قصاید ناصرخسرو

قصیدهٔ شمارهٔ ۲۸۰

ای همه گفتار خوب بی‌کردار،

بی‌مزه‌ای و نکو چو دستنبوی

روی مکن هر سوئی و باز مگرد

از سخن خویش مباش چو گوی

گوی نه‌ای چون دوروی گشته‌ستی؟

گوی کند هر زمان به هرسو روی

آنچه نخواهی که به درویش مکار

وانچه نخواهی که بشنویش مگوی

...

قصاید ناصرخسرو نظر دهید...

قصیدهٔ شمارهٔ ۲۶۴

جهانا مرا خیره مهمان چه خوانی؟

که تو میزبانی نه بس نیک خوانی

کس از خوان تو سیر خورده نرفته است

ازین گفتمت من که بد میزبانی

چو سیری نیابد همی کس ز خوانت

هم آن به که کس را به خوانت نخوانی

یکی نان دهی خلق را می ولیکن

اگرشان یکی نان دهی جان ستانی

نه‌ام من تو را یار و درخور، جهانا

همی دانم این من اگر تو ندانی

ازیرا که من مر بقا را سزاام

نباشد سزای بقا یار فانی

مرا بس نه‌ای تو ازیرا حقیری

اگرچه به چشمم فراخ و کلانی

ز تو سیر ناگشتن من تو را بس،

جهانا، برین که‌ت بگفتم نشانی

چو این پنج روزم همی بس نباشی

نه بس باشیم مدت جاودانی

تو می‌ماند خواهی و من جست خواهم

جهان گر توی پس مرا چون جهانی

جهانا، زبان تو من نیک دانم

اگرچه تو زی عامیان بی‌زبانی

چو زین پیش زان سان که بودی نماندی

یقینم کزین پس بر این سان نمانی

به مردم شده‌ستی تو با قدر و قیمت

که زر است مردم تو را و تو کانی

چه کانی؟ ندانم همی عادت تو

که از گوهر خویش می خون چکانی

تو، ای پیر مانده به زندان پیری،

ز درد جوانی چنین چون نوانی؟

جوانیت باید همی تا دگر ره

فرومایگی را به غایت رسانی

ز رود و سرود و نبید و فسادت

زنا و لواطت چو خر کامرانی

گرفتار این فعل‌هائی تو زیرا

به دل مفسدی گر به تن ناتوانی

مخالف شده‌ستی تن و جان و دل را

تنت زاهد است و دل و جانت زانی

چو بازی شکسته پر و دم بماندی

جز این نیست خود غایت بدنشانی

به حسرت جوانی به تو باز ناید

چرا ژاژخائی، چرا گربه‌شانی؟

جوانی ز دیوی نشان است ازیرا

که صحبت ندارد خرد با جوانی

اگر با جوانی خرد یار باشد

یکی اتفاقی بود آسمانی

جوان خردمند نزدیک دانا

چو دری بود کش به زر در نشانی

دو تن دان همه خلق را، پاک پورا،

یکی این جهانی یکی آن جهانی

جوان گر برین مهر دارد، نکوهش

نیاید ز دانا بر این مهربانی

تو، ای پیر، با اسپ کرهٔ جوانان

خر لنگ خود را کجا می‌دوانی؟

درخت خرد پیری است، ای برادر،

درختش عیان است و بارش نهانی

بیا تا ببینم چه چیز است بارت

که زردی و کوژی چو شاخ خزانی

چرا بار ناری چو خرما سخن‌ها؟

همانا که بیدی ز من زان رمانی

جوانی یکی مرغ بودت گر او را

بدادی به زر نیک بازارگانی

اگر سود کردی خرد، نیست باکی

ازانک از جوانی کنون بر زیانی

جوانی یکی کاروان است، پورا،

مدار انده از رفتن کاروانی

نشان جوانی بشد زان مخور غم

جوان از ره دانش اکنون به جانی

اگر شادمان و قوی بودی از تن

به جانت آمد از قوت و شادمانی

ازین پیش میلت به نان بود و اکنون

یکی مرد نامی شد آن مرد نانی

نهال تنت چون کهن گشت شاید

که در جان ز دین تو نهالی نشانی

نهالی که چون از دلت سر برآرد

سر تو برآید به چرخ کیانی

نهالی که باغش دل توست و ز ایزد

برو مر خرد را رود باغبانی

تو را جان جان است دین، ای برادر

نگه کن به دل تا ببینی عیانی

تنت را همی پاسبانی کند جان

چو مر جانت را دین کند پاسبانی

اگر جانت را دین شبان است شاید

که بر بی‌شبانان بجوئی شبانی

وگر بر ره بی‌شبانان روانی

نیابی از این بی‌شبانان شبانی

زمینیت را چون زمین باز خواهد

زمان باز خواهدت عمر زمانی

تو اندر دم اژدهائی نگه کن

که جان را از این اژدها چون رهانی

کنون کرد باید طلب رستگاری

که با تن روانی نه بی‌تن روانی

که تو چون روانی چنین پست منشین

که با تو نماند بسی این روانی

نمانی نه در کاروان نه به خانه

نه بی‌زندگانی نه با زندگانی

تو را در قران وعده این است از ایزد

چرا برنخوانی گر اهل قرانی؟

تو را جز که حجت دگر کس نگوید

چنین نغز پیغام‌های جهانی

...

قصاید ناصرخسرو نظر دهید...

قصیدهٔ شمارهٔ ۲۶۳

بهار دل دوستدار علی

همیشه پر است از نگار علی

دلم زو نگار است و علم اسپرم

چنین واجب آید بهار علی

بچن هین گل، ای شیعت و خسته کن

دل ناصبی را به خار علی

از امت سزای بزرگی و فخر

کسی نیست جز دوستدار علی

ازیرا کز ابلیس ایمن شده است

دل شیعت اندر حصار علی

علی از تبار رسول است و نیست

مگر شیعت حق تبار علی

به صد سال اگر مدح گوید کسی

نگوید یکی از هزار علی

به مردی و علم و به زهد و سخا

بنازم بدین هر چهار علی

ازیرا که پشتم ز منت به شکر

گران است در زیر بار علی

شعار و دثارم ز دین است و علم

هم این بد شعار و دثار علی

تو ای ناصبی خامشی ایرا که تو

نه‌ای آگه از پود و تار علی

محل علی گر بدانی همی

بیندیشی از کار و بار علی

مکن خویشتن مار بر من که نیست

تو را طاقت زهر مار علی

به بی‌دانشی هر خسی را همی

چرا آری اندر شمار علی؟

علی شیر نر بود لیکن نبود

مگر حربگه مرغزار علی

نبودی در این سهمگن مرغزار

مگر عمرو و عنتر شکار علی

یکی اژدها بود در چنگ شیر

به دست علی ذوالفقار علی

سه لشکر شکن بود با ذوالفقار

یمین علی با یسار علی

سران را درافگند سر زیر پای

سر تیغ جوشن گذار علی

نبود از همه خلق جز جبرئیل

به حرب حنین نیزه‌دار علی

به روز هزاهز یکی کوه بود

شکیبا، دل بردبار علی

چو روباه شد شیر جنگی چو دید

قوی خنجر شیرخوار علی

همی رشک برد از زن خویش مرد

گه حملهٔ مردوار علی

گر از غارت دیو ترسی همی

درآمدت باید به غار علی

به غار علی در نشد کس مگر

به دستوری کاردار علی

ز علم است غار علی، سنگ نیست

نشاید به سنگ افتخار علی

نبینی به غار اندرون یکسره

سرای و ضیاع و عقار علی

نبارد مگر ز ابر تاویل قطر

بر اشجار و بر کشت زار علی

نبود اختیار علی سیم و زر

که دین بود و علم و اختیار علی

شریعت کجا یافت نصرت مگر

ز بازوی خنجر گزار علی؟

ز کفار مکه نبود ایچ کس

به دل ناشده سوکوار علی

سر از خس برون کرد نارست هیچ

کس اندر همه روزگار علی

همیشه ز هر عیب پاکیزه بود

زبان و دو دست و ازار علی

گزین و بهین زنان جهان

کجا بود جز در کنار علی؟

حسین و حسن یادگار رسول

نبودند جز یادگار علی

بیامد به حرب جمل عایشه

بر ابلیس زی کارزار علی

بریده شد ابلیس را دست و پای

چو بانگ آمد از گیرودار علی

از آتش نیابند زنهار کس

چو نایند در زینهار علی

که افگند نام از بزرگان حرب

مگر خنجر نامدار علی؟

به بدر و احد هم به خیبر نبود

مگر جستن حرب کار علی

پس آنک او به بنگاه می‌پخت دیگ

به هنگام خور بود یار علی

شتربان و فراش با دیگ‌پز

نبودند جز پیشکار علی

سواری که دعوی کند در سخن

بیا، گو، من اینک سوار علی

اگر ناصبی گوش دارد زمن

نکو حجت خوش‌گوار علی

به حجت به خرطومش اندر کشم

علی‌رغم او من مهار علی

وگر سر بتابد به بی‌دانشی

ز علم خوش بی‌کنار علی

نیاید به دشت قیامت مگر

سیه روی و سر پرغبار علی

...

قصاید ناصرخسرو نظر دهید...

قصیدهٔ شمارهٔ ۲۶۲

بر مرکبی به تندی شیطانی

گشتم بگرد دهر فراوانی

اندیشه بود اسپ من و، عقلم

او را سوار همچو سلیمانی

گوئی درشت و تیره همی بینم

آویخته ز نادره ایوانی

ایوان به گرد گوی درون گردان

وز بس چراغ و شمع چو بستانی

بنگر بدو اگرت همی باید

بر مبرم کبود گلستانی

گاهی گمان همی برمش باغی

گه باز تنگ و ناخوش زندانی

افزون شونده‌ای نه همی بینم

کو را همی نیابد نقصانی

نوها همی خلق شود و هرگز

نشنید کس که نو شد خلقانی

وانچ او خلق شود چه بود؟ محدث

هر عاجزی نداند و نادانی

پس محدث است عالم جسمانی

زین خوبتر چه باید برهانی؟

گوئی است این حدیث و برو هر کس

برده‌است دست خویش به چوگانی

رفتم به نزد هر سرو سالاری

گشتم به گرد هر در و میدانی

خوردم ز مادران سخن هر یک

شیری دگر ز دیگر پستانی

دامی نهاده دیدم هر یک را

وز بهر صید ساخته دکانی

هر مفلسی نشسته به صرافی

پر باده کرده سائلی انبانی

دعوی همی کنند به بزازی

هر ناکسی و عاجز و عریانی

بی‌تخم و بی‌ضیاع یکی ورزه

از خویشتن بساخته دهقانی

بی‌هیچ علم و هیچ حقومندی

در پیشگه نشسته چو لقمانی

از علم جز که نام نداند چیز

این حال را که داند درمانی؟

چون کاغذ سپید که بر پشتش

باشد به زرق ساخته عنوانی

ای بانگ بر گرفته به دعوی‌ها

چندان که می‌نباید چندانی

بس‌مان ز بانگ دست مغنی،بس

هات هزاردستان دستانی

گر بانگ بی‌معانی‌مان باید

انگشت برزنیم به پنگانی

هر غیبه‌ای ز جوشن قولت را

دارم ز علم ساخته پیکانی

نه مرد بارنامه و تزویرم

از ماهیی شناسم ثعبانی

دین دیگر است و نان طلبی دیگر

بگذار دین و رو سپس نانی

دین گوهری است خوب که عقل او را

کان الهی است، عجب کانی

کانی که با خرندهٔ این گوهر

عهدی عظیم گیرد و پیمانی

مر گوهر خرد را نسپارد

نه هیچ مدبری و نه شیطانی

در باز کرد سوی من این کان را

بگشاد قفل بسته سخن‌دانی

دست سخن ببست و به من دادش

هرگز چینن نکرد کس احسانی

بنده بدین شده است سخن پیشم

نارد بدانچه خواهم عصیانی

من چون زبان به قول بگردانم

اندر سخن پدید شود جانی

چون گشت حال خلق جهان یارب

بفرست در جهانت نگهبانی

کس ننگرد همی به سوی دینت

وز راستی نداند بهتانی

متواری است و خوار و فرومانده

هرجا که هست پاک مسلمانی

ای کرده خیر خیره تو را حیران

چون خویشتن معطل و حیرانی

بندیش تا بر آنچه همی گوئی

از عقل هست نزد تو میزانی

غره شدی بدانچه پسندیدت

هر کاهل خسیس تن آسانی

هرچیز با قرین خود آرامد

جغدی گرد قرار به ویرانی

این است آن مثل که «فرو ناید

خر بنده جز به خان شتربانی»

بر طاعت مطیع همی خندد

مانند نیستت بجز از مانی

تاوان این سخن بدهی فردا

تاوانی و، چه منکر تاوانی

از منزل شریعت رفته‌ستی

واندر نهاده سر به بیابانی

اعنی که من جدا شوم از عامه

رایی دگر بگیرم و سامانی

ای کرده خمر مغز تو را خیره،

مستی تو در میانهٔ مستانی

در مغز پرفساد کجا آید

جز کز خیال فاسد مهمانی؟

ای حجت خراسان، کوته کن

دست از هر ابلهی و سر اوشانی

دین‌ورز و با خدای حوالت کن

بد گفتن از فلانی و بهمانی

...

قصاید ناصرخسرو نظر دهید...

قصیدهٔ شمارهٔ ۲۷۷

ای خواجه، تو را در دل اگر هست صفائی

بر هستی آن چونکه تو را نیست ضیائی؟

ور باطنت از نور یقین هست منور

بر ظاهر آن چونکه تو را نیست گوائی؟

آری چو بود ظاهر تحقیق، ز تلبیس

پیدا شود او، همچو صوابی ز خطائی

در وصف چو خیری نبود خلق پرستی

در صید چو بازی نبود جوجه ربائی

...

قصاید ناصرخسرو نظر دهید...

قصیدهٔ شمارهٔ ۲۶۱

ای گشته سوار جلد بر تازی

خر پیش سوار علم چون تازی؟

تازیت ز بهر علم و دین باید

بی‌علم یکی است رازی و تازی

گر تازی و علم را به دست آری

شاید که به هردو سر بیفرازی

بی‌علم به دست ناید از تازی

جز چاکری و فسوس و طنازی

نازت ز طریق علم دین باید

نازش چه کنی به شعر اهوازی؟

ای بر ره بازی اوفتاده بس

یک ره برهی ازین ره بازی

از طاعت خفته‌ای و بر بازی

چون باز به ابر بر به پروازی

بازی است زمانه بس رباینده

با باز زمانه چون کنی بازی

بازی رسنی نه معتمد باشد

بس بگسلد این رسنت، ایا غازی

ای دیو دوان چرا نمی‌بینی

از جهل نشیب دهر از افرازی

تازنده زمان چو دیو می‌تازد

تو از پس دیو خیره می‌تازی

بازی ز کجات می‌فراز آید

ای مانده به قعر چاه صد بازی؟

رازی است بزرگ زیر چرخ اندر

بی‌دین تو نه اهل آن چنان رازی

انبازانند دینت با دنیا

چون با تن توست جان به انبازی

دنیا به تگ اندر است دینت کو؟

بی‌دین به جهان چرا همی نازی؟

غرقه شده‌ای به بحر دنیا در

یا هیچ همی به دین نپردازی

با آز هگرز دین نیامیزد

تو رانده ز دین به لشکر آزی

آواز گلوی بخت شوم آزست

تو فتنه شده برین به آوازی

غمز است هر آنچه‌ت آز می‌گوید

مشنو به گزاف از آز غمازی

با دهر که با تو حیله‌ها سازد

ای غره شده چرا همی سازی؟

بنگر که جهانت می‌بینجامد

هر روز تو کار نو، چه آغازی؟

آن را که‌ت ازو همی رسد خواری

ای خواری‌دوست خیره چه نوازی

ای بز و زبون تن ز بهر تن

همواره چرا زبون بزازی

این جاهل را به بز چون پوشی

در طاعت و علم خویش نگدازی

تا کی بود این بنا طرازیدن؟

چون خوابگه قدیم نطرازی؟

ای حجت، کاز خرد باشد

همواره تو زین بدل در این کازی

...

قصاید ناصرخسرو نظر دهید...

قصیدهٔ شمارهٔ ۲۷۶

اگر نه بستهٔ این بی‌هنر جهان شده‌ای

چرا که همچو جهان از هنر جهان شده‌ای؟

تن تو را به مثل مادر است سفله جهان

تو همچو مادر بدخو چنین ازان شده‌ای

چرا که مادر پیر تو ناتوان نشده است

تو پیش مادر خود پیرو ناتوان شده‌ای؟

فریفته چه شوی ای جوان بدانکه به روی

چو بوستان و به قد سرو بوستان شده‌ای؟

چگونه مهر نهم بر تو زان سپس که به جهل

تو بر زمانهٔ بدمهر مهربان شده‌ای

به خوی تن مرو ایرا که تو عدیل خرد

به سفله تن نشدی بل به پاک جان شده‌ای

نگاه کن که: در این خیمهٔ چهارستون

چو خسروان ز چه معنی تو کامران شده‌ای

چه یافتی که بدان بر جهان و جانوران

چنین مسلط و سالار و قهرمان شده‌ای

زمین و نعمت او را خدای خوان تو کرد

که سوی او تو سزای نعیم و خوان شده‌ای

طفیلیان تو گشتند جمله جانوران

بر این مبارک خوان و تو میهمان شده‌ای

گمان مبر که بر این کاروان بسته زبان

تو جز به عقل و سخن میر کاروان شده‌ای

اگر به عقل و سخن گشته‌ای بر این رمه میر

چرا ز عقل و سخن چون رمه رمان شده‌ای؟

چرا که قول تو چون خز و پرنیان نشده‌است

اگر تو در سلب خز و پرنیان شده‌ای؟

تو را همی سخنی خوب گشت باید و خوش

تو یک جوال پی و گوشت و استخوان شده‌ای

تو را به حجر گکی تنگ در ببست حکیم

نه بند در تو چنین از چه شادمان شده‌ای؟

یقین بدان که چو ویران کنند حجرهٔ تو

همان زمان تو بر این عالی آسمان شده‌ای

نهان نه‌ای ز بصیرت به سوی مرد خرد

اگرچه از بصر بی‌خرد نهان شده‌ای

زفضل و رحمت یزدان دادگر چه شگفت

اگر تو میر ستوران بی‌کران شده‌ای!

نگاه کن که چو دین یافتی خدای شدی

که چون خدای خداوند هندوان شده‌ای

اگر به دین و به دنیا نگشته‌ای خشنود

درست گشت که بدبخت و بدنشان شده‌ای

به دوستان و به بیگانگان به باب طمع

به سان اشعب طماع داستان شده‌ای

اگر جهان را بندهٔ تو آفرید خدای

تو پس به عکس چرا بندهٔ جهان شده‌ای

بدوز چشم ز هر سوزیان به سوزن پند

که زارو خوار تو از بهر سو زیان شده‌ای

به شعر حجت گرد طمع ز روی بشوی

اگر به دل تبع پند راستان شده‌ای

وگر عنان خرد داده‌ای به دست هوا

چو اسپ لانه سرافشان و بی‌عنان شده‌ای

سخن بگو و مترس از ملامت، ای حجت

که تو به گفتن حق شهرهٔ زمان شده‌ای

تو نیک‌بختی کز مهر خاندان رسول

غریب و رانده و بی‌نان و خان و مان شده‌ای

به حب آل نبی بر زبان خاصه و عام

نه از گزاف چنین تو مثل روان شده‌ای

بس است فخر تو را این که بر رمهٔ ایزد

به سان موسی سالار و سرشبان شده‌ای

جهان چو مادر گنگ است خلق را و تو باز

به پند و حکمت از این گنگ ترجمان شده‌ای

گمان بد بگریزد ز دل به حکمت تو

از آن قبل که تو از حق بی‌گمان شده‌ای

به آب پند و طعام بیان و جامهٔ علم

روان گمره را نیک میزبان شده‌ای

قران کنند همی در دل تو حکمت و پند

بدان سبب که به دل خازن قران شده‌ای

تو ای ضعیف خرد ناصبی که از غم من

چو زرد بید به ایام مهرگان شده‌ای

به تو همی نرسد پند دل پذیرم ازانک

تو بی‌تمیز به گوش خرد گران شده‌ای

ز بهر دوستی آل مصطفی بر من

بزرگ دشمن و بدگو و بدزبان شده‌ای

تو بی‌تمیز بر الفغدن ثواب مرا

اگر بدانی مزدور رایگان شده‌ای

...

قصاید ناصرخسرو نظر دهید...

قصیدهٔ شمارهٔ ۲۶۰

ای گرد گرد گنبد طارونی

یکبارگی بدین عجبی چونی؟

گردان منم به حال و نه گردونم

گردان نه‌ای به حال و تو گردونی

گر راه نیست سوی تو پیری را

مر پیری مرا ز چه قانونی؟

زیرا که روزگار دهد پیری

وز زیر روزگار تو بیرونی

اکنونیان روان و تو برجائی

زیرا که نیست جسم تو اکنونی

درویش توست خلق به عمر ایراک

از عمر بی‌کناره تو قارونی

درویش دون بود، همه دونانند

اینها و، بر نهاده به تو دونی

هر کس که دون شمارد قارون را

از ناکسیش باشد و مجنونی

فرزند توست خلق و مر ایشان را

تو مادر مبارک و میمونی

بر راه خلق سوی دگر عالم

یکی رباط یا یکی آهونی

ای پیر، بر گذشته جوانی چون

دیوانه‌وار غمگن و محزونی؟

دیوی است کودکی، تو به دیوی بر،

گر دیو نیستی، ز چه مفتونی؟

پنجاه و اند سال شدی، اکنون

بیرون فگن ز سرت سرا کونی

گوئی که روزگار دگرگون شد

ای پیر ساده‌دل، تو دگرگونی

سروی بدی به قد و به رخ لاله

اکنون به رخ زریر و به قد نونی

گلگون رخت چو شست بهار ازور

بگذشت گل بگشت ز گلگونی

مال تو عمر بود بخوردی پاک

آن را به بی‌فساری و ملعونی

اکنون ز مفلسی چه نوی چندین

بر درد مالی و غم مغبونی؟

آن کس که دی همیت فریغون خواند

اکنون به سوی او نه فریغونی

وان را که نوش و شهد و شکر بودی

امروز زهر و حنظل و طاعونی

با تو فلک به جنگ و شبیخون است

پس تو چه مرد جنگ و شبیخونی؟

هرشب زخونت چون بخورد لختی

چیزی نمانی ار همه جیحونی

گر خون تو نخورد به شب گردون

پس کوت آن رخان طبرخونی؟

مشغول تن مباش کزو حاصل

نایدت چیز جز همه وارونی

از حلق چون گذشت شود یکسان

با نان خشک قلیهٔ هارونی

جان را به علم و طاعت صابون زن

جامه است مر تو را همه صابونی

خاک است مشک و عنبر و تو خاکی

گرچه ز مشک و عنبر معجونی

ملکت نماند و گنج برافریدون

ایمن مباش اگر تو فریدونی

افزونیی که خاک شود فردا

آن بی‌گمان کمی است نه افزونی

کار خر است خواب و خور ای نادان

پس خر توی اگر تو همیدونی

مردم ز علم و فضل شرف یابد

نز سیم و زر و از خز طارونی

از علم یافت نامور افلاطون

تا روز حشر نام فلاطونی

با جاهلان از آرزوی دانش

با قال و قیل و حیلت و افسونی

از جهل خویشتن چو خود آگاهی

پس سوی خویشتن فتنه و شمعونی

دانا به یک سؤال برون آرد

جهل نهفته از تو به هامونی

تو سوی خاص خلق سیه‌سنگی

گر سوی عام لولوی مکنونی

علم است کیمیای بزرگی‌ها

شکر کندت اگر همه هپیونی

شاگرد اهل علم شوی به زان

کاکنون رهی و چاکر خاتونی

مردم شوی به علم چو ماذون کو

داعی شود به علم ز ماذونی

ذوالنونی از قیاس تو ای حجت

دریاست علم دین و تو ذوالنونی

...

قصاید ناصرخسرو نظر دهید...