قصاید (رشیدالدین وطواط)

شمارهٔ ۱۳۸ – در مدح علاء الدوله اتسز

ای روی تو چو خلد و لب تو چو سلسبیل

بر خلد و سلسبیل تو جان و دلم سبیل

در طاعت هوای تو آمد دلم ، از آنک

از طاعتست یافتن خلد و سلسبیل

ناهید پیش طلعت تو کسی دهد فروغ؟

خورشید پیش صورت تو کی بود جمیل

بغداد حسن و مصر جمالی و چشم من

هم دجله را قرین شد و هم نیل را عدیل

با چشم من بساز، که خوبی و خرمی

بغداد را ز دجله بود مصر را ز نیل

از بار رنج بی تو ، تن من شده چو نال

وز زخم دست بی تو ، بر من شده چو نیل

عشق رخ تو شخص عزیزم ذلیل کرد

عشقست آنکه شخص عزیزان کند زلیل

آخر بلطف تقویت شاه روزگار

یابد شفا زانده تو این تن علیل

خورشید خسروان ، ملک اتسز ، که ذات او

در علم چون علی شد و در عقل چون عقیل

قدر فلک بجنب معالی او حقیر

مال جهان بپیش ایادی او قلیل

نه همچو رأی او بضیا اختر مضیئی

نه همچو عزم او بمضا خنجر صقیل

رستم بوقت کوشش با سهم او جبان

حاتم بوقت بخشش با جود او بخیل

حساد او ببند نوایب شده اسیر

و اعدای او بتیغ حوادث شده قتیل

در صحن بپیشه زهرهٔ شیران شود تباه

چون رخش او بعرصهٔ میدان زند صهیل

ای طبع تو بکشف دقایق شده ضمین

وی کف تو برزق خلایق شده کفیل

اسلام در همایت تو یافته پناه

اقبال بر ستانهٔ تو ساخته مقیل

در گرد ملک حزم تو حصنی شده حصین

بر فرق خلق عدل تو ظلی شده ظلیل

با نیزهٔ طویلی و در معرکه کنی

عمر عدو قصیر بدان نیزهٔ طویل

تیغن براه ملک دلیلست خصم را

وندر چنان رهی نبود جز چنین دلیل

و حیست هر چه رأی تو بیند ، و لیک نیست

اندر میانه واسطهٔ شخص جبریل

شاها ، بدار حرب کشیدی سپاه حق

راندی در آب و آتش چون موسی و خلیل

جیشی ، همه بشدت و نیرو چو شرزه شیر

خیلی همه بسینه و بازو چو ژنده پیل

آنجا یکی حصار با یکی میل ساختی

کاسلام را فزود شرف زان حصار و میل

آن قلعه بیخ کفر ز آفاق کرد قلع

و آن میل درد و چشم ضلالت کشید میل

گشت از حظور موکب تو در مهی تمام

کاری که بود نزد همه خلق مستحیل

پاداش تو ز خلق وز خالق بدین عمل

ذکریست بس جمیل و ثوابیست بس جزیل

توفیق نعمتست جلیل از خدا و نیست

یک شخص جز تو در خور این نعمت جلیل

تا در مجسمات بود جرم استوان

تا در مسطحات بود شکل مستطیل

بادا ولی صدر تو در راحت و نشاط

بادا عدوی ملک تو در ناله و عویل

تأیید کرده بر در احباب تو نزول

و اقبال کرده از بر اعدای تو رحیل

...

قصاید (رشیدالدین وطواط) نظر دهید...

شمارهٔ ۱۵۴ – هم در مدح اتسز گوید

ایا چرخ از حملهٔ تو جهان

غلام جناب رفیعت جهان

شده فتح را تیغ تو سازگار

شده عدل را ملک تو قهرمان

سپاه ترا گشته عصمت پناه

حسام ترا گشته نصرة فسان

کمین پایهٔ قدر تو مهر و ماه

کهین پایهٔ جود تو بحر و کان

ترا عالم محمدت زیر دست

ترا بارهٔ مفخرت زیر ران

نه ایام را از تو کاری نهفت

نه افلاک را از تو رازی نهان

جلال تو با چرخ گشته قرین

لوای تو با نصر کرده قران

براه امل جود تو بدرقه

ز سر ظفر تیغ تو ترجمان

شده بندهٔ صدر تو مرد و زن

سده سخرهٔ حکم تو انس و جان

چو بر بندی از بهر کوشش کمر

چو بگشایی از بهر بخشش بنان

زمین جمله رنگین کنی چون بهار

جهان جمله زرین کنی چون خزان

تویی آسمان و زبیم تو خصم

نداند زمین را همی زآسمان

ترا از حوادث زیان نیست هیچ

حوادث را فلک ندارد زیان

بنالد عدو چون کمان از فزع

چو تیر تو گردد قرین کمان

بشمشیر فتنه نشانت نماند

زفتنه در اطراف عالم نشان

وحوش و طیوری ، که در دشتهاست

شده جمله تیغ ترا میهمان

تو مهر سپهری وزین کرده ای

بروز و بروزی خلقان ضمان

چو گردد گران صفدران را رکاب

چو گردد سبک سر کشان را عنان

بتفسد زمین از فروغ ضراب

بجوشد جهان از نهیب طعان

چو صرصر برد حمله رخش و سمند

چو آتش زند شعله تیغ و سنان

زمین را ز خون سپه پیرهن

هوا را ز گرد سیه طیلسان

گوان پایها در نهاده بمرگ

یلان دستها برگرفته زجان

ز تیغ چو نیلوفر اطراف دشت

شود لعل مانندهٔ ارغوان

در آن لحظه باشی میان دو صف

چو پیل دمان و چو شیر ژیان

نه ایام یابد ز رمحت نجات

نه افلاک یابد ز تیغت امان

ز گرزت همه صفدران در خروش

ز تیرت همه سرکشان در فغان

بسا جان که از بدسگالان ملک

ستانی از آن خنجر جان ستان

خدنگ تو چون شد روان در مصاف

چو خاک زمین خوار گردد روان

تو شاه زمینی و ملک زمین

بخواهی گرفتن زمان تا زمان

بگیتی شود ملک تو مشتهر

بعالم شود جود تو داستان

بتیغ سرافشان بر آری دمار

هم از قصر قصیر ، هم از خان خان

هموای تو جویند خردو بزرگ

ثنای تو گویند پیرو جوان

همه پیشوایان دنیا و دین

بخدمت ببندند پیشت میان

زهی ! مشتری طلعتت را رهی

زهی ! آسمان همتت را مکان

تویی بر همه صفدران کامگار

تویی بر همه خسروان کامران

شد ز آتش تیغ چون آب تو

دل دشمنان پر شرار و دخان

چرا چشم عیش عدو تیره گشت؟

گرش گر ز تو سرمه کرد استخوان

ز باران لطف تو در ماه دی

بروید ز خارا همی ضیمران

جهان داشت آیین و سان ستم

ز خوف دگر کرده آیین و سان

شها ، حال بنده دانسته ای

که هستم بمدحت گشاده زبان

بمهر تو پرداخته جان و دل

ز بهر تو بگذاشته خانمان

بغیبت ترا بوده ام شکر گوی

بحضرت ترا بوده ام مدح خوان

تو دانی که : امروز از اهل فضل

منم بر سپاه سخن پهلوان

ز نثرم بخجلت نجوم سپهر

ز نظم بحیرت عقود جمان

نه چون صوت من نفمهٔ عندلیت

نه چون طبع من ساحت بوستان

بنظم سخن دو زبانم ولیک

بنقل سخن نیستم دو زبان

نبینی در افعال من هیچ بد

اگر سیرت من کنی امتحان

منم بندهٔ مخلص تو بطبع

مرا بندهٔ مخلص خویش خوان

مشو بدگمان در چو من بنده ای

بتمویه این و بتزویر آن

بیک قصد صاحب غرض مدتی

فتادم بکنجی درون ناتوان

نه روح مرا راحت لهو و عیش

نه شخص مرا لذت آب و نان

ز مویه شدم همچو مویی نحیف

ز ناله شدم همچو نالی نوان

بحق معالی ، که بودی دریغ

اگر در عنا مردمی رایگان

چه کردم ؟ چه آمد ز من در وجود؟

که گشتم بدین سان اسیر هوان

نه با لذت و راحتم اتصال

نه با نعمت و حرمتم اقتران

در آنروزگاری که حاصل نبود

مرا عشر این نظم و نثر و بیان

باین طول مدت درین بارگاه

باین حق خدمت درین آستان

رسیدم هر ساله شش هفت بار

زصدر تو تشریفهای گران

گهی جامهایی چو باغ بهار

گهی بارهایی چو باد بزان

گهی بدرهایی پر از زر سرخ

گهی بردگانی چو حور جنان

چو شد بیکران خدمت و فضل من

چرا کم شد آن بخشش بیکران؟

همی تا نباشد عیان چون خبر

همی تا نباشد یقین چون گمان

ترا باد مجد و معالی مدام

ترا باد ملک بقا جاودان

ولی ترا روی چون لاله سرخ

عدوی ترا چهره چون زعفران

بماناد تا دامن رستخیز

همی پادشاهی در این خاندان

همایونت عید و ز خوف و وعید

عدو مانده غمگین و تو شادمان

...

قصاید (رشیدالدین وطواط) نظر دهید...

شمارهٔ ۱۷۰ – در مدح ملک اتسز

مقتدای همه زمان و زمین

شاه غازی، علاء دولت و دین

پادشاه بوالمظفر اتسز، آنک

هست در حکم او زمان و زمین

آنکه اجرام هفت گردون را

خدمت اوست پیشه و آیین

آنکه شاهان هفت کشور را

حضرت او بستر و بالین

همتش را ستاره زیر عنان

حشمتش را زمانه زیر نگین

ای ز آثار عدل شامل تو

جای عصفور دیدهٔ شاهین

فتنه از هیبت تو گشته نزار

جود از نعمت تو گشته سمین

در خوی از غیرت تو ابر بهار

در تب از هیبت تو شیر عرین

جاه تو با ستاره کرده قران

ملک تو با زمانه گشته قرین

گفتهای تو در مجالس بزم

مدد روح را چو ماه معین

کردهای تو در مواقف رزم

صدف فتح راست در ثمین

بهمه رزق ها کف تو کفیل

بهمه خیرها دل تو ضمین

صفدران را ز خدمت تو یسار

خسروان را بنعمت تو یمین

از قبول تو مستقر کرده

نیکخواه تو در مقام امین

وز نهیب توی قرار شده

بدسگال تو در قرار مکین

هست رایات دولت تو بلند

هست آیات حشمت تو مبین

بندهٔ امر تو صغار و کبار

سخرهٔ حکم تو شهور و سنین

خیل احداث روزگار چو باد

بر صف دشمنت گشاده کمین

نور اجرام آسمان بر خاک

از پی خدمتت نهاده جبین

جور از هیبت تو گشته نزار

جود از نعمت تو گشته سمین

حضرتت بارگاه میر و وزیر

درگهت پیشگاه خان و تگین

گشته بر شخص حاسدت پیدا

وحشت ذل و ظلمت نفرین

شده در شأن ناصحت منزل

آیت مجد و سورهٔ تمکین

عفو تو همچو چشمهٔ حیوان

خشم تو همچو آذر برزین

ای بسا رزمگاه کز هولت

در رحم پیر گشت فرق جنین

نیزه در دست سرکشان کرده

بردن روح مرگ را تلقین

نیشش از عقد چون دم کژدم

نوکش از زهر چون سر تنین

گرم گشته بعرصه گاه فنا

روز بازار خنجر و زوبین

شخص گردان ببند عجز اسیر

جان مردان بدست مرگ رهین

تو در آن چون خلیل و آتش رزم

گشته بر تو چو سوسن و نسرین

و آن غلامان تو، که رایت حق

برکشیدند تا بعلیین

پشت کفر از هراسشان پر خم

روی شرک از نهیبشان پر چین

حافظ عیش مؤمنان گهر مهر

مهلک جیش مشرکان گه کین

همه دیده بهر همچو عنب

همه دل در مصاف همچو تین

سپهت هر کجا که رو آرد

یمن و یسرست بر یسار و یمین

بقعهایی گرفته ، سخت مخوف

حصنهایی گشاده ، سخت حصین

تو بتعلیمهای بخت بلند

تو بتدبیرهای رأی رزین

زود بینی بکام خویش شده

خطهٔ چین و بقعهٔ ماچین

صله داده خزاین فغور

برده کرده نتایج تکسین

خسروا ، رفتی و سیاست تو

کرد ابنای شرک را غمگین

آمدی باز ، فر موکب تو

داد احوال شرع را تزیین

از قدوم تو خطهٔ خوارزم

گشته آراسته چو خلد رین

ای حریم تو مأمن مؤمن

وی جناب تو مسکن مسکین

چنگ در خدمت زدیم که هست

خلق را خدمت تو حبل متین

شد مکرم ز خاک درگه تو

هر که موجود شد بماء معین

از تو شد حال زشت من نکو

وز تو شد عیش تلخ من شیرین

گاه یابم ز کف تو احسان

گاه بینم ز لطف تو تحسین

کی بود، کی ؟ عروس طبع مرا

بهتر از مکرمات تو کابین

تا بعشق و بحسن مشهورند

نام فرهاد و قصهٔ شیرین

باد در خون عدوی تو غرقه

باد در خاک دشمن تو دفین

دشمنت را بعاجل و آجل

جای در سجن باد و در سجین

گه می ناز و شادمانی نوش

گه گل عز و کامرانی چین

در زمانه بنصرت ایزد

این چنین صد هزار فتح ببین

...

قصاید (رشیدالدین وطواط) نظر دهید...

شمارهٔ ۱۸۶ – نیز در مدح ملک اتسز

ای صیت دولت تو بعلم علم شده

بدخواه دولت تو ندیدم ندم شده

تو شاه شرق و غربی وز آثار عدل تو

اطراف شرق و غرب چو صحن حرم شده

طبع مبارک تو و دست جواد تو

دریای علم گشته و کان کرم شده

آیات بخشش تو و آثار کوششت

اندر جهان نشان وجود و عدم شده

لفظ تو در طویلهٔ دانش گهر شده

نام تو در صحیفهٔ مردی رقم شده

از روی ارتفاع محل و جلال قدر

اکلیل آسمانت بزیر قدم شده

فرخنده بارگاه رفیع ترا بقدر

دهر از عبید گشته و چرخ از خدم شده

جاه تو دافع صدمات و بلا شده

عقل تو کاشف ظلمات ستم شده

اندر فضای دشت بایام عدل تو

گرگ غنم ربای شبان غنم شده

از حشمت تو آیت حق منتشر شده

وز حرمت تو بیضهٔ دین محترم شده

از جود بیدریغ و ز انعام عام تو

زوار با خزاین در ودرم شده

از فعل و قول تو همه ارباب فضل را

آغوش و گوش پر نعیم و پر نغم شده

خصم تو سر بریده و سینه شکافته

از تیغ و نیزهٔ تو بسان قلم شده

مهر ستانهٔ تو و کین جناب تو

منشور شادمانی و توقیع غم شده

یک بندهٔ تو روز قتال مخالفان

در طعن و ضرب صاحب صدور ستم شده

طبع موافق تو قرین طرب شده

جان مخالف تو رهین الم شده

اندر میان باطل و حق در میان خلق

عدلت براستی و درستی حکم شده

ای قبلهٔ ملوک جهان ، ای بحشمتت

چندین هزار اهل هنر محتشم شده

بودست مدتی ز جفاهای روزگار

انوار عیش بنده سراسر ظلم شده

گه شخص بنده بستهٔ بند عنا شده

گه جان بنده خستهٔ تیر ستم شده

از شعلهای غم دل من پر ز تف شده

وز قطره های خون رخ من پر ز نم شده

مالی ، که آن بروز جوانیم بد بدست

جمله شده ز دست و جوانیم هم شده

منت خدای را که کنون هست بر دلم

آن رنجها بعز قبول تو کم شده

در چشم من دیار بخارا بخرمی

از اصطناع تو چو ریاض ارم شده

تا امت پیمبر خیرالامم بود

صدر تو باد مرجه خیرالامم شده

بر مسند جلال ترا پشت و پیش تو

پشت همه سران زمانه بخم شده

...

قصاید (رشیدالدین وطواط) نظر دهید...

شمارهٔ ۲۰۲ – در مدح ملک اتسز

عشق جانان غایت مقصود جان گردد همی

کلبهٔ احزان بیادش گلستان گردد همی

وصل او پیرایهٔ شادی دل باشد همی

هجر او سرمایهٔ تیمار جان گردد همی

طرهٔ شبرک او بر عارض چون روز او

غالیه گویی تراز پرنیان گردد همی

طلعتی دارد چنان زیبا ، که خورشید فلک

هر شبانگاهی ز شرم او نهان گردد همی

تا بروز حشر فرش کامرانی گسترد

هر که روزی بر وصالش کامران گردد همی

غمزه و ابروی او ایر و کمان وز سهمشان

قیامت چون تیر من همچون کمان گردد همی

گر سبکدل گردد از غم هست جای آن ، از آنک

بر دل من بار عشق گردد او گران گردد همی

در فراق آن نگار گل رخ شمشاد قد

لالهٔ رخسار من چون زعفران گردد همی

ز آب چشم من ، که با خون جگر آمیخته است

خاک کوی برنک زعفران گردد همی

در چنین محنت چرا باید کسی کز جان و دل

بندهٔ درگاه مخدوم جهان گردد همی؟

نصرة دین ، اتسز غازی ، که رای صایش

پیشوای انجم هفت آسمان گردد همی

آن خداوندی ، که دست او بوقت مکرمت

آفت سرمایهٔ در یاو کان گردد همی

آن عدو بندی ، که از عدلش در اطراف زمین

دزد رهزن رهنمای کاروان گردد همی

هست او صاحب قران ، نی نی ، که اندر یک زمان

صد کس از اقبال او صاحب قران گردد همی

بارهٔ عزمش بمیدان مهمات اندرون

با قضای آسمانی هم عنان گردد همی

رایت فرخندهٔ او در امارات ظفر

ناسخ نام درفشش کاویان گردد همی

تیر طایر شکل او را در مجال معرکه

سینهٔ ارباب بدعت آشیان گردد همی

خصم را ز آسیب گرز او بوقت کارزار

استخوان در تن چو مغز استخوان گردد همی

از برای خدمت درگاه او چون بندگان

از معجره آسمان بسته میان گردد همی

ای خداوندی ، که از بهر ثنای بزم تو

سوسن اندر بوستان باده زبان گردد همی

خیل اجرام فلک را همت والای تو

از محلی سخت عالی دید بان گردد همی

قدر تو بر اوج گردون مستقر سازد همی

رای تو بر گنج دانش قهرمان گردد همی

صیت عدل تو چنان مشهور شد ، کز خوف او

گرک مرا غنام ضایع را شبان گردد همی

چون بمیدان اندر آیی شهپر روح الامین

مرکب فتح ترا بر گستوان گردد همی

گرد ، کان از نعل شبدیز تو خیزد از زمین

توتیای چشم ابنای زمان گردد همی

آن زمان کان نیزهٔ خطی تو بی هیچ نطق

خط اوراق ظفر را ترجمان گردد همی

هر که یک نظرت نه بر وفق مراد تو کند

درد و چشم او مژع همچون سنان گردد همی

هر چه در اخبار و آثار ملوک آورده اند

خلق را ز اخلاق پاک تو عیان گردد همی

در همه اکناف عالم در ، بعهد کودکی

نام تو اندر معالی داستان گردد همی

در جوانی رای پیر رای پیران کسب کردی ، لاجرم

حضرت تو مرجع پیر و جوان گردد همی

فرش تمکین گستراند در بسیط شرق و غرب

هر کرا صدر رفیع تو مکان گردد همی

تا مکان گوهر و زر عرصه های باغ و راغ

از سخای نو بهار و مهرگان گردد همی

باد عز و دولت تو جاودان ، از بهر آنک

از تو عز دولت حق جاودان گردد همی

حشمت تو بی کران بادا ، که اندرون شرع

دستبرد صولت تو بی کران گردد همی

باد امر تو روان اندر جهان ، تا کوکبی

در صمیم قبهٔ خضرا روان گردد همی

...

قصاید (رشیدالدین وطواط) نظر دهید...

شمارهٔ ۱۳۹ – در مدح ادیب صابر بن اسمعیل ترمذی

بدیع شعر تو ، ای صابر بن اسمعیل

مرا بسوی امانی وامن گشت دلیل

بساحت تن و در جان من بهم کردند

قصیدهٔ تو نزول و سپاه رنج رحیل

قصیده ای همه الفاظ او نشاط حزین

قصیده ای همه ابیات او شفای علیل

جلیل مرتبه ، لیکن دقیق در معنی

کثیر فایده ، لیکن ز روی لفظ قلیل

چو سلسبیل بود لفظ تو لطیف ، مگر

که سلسبیل سخن بر تو کردن سبیل ؟

همی ریاحین خیزد ترا ز آتش طبع

مگر تو داری میراث معجزات خلیل ؟

جهان ز شعر تو پوشد ملابس زینت

فلک ز نطم تو سازد جواهر اکلیل

متانتیست ترا در هنر ، رفیع و منیع

ولایتیست ترا در سخن ، عریض و طویل

بعلم بر همه عالم بود ترا ترجیح

بفضل بر همه گیتی ترا تفضیل

ایا بلند ضمیری ، که در فنون هنر

شدست طبع تو آگاه از دقیق و جلیل

بزادن چو تو فحل و بدادن چو توشهم

زمانه گشت عقیم و ستاره گشت بخیل

تراست هرچه معالیست ، اندک و بسیار

تراست هر چه معانیست ، جمله و تفضیل

تویی امیر امور ولایت دانش

در آن ولایت جز تو همه غریب و دخیل

سواد خط تو کحلیست بر بیاض صحف

کزوست چشم عروسان نظم و نثر کحیل

چگونه ای تو در اندوه حبس آن صدری

که در معالی و عقلست چون علی و عقیل ؟

چه عهد بود که در مجلس مقدس تو

بشعر جزیل همی یافتی عطای جزیل ؟

گهت رسیدی از جود دست او انعام

گهت رسیدی از سعی جاه او تبجیل

چگونه باشد در حبس ، آنکه بود او را

سرای پردهٔ حشمت کشید میل بمیل ؟

چگونه صبر کند از مکارم و افضال

کسی که بود با رزاق اهل فضل کفیل؟

اگر ز حبس بحبسش همی برند بقهر

چه شد ؟ نه برج ببر جست شمس را تحویل ؟

همی تواند در حبس دیدنش گردون ؟

کشیده بادا در دیدهای گردون میل ؟

رسیده شعر تو ، ای بی دلیل در هر باب

بلهو کرد همه انده مرا تبدیل

بجان خستهٔ من کرد نامهٔ تو ز لطف

چنانکه جامهٔ یوسف بچشم اسراییل

بدیع نیست چنان عهد و صدق و لطف و وفا

از آن خصال حمید و از آن جمال جمیل

تبارک الله ! هرگز بود بر غم فلک

مرا بصحن جوار تو در مبیت و مقیل ؟

رسیده از کنف جاه تو بحصن حصین

رسیده از لطف لطف تو بظل ظلیل

ثنای تست عدیل زبان من پیوست

اگر چه نیست مرا در زمانه هیچ عدیل

از آن نویسم کمتر ، که خدمتی دانم

نگاه داشتن مجلس تو از تثقیل

همیشه تا که بود در بسیطهٔ گیتی

یکی ز بخت عزیز و یکی ز چرخ ذلیل

بتو مراسم ؟ آداب زنده باد و عدوت

بتیغ حادثهٔ روزگار باد قتیل

...

قصاید (رشیدالدین وطواط) نظر دهید...

شمارهٔ ۱۵۵ – د رمدح خاقان سلیمان خان

ای در جلال قدر تو گشته چو آسمان

وی در جمال صدر تو گشته چو بوستان

ارقام طاعت تو بر اشراف روزگار

اعلام رفعت تو بر اطراف آسمان

آنجا که حشمت تو ، حقیرست مهرو ماه

آنجا که نعمت تو ، فقیرست بحر و کان

آنی که هست اسم سلیمان بتو سزا

و آنی که هست رسم سلیمان بتو عیان

خورشید انوری تو در افضال بی قیاس

جمشید دیگری تو در اقبال بیکران

در مشکلات لفظ تو پیرایهٔ هنر

در معضلات حفظ تو سرمایهٔ امان

احرار را زدولت تو راحت و نشاط

اشراف را ز صولت تو آفت و زیان

نه بی بهار فضل تو آرایش زمین

نه بی جوار عدل تو آسایش زمان

در کشور جلال چو تو نیست پادشاه

در لشکر نوال چو تو نیست پهلوان

ای فضل کامل تو شده زیور هدی

وی عدل شامل تو شده داور جهان

در موکب براعت تو از هنر لوا

در مرکب شجاعت تو از ظفر عنان

هم مدحت جناب تو از خرمی دلیل

هم خدمت رکاب تو بر بی غمی نشان

هست از پی لقای تو دیدار در بصر

هست از پی ثنای تو گفتار در زبان

پیمان تست عهدهٔ هر میر و هر وزیر

فرمان تست عمدهٔ هر پیر و هر جوان

پیراسته است از عزمات تو هر مراد

آراسته است از کلمات تو هر بیان

در بیضهٔ سعادت تو مجد را وطن

در روضهٔ سیادت تو حمد را مکان

بر ناصحان تضاعف فر تو پایدار

بر مادحان ترادف بر تو جاودان

از عنف تست هر که بگویند از جهیم

در لطف تست هر چه بجویند در جنان

تا چون فلک نباشد در مرتبت زمین

تا چون یقین نباشد در منقبت گمان

بادا علوم را ز عبارات تو قوام

بادا نجوم را باشارت تو قران

...

قصاید (رشیدالدین وطواط) نظر دهید...

شمارهٔ ۱۷۱ – نیز در مدح ملک اتسز

بتی ، که ماه برد روشنی ز طلعت او

ربودن دل عشاق گشته صنعت او

چو شب سیاه شود در دو چشم من عالم

اگر نبینم روزی جمال طلعت او

همیشه سوی وفای ویست رغبت من

همیشه سوی جفای منست رغبت او

ضمیر دوست قران کرده با عداوت من

دل منست قرین گشته با محبت او

مرا ز صورت او جان و دل شود خرم

هزار جان و دل من فدای صورت او

فزوده زینت دهر آفتاب چهرهٔ او

ربوده رونق سرو اعتدال قامت او

چو سبزه ایست بر اطراف چشمهٔ حیوان

بگرد دو لب نوشین دمیده سبلت او

شدست بسته تن من بینند انده او

شدست خسته دل من ز تیر محنت او

بباد دادم از دست وصل او و کنون

چو خاک ماندم در زیر پای فرقت او

شدست عادت من خدمتش ، بدان معنی

که هست خدمت شاه زمانه عدت او

علاء دولت ، فخر ملوک ، نصرت دین

که هست قاعدهٔ ملک و دین ز دولت او

خدایگانی ، فرخنده حضرتی ، شاهی

که سجده گاه سلاطین شدست حضرت او

مقر نگیرد اقبال جز بدرگه او

کمر نبندد ایام جز بخدمت او

شدست کار ولی ساخته ز بخشش او

شدست جان عدو سوخته ز هیبت او

بخیل باشد دریا ، حقیر باشد چرخ

بگاه جود و شرف پیش دست و همت او

نظام دین و دول گشته تیغ و خامهٔ او

جمال ملک و ملل گشته جاه و حشمت او

ز بیم رایت عمر عدو نگون گردد

چو بر فرازد دست فتوح رایت او

نمونه ایست بهشت از حریم مجلس او

نشانه ایست جحیم از نهیب صولت او

شدست دیدهٔ دشمن غلاف نیزهٔ او

شدست تارک حاسد نیام ضربت او

خمار محنت هرگز اثر نیارد کرد

بر آنکه مست شود از شراب نعمت او

منم که تا بدر فرخش بپیوستم

همی گسسته نگردد ز من عطیت او

گهی نشینم با کامها زبخشش او

گهی خرام با لامها ز خلعت او

از آن سپس که تنم بود در مضرت چرخ

بمن رسد ز هرگونه ای مبرت او

چو پایهای حوادث ببست بر تن من

زبان گشادم بر پایهای مدحت او

اگر چه هست دلم در هوای او یکتا

دوتا شدست تن من ز بار منت او

همیشه تا بگردد سپهر و از انجم

بود بروز و بشب نور او و زینت او

مباد فارغ از قهر خصم خنجر او

مباد خالی از نظم ملک فکرت او

گسسته باد دو پای عنا ز جانب او

بریده باد دو دست فنا ز مدت او

...

قصاید (رشیدالدین وطواط) نظر دهید...

شمارهٔ ۱۸۷ – نیز در مدح ملک اتسز

ای چهرهٔ تو رشک مه آسمان شده

یاقوت فام دو لب تو قوت جان شده

خلقی ز عشقت ، ای چو مه آسمان بحسن

سرگشته همچو دایرهٔ آسمان شده

از بهر خستن دل عشاق دردمند

مژگان و ابروان تو تیر و کمان شده

شبهای تیره کلبهٔ ادبار عاشقان

از مقدم خیال تو چون بوستان شده

دلها ز حسرت لب لعلت سبک شده

سرها ز شربت غم عشقت گران شده

بر حرص سود در صف بازار عشق تو

سرمایه های عمر و جوانی زیان شده

شبها ز بهر روی تو شیران روزگار

در کوی تو طفیل سگ پاسبان شده

ای چون زمانه بسته میان بر جفای من

تو در میان عشرت و من از میان شده

صاحب قران حسنی و ما را ز جور تو

مرجع جوار خسرو صاحب قران شده

خوارزمشاه عالم و عدل ، که عزم اوست

با ماه آسمان بمضا هم عنان شده

آن خسروی که هست دل و دست فرخش

در علم و جود ناسخ دریا و کان شده

آمال خلق را حشر مکرمات او

در راه جود بدرقهٔ کاروان شده

از لوح غیب خط معمای فتح را

جاری زبان خنجر او ترجمان شده

احوال ساکنان زمین را جلال او

از طارم بروج فلک دیده بان شده

از مهر او خزان موافق شده بهار

وز کین او خزان مخالف خزان شده

اندر گداز آتش سهمش تن عدو

چون پیکر هوا ز بصرها نهان شده

ای رای پیرو بخت جوان گشته یار تو

درگاه تست مقصد پیر و جوان شده

ترسندگان نکبت احداث چرخ را

اکناف حضرت تو مقر امان شده

نرگس ز بهر دیدن تو ف اشک رخ عدو

سوسن براب مدح تو یکسر زبان شده

نیلوفرست تیغ تو ، اشک رخ عدو

از بیم او چو لاله و چون زعفران شده

عالم نهاده چون قلم از عدل و چون قلم

در پیش تو بسر همه عالم روان شده

ارباب فضل بر همه انواع کام دل

از عدت مکارم تو کامران شده

ای مرد مردمی ، که بمردی و مردمی

احوال تست عمدهٔ هر داستان شده

من بنده را نشاط دل از مکرمات تو

چون جاه بی کرانهٔ تو بی کران شده

با گنج شایگان شده ام از عطای تو

و اشعار من بمدح تو بی شایگان شده

وین خاطر مهذب باریک بین من

بر لشکر مدایح تو پهلوان شده

از خانمان جفای فلک تاخته مرا

وندر دیار ملک تو با خانمان شده

بی نام و نان من آمده سوی جناب تو

وز مکرمات کف تو با نام و نان شده

نا مهربان زمانهٔ غدار بی وفا

بر من بسعی حشمت تو مهربان شده

امید قحط خوردهٔ من بنده را بلطف

بر تو مایده ، کف تو میزبان شده

در زیر پایم این خسک حادثات چرخ

از رفق اصطناع تو چون پرنیان شده

تا هست چرخ دایر و اندر صمیم او

سیارگان بصنع الهی روان شده

بادا ز سعی اختر و از دور آسمان

غمگین مخالف تو و تو شادمان شده

اندر زمانه نام نکوی تو جاودان

بادا چو نام دولت جاودان شده

بادی تو قاهر ستم و تا بروز حشر

بر گنج عدل سیرت تو قهرمان شده

...

قصاید (رشیدالدین وطواط) نظر دهید...

شمارهٔ ۲۰۳ – در مدح شمس الدین وزیر

صدرا ، مساعی تو مؤید بود همی

و ز تو نظام دین محمد بود همی

تو شمس دینی و بفضای بهای تو

دین را جمال و زینت بی حد بود همی

در هند و روم و ترک نباشد نشان شیر

تا رای تو چو روی مهند بود همی

خاک ستانهٔ تو ، که چرخ سیادتست

از روی چرخ افزون مسند بود همی

کردار تو بخیر مشهر شدست و باز

گفتار تو بصدق مؤید بود همی

فضل تو و سخاوت تو ده قصیده اند

کان را ثبات ذکر مخلد بود همی

اسباب ملک از تو مهیا شود همی

و ارکان شرع از تو مشید بود همی

آن زمره را که فاضل تحصیل دولتند

اندر زمانه صدر تو مقصد بود همی

چشم مخافان تو و روز حاسدانت

از هیبت تو ابیض و اسود بود همی

هر عالمی ، که مشکل آفاق حل کند

در مجلس تو عاجر ابجد بود همی

یک نکتهٔ کمینه ز انواع دانشت

سرمایهٔ خلیل و مبرد بود همی

تا رونق کمال ندارد بنزد عقل

هر جا که از علوم مجدد بود همی

بادا مرکب از تو همه مفردات مجد

تا در سخن مرکب و مفرد بود همی

...

قصاید (رشیدالدین وطواط) نظر دهید...