۲۱۷ – در مذمت آب و هوای ری گوید

خاک سیاه بر سر آب و هوای ری

دور از مجاوران مکارم نمای ری

در خون نشسته‌ام که چرا خوش نشسته‌ام

این خواندگان خلد به دوزخ سرای ری

آن را که تن به اب و هوای ری آورند

دل آب و جان هوا شد از آب و هوای ری

ری نیک بد ولیک صدورش عظیم نیک

من شاکر صدور و شکایت فزای ری

نیک آمدم به ری، بد ری بین به جای من

ایکاش دانمی که چه کردم به جای ری

عقرب نهند طالع ری من ندانم آن

دانم که عقرب تن من شد لقای ری

سرد است زهر عقرب و از بخت من مرا

تب‌های گرم زاد ز زهر جفای ری

ای جان ری فدای تن پاک اصفهان

وی خاک اصفهان حسد توتیای ری

از خاص و عام ری همه انصاف دیده‌ام

جور من است ز آب و گل جان گزای ری

میر منند و صدر منند و پناه من

سادات ری، ائمهٔ ری، اتقیای ری

هم لطف و هم قبول و هم اکرام یافتم

ز احرار ری و افاضل ری و اولیای ری

از بس مکان که داده و تمکین که کرده‌اند

خشنودم از کیای ری و ازکیای ری

چون نیست رخصه سوی خراسان شدن مرا

هم باز پس شوم نکشم پس بلای ری

گر باز رفتنم سوی تبریز اجازت است

شکرانه گویم از کرم پادشای ری

ری در قفای جان من افتاد و من به جهد

جان می‌برم که تیغ اجل در قفای ری

دیدم سحرگهی ملک الموت را که پای

بی‌کفش می‌گریخت ز دست و بای ری

گفتم تو نیز؟ گفت چو ری دست برگشاد

بویحیی ضعیف چه باشد به پای ری

...

قصاید خاقانی نظر دهید...

شمارهٔ ۲۰۱ – مطلع دوم

ای با دل سودائیان عشق تو در کار آمده

ترکان غمزت را به جان دلها خریدار آمده

آئینه بردار و ببین آن غمزهٔ سحر آفرین

با زهر پیکان در کمین ترکان خون‌خوار آمده

تو بادی و من خاک تو، تو آب و من خاشاک تو

با خوی آتش‌ناک تو صبر من آوار آمده

دانم که ندهی داد من، روزی نیاری یاد من

بشنو شبی فریاد من، داغ شب تار آمده

ای خون من در گردنت، زین دیر یادآوردنت

وز دست زود آزردنت جانم به آزار آمده

هم خواب خرگوشم دهی، داغ جگر جوشم نهی

ای از تو آغوشم تهی، خوابم همه خار آمده

خاقانی و درد نهان، خون دل از ناخن چکان

وز ناخن غم هر زمان مجروح رخسار آمده

او بلبل است ای دلستان طبعش چو شاخ گلستان

در مجلس شاه اخستان لعل و زرش بار آمده

...

قصاید خاقانی نظر دهید...

شمارهٔ ۱۸۵ – در عزلت و حکمت و موعظه و ریاضت و انتباه و ارشاد

ما را دلی است زله خور خوان صبح‌گاه

جانی است خاک جرعهٔ مستان صبح‌گاه

جان شد نهنگ بحرکش از جام نیم شب

دل گشت مور ریزه خور از خوان صبح‌گاه

غربال بیختیم به عمری که یافتیم

زر عیاردار به میزان صبح‌گاه

بس نقد گم ببودهٔ مردان که یافتند

رندان خاک بیز به میدان صبح‌گاه

دولت دوید و هفت در آسمان گشاد

چون بر زدیم حلقه به سندان صبح‌گاه

زین یک نفس درآمد و بیرون شد حیات

بردیم روزنامه به دیوان صبح‌گاه

اول شب ایتکین وثاق آمدیم بلیک

الب ارسلان شدیم به پایان صبح‌گاه

بی‌آرزوی ملک به زیر گلیم فقر

کوبیم کوس بر در ایوان صبح‌گاه

غوغا کنیم یک تنه چون رستم و دریم

درع فراسیاب به پیکان صبح‌گاه

نقب افکنیم نیم شب از دور تا بریم

پی بر سر خزینهٔ پنهان صبح‌گاه

بی‌ترس تیغ و دار بگوئیم تا که‌ایم

نقب افکن خزینهٔ ترکان صبح‌گاه

صور روان خفته دلانیم چون خروس

آهنگ دان پردهٔ دستان صبح‌گاه

چندین هزار جرعه که این سبز طشتراست

نوشیم چون شویم به مهمان صبح‌گاه

چو آب روی درنکشیم ارچه درکشیم

بحری ز دست ساقی دوران صبح‌گاه

گفتی شما چگونه و چون است نزلتان

ماشا و نزل ما ز شبستان صبح‌گاه

آتش زنیم هفت علف‌خانهٔ فلک

چون بنگریم نزل فراوان صبح‌گاه

خواهی که نزل ما دهدت ده کیای دهر

بستان گشاد نامه به عنوان صبح‌گاه

تو کی شناسی این چه معماست چون هنوز

ابجد نخوانده‌ای به دبستان صبح‌گاه

بیاع خان جان مجاهز دلان عشق

جز صبح نیست جان تو و جان صبح‌گاه

گفتی شما که‌اید و چه مرغید و چیستید

سیمرغ نیم‌روز و سلیمان صبح‌گاه

ما مرغ عرشییم که بر بانگ ما روند

مرغان شب شناس نواخوان صبح‌گاه

صبح شما دمی است، دم ما هزار صبح

هر پنج وقت ما شده یکسان صبح‌گاه

ما را به هر دو صبح دو عید است و جان ما

مرغی است فربه از پی قربان صبح‌گاه

تسکین جان گرم دلان را کنیم سرد

چون دم برآوریم به دامان صبح‌گاه

سحرا که بر قوارهٔ سیمین مه کنیم

چون برکشیم سر ز گریبان صبح‌گاه

بهر بخور مجلس روحانیان عشق

سازیم سینه مجمر سوزان صبح‌گاه

گر چشم ما گلاب فشان شد عجب مدار

دل‌های ماست آینه‌گردان صبح‌گاه

خاقانیا مرنج که سلطان گدات خواند

آری گدای روزی و سلطان صبح‌گاه

چون ژاله و صبا و شباهنگ هم‌چنین

معزول روز باش و عمل‌ران صبح‌گاه

جیحون فشان ز اشک و سمرقند گیر از آه

تا ما نهیم نام تو خاقان صبح‌گاه

از دم سیاه کن رخ دیو سپید روز

چون دیو نفس توست سلیمان صبح‌گاه

میلی بساز ز آه وبزن بر پلاس شب

درکش به چشم روز به فرمان صبح‌گاه

از خوان دل به نزل سرای ازل درآی

بفرست زله‌ای سوی اخوان صبح‌گاه

یک گوش ماهیی بده از می که حاضرند

دریاکشان ره زده عطشان صبح‌گاه

ریزی بریز از آن می ریحانی سرشک

وز بوی جرعه کن دم ریحان صبح‌گاه

چون ماهی ار بریده زبانی دلت بجاست

دل در تو یونسی است زبان دان صبح‌گاه

بر شاه نیم‌روز کمین کن که آه توست

هر نیم شب کمان‌کش مردان صبح‌گاه

هر صبح فتح باب کن از انجم سرشک

بنشان غبار غصه به باران صبح‌گاه

چون بر بطت زبان چه بکار است بهتر آنک

چون نای بی‌زبان زنی الحان صبح‌گاه

گم کن زبان که مار نگهبان گنج توست

بر گنج خود تو باش نگهبان صبح‌گاه

...

قصاید خاقانی نظر دهید...

شمارهٔ ۱۶۹ – در مدح ملک الوزراء زین‌الدین دستور عراق

دوش چو سلطان چرخ تافت به مغرب عنان

گشت ز سیر شهاب روی هوا پر سنان

داد به گیتی ظلام سایهٔ خاک سیاه

یافت ز انجم فروغ انجمن کهکشان

گشت چو جنت ز نور قبهٔ چرخ از نجوم

شد چو جهنم به وصف دمهٔ ارض از دخان

شام مشعبد نمود حقهٔ ماه و به لعب

مهرهٔ زرین مهر کرد نهان در دهان

چون سپر زر مهر گشت نهان زیر خاک

ناچخ سیمین ماه کرد پدید آسمان

مطرد سرخ شفق دست هوا کرد شق

پیکر جرم هلال گشت پدید از میان

راست چو از آینه عکس خیال پری

گاه همی شد پدید، گاه همی شد نهان

دیدن و نادیدنش بود به نزدیک خلق

گه چو جمال یقین، گه چو خیال گمان

وز بر ایوان ماه بارگهی بود خوب

ساکن آن خواجهٔ فاضل و نیکو بیان

نسخت اسرار غیب دفتر او بر کنار

قاسم ارزاق خلق، خامهٔ او در بنان

وز بر آن بارگاه بزم‌گهی بود خوش

حوروشی اندر آن غیرت حور جنان

سرو قد و ماه روی لاله رخ و مشک موی

چنگ زن و باده نوش رقص کن و شعر خوان

وز بر آن بزم‌گاه، نوبتی خسروی

همچو قضا کام‌کار، همچو قدر کام ران

خسرو شمشیر و شیر باعث لیل و نهار

والی اوج و حضیض، عامل دریا و کان

وز بر آن نوبتی خیمهٔ ترکی که هست

خونی خنجر گزار، صفدر آهن کمان

آتشیی کز هوا آب سر تیغ او

گرد برآرد به حکم گاه وبال و قران

وز بر آن خیمه بود خوابگه خواجه‌ای

کوست به تاثیر سعد صورت معنی و جان

مفتی کل علوم، خواجهٔ چرخ و نجوم

صاحب صدر زمان، زیور کون و مکان

وز بر آن خوابگه طارم پیری مسن

همچو امل دوربین، همچو اجل جان ستان

برده به هنگام زخم در صف میدان جنگ

حربهٔ هندی او حرمت تیغ یمان

گشت ز سیارگان رتبت او بیش از آنک

بام خداوند را اوست به شب پاسبان

بدر سپهر کرم، صدر کرام عجم

صاحب سیف و قلم، فخر زمین و زمان

شمع هدی زین دین، خواجهٔ روی زمین

مفخر کلک و نگین سرور و صدر جهان

منعم روی زمین کوست به عدل و سخا

چون علی و چون عمر گرد جهان داستان

مرکم دریا نوال، صفدر بدخواه مال

خواجهٔ گیتی گشای، صاحب خسرو نشان

رایت میمون او وقت ملاقات خصم

بر ظفر آموخته چون علم کاویان

لفظ گهر بار او غیرت ابر بهار

دست زر افشان او طعنهٔ باد خزان

عمر ابد را شده مدت او پیش کار

سر ازل را شده خامهٔ او ترجمان

تا خبر باس او در ملکوت اوفتاد

سبحهٔ روح الامین نیست مگر الامان

رای صوابش ببین کز مدد نه فلک

خان ختا را نهاد مائدهٔ هفت خوان

ای شده بد خواه تو مضطرب از اضطراب

همچو بداندیش تو ممتحن امتحان

وی به صدای صریر خامهٔ جان بخش تو

تاج‌ده اردشیر، تخت نه اردوان

بخشش تو چون هوا ز آن همه کس را نصیب

کوشش تو چون قضا زو به همه جا نشان

قوت حزم تو را کوه به زیر رکاب

سرعت عزم تو را باد به زیر عنان

هم سبب امن را رافت تو کیقباد

هم اثر عدل را رای تو نوشین روان

چون رخ و اشک عدوت از شفق شام و صبح

کاشته در باغ چرخ معصفر و زعفران

دشمن تو کی بود با تو برابر به جاه؟

شیر علم کی شود همبر شیر ژیان

خصم اگر برخلاف نقص تو گوید شود

ز آتش دل در دهانش همچو زبانه زبان

خنجر فتنه چو گشت کند در ایام تو

حنجر خصم تو گشت خنجر او را فسان

کرد بسی جستجوی در همه عالم ندید

تازه‌تر از جود تو چشم امل میزبان

پای تو را بوسه داد ز آن سبب آخر زمین

گشت بری از بلا فتنهٔ آخر زمان

کینهٔ عدل تو هست در دل فتنه مدام

هست قدیمی بلی کینهٔ گرگ و شبان

بحر کفا از کرام در همه علام توئی

کاهل هنر را ز توست قاعدهٔ نام و نان

خاصه در این عهد ما کز سبب بخل این

خاصه در این دور ما کز اثر جهل آن

روی سخا گشته است زردتر از شنبلید

اشک سخن گشته است سرخ‌تر از ارغوان

لاجرم از عشق نعت وز شعف مدح تو

ز آتش خاطر مراست شعر چو آب روان

غایت مطلوب من خدمت درگاه توست

ای در تو خلق گشته به روزی ضمان

نیست جهانم بکار بی در میمون تو

ور بودم فی‌المثل عمر در او جاودان

خاک در تو مرا گر نبود دستگیر

خاک ز دست فنا بر سر این خاکدان

بگذرد ار باشدش از تو قبولی به جاه

افضل شیرین سخن بیشکی از فرقدان

تا ز شفق وقت شام دامن گردون شود

همچو ز خون روز جنگ دامن بر گستوان

کوکب ناهید باد بر در تو پرده دار

پرچم خورشید باد بر سر تو سایبان

شعلهٔ رای تو باد عاقلهٔ مهر و ماه

فضلهٔ خوان تو باد مائدهٔ انس و جان

باد مسلم شده کف و بنان تو را

خنجر گوهر نگار، خامهٔ گوهر فشان

جاه تو را مدح گوی عقل و زبان خرد

حکم تو را زیردست دولت و بخت جوان

...

قصاید خاقانی نظر دهید...

شمارهٔ ۲۱۶ – مطلع دوم

ماه به ماه می‌کند شاه فلک کدیوری

عالم ناقه برده را، توشه دهد توانگری

مائده سازد از بره، بر صفت توانگران

برزگری کند به گاو، از قبل کدیوری

موسی و سامری شود گاو و بره بپرورد

آب خضر برآورد ز آینهٔ سکندری

بنگه تیر ازو شود روضه صفت به تازگی

خرگه ماه ازو شود خلدوش از منوری

چون به دهان شیر در، خشم پلنگی آورد

روی زمین شود ز تف، پشت پلنگ بربری

تیزتر از کبوتری برج به برج می‌پرد

بیضهٔ زر همی نهد در به در از سبک پری

هر سر مه به برج نو بچهٔ نو برآورد

یک سره برج او شود قصر دوازده دری

از همه کشتهٔ فلک دانهٔ خوشه خورد و بس

چون سوی برج خوشه رفت از سر برج آذری

از سر خوشه ناگهش داس شکست در گلو

کرد رگ گلوش راهر سر داس نشتری

گوئی از آن رگ گلو ریخته‌اند در رزان

این همه خون که می‌کند آتشی و معصفری

باز چو زر خالصش سخت ترازوی فلک

تا حلی خزان کند صنعت باد آذری

از پی صنع زرگری کورهٔ گرم به بود

کورهٔ سرد شد فلک، زین همه صنع زرگری

گر به همه ترازوئی زر خلاص درخورد

خور به ترازوی فلک، هست چو زر بدر خوری

ورنه ترازوی فلک زرگر قلب کار شد

نقد عراق چون کند زر خلاص جعفری

عید رسید و مهرگان باد و جنیبه بر اثر

هر دو جنیبه هم‌عنان در گرو تکاوری

شاه طغان چرخ بین با دوغلام روز و شب

کاین قره سنقری کند، و آن کند آق سنقری

شاخ چو مریم از صفت عیسی شش مهه به بر

کرده بسان مریمش نفخهٔ روح شوهری

عیسی خرد را کند تابش ماه دایگی

مریم عور را کند برگ درخت معجری

میوه چو بانوی ختن در پس حجله‌های زر

زاغ چو خادم حبش پیش دوان به چاکری

تا که ترنج را خزان شکل جذام داده بر

در یرقان شده است رز همچو ترنج‌زا صفری

نخل به جنبش آمده گرنه یهود شد چرا

پارهٔ زرد بر کتف دوخت بدان مشهری

سیب چو مجمری ز زر خردهٔ عود در میان

کرده برای مجمرش نار کفیده اخگری

مه چو مشاطگان زده بر رخ سیب خالها

سیب برهنه ناف بین نافه دم از معطری

خال ز غالیه نهد هرکس، و روی سیب را

خال ز خون نهاد ماه، اینت مشاطهٔ فری

نار همه دل و دهن، دل همه خون عاشقی

سیب همه رخ و ذقن رخ همه خال دلبری

خم چو پری گرفته‌ای، یافته صرع و کرده کف

خط معزمان شده برگ رز از مزعفری

سار به شاخسار بر، زنگی چار تاره زن

خنده زنان چو زنگیان، ابر ز روی اغبری

در بر بید بن نگر، لشکر مور صف زده

گرد لوای سام بین موکب حام لشکری

گرچه درخت ریخت زر، ورچه هوا فشاند در

هم نرسد به جودشان با کف شه برابری

خسرو ذوالجلالتین از ملکی و سلطنت

مستحق الخلافتین، از یلواج و تنگری

شاه معظم اخستان آنکه رضا و خشم او

نحس بر زحل شود، سعد ربای مشتری

قامت صاحب افسران، حلقهٔ افسری شده

برده سجود افسرش، با همه صاحب افسری

ای به حسام نیلگون یافته ملک یوسفی

بر در مصر وقاهره کوفته کوس قاهری

هشت بهشت و نه فلک هست بهای دولتت

دولت یوسفیت را عقل به هفده مشتری

از فلکی شریف‌تر یا شرف مشخصی

از ملکی کریم‌تر یا کرم مصوری

بدر ستاره موکبی، مهر فلک جنیبتی

ابر درخش رایتی، بحر نهنگ خنجری

نوح خلیل حالتی، خضر کلیم قالتی

احمد عرش هیبتی، عیسی روح منظری

خسرو سام دولتی، سام سپهر صولتی

رستم زال دانشی، زال زمانه داوری

ربع زمین ز درگهت ثلث نهند و بعد ازین

ز آن سوی خط استوا در خط حکمت آوری

عالم نو بنا کند رای تو از مهندسی

کشور نو رقم زند، فر تو از موفری

امر تو نطفه افکند بهر سه نوع تا کند

هفت محیط دایگی، چار بسیط مادری

عدل تو مادری کند، ملک بپرورد چنان

کاتش و آب را دهد با گل و مل برادری

چرخ مدور از شرف عرش مربع از علو

طوف در تو می‌کنند از پی کسب سروری

خدت زلف و رخ کند از پی سنبل و سمن

شانه در آن مربعی، آینه در مدوری

کشتن حاسد تو را درد حسد نه بس بود

کو به خلاف جستنت درد امید مهتری

روی بهی کجا بود مرد زحیر را که خود

وقت سقوط قوتش صبر خورد سقوطری

در همه طبلهٔ فلک پیلور زمانه را

نیست به بخت خصم تو داروی درد مدبری

خنجر گندنائیت هم به کدوی مغز او

می‌دهدش مزوری تا رهد از مزوری

تیغ تو صیقل هدی تا که خطیب ملک شد

دست تو چون عمود صبح آمد و کرد منبری

آنت مفسر ظفر، خاطب اعجمی زبان

زاعجمیان عجب بود خاطبی و مفسری

قائم پنجم آسمان، منتقم از ششم زمین

اختر و فعل عقربی، آتش و لون عبقری

پایهٔ تخت زیبدت بر سر تاج آسمان

کز سر تخت مملکت تاج ملوک کشوری

تخت حساب شد عدو کرده ز خاک تاج سر

چهره چو تاج خسروان، دیده چو تخت جوهری

تاجوران ملک را فخر ز گوهرت رسد

تو سر گوهری تو را مفخر تاج گوهری

تا که عروس دولتت یافت عماری از فلک

بهر عماریش کند ابلق گیتی استری

نعل سمند تو سزد حلقهٔ فرج استرت

تاج سر ملک‌شهی خاتم دست سنجری

چون ز گهر سخن رود در شرف و جلال و کین

چون اسد و اثیر و خور، ناری و نوری و نری

گر گذری کند عدو بر طرف ممالکت

زحمت او چه کم کند ملک تو را مقرری

ور جنبی ز مغکده بر در کعبه بگذرد

کعبه به لوث کعب او کی فتد از مطهری

پاسخ او به یاسجی باز دهی که در ظفر

ناصر رایت حقی، ناسخ آیت شری

ای حرم تو از کرم بیت حرام خسروان

چون سخن من از نکت سحر حلال خاطری

ز آن کرم است سرگران جان و سر سبکتکین

زین سخن است دل سبک عنصر طبع عنصری

تا به صفت بود فلک صورت دیر عیسوی

محور خط استوا، شکل صلیب قیصری

باد خطاب عیسوی با سگ درگهت چنین

کافسر دیر اعظمی، فخر صلیب اکبری

...

قصاید خاقانی نظر دهید...

شمارهٔ ۲۰۰ – در تهنیت عید و مدح جلال الدین شروان شاه اخستان‌بن منوچهر

عید است و پیش از صبح‌دم مژده به خمار آمده

بر چرخ دوش از جام جم یک نیمه دیدار آمده

عید آمد از خلد برین، شد شحنهٔ روی زمین

هان ماه نو طغراش بین امروز در کار آمده

کرده در آن خرم فضا صید گوزنان چند جا

شاخ گوزن اندر هوا اینک نگون‌سار آمده

پرچم ز شب پرداخته، مه طاس پرچم ساخته

بیرق ز صبح افراخته روزش سپهدار آمده

بر چرخ بگشاده کمین، داغش نهاده بر سرین

هان عین عید اینک ببین بر چرخ دوار آمده

عید همایون فر نگر، سیمرغ زرین پر نگر

ابروی زال زر نگر، بر فرق کهسار آمده

از گرد راهش آسمان، ترمغز گشته آن‌چنان

کز عطسهٔ مغزش جهان پر مشک تاتار آمده

گیتی ز گرد لشکرش طاوس بسته زیورش

در شرق رنگین شهپرش، در غرب منقار آمده

پی گم کنان سی شب دوان، از چشم قرایان نهان

دزدیده در کوی مغان نزدیک خمار آمده

ساقی صنم پیکر شده، باده صلیب آور شده

قندیل ازو ساغر شده، تسبیح زنار آمده

هر نی ز کویش شکری، هر می ز جویش کوثری

هر خو ز رویش عبهری بر برگ گلنار آمده

ریحان روح از بوی وی، جان را فتوح از روی وی

بزم صبوح از جوی می، فردوس کردار آمده

می عاشق‌آسا زرد به، هم‌رنگ اهل درد به

درد صفا پرورد به تلخ شکربار آمده

خورشید رخشان است می، زان زرد و لرزان است می

جوجو همه جان است می فعلش به خروار آمده

آن خام خم پرورد کو؟ آن شاهد رخ زرد کو؟

آن عیسی هر درد کو تریاق بیمار آمده

می آفتاب زرفشان، جان بلورش آسمان

مشرق کف ساقیش دان مغرب لب یار آمده

در ساغر صهبا نگر، در کشتی آن دریا نگر

بر خشک‌تر صحرا نگر کشتی به رفتار آمده

مطرب چو طوطی بوالهوس انگشت و لب در کارو بس

از سینهٔ بربط نفس، در حلق مزمار آمده

آن آبنوسین شاخ بین، مار شکم سوراخ بین

افسونگر گستاخ بین لب بر لب مار آمده

بربط چو عذرا مریمی کابستنی دارد همی

وز درد زادن هر دمی در نالهٔ زار آمده

نالان رباب از عشق می، دستینه بسته دست وی

بر ساعدش چون خشک نی رگ‌های بسیار آمده

آن چنگ ازرق سار بین، زر رشته در منقار بین

در قید گیسووار بین پایش گرفتار آمده

آن لعب دف گردان نگر، بر دف شکارستان نگر

وان چند صف حیوان نگر باهم به پیکار آمده

کبکان به بانگ زیر و بم چندان سماع آورده هم

تا حلق نازکشان ز دم تا سینه افگار آمده

راز سلیمانی شنو زان مرغ روحانی شنو

اشعار خاقانی شنو چون در شهوار آمده

صف‌های مرغان کن نگه، در صفه‌های بزم شه

چون عندلیبان صبحگه فصال گلزار آمده

و آن کوس عیدی بین نوان، بر درگه شاه جهان

مانند طفل لوح خوان در درس و تکرار آمده

جام و می رنگین بهم، صبح وشفق را بین بهم

تخت و جلال الدین بهم کیخسرو آثار آمده

شروان شه سلطان نشان، افسردهٔ گردن کشان

دستش سحاب درفشان چون لعل دلدار آمده

...

قصاید خاقانی نظر دهید...