قصاید (رشیدالدین وطواط)

شمارهٔ ۱۳۵ – قصیدۀ تمام مرصع در مدح علاء دوله اتسز

ای منور بتو نجوم جلال

وی مقرر بتو رسوم کمال

بوستان نیست صدر تو ز نعیم

و آسمان نیست قدر تو ز جلال

خدمت تو معول دولت

حضرت تو مقبل اقبال

تیره پیش فضایل تو نجوم

خیره پیش شمایل تو شمال

در کرامت ترا نبوده نظیر

در شهامت ترا نبوده همال

شرک را از تو منهدم ارکان

ملک را از تو منتظم احوال

همچو اسکندری بیمن لقا

همچو پیغمبری بحسن خصال

بخشش تو برون شده ز بیان

کوشش تو فزون شده ز مقال

بزمگاه تو منبع لذات

رزمگاه تو مجمع اهوال

نه ملک را ز طاعت تو ملام

نه فلک را ز خدمت تو ملال

عالم ری بر دهات غبی

حاتم طی بر سخات عیال

ناصح دولت تو در اعزاز

کاشح ملت تو در اذلال

از مصایب رکاب تست پناه

وز نوایب جناب تست مآل

نزد علمت محیط یک قطره

نزد حلمت بسیط یک مثقال

سیرت تو خزانهٔ الطاف

نعمت تو نشانهٔ آمال

بس فقیرست باعطای تو بحر

بس حقیرست با سخای تو مال

هست کردار بی رضات گناه

هست گفتار بی ثنات محال

مدحت تست ارفع الطاعات

خدمت تست انفع الاعمال

ای ثنای تو سروران را ورد

وی لقای تو اختران را فال

هم سعادت ز تو ربوده بها

هم سیادت بتو فزوده جمال

در مفاخر مسلمی چو جواب

بر اکابر مقدمی چو سؤال

شد مزین بتو مقام و محل

شد مبین بتو حرام و حلال

جسته سرمایه از صفت تأیید

بسته پیرایه از کفت افضال

از ستم سیرت تراست فراق

با کرم خصلت تراست وصال

کامگارست عزم تو چو ریاح

استوارست حزم تو چو جبال

برضای تو دایرست افلاک

بثنای تو سایرست امثال

چون شهابی بتابش و بمضا

چون سحابی ببخشش و بنوال

روزگارت همی دهد تعظیم

کردگارت همی دهد اجلال

نیست از نسل آدمت اکفا

نیست از اهل عالمت امثال

از تو ایام را حلاوت عیش

وز تو اسلام را طراوت حال

بر درت کار کردگان اجلاف

ببرد سال خوردگان اطفال

عنف تو وقت تاب سعیر

لطف تو وقت مهر آب زلال

اهل دین را رابتست استظهار

اهل کین رابتست استیصال

بتو آراسته همه آفاق

بتو پیراسته همه اشغال

موکبت را کمینه فعل ظفر

مرکبت را کهینه نعل هلال

بهنرمند چون تو وقت سخن

نه عدو بند چون تو وقت قتال

دولت تو مسرت فضلا

صولت تو مضرت جهال

هر چه شایسته تر ترا اخلاق

هر چه بایسته تر ترا افعال

از بنان تو دفع هر افلاس

وز بیان تو رفع هر اشکال

تا نباشد صلاح همچو فساد

تا نباشد رشاد همچو ضلال

مدتت را مباد وهم فنا

عدتت را مباد سهم زوال

تا جهانست بادیا همه وقت

تا زمانست بادیا همه سال

کامران فی العلو و البسطه

شادمان فی الغدو و الاصال

قصر محروس تو مقر کرام

صدر مأنوس تو مفر رجال

...

قصاید (رشیدالدین وطواط) نظر دهید...

شمارهٔ ۱۵۱ – در مدح اتسز

خلاف یافت زمین و زمان ز دست فتن

بپادشاه زمین و بشهریار زمن

علاء دولت خوارزمشاه فتنه نشان

که شد نهفته در ایام او نشان فتن

ابوالمظفر ، اتسز که همت عالیش

بر آسمان کشد از روی مفخرت دامن

شده حمایت او فرق شرع را مغفر

شده سیاست او شخص ملک را جوشن

ز بهر مدحش و امرش چو خامه و چو دوات

سپهر بسته میان و جهان گشاده دهن

حریم او شده ارباب فضل را منزل

جناب او شده اصحاب شرع را مسکن

ز رأی او سپهر جلال را خورشید

ز جود اوست چراغ امید را روغن

کشیده سایهٔ انصاف او ببحر و ببر

رسیده مایهٔ انعام او بمرد و بزن

ندای حاسد او از ستار « لاتفرح »

سماع ناصح او از زمانه « لاتحزن »

رود سنانش در درعهای داودی

بدان مثال که در پرنیان رود سوزن

مظفرا ، ملکا ، خسروا ، ز بیدادی

ببست عدل تو دست ستارهٔ ریمن

ز بیم تیغ تو ، کز آهنست پیکر او

بسنگ در متواریست پیکر آهن

کسی که حرز ثنای تو بر زبان راند

نگرددش نکبات زمانه پیرامن

خجسته سیرت تو همچو صورت تو جمیل

ستوده مخبر تو همچو منظر تو حسن

ز هیبت تو شجاعان کارزار جبان

بمجلس تو فصیحان روزگار الکن

ولی صدر ترا دهر ساخته اسباب

عدوی ملک ترا چرخ سوخته خرمن

بکوه از پی جود ترا زر و گوهر

بباغ از پی جشن ترا گل و سوسن

نموده صدر منیع ترا جهان طاعت

نهاده امر رفیع ترا فلک گردن

خدایگانا ، دانی : که بحر طبع مرا

بوقت نظم کمین بنده ایست در عدن

بدان صفت که ترا داده اند ملک جهان

یقین بدان که : مرا داده اند ملک سخن

مراست نظمی چون آسمان و بل اعلی

مراست نثری چون بوستان و بل احسن

من آن کسم که زمانه ز جنبش افلاک

بمثل من نشود تا قیامت آبستن

منم که بیت قصیده مراست از هر علم

منم که صدر جریده مراست در هر فن

خدای داند کندر هوای مجلس تو

نصیب من چو حضورست و سر من چو علن

ز بهر خدمت تو فرد گشته ام ز تبار

ز بهر حضرت تو دور مانده ام ز وطن

خدایگانا ، من بنده را ز قهر عدو

همی بسوزد جان و همی بکاهد تن

سیاه گشت مرا خاطر چو بدر منیر

خمیده گشت مرا قامت چو سرو چمن

مرا تنیست شده مبتلا بدست بلا

مرا دلیست شده ممتحن بدست محن

اگر بیزدان بدخواه من مقر بودی

ز انتقام نرفتی براه اهریمن

کلاه کبر نهادست خصم من بر سر

کلاه دار جهانی ، کلاه او بفگن

نهال فتنه نشاندست از ره کینه

بدست مقدرت خود نهال او برکن

گل ثنا و دعا را بخار رنج و عنا

نکرده اند ملوک زمانه پاداشن

کنم بخاطر روشن ثنای حضرت تو

که تا بود ز بد ناکسان مرا مأمن

چو مرگ خواهد کایام من کند تاریک

مرا چه فایده آنگه ز خاطر روشن ؟

ز ناز دوست همی گشتمی ملول و کنون

چگونه صبر کنم با شماتت دشمن ؟

مرا مباد فراموش حق نعمت تو

اگر تراست فراموش حق خدمت من

همیشه تا که مبرت بود خلاف جفا

همیشه تا که مسرت بود نقیض حزن

بطبع صید تو بادا زمانهٔ سرکش

بطوع رام تو بادا ستارهٔ روشن

علو جاه تو افزون تر از علو سما

بقای خصم تو اندک تر از بقای سمن

تو جاودانه بمان در میان سور و سرور

که بی عنایت تو گشت سور ما شیون

...

قصاید (رشیدالدین وطواط) نظر دهید...

شمارهٔ ۱۶۷ – در مدح اتسز

رمضان آمد و آورد ز فردوس برین

صد هزاران مدد خیر بر شاه زمین

رمضان ناظم اسباب صیامست و قیام

ای همه شادی آن ماه که او هست همین !

دیده از هیبت او طایفهٔ شرک فتور

گشته از حشمت او قاعدهٔ شرع متین

اندرین ماه که از خلد جهان راست بشیر

وندرین بخت که بر خیر خرد راست معین

مرحبا آن که نهد افسر طاعت بر سر

حبذا آنکه کشد مرکب تقوا در زین

علم فسق نگون گشت در اطراف جهان

چون بر انگیخت مه روزه بهر گوشه کمین

چهره بنمود هلالش ز صف چرخ چنانک

در صف حرب کمانی بکف نصرة دین

زین کمان دیو لعین کرد هزیمت چنانک

از کمان شه آفاق بداندیش لعین

خسرو قلعه گشایی ، اتسز غازی ، که شدست

دل اعدا ز خیالات حسمامش غمگین

آن هدی را بهمه سعی دلش کرده ضمان

و آن جهان را بهمه خیر کفش گشته ضمین

شده در دیدهٔ تایید مساعیش بصر

شده در قالب اقبال معالیش نگین

سال ومه از فلکش بوده سعادت تعلیم

روز و شب از ملکش بوده کرامت تلقین

با فلک همت فرخندهٔ او کرده قران

با جهان دولت پایندهٔ او گشته قرین

ای تو چون در و ترا بیضهٔ اسلام صدف

وی تو چون شیر و ترا حوزهٔ اقبال عرین

خاک میدان تو ابنای وغا را بستر

خشت درگاه تو اصحاب شرف را بالین

بر ثنای تو گشادند زبان میر و وزیر

بر هوای تو ببستند میان خان و تگین

تا بتابد همی از طارم گردون خورشید

تا بروید همی از ساحت بستان نسرین

باد از ملک تو اکناف جهان را رونق

باد از عدل تو ابنای زمان را تزیین

بر زمین کس نبرد نام بزرگت بدعا

که نه در عرش کند روح امینش آمین

...

قصاید (رشیدالدین وطواط) نظر دهید...

شمارهٔ ۱۸۳ – در ستایش اتسز گوید

ای ملک بتو افتخار کرده

و اقبال ترا اختیار کرده

بر خط ، تو از تیغ بی قرارت

شاهان زمانه قرار کرده

باران حسام عجل فشانت

اطراف جهان بی غبار کرده

افلاک بچندین هزار دیده

ز ایام ترا انتظار کرده

در دام تو گیتی اسیر گشته

بر حکم تو گردون مدار کرده

از خلق ترا اتفاق دولت

بر خطهٔ حق شهریار کرده

تو حیدر رزمی و خنجر تو

در دین عمل ذوالفقار کرده

تاثیر گل بوستان دولت

در دید بدخواه خار کرده

انعام یمین تو سایلان را

هنگام عطا با یسار کرده

آسیب سر تیر تو بهیجا

مر تیر را فلک فگار کرده

اخلاق ترا خالق آفرینش

از عنصر حلم و وقار کرده

ای قاعدهٔ ملت پیمبر

چون دولت خویش استوار کرده

رانده بنشاط شکار و آنگه

شیران وغا را شکار کرده

از بهر نظام قواعد دین

با دشمن دین کارزار کرده

وندر فزع کارزار ، تیغت

بر مبتدان کارزار کرده

از تیغ زمین را لباس داده

وز گرد هوا را شعار کرده

شمشیر چو نیلوفر تو صحرا

از خون عدو لاله زار کرده

وز حربهٔ همچون زبان مارت

بر خصم جهان کام مار کرده

ترکان حصاریت صحن عالم

بر دشمن دین چون حصار کرده

چون باد عدو را ب خنجر

در آتش کین خاکسار کرده

از شربت تیغ تو سرکشان را

بی لذت مستی خمار کرده

آثار نهان ماندهٔ شریعت

در بقعهٔ کفر آشکار کرده

بر فرق تو کف خضیب گردون

لؤلوی سعادت نثار کرده

در ساعد جاه تو دست دولت

از زیور نصرة سوار کرده

ای عز تو ترا گردنان عالم

صدر ورق اعتبار کرده

ای فخر ملوکان ، بطالع تو

اجرام فلک افتخار کرده

ای رد و قبول تو عالمی را

با محنت و اقبال یار کرده

بی عدل تو این بی شمار انجم

با من ستو بی شمار کرده

بی دولت صدر تو گشت گردون

یک محنت من صد هزار کرده

این شخص مرا همچو زیر ، گیتی

در حادثه زار و نزار کرده

وین عرض عزیز مرا زمانه

زیر پی احداث خوار کرده

این چرخ کبود از سپید کاری

روزم بسیاهی چو قار کرده

وز خون جگر بسته قطره قطره

انده دلم را چو نار کرده

از تف و نم و ناله پیکر من

اندیشه چو ابر بهار کرده

مسکین دل من یاد حضرت تو

در مسکن غم غمگسار کرده

وین دیده خیال نثار صدرت

بی حد گهر شاهوار کرده

امروز دگر باره حشمت تو

بر کام دلم کامگار کرده

بر رغم زمانه مرا جلالت

مرا مرکب رامش سوار کرده

اقبال قبول تو منزل من

اندر کنف زینهار کرده

این طبع و دهان گهر فشانم

بر مدحت تو اختصار کرده

تا هست بشبها جمال گردون

چون چهرهٔ خوبان نگار کرده

بادا همه عمر تو سور و عالم

بدخواه ترا سوکوار کرده

در عرصهٔ آفاق ظالمان را

انصاف تو بی اقتدار کرده

...

قصاید (رشیدالدین وطواط) نظر دهید...

شمارهٔ ۱۹۹ – نیز در ستایش اتسز

ای همایون در تو کعبهٔ بهروزی

رایت عالی تو آیت پیروزی

گشت بهروز هر آن کس که بتو پیوست

خدمتت نیست مگر مایهٔ بهروزی

روزی خلق زمین نیست مگر از تو

آسمان ، ملکا ، کز تو بود روزی

پشت ملکی و همی ملک بیفزاری

روی شرعی و همی شرع بیفروزی

کار ناصح بکف راد همی سازی

جان حاسد بتف تیغ همی سوزی

تیغ چو گه حمله بکف گیری

مرگ را غارت ارواح بیآموزی

تو بنیزه همه جز سینه نمی دری

تو بپیکان همه جز دیده نمی دوزی

بیکی تیر ، که در حرب بیندازی

بی عدد کینه ز بدخواه بیندوزی

مال ایام باحرار همی بخشی

وام احرار ز ایام همی توزی

بندهٔ دست تو و چاکر جودتست

ابر نوروزی و باران شبانروزی

عید و نوروز اگر نیست ، تو باقی مان

که جهان را بکرم عیدی و نوروزی

...

قصاید (رشیدالدین وطواط) نظر دهید...

شمارهٔ ۱۳۶ – هم در مدح علاء دوله اتسز گوید

خدایگانا، بتو گرفت جمال

شکفته شد بخصال تو روضه ‌های جلال

کمال یافت بمردانگیت دین هدی

که دور باد ز مردانگیت عین کمال

ز عهد آدم تا عهد تو فلک نشاند

امیدوارتر از تو بباغ ملک نهال

حسد برد ز علو مآثر تو اثیر

خجل شود بنسیم شمایل تو شمال

عمل که نیست در و طاعت تو، هست گناه

سخن که نیست در مدحت تو، هست محال

بامر تست مفوض همه صلاح و فساد

بحکم تست مقرر همه حرام و حلال

فراخته است برای تو رایت تأیید

فرورفته است به نام تو نامه اقبال

عقود ملک نیابد مگر برای تو نظم

سعود چرخ نگیرد مگر بروی تو فال

شکسته دل شده همه مال از تو ، هم دشمن

که گاه دشمن مالی و گاه دشمن مال

ز بس که خواسته ناخواسته بخلق دهی

نوشته شد ز بسیط جهان بساط سؤال

عطای کف تو آنکه خداست در گیتی

که گشته‌اند مرورا همه زمانه عیال

رجال فضل سوی صدر تو کنند رحیل

که هم محل رجالست و هم محط رحال

همه خزائن اموال جمع شده بر تو

ز بس که تفرقه کردی خزائن اموال

عدو چو سوی دیار ولیت قصد کند

اجل دو اسبه رود پیش او باستقلال

همه حقیقت یمنی و مایهٔ ایمان

همه خلاصهٔ فضلی و صورت افضال

یپرده لشکر جرار تو بروز وغا

همه بلاد اعادی بدست استیصال

چو ساقیان اجل باسماع نعرهٔ کوس

کنند گردان اقداح مرگ مالامال

هوا بجنبد از آثار زینت اعلام

زمین بلرزد ز آشوب حملهٔ ابطال

بباد بر دهد افلاک خرمن لذات

بخاک بر زند ایام دفتر آمال

ز عکس ابیض و ازرق هوا نجوم نجوم

ز نعل اشهب وادهم زمین هلال هلال

سیاه گشته ز حیرت خواطر اشباح

سفید گرچه ز هیبت مفارق اطفال

در آن زمان شود از بیم رمح چون مارت

حیات بر تن شیران کارزار وبال

چو لاله گردد از زخم خنجر تو قفار

چو سرمه گردد از سم مرکب توجبال

چو بشنود غو کوس تو بر زند گردون

بطبل رحت ارواح دشمنانت دوال

گزیده تر بنژاد و ستوده تر بتبار

زبور بیژن گیو وز رخش رستم زال

گه مسیر مرو را شهاب گشته عدیل

گه نبرد مرو را سپهر گشته همال

باستوا چو الف دست و پای او ، لکین

ز نعل او همه عالم گرفته صورت دال

هلال رشک برد از نعال او دایم

بدان صفت که نجومش ز میخ های نعال

زهی بجاه تو ایام را سعادت عمر

خهی بملک تو اسلام را طراوت حال

تویی که نیست جهان را ز خدمت تو ملام

تویی که نیست فلک را ز طاعت تو ملال

ستاره تابع پیمان تو شده شب و روز

زمانه طایع فرمان تو شده مه و سال

جناب تست ز احداث آسمان مرجع

سرای تست ز آفات روزگار مآل

بروز معرکه تنین و شیر گردون را

شکسته سهم تو دندان و باس تو چنگال

ز بانگ سایل یابد مسامع تو نشاط

چنان که سمع نبی لذت از اذان بلال

کفایت تو کند مشکلات گیتی هل

چنانکه قوت فکر مهندسان اشکال

همیشه تا نبود همچو شمس تابان نجم

همیشه تا نبود همچو سرو یازان نال

ز آسمان بزرگی بسان شمس بتاب

بوستان معالی بسان سرو ببال

بقای عمر تو فارغ شده ز سهم فنا

کمال ملک تو ایمن شده بیم زوال

فلک متابع تو بالعشی و الابکار

جهان مسخر تو بالغدو والآصال

قصیده های من اندر ثنای حضرت تو

همه چو سحر حلال و همه چو آب زلال

...

قصاید (رشیدالدین وطواط) نظر دهید...

شمارهٔ ۱۵۲ – نیز در مدح اتسز

هوا تیره است، آن بهتر که گیری بادهٔ روشن

ز دست لعبت مهروی مشکین موی سیمین تن

شده انواع نزهت را لب نوشین او موضع

شده اسباب عشرت را رخ رنگین او معدن

رخش چون ارغوان، لکن برو پیدا شده سنبل

برش چون پرنیان ، لیکن در آن پیدا شده آهن

بشرط سنت بهمن بباید ساختن جشنی

ز رخسار چنین معشوق ، خاصه در مه بهمن

کنون کز هر بساطی گشت خالی ساحت بستان

کنون کز هر نشاطی ماند فارغ موضع گلشن

بسان گرد کافورست ابری بوده چون لؤلؤ

نشان تیغ فولادست آبی بوده چون جوشن

یکی پیراهن از شاره فلک پوشیده در گیتی

که بروی نه گریبانست و نه تیریز و نی دامن

حیات از قالب گیتی زمستان بستدست ،آری

چنین پوشند اندر قالب اموات پیراهن

همان بهتر که نوشی اندرین مدت می صافی

همان بهتر که پوشی اندرین موسم خزاد کن

می صافی بسی نوشد، خزاد کن بسی پوشد

کسی کو را بود درگاه تاج خسروان مسکن

علاء دولت عالی، ضیاء ملت باقی

ظهیر معشر اسلام و ظل ایزد ذوالمن

خداوندی ، که بگریزد معایب از صفات او

بدان گونه که از اوصاف یزدان خیل اهریمن

گشاده اختر تابان بامر ونهی او دیده

نهاده گنبد گردان بحل و عقد او گردون

ولی حضرت او را ستاره ساخته عدت

عدوی دولت او را زمانه سوخته خرمن

ملک با مهر او آمیخته چون شیر با باده

فلک از کین او بگریخته چون آب از روغن

زهی خواهندگان را مجلس معمور تو مقصود

زهی ترسندگان را حضرت میمون تو مأمن

اگر بیژن شود خصم تو در مردی گه هیجا

کند بروی نهیب تو جهان همچون چه بیژن

شده بینا بدیدار تو چشم اکمه نرگس

شده گویا مدح تو زبان اخرس سوسن

ترا بر خسروان ترجیح ، همچون نیک را بربد

ترا بر صفدران تفضیل همچون مرد را بر زن

جهان هر ساعتی با حاسدت گفته که:«لاتفرح»

فلک هر لحظه ای با ناصحت خوانده که «لاتحزن»

ندای دولت از صدرت شنیده خلق چون موسی

ندای لطف یزدانی ز سطح وادی ایمن

خداوندا، جهانگیرا، رهی را در پناه تو

نیارد گشت احداث جهان هرگز بپیراهن

جهانیدی مرا از دام نحس اختر وارون

رهانیدی مرا از بند جور گنبد ریمن

باقبال تو مشهوری شدم امروز در هر صنف

بتعلیم تو استادی شدم امروز در هر فن

بلیغان جهان وقت بلاغت پیش من عاجز

فصیحان جهان گاه فصاحت پیش من الکن

بخوشی نثر من همچون لب معشوق، بل اجلی

بخوبی نظم من همچون رخ معشوق ، بل احسن

ز رشک و حسرت جودت مرا شد امتی حاسد

ز رنج و غیرت و بزمت مرا شد عالمی دشمن

ز راهم برگرفتستی ، بجاهم در نشان دستی

بچاهی ، تو ازین رتبت ، بگفت کس مرا مفگن

همیشه تا ز ایامست هم اقبال و هم محنت

همیشه تا زاقبالست هم شادی و هم شیون

باطراف همه اسلام ظل جاه در پوشان

باکناف همه آفاق تخم عدل بپراگن

زبان تو بکشف سرگردونی شده ناطق

روان تو بنور عدل یزدانی شده روشن

مباد صدر تو بی من ، که نارد تا گه محشر

نه ممدوحی جهان چون تو ، نه مداحی فلک چون من

...

قصاید (رشیدالدین وطواط) نظر دهید...

شمارهٔ ۱۶۸ – در مدح اتسز خوارزمشاه

قاهر اصحاب بدعت ، ناصر اعلام دین

صدر دولت را مغیت و اهل ملت را معین

خسرو و غازی ، علاء دولت ،آن شاهی که هست

بر سریر مملکت صاحب قران راستین

آن خداوندی ، که در هیجا جهاندرخش کین

یسر دارد بر یسار و یمن دارد بر یمین

کرده جودش روزی اولاد آدم راضمان

گشته رایش رونق احوال عالم را ضمین

هم بسعی دولتش ارباب حاجت را یسار

هم بحق نعمتش اصحاب دولت را یمین

بر طریق دولت او مدخل دارالسلام

در فضای همت او منزل روح الامین

از همه آفات گردون ذات او دیده امان

بر همه اسرار گیتی رأی او بوده امین

کرده بر اطراف گردون رفعت قدرش مکان

گشته از اکناف عالم بسطت جاهش مکین

شهریارا ، چون تو گیری رمح در هیجا بکف

پیر گردد در رحم از بیم رمح تو جنین

آسمان زیر نگین تست ، نی نی این خطاست

خود چه باشد آسمان تا باشدت زیر نگین؟

هست از لفظ بدیع و طلعت میمون تو

زندگی در شخص دانش ، روشنی در راه دین

بازوی با اقتدار و کف با احسان تو

از شجاعت شد مرکب و ز مروت شد عجین

یا دم این عیسی مریم تو داری در نفس

یا کف موسی عمران را تو داری در جبین

حاتم طایی تویی، چون جود ورزی روز مهر

رستم سکزی تویی ، چون حرب سازی روز کین

نی، غلط کردم، که باشد سایل جود تو آن

نی، خطا گفتم ، که باشد سخره حرب تو این

زود دینی آمده در تحت امر و نهی تو

از لب دریای مکران، تا لب دریای چین

سجده برده بر در بالای تو میر و وزیر

بوسه داده بر کف میمون تو خان و تگین

هم در ایام صبی آن کردی از مردی ، کزان

اندر اقبالت گمان بدسگالان شد یقین

وز صمیم ازض منقشلاق حصنی بستدی

همچو جاه خود رفیع و همچو رای خود متین

تاختی چون باد مرکب بر چنان کوه بلند

یافتی در حال نصرة بر چنان حصن حصین

ای بسا قالب! که تو بخون اندر غریق

وی بسا پیکر! که تو کردی بخاک اندر دفین

آن فتوحی کامد از اعلام تو اندر وجود

عاجزست از شرحش اقلام کرام الکاتبین

نعرهٔ فتح تو خیزد از ملک در زیر عرش

چون خرامد مرکب میمون تو در زیر زین

شاد باش، ای کرده اعلام تو نصرة قران

دیر زی، ای گشته با اقدام تو دولت قرین

ظلم از طبعت بپرهیزد چو ظل از آفتاب

عدل با عقلت بسازد چو لبن با انگبین

حسن احوال تو آرد نیک خواهان را طرب

حشمت سهم تو دارد بدسگالان را حزین

امر رب العالمین را پیش رفتی، لاجرم

کسب کردی محمدت را ،حمد رب العالمین

هم ز راه عرف و عادت، هم ز روی دین و شرع

این‌چنین باید که ‌کردی، آفرین باد، آفرین !

رونقی نارد بروز حرب خنجر در نیام

قیمتی نارد بنزد خلق گوهر در زمین

تا که باشد چهرهٔ جانان برنگ ارغوان

تا که باشد عارض دلبر بسان یاسمین

باد سال و مه ترا دولت غلام آستان

بادا روز و شب ترا نصرة تر از آستین

هرچه عصمت باشد، از تأیید یزدانی بیاب

هر چه حشمت باشد، از اقبال ربانی ببین

گاه صهبای مراد از جام فیروزی بچش

گاه ریحان نشاط از از باغ بهروزی بچین

با بقای جاودان درین قصر چو خلد

باده‌های سلسبیل از لعبت چون حور عین

بر بط و چنگ خوش از خنیاگران بزم تو

برده آب بار بد، بنشانده باد رامتین

کی‌ تواند جز من اندر وصف اخلاق تو گفت؟

این چنین شعر متین و این چنین سحر مبین

...

قصاید (رشیدالدین وطواط) نظر دهید...

شمارهٔ ۱۸۴ – در مدح ملک اتسز

ای هوای تو مرا بی سر و سامان کرده

روضهٔ عیش مرا کلبهٔ احزان کرده

من ترا چون دل و جان کرده گرامی و مرا

غم و اندیشه تو بی دل و بی جان کرده

زلف تو هست پریشان و مرا اندوه تو

همه احوال چو زلف تو پریشان کرده

همچو حوری بلقا و رخ رخشندهٔ تو

عالم آراسته چون روضهٔ رضوان کرده

باغ دیدار تو بی منت ایام بهار

همه اطراف جهان پر گل و ریحان کرده

لعل لؤلؤ بیکی لحظه هزاران سجده

لب و دندان ترا از بن دندان کرده

ای شده زلف تو چوگان و ز نخدان تو گوی

خلق را واله آن زلف و ز نخدان کرده

گشته دیدار تو میدان نکویی خدای

گوی و چوگان ترا زینت میدان کرده

یک جهان را همه سرگشته و بالا چفته

گوی و چو کان تو چون گوی چو چوگان کرده

سینها را رخ تابان تو مالش داده

دیده ها را لب خندان تو گریان کرده

جور با طرهٔ طرار تو بیعت جسته

خشم با غمزهٔ غماز تو پیمان کرده

عالمی مرد و زن از جور تو و فتنهٔ تو

مستقر بارگه خسرو ایران کرده

شاه غازی ، ملک اتسز ، که سر خنجر اوست

همه دشوار جهان سربسر آسان کرده

ایزد آثار حمید و سیر خویش را

زیور دولت و آرایش ایمان کرده

کف کافیش مدد از دل دریا برده

قدر عالیش مقر بر سر کیوان کرده

ای دل دست تی بی عشوه چو خورشید و چو ابر

بر همه روی زمین بخشش و احسان کرده

تیغ جون آتش و آب تو دل و دیدهٔ خصم

معدن صاعقه و موضع طوفان کرده

شرع را حشمت تو کسوت و نصرت داده

شرک را حشمت تو عرصهٔ خدلان کرده

کافرانی که ازیشان بجهان بود فساد

همه را ضربت تیغ تو مسلمان کرده

ای تو از نیزهٔ خطی و حسام هندی

وقت دعوی ظفر حجت و برهان کرده

در مهالک همه رفتار سکندر جسته

در ممالک همه رفتار سلیمان کرده

تو در ایوان معالی و فلک بر تو

پشت شاهان جهان چقته چو ایوان کرده

جود پایندهٔ تو خانهٔ احباب ترا

همچو فردوس پر از نعمت الوان کرده

سپه سهم تو و تعبیهٔ کینهٔ تو

عمل معجزهٔ موسی عمران کرده

هیبت تیر خدنگ تو که پیک اجلست

مژده در دیدهٔ بد خواه چو پیکان کرده

ضربت تیغ چو نیلوفرت از خون عدو

عرصهٔ معرکه را لالهٔ نعمان کرده

فتح را عزم درفشان تو پیدا کرده

بخل را کف زر افشان تو پنهان کرده

مهر و مه بندهٔ آن عزم درفشان گشته

بحر کان خدمت آن کف زرافشان کرده

ای کف راد تو بر جمع افاضل شب و روز

بخشش وافر و انعام فراوان کرده

تو نموده بدو کف آیت احسان رسول

بنده در خدمت تو صنعت حسان کرده

طبع خود را ز تو سرمایهٔ دانش داده

شعر خود را ز تو پیرایهٔ دیوان کرده

آمده بنده ز اقطار خراسان بر تو

خویشتن را ز تو باحشمت و امکان کرده

نام خود را بثنا و بدعای در تو

مشتهر در همه اقطار خراسان کرده

تا عروسان چمن وقت بهاران باشند

گردن و گوش پر از لؤلؤ و مرجان کرده

باد درگاه تو پاینده و اقبال فلک

صحن درگاه ترا قبلهٔ اعیان کرده

قصر اقبال تو بادا وسم بارهٔ تو

مولد و منشأ اعدای تو ویران کرده

...

قصاید (رشیدالدین وطواط) نظر دهید...

شمارهٔ ۲۰۰ – در مدح شمس الدین محمد بن علی

مراست عشقی افتاده با تو ، لم یزلی

غزل تو گویم ، که لایق غزلی

ز حکم لم یزلی عشق تو رسید بمن

چگونه دفع توان کرد حکم لم یزلی ؟

منم که در همه عالم بعاشقی مثلم

تویی که در همه گیتی بدلبری مثلی

بچهره چون قمری ، بلکه حسرت قمری

ببوسه چون عسلی ، بلکه بهتر از عسلی

اگر شکوفه نماند برخ ازو عوضی

و گر بنفشه نپاید بزلف ازو بدلی

گهی بطرهٔ طرار صبر من ببری

گهی بغمزهٔ غماز جان من بخلی

بتو بنازد خوبی ، چنانکه مجد و علو

بشمس دین پیمبر محمدبن علی

اجل نظام معالی ، جمال ملت و دین

که اوست خسرو آفاق را صفی و ولی

کریم طبع بزرگی ، که فرع خدمت اوست

کرامت ابدی و سعادت ازلی

بنای دین هدی را دلش عماد و اساس

قضای دین کرم را کفش وفی و ملی

بزرگوارا ، دریا دلا ، بعلم و بحکم

ستودهٔ اممی و گزیدهٔ مللی

شعار شرع ز تو گشت ظاهر و در دهر

ز هیبت تو نه زنار ماند و نه عسلی

ز روی فضل و کرامت خزانهٔ حکمی

بوقت جود و سخاوت نشانهٔ املی

چو نکته گویی در بزم ناشر درری

چو خامه گیری در دست ناشر حللی

نه آفتابی و مر اعتدال عالم را

چو آفتاب فروزان بنقطهٔ حملی

ضمیر پاک تو داند چگونه می یابد

همه علوم جهان سربسر خفی و جلی

بقای مدت تو باد در حریم دول

که تو بدولت شایسته زینت دولی

...

قصاید (رشیدالدین وطواط) نظر دهید...