قطعات خاقانی

شمارهٔ ۳۶۱

نیست سالم دو ده ولی به سخن

نه فلک یک جوان ندیده چو من

لیکن ار فضل هست، دولت نیست

فضل بی‌دولت اسم بی‌معنی است

گرچه طعنم زنند مشتی دون

چه توان کرد؟ الجنون فنون

کین نجویم گر آن دراز شود

طعنه‌شان خود به عکس باز شود

کان صفت کوه را تواند بود

کز صدا باز گوید آنچه شنود

آن صدا را تو زو چه پنداری

جز گران جانی و سبکساری

...

قطعات خاقانی نظر دهید...

شمارهٔ ۳۶۰ – در هجو یکی از وزرای شروان‌شاه

ای ظلم تو مخرب ملک یزیدیان

لاف از علی مزن که یزید دوم تویی

تو منکری که از لب عیسی نفس منم

من آگهم که از خر دجال دم تویی

لاف از هنر میار که بر مرکب هنر

جای عنان منم محل پاردم تویی

اندر حرام‌زادگی از استران دهر

آن ارجل درشت سر نرم سم تویی

قمی و درگزینی و کاشانی وزیر

در خواجگی سر آمدگانند گم تویی

اصحاب کهف‌وار ز ننگ تو زیر خاک

خفتند هر سه، رابعهم کلبهم تویی

خاقانی اشتلم به زبانی کند چو تیغ

بفکن سپر که بابت این اشتلم تویی

...

قطعات خاقانی نظر دهید...

شمارهٔ ۳۵۹

بس کن خاقانیا ز مدحت دونان

تا ز سگان خلق شیر شرزه نجویی

تا به چنین لفظ نام سفله نرانی

ز آب خضر کام مار گرزه نشویی

هر زه واحسنت هرزه بود که گفتی

نذر کن اکنون که بیش هرزه نگویی

...

قطعات خاقانی نظر دهید...

شمارهٔ ۳۵۸

خاقانی است بلبل عنقا سخن ولی

عنقاست کبک هم صفت اوش چون نهی

خاقانیا زمانه تو را پند می‌دهد

پندار چه تلخ هست کم از نوش چون نهی

بر خازنان فکر مبارش ز راه گوش

چون موم خازنانش پس گوش چون نهی

...

قطعات خاقانی نظر دهید...

شمارهٔ ۳۵۷

خاقانیا ز خدمت شاهان کران طلب

تا از میان موج سیاست برون شوی

چون جام و می قبول و رد خسروان مباش

کب فسرده آئی و دریای خون شوی

از قرب و بعدشان که چو خورشید قاهرند

چون ماه گه کم آئی و گاهی فزون شوی

در یک شب از قبول و ز رد چون بنات نعش

گه سرفراز گردی و گاهی نگون شوی

...

قطعات خاقانی نظر دهید...

شمارهٔ ۳۵۶

می تا خط جام آر به رنگ لب دل‌جوی

کز سبزه خط سبزه برآورد لب جوی

اکنون که چمن سبز سلب گشت سه لب داشت

یعنی لب جام و لب جوی و لب دل‌جوی

...

قطعات خاقانی نظر دهید...

شمارهٔ ۳۵۵

مرفق دهم به حضرت صاحب قصیده‌ای

خوشتر ز اشک مریمی و باد عیسوی

از خلق جعفر دومش آفریده حق

چون زر جعفری همه موزون و معنوی

کز رشک سحرهاش ز حیرت رودبه عجز

رای مسیح چون خط ترسا ز کژ روی

گر شعر من به شاه رساند که دولتش

چون ماه عید قبلهٔ عالم شو از نوی

تیغش لباس معجز و ایمان برهنه تن

ای دهر بد کنی که بدان تیغ نگروی

نه چرخ هشت بیدق شطرنج ملک او

او شاه نصرت از ید بیضای موسوی

رخ دولت است و فرزین صدر است و شاه شاه

فیل و فرس نجوم و سپهر از تهی دوی

من بنده را که قائم شطرنج دانشم

بر نطع آفرین ز سر خاطر قوی

فرزین دل است و شه خرد و رخ ضمیر راست

بیدق رموز تازی و معنی پهلوی

چون اسب و فیل نیست دلم خون همی شود

از بهر اسب و فیل دلا خون همی شوی

کانعام شه که باج ستاند ز ترک و هند

بخشد هم اسب ترکی و هم فیل هندوی

شاها تو را چه فخر به بخشیدن اسب و فیل

خود هند و چین دهی به سالی که بشنوی

دولت ستانه بوس درست باد تا به کام

صد سال تخم عدل بکاری و بدروی

...

قطعات خاقانی نظر دهید...

شمارهٔ ۳۵۴

صبح کرم و وفا فرو شد

خاقانی ازین دو جنس کم جوی

پای طلب از کرم فرو بند

دست از صفت وفا فرو شوی

شو تعزیت کرم همی‌دار

رو مرثیهٔ وفا همی گوی

...

قطعات خاقانی نظر دهید...

شمارهٔ ۳۵۲

خاقانیا فرو خوان اسرار آفرینش

از نقش هر جمادی کورا روان نبینی

از خوار داشت منگر در ذات هیچ چیزی

کآنجا دلی است گویا کورا زبان نبینی

در هر دلی است دردی در هر گلی است وردی

زنهار تا به خواری در این و آن نبینی

...

قطعات خاقانی نظر دهید...