غزلیات (فروغی بسطامی)

من جهد کرده‌ام که به عهدت وفا کنی

خوش آن که حلقه‌های سر زلف واکنی
دیوانگان سلسله‌ات را رها کنی

کار جنون ما به تماشا کشیده است
یعنی تو هم بیا که تماشای ما کنی

کردی سیاه زلف دوتا را که در غمت
مویم سفید سازی و پشتم دوتا کنی

تو عهد کرده‌ای که نشانی به خون مرا
من جهد کرده‌ام که به عهدت وفا کنی

من دل ز ابروی تو نبرم به راستی
با تیغ کج اگر سرم از تن جدا کنی

گر عمر من وفا کند ای ترک تندخوی
چندان وفا کنم که تو ترک جفا کنی

سر تا قدم نشانهٔ تیر تو گشته‌ام
تیری خدا نکرده مبادا خطا کنی

تا کی در انتظار قیامت توان نشست
برخیز تا هزار قیامت به پا کنی

دانی که چیست حاصل انجام عاشقی
جانانه را ببینی و جان را فدا کنی

شکرانه‌ای که شاه نکویان شدی به حسن
می‌باید التفات به حال گدا کنی

حیف آیدم کز آن لب شیرین بذله‌گوی
الا ثنای خسرو کشورگشا کنی

ظل اله ناصردین شاه دادگر
کز صدق بایدش همه وقتی دعا کنی

شاها همیشه دست تو بالای گنج باد
من هی غزل سرایم و تو هی عطا کنی

آفاق را گرفت فروغی فروغ تو
وقت است اگر به دیدهٔ افلاک جا کنی

...

غزلیات (فروغی بسطامی) نظر دهید...

غزل شمارهٔ ۵۱۶

چون نرقصد جانم از شادی که جانانم تویی

محرم دل مطلب تن مقصد جانم تویی

امشب که زیبا صنم ماه شبستانم تویی

چرخ پنداری نمی‌داند که مهمانم تویی

از دهان و قد و عارض ای بت حوری سرشت

حوض کوثر شاخ طوبی باغ رضوانم تویی

دشمن بیگانه‌ام تا شاهد بزم منی

مانع پروانه‌ام تا شمع ایوانم تویی

برق عشقت کفر و ایمان مرا یکسر بسوخت

کز رخ و گیسو بلای کفر و ایمانم تویی

گر مسلمان کافرم خواهد مقام شکوه نیست

تا بت بی باک و شوخ و نامسلمانم تویی

آن که می جوید به هر شامی سر زلفت منم

وان که می‌خواهد به هر صبحی پریشانم تویی

آن که آسان می‌سپارد جان به دیدارت منم

آن که مشکل می‌پسندد کار آسانم تویی

آن که می‌گرید به یاد لعل خندانت منم

آن که می‌خندد به کار چشم گریانم تویی

آن که بر خونش نمی‌گیرد گریبانت منم

وان که مژگانش نمی‌دوزد گریبانم تویی

هم به صورت والهٔ انوار پیدایت منم

هم به معنی واقف اسرار پنهانم تویی

سطر با شعر فروغی را به خشنودی بخوان

شب که از بهر طرب در بزم سلطانم تویی

ناصرالدین شاه روشن دل که هر صبحش سپهر

عرضه می‌دارد که خورشید درخشانم تویی

...

غزلیات (فروغی بسطامی) نظر دهید...

غزل شمارهٔ ۵۱۲

کنون که صاحب مژگان شوخ و چشم سیاهی

نگاه دار دلی را که برده‌ای به نگاهی

مقیم کوی تو تشویش صبح و شام ندارد

که در بهشت نه سالی معین است و نه ماهی

چو در حضور تو ایمان و کفر راه ندارد

چه مسجدی چه کنشتی، چه طاعتی چه گناهی

مده به دست سپاه فراق ملک دلم را

به شکر آن که در اقلیم حسن بر همه شاهی

بدین صفت که ز هر سو کشیده‌ای صف مژگان

تو یک سوار توانی زدن به قلب سپاهی

چگونه بر سر آتش سپندوار نسوزم

که شوق خال تو دارد مرا به حال تباهی

به غیر سینهٔ صد چاک خویش در صف محشر

شهید عشق نخواهد نه شاهدی، نه گواهی

اگر صباح قیامت ببینی آن رخ و قامت

جمال حور نجویی، وصال سدره نخواهی

رواست گر همه عمرش به انتظار سرآید

کسی که جان به ارادت نداده بر سر راهی

تسلی دل خود می‌دهم به ملک محبت

گهی به دانهٔ اشکی، گهی به شعله آهی

فتاد تابش مهر مهی به جان فروغی

چنان که برق تجلی فتد به خرمن کاهی

...

غزلیات (فروغی بسطامی) نظر دهید...

غزل شمارهٔ ۵۱۳

ای سر زلف تو سر رشتهٔ هر سودایی

خاری از سوزن سودای تو در هر پایی

از رخ و زلف تو در دیر و حرم آشوبی

از خط و خال تو در کون و مکان غوغایی

سرو بالای تو پیرایهٔ هر بستانی

تن زیبای تو آرایش هر دیبایی

هیچ نقاش نبسته‌ست چنان تصویری

هیچ بازار ندیده‌ست چنین کالایی

دل ما و شکن جعد عبیرافشانی

سر ما و قدم سرو سهی بالایی

من و شور تو اگر تلخ و اگر شیرینی

من و ذوق تو اگر زهر و اگر حلوایی

آه عشاق جگر خسته به جایی نرسد

که به قد سرو و به‌بر سیم و به دل خارایی

شعلهٔ شمع رخت بر همه کس روشن کرد

کآتش خرمن پروانهٔ بی‌پروائی

به سر زلف تو دستی به جنون خواهم زد

تا بدانند که زنجیر دل شیدایی

تیره شد مهر و مه از جلوهٔ روی تو مگر

حلقه در گوش مهین خواجهٔ روشن رایی

گر به کویت نکند جای، فروغی چه کند

که ندارد به جهان خوش تر از اینجا جایی

...

غزلیات (فروغی بسطامی) نظر دهید...

غزل شمارهٔ ۵۱۴

دوش مستانه چه خوش گفت قدح پیمایی

که به از گوشهٔ می‌خانه ندیدم جایی

آنچنان بی خبرم ساخت نگاه ساقی

که نه از می خبرم هست و نه از مینایی

با تو ای می غم ایام فراموشم شد

که فرح بخش و طرب خیز و نشاط افزایی

ترک سرمستی و در کردن خون هشیاری

طفل نادانی و در بردن دل دانایی

کافر عشق تو آزاده ز هر آیینی

بستهٔ زلف تو آسوده ز هر سودایی

ذره را پرتو مهر تو کند خورشیدی

قطره را گردش جام تو کند دریای

عشق بازان تو را با مه و خورشید چه کار

کاهل بینش نروند از پی هر زیبایی

بر سر کوی تو جان را خوشی خواهم داد

زان که خوش صورت و خوش سیرت و خوش سیمایی

از کمند تو فروغی به سلامت بجهد

که ستم پیشه و عاشق کش و بی‌پروایی

...

غزلیات (فروغی بسطامی) نظر دهید...

غزل شمارهٔ ۵۱۵

خرم آن عاشق که آشوب دل و دینش تویی

کار فرمایش محبت، مصلحت بینش تویی

شورش عشاق در عهد لب شیرین لبت

ای خوشا عهدی که شورش عشق و شیرینش تویی

عاشق روی تو می‌نازد به خیل عاشقان

پادشاهی می‌کند صیدی که صیادش تویی

مستی عشق تو را هشیاری از دنبال هست

بر نمی‌خیزد ز خواب آن سر که بالینش تویی

گاو جولان می‌نیاید بر زمین از سرکشی

پای آن توسن که اندر خانهٔ زینش تویی

می‌برم رشک نظربازی که از بخت بلند

در میان سرو قدان سرو سیمینش تویی

گر ببارد اشک گلگون دیدهٔ من دور نیست

کاین گل رنگین دهد باغی که گلچینش تویی

بوستان حسن را یارب خزان هرگز مباد

تا بهار سنبل ریحان و نسرینش تویی

زندگی بهر فروغی در محبت مشکل است

تا به جرم مهربانی بر سر کینش تویی

...

غزلیات (فروغی بسطامی) نظر دهید...

غزل شمارهٔ ۴۸۴

زندگی بی او ندارد حاصلی

وقت را دریاب اگر صاحب دلی

عشق لیلی موجب دیوانگی است

طعنه بر مجنون مزن گر عاقلی

هر کجا کز لعل جانان دم زنند

جان چه باشد، تحفهٔ ناقابلی

تا به آسانی نمیری پیش دوست

بر تو کی آسان شود هر مشکلی

واقف از سیل سرشکم می‌شدی

گر فرو می‌رفت پایت بر گلی

ناله تاثیری ندارد در دلت

یعنی از درد محبت غافلی

گر کمال هر دو عالم در تو هست

تا پی طفلی نگیری جاهلی

دولت وصل بتان دانی که چیست

خواهش خامی، خیال باطلی

کوشش بی جا مکن در راه وصل

هر زمان کز خود گذشتی واصلی

بر درش دانی فروغی چیستم

پادشاهی در لباس سائلی

...

غزلیات (فروغی بسطامی) نظر دهید...

غزل شمارهٔ ۵۰۰

چون به رخ چین سر زلف چلیپا فکنی

سرم آن بخت ندارد که تو در پا فکنی

تا به کی بار خم زلف کشی بر سر دوش

کاش برداری و بر گردن دلها فکنی

عقده‌هایی که بدان طرهٔ پرچین زده‌ای

کاش بگشایی و در سنبل رعنا فکنی

چون به هم برفکنی طرهٔ مشک افشان را

آتشی در جگر عنبر سارا فکنی

گر تو زیبا صنم از پرده درآیی روزی

کار خاصان حرم را به کلیسا فکنی

وقتی ار سایهٔ بالای تو بر خاک افتد

خاک را در طلب عالم بالا فکنی

گفتی امروز دهم کام دل ناکامت

آه اگر وعدهٔ امروز به فردا فکنی

گر تو یوسف صفت از خانه به بازار آیی

دل شهری همه بر آتش سودا فکنی

تیغ ابروی تو را این همه پرداخته‌اند

که سر دشمن دارای صف آرا فکنی

ناصرالدین شه غازی که سپهرش گوید

باش تا روزی زمین گیری و اعدا فکنی

چارهٔ آن دل بی رحم فروغی نکنی

گر ز آه سحری رخنه به خارا فکنی

...

غزلیات (فروغی بسطامی) نظر دهید...

غزل شمارهٔ ۴۸۵

این سر که به تن دارم مست می ناب اولی

این کاسه که من دارم سرشار شراب اولی

این است اگر ساقی، می خور ز حساب افزون

زیرا که چنین مستی تا روز حساب اولی

هر جا بت سر مستی با جام شراب آید

مرغ دل هشیاران البته کباب اولی

آن خواجه که می‌دانم جرم همه می‌بخشد

پیش کرمش رفتن ناکرده ثواب اولی

دوشینه سیه چشمی در خواب خوشم گفتا

کز نشهٔ بیداری کیفیت خواب اولی

گفتم ز لب نوشت صد بوسه طمع دارم

گفتا که سؤالت را ناگفته جواب اولی

از چشم بد مردم ایمن نتوان بودن

رخسار نکوی او در زیر نقاب اولی

ابروی کمان دارش پیوسته به چین خوش تر

گیسوی گره گیرش همواره به تاب اولی

این پسته که او دارد خندان ز قدح خوش تر

این چهره که او دارد گلگون ز شراب اولی

گنجینهٔ مهر او در سینه نمی‌گنجد

کاشانه بدین تنگی یک باره خراب اولی

تخمی که به دل کشتم آب از مژه می‌خواهد

چشمی که به سر دارم سرچشمهٔ آب اولی

اشعار فروغی را با نافه رقم باید

آن شعر مسلسل را شستن به گلاب اولی

...

غزلیات (فروغی بسطامی) نظر دهید...

غزل شمارهٔ ۵۰۱

گر تو زان تنگ شکر خنده مکرر نکنی

کار را از همه سو تنگ به شکر نکنی

نقد جان تا ندهی کام تو جانان ندهد

ترک سر تا نکنی، وصل میسر نکنی

گر ببینی به خم زلف درازش دل من

یاد سر پنجهٔ شاهین کبوتر نکنی

چرخ مینا شکند شیشهٔ عمر تو به سنگ

گر ز مینا گل رنگ به ساغر نکنی

پیر خمار تو را خشت سر خم نکند

تا گل قالبت از باده مخمر نکنی

چشم دارم ز لب لعل تو من ای ساقی

که براتم به لب چشمهٔ کوثر نکنی

عالم بی خبری را به دو عالم ندهم

تا مرا با خبر از عالم دیگر نکنی

مجلس نیست که بنشینی و غوغا نشود

محفلی نیست که برخیزی و محشر نکنی

همه کاشانه پر از عنبر سارا نشود

گر شبی شانه بر آن جعد معنبر نکنی

شکر کز سلسلهٔ موی تو دیوانگیم

به مقامی نرسیده‌ست که باور نکنی

دست از دامنت ای ترک نخواهم برداشت

تا به خون ریزی من دست، به خنجر نکنی

خون من ریخت دو چشم تو و عین ستم است

دعوی خونم اگر زین دو ستمگر نکنی

تو بدین لعل گهربار که داری حیف است

که ثنای کف بخشندهٔ داور نکنی

آفتاب فلکت سجده فروغی نکند

تا شبی سجدهٔ آن ماه منور نکنی

...

غزلیات (فروغی بسطامی) نظر دهید...