ترکیبات (رشیدالدین وطواط)

شمارهٔ ۱ – در مدح ملک اتسز

ای دو چشم تو بغمزه عالمی بر هم زده

آتش اندر دین و عقل دودهٔ آدم زده

صد هزاران جان فزون از بهر نقش روی تو

بر بساط عشق تو عشاق عالم کم زده

در شب تیره فروغ چهرهٔ چون روز تو

بصد هزاران مشعله در عرصهٔ عالم زده

بر سر کوی تو شبها ساکنان صومعه

باده های عشق خورده ، نعره های غم زده

همچو تیغ نصرة الدین بقعه های مفسدان

غمزهٔ تو توبه های مصلحان بر هم زده

آن خداوندی ، که عالم را نصیب از رأی اوست

دهر زیر دست او و چرخ زیر پای اوست

ای دل شیران عالم صید دام عشق تو

نامهٔ عمر مرا تو قیع نام عشق تو

دستهای زیرکان در زیر سنگ حکم تو

پایهای سرکشان در بند دام عشق تو

از پی مستی جهان را در خرابات فنا

ساقیان فتنه گردان کرده جام عشق تو

روح گامی کی زند الا بکوی مهر تو ؟

عقل کاری کی کند الا بکام عشق تو ؟

عشق تو همچون دعای دولت خوارزمشاه

خواجهٔ دلها شده ، ای من غلام عشق تو

آن خداوندی ، که هست امروز شاه روزگار

بارگاه حضرت او کارگاه روزگار

باز داغ عاشقی در دل رقم خواهیم زد

چنگ در فتراک عشق آن صنعم خواهیم زد

بر در تیمار تو زین پس وطن خواهیم ساخت

در ره اندوه تو زین پس قدم خواهیم زد

هست صحرای غم تو جای شادی ، پس همه

خیمهٔ شادی درین صحرای غم خواهیم زد

عقل و دین بر فرش دیدار تو کم خواهیم باخت

جان و دل با نقش دیدار تو کم خواهیم زد

در جوار حضرت خوارزمشاهی ما و تو

از می دولت چه ساغرها بهم خواهیم زد؟

خسرو عالی ، علاء دولت ، آن کان کرم

آن دل و دست شجاعت ، آن تن و جان کرم

خسروی ، کزوی معالی را کمان دیگرست

مسند خوارزمشاهی را جمال دیگرست

گر چه بود از شاه ماضی حال ما آراسته

خود در ایام شه باقیش حال دیگرست

گر ز صدرا او شود صادر بروزی صد مثال

هر مثالی را ز گردون امتثال دیگرست

صادران و واردان خطهٔ افلاس را

هر زمان از گنج انعامش نوال دیگرست

فکر او از راه قدرت د رهمه میدان علم

هر کجا مرکب برون تازد جلال دیگرست

آنکه هست از سعی او بنیان دین محکم شده

حضرت او مقصد ذریت آدم شده

خسروی ، کز خسروان ظاهر نشد همتای او

برده سودای بداندیشان ید بیضا او

کیمیای دین و دولت گشته باد دست او

توتیای ملک و ملت گشته خاک پای او

از وفاق او سعادت بهرهٔ احباب او

وز خلاف او شقاوت حصهٔ اعدای او

پیر و برنا را نگردد ساخته اسباب رزق

جز بعون رأی پیر و دولت برنای او

هست دریایی بوسعت خاطر میمون

هست گردونی برفعت همت والای او

جز معالی نیست اختر بر همه گردون او

جز معانی نیست گوهر در همه دریای او

بر هوای خدمت او اختیار آسمان

باد بر قطب مراد او مدار آسمان

خسروا، گنج هدی را قهرمانی چون تو نیست

بر سریر مملکت صاحب قرانی چون تو نیست

هست شخص تو ز اجسام زمین ، لیکن یقین

خیل اجرام فلک را دیدبانی چون و نیست

در ظلام ظلم عالم ، از شبیخون فتن

ساحت اکناف دین را پاسبانی چون تو نیست

آسمان چون توان گفتن همی ؟از بهر آنک

در علو مرتبت هیچ آسمانی چون تو نیست

ای شده درگاه تو پیر و جوان را مستقر

زیر چرخ پیر با دولت جوانی چو تو نیست

ای تو از عز و جلالت هر چه خواهی یافته

رونقی از جاه تو خوارزمشاهی یافته

ای ز دوران فلک حاصل شده اغراض تو

بر نخیزد تا ابد افگندهٔ اعراض تو

جوهری با نه عرض تأیید حق موجود کرد

جوهری تو که بود این نه فلک اعراض تو

شعله ای شمس منیر از فکرت نقاد تو

قطره ای بحر محیط از خاطر فیاض تو

ای توکل و روزگار و اهل او اجزای تو

وی تو جمله و آسمان و خیل او ابعاض تو

دست در فتراک اغراض تو زد شرع رسول

لاجرم اغراض او حاصل شد از اغراض تو

ای بحق گشته ز سعی آسمان خوارزمشاه

تا جهان باشد تو بادی در جهان خوارزمشاه

ای هوای تو شده مقصود هر فرزانه را

چرخ با مهر تو خویشی داده هر بیگانه را

صورتی شاهانه داری ، سیرتی در خورد آن

سیرت شاهانه باید صورت شاهانه را

نکته ای ز الفاظ تو ابکم کند گوینده را

شمه ای طبع تو عاقل کند دیوانه را

بدسگال تو اگر یابد ز نعمت دانه ای

در عقب صد دام محنت باشد آن یک دانه را

دشمن جان تو همچون پر شده پیمانه را

کز پس پری نگونساری بود پیمانه را

ای ز انجم در صف هیجا سپاه تو فزون

دشمن جاه تو کم بادا و جاه تو فزون

ای بمدح تو مزین گشته دفترهای من

پر شده از بادهٔ جود تو ساغرهای من

من یکی بحرم ز خاطر ، پر ز گوهر های فضل

گردن و گوش مدیحت راست گوهرهای من

پهلوان نظمم و عهدیست تا کم دیده ای

عرصه های صدر خو خالی ز لشکرهای من

گر چه غایب بوده ام از حضرت معمور تو

مشتمل بودست بر شکر تو دفترهای من

خطبه های مدح تو خواندستم اندر شرق و غرب

وز شرف بر آسمان بودست منبرهای من

ای میان بسته زمانه بر هوای قدر تو

باد گردون لب گشاده در ثنای صدر تو

خسروا، بی کار و بار تو جهان هرگز مباد

تیغ تو از قهر اوباش جهان عاجز مباد

از تو عادل تر تنی اندر جهان هرگز نبود

از تو خالی ، ای شه عادل ، جهان هرگز مباد

گفته های تو بوقت نطق جز معجب نبود

کرده های تو بوقت حرب جز معجز مباد

از کمین تر جملهٔ جودت کهین تفصیل را

جز همه سرمایهٔ دریا و کان بارز مباد

روز و شب هست این دعا کر و بیان عرش را

کز خلایق خسرو آفاق جز اتسز مباد

0
...

0
ترکیبات (رشیدالدین وطواط) نظر دهید...

شمارهٔ ۲ – نیز در مدح ملک اتسز گوید

ملک بهار گشت مقرر بنام گل

ناکام شد ولایت بستان بکام گل

بلبل خطیب وار بر اطراف شاخها

بر خواند خطبهٔ ملکانه بنام گل

از دام گل گرفت حذر زاغ حیله گر

وندر فتاد بلبل مسکین بدام گل

مانند خلد گشت ز آثار گل جهان

گل را چنین بود اثر ، ای من غلام گل

باد صبا ،که نایب اخلاق خسروست

هر صبح دم بباده رساند پیام گل

ای رشک گل ، بوقت گل آماده دار جام

وی دولت چو باده ، پر از باده دار جام

اطراف بوستان ز گل آرایشی گرفت

آن کم شده طراوتش افزایشی گرفت

آرایشی نبود ببستان درون ، ولی

از مقدم سپاه گل آرایشی گرفت

الحان جان فزای بر آورد عندلیب

زاغ از نفیر بی مزه آسایشی گرفت

بر باغ و راغ دیدهٔ ابر گهر فشان

چون دیدهٔ عنا زده پالایشی گرفت

وز لاله کوهسار چنان شد که گوییا

از خون گشتگان شه آلایشی گرفت

باغست آن ، ندانم ، یا بزم خسروست؟

راغست آن ، ندانم ، یا رزم خسروست؟

بار دگر هوای علم فتح باب زد

وز ابر پرده پیش رخ آفتاب زد

باد صبا درید ببستان حجاب گل

تا ابر پیش چهرهٔ انجم حجاب زد

گل روی چون نگار بنامحرمان نمود

بلبل ز رشک عربدهٔ احتساب زد

باد از نسیم در ره صحرا عبیر بیخت

ابزار سرشک برخ ز لاله گلاب زد

در باغ شهریار ، بهنگام نو بهار

خرم کسی که دست بجام شراب زد !

خسرو علاء دولت ، خورشید روزگار

آن کیقباد عالم و جمشید روزگار

پیرایهٔ لباس معانی بیان اوست

سرمایهٔ اساس ایادی بنان اوست

ملت سپهر و طلعت او آفتاب اوست

دولت جهان و همت او آسمان اوست

چرخ ، ارچه گردنست ، مطیع زمام اوست

مهر ، ارچه توسنست، اسیر عنان اوست

از نکبت حوادث ایام ایمنست

آن کس که در حمایت حفظ و امان اوست

دانندهٔ عجایب ایام رأی اوست

بینندهٔ سرایر آفاق جان اوست

شاهی ، کزو لوای شریعت مظفرست

فخر ملوک ، نصرت دین ، بوالمظفرست

ای شاه ، در فنون معالی ممیزی

انواع فضل را سبب و اصل و حیزی

هنگام نطق صاحب الفاظ معجبی

هنگام حرب حامل اسباب معجزی

تو آن ممیزی ، که بعهد وجود تو

معدوم گشت قاعدهٔ نا ممیزی

عالم ز تست عاجز و من بی عنایت

مقهور عالمی شده ام ، اینت عاجزی

وین عجز صعب تر که: بباید گذاشتن

بی کام دل ستانهٔ والای اتسزی

ای برده شور صولت تو اقتدار چرخ

بر موجب مراد تو بادا مدار چرخ

شاها ، فلک قبول در تو طلب کند

در وصلت تو بکر معانی طرب کند

کیوان ، که از نجوم برفعت فزون ترست

چون ارتفاع قدر تو بیند عجب کند

در زهر حسن تربیت تو شفا نهد

وز خار عون منفعت تو رطب کند

ز آثار دودمان تو آرد همه دلیل

آن کو بیان فخر عجم در عرب کند

در عین اعتراض بدود ، هر که از ملوک

جز تو حدیث مکتسب و منتسب کند

بر من همه شداید ایام رفته گیر

وز خاک حضرت تو بناکام رفته گیر

ای شاه ، جز دل تو خرد را خزانه نیست

جز درگه تو تیر امل را نشانه نیست

هست این ستانه مأمن احرار و کی بود

ایمن کسی که در کنف این ستانه نیست ؟

از تو مرا جفای زمانه جدا فگند

وین بر تنم نخست جفای زمانه نیست

بر من زمانه بد کند ، ایرا نگشته ام

منقاد اهل او و جزینش بهانه نیست ؟

ای جاه بی کرانهٔ تو با رهی قرین

چون جاه تو جفای فلک را کرانه نیست

آخر زمانهٔ همه پرخاش بگذرد

این ریشخند جملهٔ اوباش بگذرد

شاها ، من این جلالت و آلا گذاشتم

وز عجز این ستانهٔ والا گذاشتم

وین حضرتی ، که خاک جنابش کشید می

چون سرمه در دو دیدهٔ بینا ، گذاشتم

زین جا بعجز رفتم و بسیار یادگار

در مدح تو ز طبع خود این جا گذاشتم

اقبال بی نهایت درگاه فرخت

از جور بی نهایت اعدا گذاشتم

از حادثات گنبد خضرا ، نه بر مراد

این صدر همچو گنبد خضرا گذاشتم

گر آفت اجل نرسد بندهٔ ترا

هم باز بیند این در فرخندهٔ ترا

ای آنکه ذات فرخ تو محض کبریاست

در اعتقاد پاک تو نه کبر و نه ریاست

گفتم ثنای تو ، که ثنای تو واجبست

وندر زمانه جز تو که مستوجب ثناست ؟

واکنون خدای داند کندر ضمیر من

اندوه اجتناب جناب تو ت کجاست ؟

گر چه صواب نیست رحیل از درت و لیک

بودن میان زمرهٔ حساد هم خطاست

تو جاودان بمان ، که صلاح جهان ز تست

ور خود چو من کسی نبود در جهان رواست

ما را بحضرت تو نیاز آمدن بود

گر بخت برنگردد و باز آمدن بود

شاها ، کمینه بندهٔ تو روزگار باد

احسانت پیشه باد و ایادت کار باد

در کارزار خصم تو رفتست روزگار

از روز خصم تو در کارزار باد

از آبدار خنجر آتش نهیب تو

مانند باد دشمن تو خاکسار باد

ای از سیاست تو بهار عدو خزان

بر خاک فرخ تو خزان چون بهار باد

پیوسته سال و ماه بهر کام و هر مراد

یار تو باد و ناصر تو کردگار باد

0
...

0
ترکیبات (رشیدالدین وطواط) نظر دهید...

شمارهٔ ۳ – هم در مدح اتسز گوید

ای برده آتش رخ تو آب روی من

رفته دل از محبت و رفته ز کوی من

با روی نیکوی تو نماندست هیچ بد

کز روی نیکوی تو نیامد بروی من

نی از تو هیچ وقت سلامی بنزد من

نی از تو هیچ گونه پیامی بسوی من

من بی تو وز برای تو بر خاسته مقیم

شهری بجستجوی من و گفتگوی من

آبم مبر ، که بارد گر در پناه شاه

خواهد روان شد آب سعادت بجوی من

خوارزمشاه ، اتسز غازی ، علاء دین

پشت و پناه ملت تازی ، علاء دین

جانا ، ز مهر مگذر و آهنگ کین مکن

بر جان من ز لشکر هجران کمین مکن

اندر فراق آن دهن همچو خاتمت

از گوهر سرشک رخم پر نگین مکن

تو ماه آسمانی و ما را بدست ظلم

در زیر پای هجر چو خاک زمین مکن

با خصم من مساز و بآتش مرا مسوز

با من رهی ز بهر چنین مکن

آن دل که مدح خسرو صاحب قران دروست

او را تو با جفای زمانه قرین مکن

آن خسروی که بر همه اعدا مظفرست

خورشید دین و داد ، ملک بوالمظفرست

شاهی ، کزو ممالک دنیا شرف گرفت

تیرش صمیم سینهٔ اعدا هدف گرفت

او هست از سلف خلف صدق ، لاجرم

عهد و لوا و مسند و تخت سلف گرفت

اسلام در جوار امانش پناه یافت

و اقبال در ظلال جلالش کنف گرفت

او در دولتست و گرفتست ملک ازو

آن رتبت و جلال که از در صدف گرفت

افزود جاه لشکر ایمان بعون او

تا او بحرب تیغ یمانی بکف گرفت

گیتی همیشه بستهٔ پیمان او بود

چرخ آن کند که موجب فرمان او بود

شاها ، تویی که دولت و دین در کنار تست

اقبال تابع تو و تأیید یار تست

در هیچ روزگار نبودیت ملک را

این قدر و این جلال که در روزگارست

قهر عدو بنصرة اسلام شغل تست

کسب ثنا ببخشش اموال کار تست

چرخ ارچه مسرعست ، اسیر مضای تست

کوه ارچه ساکنست ، غلام وقار تست

فخر تبار خویشی و جاوید باد فخر

گر چه تفاخر همه خلق از تبار تست

ای رأی پیر تو همه اسلام کرده شاد

بخت جوان موافق آن رأی پیر باد

آن صفدری ، که نیست همال تو صفدری

در کان چون تو نیودست گوهری

هر نقطه ای ز جاه عریض تو عالمی

هر شعله ای ز رأی منبر تو اختری

صدر تو خلد و مدحت من آب کوثرست

مر خلد را گزیر نباشد ز کوثری

آراسته بمدح ستایشگران بود

هر جایکه که هست سریری و افسری

این دولت مبارک و این بارگاه را

دانی که نیست چاره ز چون من ثناگری

ای بس خزانه ها که بمداح داده اند

تا این خزانه های مدایح نهاده اند

ای آنکه از کمال تو در روزگار تو

همچون بهشت گشته بلاد و دیار تو

انصاف کی بود که کشد جور روزگار

مداح پایگاه تو در روزگار تو ؟

بازی کزو شکار تو مرغی بود حقیر

باشد عزیز در کنف زینهار تو

بر دست دولت تو من آن باز فرخم

کز من بود ثنای مخلد شکار تو

انصاف آن بود که: مرا همچو دیگران

امنی بود ز جور فلک در جوار تو

جورست پیشه گنبد فیروزه فام را

آخر غلام توست، ادب کن غلام را

در دولت تو اسب معالی بتاختم

وز نعمت تو نرد امانی بباختم

در صدرها بمدحت تو رخ فروختم

بر سروران بخدمت تو سر فراختم

تو حق من بمکارم شناختی

من حق صدر تو مدایح شناختم

گفتم ترا ثنای چو شهد و روان خویش

چون موم اندر آتش فکرت گداختم

خاطر بسوختم بشبان، تا بمدح تو

چندین هزار عقد جواهر بساختم

بر جامهٔ ثنای تو کردم من آن تراز

کز حسن آن برشک بود لعبت طراز

قومی، که در تتبع احوال بنده اند

نام وفا ز دفتر مردی فگنده اند

پیوسته در محاسد فضل خادمند

همواره در منازعت کار بنده اند

از هیبت تغیر رأی رفیع تو

من روز و شب بگریه و ایشان بخنده اند

پازهر التفات تو باید همی مرا

کین طایفه بفعل چو زهر گزنده اند

از چاه غم بر آیم، اگر دست گیرم

وین ها در او فتند بچاهی که کنده اند

آن کس که مدح خان چو تو پادشاه بود

ترسان ز کید هرکس و ناکس چرا بود؟

شاها، بنام نیک یکی شمع برفروز

پروانه وار نقش بدیها بدان بسوز

مقبل کسا! که مدح و ثنا جست، پیش از انک

عاجز شد از مصایب این عالم عجوز

گرچه عطا کند بمکافات یک ثنا

والله گزارده نشود حق او هنوز

چون نان روز روز بمادح همی دهند

یابند جاودانه ازو نام دل فروز

دادند زیرکان که: بود بنزد عقل

این نام جاودانه از آن نان روز روز

جز سوی نام نیک خردمند ننگرد

نام نکو بماند و این عمر بگذرد

شاها، ز حضرت تو حوادث تو بعید باد

و اوقات تو بیمن چو فرخنده عید باد

در تیغ تست باس شدید وز خشم تو

بر خصم دولت تو عذاب شدید باد

چون اوج چرخ گوشهٔ قصرت رفیع گشت

تا روز حشر مدت عمرت مدید باد

از دست فتنه در صف بازار اضطراب

ارواح دشمنان تو در من یزید باد

ای گشته کار کرد تو عنوان مملکت

عنوان مدح های تو شعر رشید باد

0
...

0
ترکیبات (رشیدالدین وطواط) نظر دهید...

شمارهٔ ۴ – هم در مدح اتسز

با من آخر، صنما، جنگ چرا باید داشت؟

وز منت بیهده دل تنگ چرا باید داشت؟

با عدو مردمی و صلح چرا باید کرد؟

با رهی عربده و جنگ چرا باید داشت؟

گر نداری بمن آهنگ، روا هست، و لیک

بر بداندیش من آهنگ چرا باید داشت؟

ننگ داری همه از صحبت من وین نه نکوست

آخر از صحبت من ننگ چرا باید داشت؟

از ره من ، ای در دل من منزل تو

خویشتن دور بفرسنگ چرا باید داشت؟

من چو اصحاب تظلم بدر نصرة دین

زده در دامن او چنگ چرا باید داشت؟

آن خداوند، که اقبال فلک بندهٔ اوست

پیکر حادثه از پای در افگنده اوست

صنما، عربده پیوسته کنی تا چه شود؟

بغم اندیشهٔ ما بسته کنی تا چه شود؟

هر زمان مشعلهٔ آتش بی خویشتنی

با رهی بیهده پیوسته کنی، تا چه شود؟

بی نیازی تو ز آرایش و چون هست چنین

بر گل از سنبل تردسته کنی، تا چه شود؟

در عنا افگنیم هر نفس و از سر صدق

دشمنم راز عنا رسته کنی، تا چه شود؟

شادی از خاطر من رفته کنی، تا چه بود؟

رامش از سینهٔ من جسته کنی، تا چه شود؟

تیر سازی و کمان غمزه و ابرو و مرا

دل بدان تیر و کمان بسته کنی، تا چه شود؟

دل کنی بر دل من فتنه و خود را امروز

پیش شاه عجم آهسته کنی، تا چه شود؟

شهریاری ، که بدو رایت دین منصورست

عالم علم و کرم از دل او معمورست

صنما، دل ز تو مهجور نخواهم کردن

جان ز هجران تو رنجور نخواهم کردن

هرکه مهجور شد از روی تو رنجور دلست

پس دل از هجر تو رنجور نخواهم کردن

دل و جان را، که تو از هر دو گرانمایه تری

جز بر اندوه تو مقصور نخواهم کردن

تا سر من ز گریبان نکنی دور بتیغ

چنگ از دامن تو دور نخواهم کردن

ماتم عمر مرا داشته گیر ، از همه عمر

با جمال رخ تو سور نخواهم کردن

بر سخن های خودم یار کنی، رو، که روان

بر سخن های تو مغرور نخواهم کردن

خویشتن جز با یادی علاء الدوله

بر صف هجر تو منصور نخواهم کردن

آن خداوند، کزو روز ضلالت سیهست

قبلهٔ تاجوران اتسز خوارزمشهست

خسروی، کز ره کینش بحذر باید بود

خسروان را بدرش بسته کمر باید بود

چرخ را پیش معالیش زمین باید بود

بحر را پیش ایادیش شمر باید بود

گرده نان را ز کمال فزعش روز مصاف

در وغا بسته لب و خسته جگر باید بود

در جهان طالب انواع هنر اوست ز خلق

مرد را طالب انواع هنر باید بود

از پی کسب شرف وز پی تحصیل جلال

بدر فرخ او کرده مقر باید بود

با وصال قدمش جفت شرف باید گشت

در پناه علمش یار ظفر باید بود

هان! مشو فرد ز فرخنده در با خطرش

که چو زو فرد شوی جفت خطر باید بود

نطق با فایده جز وصف ببیانش نبود

بر بی غایله جر فعل بنانش نبود

خسروا، مهر تو گیتی یله کی یارد کرد؟

جز ترا چرخ فلک عاقله کی یارد کرد؟

عدل تو هست بر آن گونه، که از هیبت او

غول جز رهبری قافله کی یارد کرد؟

باد چون دید که اطلاق اسیران از تست

نیز بر آب همی سلسله کی یارد کرد؟

دست آنکس ، که گریبان بخلافت بندد

گوی را متصل انگله کی یارد کرد؟

گوش رعدار شنود نعرهٔ کوس تو برزم

بیش بر اوج هوا مشعله کی یارد کرد؟

دشمن تو، که گریزد ز جود ظفرت

جز در اکناف عدم مرحله کی یارد کرد؟

چرخ گردنده شب تیرهٔ پر واقعه را

جز بفتح تو همی حامله کی یارد کرد؟

ملک آفاق ترا جمله مسلم شده گیر

صدر تو مرجع ذریت آدم شده گیر

خسروا، جز بر تو بار مرا خوش نبود

جز ثنای در تو کار مرا مرا خوش نبود

هیچ شغلی ، که ازو مثل مرا ، دور از من

کم شود نزد تو بازار، مرا خوش نبود

خورده شد باده بفرمان تو یکبار و لیک

خورن باده دگر بار مرا خوش نبود

خوردن آنچه تن من شود از خوردن او

در خور طعنهٔ احرار مرا خوش نبود

مستی خارج از اندازه که بر باد دهد

موزه و جبه و دستار مرا خوش نبود

چون شود عدت تیمار تو اندک بر من

زان سپس مدت بسیار مرا خوش نبود

بی در تو ، بجلال تو ، اگر پای نهم

بر سر گنبد دوار مرا خوش نبود

هر که او بندهٔ این حضرت والا بود

همچو من صاب صد نعمت و آلا گردد

تا جهانست نکو خواه جهان باد ترا

بر همه خلق جهان حکم روان باد ترا

شرع از نکبت ایام امان یافت بتو

از همه نکبت ایام امان باد ترا

عدت بخت همه بهرهٔ تن گشت ترا

مایهٔ عقل همه حصهٔ جان باد ترا

در دو حالت، بدو معنی: بسکون و بمضا

عزم و حزمی چو زمین و چو زمان باد ترا

هر چه شکست در آفاق ترا هست یقین

هر چه سرست بر افلاک عیان باد ترا

عالم علم و کرم زیر نگین تو شدست

مرکب عز و شرف زیر عنان باد ترا

علم و حلمست بهین زیور افعال ملوک

تا بود این دو ،این باد و هم آن باد ترا

0
...

0
ترکیبات (رشیدالدین وطواط) نظر دهید...

شمارهٔ ۵ – نیز در ستایش اتسز خوارزم شاه

جانا،دلم بعشق گرفتار می کنی

جان مرا نشانهٔ تیمار می کنی

بس اندکست میل تو سوی وفا و لیک

اندر جفا تکلیف بسیار می کنی

با من همیشه چرخ شتمگار بد کند

تو اقتدا بچرخ ستمگار می کنی

داری دهان چو نقطهٔ پرگار و در غمت

بر من جهان چو نقطهٔ پرگار می کنی

با من ره جفا سپری و بدین سبب

در چشمها چو خاک رهم خوار می کنی

دفع جراحتست زره ها و تو مرا

مجروح دل بزلف زره وار می کنی

لشکرکشان بلشکر جرار کی کنند؟

آنها که تو بطرهٔ طرار می کنی

عشقست با رخ تو بخروارها مرا

با این همه که ظلم بخروار می کنی

بر کافران نکرد کسی آن ستم ، که تو

برمادحان شاه جهاندار میکنی

خوارزمشاه ، آن که سزد بوقت حرب

تشبیه او بحیدر کرار می کنی

آنکس که در حمایت خوارزمشاه نیست

از جور حادثات جهان در پناه نیست

یار از وفا برید ، ندانم چه او فتاد ؟

راه جفا گزید ، ندانم چه اوفتاد ؟

در ما نگاه می کند ، آنکه روز و شب

جز روی ما ندید ،ندانم چه اوفتاد ؟

جز من نبود مأمن او در همه جهان

ناگه ز من رسید ،ندانم چه اوفتاد ؟

آرام او نبودی جز با من و کنون

بی من خوش آرمید ، ندانم چه اوفتاد ؟

روی چو گل نهفت و زین روی خار غم

در جان من جلید ، ندانم چه اوفتاد ؟

سربرد از خط من و آخر خط جفا

بر نام من کشید ، ندانم چه اوفتاد ؟

نوشین لبش امید همی داشت جان من

زهر غمش چشید ، ندانم چه اوفتاد ؟

بالای همچو تیر من از بار جور او

همچون کمان خمید ،ندانم چه اوفتاد ؟

بخریدمش بجان و کنون از جفای او

کارم بجان رسید ، ندانم چه اوفتاد ؟

اسرار ما ، که بود نهان از همه جهان

شاه جهان شنید ، ندانم چه اوفتاد ؟

شاهی ، که خصم ملک ز مردیش عاجزست

خورشید خسروان جهان شاه اتسزست

خوارزمشاه رایت ایمان بلند کرد

جان مخالفان هدی مستمند کرد

شخص حسود موضع حد حسام ساخت

فرق ملوک موقع سم سمند کرد

عنوان نادرات تواریخ عالمست

آن واقعات کو بسمرقند و چند کرد

بسیار حصن های حصین را بتیغ تیز

بگشاد و پایهای دلیران ببند کرد

تنین آسمان نکند تا بروز حشر

آنها که شهریار بخم کمند کرد

من صد مصاف هایل او پیش دیده ام

او بی قیاس کرد ، ندانم که چند کرد ؟

درنده گرگ را اثر عدل شاملش

در دشت راعی رمهٔ گوسفند کرد

مهرش چو آب شخص ولی را حیات داد

کینش چو زهر جان عدو را گزند کرد

لفظی که گفت ، دولت آنرا عزیز داشت

کاری که کرد ، گردون آنرا پسند کرد

مثلش نبود جز بمعالی وزین قبل

نام بلند یافت چو همت بلند کرد

گسترده در بسیطهٔ آفاق نام اوست

گردون مطیع او و زمانه غلام اوست

آنانکه تیغ نصرت او بر کشیده اند

سر بر فراز گنبد اخضر کشیده اند

بی سر بمانده اند بصحرای کار زار

آنانکه از متابعتش سر کشیده اند

زوار ازو عطیت بی حد گرفته اند

کفار ازو بلیت بی مر کشیده اند

با رسم ملک او همه آفاق خط نسخ

در رسم های ملک سکندر کشیده اند

اعدای او ، انارهم الله ، برزم او

از دست مرگ ضربت خنجر کشیده اند

احباب او ، اعانهم الله ، ببزم او

در خلد عدن شربت کوثر کشیده اند

در بوستان دولت او مست نعمتند

آنانکه جام طاعت او در کشیده اند

اعدا کشیده اند ازو ،آنچه مشرکان

در خیبر از وقایع حیدر کشیده اند

مردان کارزار ز بیم حسام او

در سر چو عورتان همه معجر کشیده اند

با عدل او شدست فراموش خلق را

رنجی که از سپهر ستمگر کشیده اند

چرخ بلند بستهٔ پیمان او شده

اطراف شرق و غرب بفرمان او شده

ای شاه شرق ، وقت جوانی عالمست

آفاق همچو عیش ولی تو خرمست

مر ابر را نثر ز لؤلوی فاخرست

مر خاک را بساط ز دیبای معلمست

مرده جهان ز باد سحر زنده چد دگر

در باد معجر دم عیسی مریمست

گل باطراوتست چو رخسار دلبران

گلبن بسان قامت عشاق پر خمست

مر ابر را ز برق وز باران چو عاشقان

هم سینه پر ز آتش و هم دیده پر نمست

روی زمین ز لاله و گل پر نگار و نقش

از سعی چرخ اخضر چون چرخ اعظمست

این تیره فام خاک درین فصل نوبهار

پر سبزه از عنایت این سبز طارمست

عالم چو جنتست و لیکن ز بیم تو

بر دشمنان دولت تو چون جهنمست

کم کن ز کار رزم و بیفزای در نشاط

کاقبال تو فزون و بداندیش تو کمست

از من ترا بشارت بادا که : مر ترا

تا حشر ملک مشرق و مغرب مسلمست

شاها ، ترا سعادت واقبال یار باد

اندر خوشی خزان تو چون نوبهار باد

دولت هیشه یاور خوازمشاه باد

نصرة همیشه رهبر خوازمشاه باد

چرخ فلک ، اگر چه تکبر سرشت اوست

چون بندگان مسخر خوازمشاه باد

گیتی بطبع بندهٔ خوارزمشاه گشت

گردون بطوع چاکر خوازمشاه باد

آتش فتاده در همه اوطان مشرکان

از آبدار خنجر خوازمشاه باد

خوارزمشاه در خور تاج جلالتست

تاج جلال بر سر خوازمشاه باد

هر چان بود نشاط تن و آرزوی دل

از سعی بخت در خور خوازمشاه باد

از هر چه هست رفعت خوارزمشاهیش

بیش از ستاره لشکر خوازمشاه باد

نزد حکیم عقل همه کشف مشکلات

از خاطر منور خوازمشاه باد

هر پادشه که خیزد تا روز رستخیز

اندر جهان ز گوهر خوازمشاه باد

پیوسته در مصالح دین و مراد ملک

عون خدای یاور خوازمشاه باد

0
...

0
ترکیبات (رشیدالدین وطواط) نظر دهید...